ا﷽
2️⃣0️⃣1️⃣ عاقبتبهخیری
اعتقاد دارم همه چیز ممکن است عاقبتبهخیر بشود، حتی اشیا.
از صبح، حال کانالهای بله یکجور دیگری بود.
یکی مسیرهای رسیدن به مصلی را گذاشته بود...
یکی نوحه فرستاده بود...
یکی از شلوغی شهر نوشته بود...
یکی عکسهایی از آمادهشدن برای مراسم وداع.
انگار هر کسی، به زبان خودش، داشت برای این بدرقه کاری میکرد.
من هم میان همین حالوهوا، داشتم کانالها را بالا و پایین میکردم که یک ایده دیدم. اینکه دور عکس آقا را گل بزنیم. گوشی را کنار گذاشتم. انگار خون دوباره در رگهایم راه افتاد.
رفتم همه پوسترهای آقا را که گوشهوکنار خانه بود جمع کردم. گردشان را گرفتم. چسب حرارتی را به برق زدم. دختر و پسرم از جنبوجوش من ذوقزده شدند. هر کدام یک عکس انتخاب کردند تا گلهایش را خودش بچیند.
بعد رفتم سراغ کابینت. دستهگل رز صورتی را پایین آوردم. همان گلهای مصنوعی جهیزیهام.
ده سال پیش، وقتی مامان باذوق آنها را خریده بود، با اعتمادبهنفسِ دو ترم روانشناسی خواندن، کلی برایش سخنرانی کردم:
«مامان! گل مصنوعی انرژی منفی دارد... چرا خریدی؟»
امروز همان گلها را بااحتیاط از شاخه جدا میکردم. برای هر شاخه صلوات میفرستادم. دختر و پسرم هم کنارم نشسته بودند. هر کدام باذوق، عکسشان را انتخاب کرده بودند و گلها را کنار آن میچیدند. من اما هر بار که دستم به عکس آقا میرسید، مکث میکردم. نمیدانم از دلتنگی بود یا از احترام. فقط دلم میخواست همه چیز، تا جای ممکن، با عشق انجام شود.
آخرسر که کار تمام شد، چند قدم عقب رفتم و نگاهشان کردم. همان گلهای مصنوعی که ده سال پیش بابت خریدنشان با مامان بحث کرده بودم. حالا دور عکس عزیز دلم نشسته بودند.
با خودم گفتم:
«همه چیز ممکن است عاقبتبهخیر بشود...
حتی اشیا.»
✍ #حسنا_قیطاسی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
پازل و معمای لاینحل ایرانیها.pdf
حجم:
3.9M
ا﷽
3️⃣0️⃣1️⃣ پازل و معمای لاینحل ایرانی
مصلی امام خمینی در آمادهباش کامل بود؛ نیروهای نهادها و سازمانها هرکدام مشغول کاری بودند؛ یکی راهنمایی میکرد، یکی نظم را حفظ میکرد و دیگری برای پذیرایی آماده میشد. با زحمت خودم را به داخل رساندم. انتظار نداشتم موفق شوم. چندلایه نیروهای نظامی و بسیجی دیوار انسانها شکل دادهاند و شانههایی که راه را میبندند. بادقت، جلوی ورود افراد بدون کارت را میگرفتند. دوستم که چند دقیقه قبل از همین حلقهها گذشته بود، پشت تلفن گفت: «فلان چاخان را بگو تا راهت بدن.» نتوانستم. شرمم میآمد برای ورود چیزی بگویم که فردا از گفتنش پشیمان شوم.
✍ #یوسف_شمشیری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
4️⃣0️⃣1️⃣ کشوردوست؛ مزار آقای شهید
اواخر فروردین برای اولین بار رفتم کشوردوست. غریبترین مکانی بود که توی عمرم دیدم. چند حفاظ بتنی و بزرگ کوبیده بودند روی زمین. بغل بتنها دری آهنی و سفید بود. آدمهایی که از پیکر رهبرشان دور بودند و مزاری برای فاتحهخواندن نداشتند، دخیل بسته بودند به حفاظهای بتنی و در آهنی.
مردم از شکافِ باریک در، زور میزدند طرف دیگر را ببینند. جایی که محبوبشان را کشته بودند. روی در، گل سرخ چسبانده بودند و دختر جوانی همزمان که طرّهی موهاش را از زیر روسری میزد پشت گوش، تلاش میکرد از همان شکاف، دستهگل کوچکی پرت کند پشت در. چند نفری سرشان را چسبانده بودند به حفاظهای بتنی، نوازشش میکردند، بوسه بر سطح سفت و سختش میزدند، اشک میریختند و با مداد و خودکار برای امام شهیدشان حرفِ دل مینوشتند. امید داشتند باد کلمههاشان را ببرد تا آنسوی دیوارها، برساند به مقتل و مشت گِره کرده.
گیج و منگ، انگار که در خلاء باشم، با فاصله از جماعت ایستاده بودم و آدمهایی را نگاه میکردم که هر یک در سکوت و به تنهایی، نرم و غریبانه عزا گرفته بودند. غم شهادت رهبر یکجور خنج میکشید روی دلم و غصهی بیمزاریاش هزارجور. قلبم پر میکشید تا مدینه و بانوی بیمزار. تاریخ مظلومیت شیعه در سینمای سرم تکرار میشد و شیرهی جانم را میکِشید.
دختر جوانی بال چادر را کشیده بود روی صورت و شانههاش به نرمی تکان میخورد. پسربچهای موفرفری ساق پاهاش را بغل گرفته بود و سرش را گذاشته بود روی زانوهاش. پیرمردی بیحرف و عصازنان، طول و عرض خیابان را پیوسته بالا پایین میکرد. مردم گوشه و کنار پخش بودند و با چشمهایی نمدار، حفاظها را میشکافتند و پر میکشیدند تا بیت. تا عبا و عمامهی خاکی.
دیوارهای بتنی شبیه حلقههای فلزیِ ضریحی بودند که مردمِ سوگوار پناه برده بودند بهشان. هقهقهای آرام، نالههای ریز و صدای پایینِ مداحی، جای نقارهزنهای حرم را گرفته بودند. آسمانِ آبی با ابرهای سفید و پنبهای، شبیه گنبد و گلدسته بالای سرمان ایستاده بود.
کشوردوست حرم عزادارانی شده بود که داغ دل را روی همین خیابانهای آسفالته و کنار همین حفاظهای بتنی سرد میکردند. حالا که ذرههای خاک، شبیه پروانه دور پیکر آیتاللهِ ایران را گرفتهاند، تنها چیزی که دلم را تسکین میدهد همین است که آقای ما بعد از صد و چند روز، بالاخره در جوار امام هشتم آرام میگیرد. عزادارانِ مظلوم کشوردوست بالاخره حرم و مزاری واقعی پیدا کردهاند که پیکر پیشوای شهیدشان را در آغوش کشیده و میتوانند از نزدیک فاتحهای مهمانش کنند
✍ #نرگس_ربانی #قزوین_آبیک
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
5️⃣0️⃣1️⃣ چیزهایی که دیده نمیشوند
«کاش مردهای ما هم غیرت زنهای ایرانی را داشتند. آن وقت کشورمان اشغال نمیشد.»
بیاختیار سمت صدا برگشتم. خانم افغان بود؛ همان شاعری که چند دقیقه پیش روی استیج مصلی، برای بدرقه آقا شعر میخواند.
دوستم پرسید:
«منظورتون چیه؟»
زن گوشه روسریاش را مرتب کرد و نیمنگاهی به جمعیت انداخت:
«همین خانمها. بیش از صد شب، با بچه و خانواده توی خیابان بودند. امروز هم آمدهاند اینجا. این را ساده نبینید. همینها نگذاشتند تروریستها به شما مسلط شوند.»
مکثی کرد و ادامه داد:
«بعد از شهادت آقای خامنهای، عکسش را روی پروفایلم گذاشتم. خیلی از دوست و فامیل گفتند: "چرا؟" گفتم چون ایشان برای زن ارزش قائل بود. زن و مرد را کنار هم به شبشعر دعوت میکرد. در کشور ما از این خبرها نیست.»
زن سکوت کرد. من و دوستم هم چیزی نگفتیم. نگاهم میان جمعیت چرخید. دختری پرچم سرخی را بالای سر گرفته بود. مادری نوزادش را آرام در آغوش تکان میداد. چند زن با جلیقههای امدادگری و آتشنشانی، گوشه سالن مشغول خدمت بودند. خانمی بلند شعار میداد و اطرافیانش تکرار میکردند. چند زن، شانهبهشانه مردها، چشم از تابوت برنمیداشتند. این تصویرها را بارها دیده بودم؛ آنقدر که دیگر به چشمم نمیآمدند.
خانم عکاسی دوربینش را بالا آورد و قاب را روی چهره شاعر افغان بست. شاعر بعدی شعرش را میخواند، اما نگاه من میان همان زنهایی مانده بود که تازه میدیدمشان.
✍ #سعیده_جوادی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍