eitaa logo
کارام جانم می‌رود
796 دنبال‌کننده
31 عکس
0 ویدیو
8 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 4️⃣0️⃣1️⃣ کشوردوست؛ مزار آقای شهید اواخر فروردین برای اولین بار رفتم کشوردوست. غریب‌ترین مکانی بود که توی عمرم دیدم. چند حفاظ بتنی و بزرگ کوبیده بودند روی زمین. بغل بتن‌ها دری آهنی و سفید بود. آدم‌هایی که از پیکر رهبرشان دور بودند و مزاری برای فاتحه‌خواندن نداشتند، دخیل بسته بودند به حفاظ‌های بتنی و در آهنی. مردم از شکافِ باریک در، زور می‌زدند طرف دیگر را ببینند. جایی که محبوب‌شان را کشته بودند. روی در، گل سرخ چسبانده بودند و دختر جوانی همزمان که طرّه‌ی موهاش را از زیر روسری می‌زد پشت گوش، تلاش می‌کرد از همان شکاف، دسته‌گل کوچکی پرت کند پشت در‌. چند نفری سرشان را چسبانده بودند به حفاظ‌های بتنی، نوازشش می‌کردند، بوسه بر سطح سفت و سخت‌ش می‌زدند، اشک می‌ریختند و با مداد و خودکار برای امام شهیدشان حرفِ دل می‌نوشتند. امید داشتند باد کلمه‌هاشان را ببرد تا آنسوی دیوارها، برساند به مقتل و مشت گِره کرده. گیج و منگ، انگار که در خلاء باشم، با فاصله از جماعت ایستاده بودم و آدم‌هایی را نگاه می‌کردم که هر یک در سکوت و به تنهایی، نرم و غریبانه عزا گرفته بودند. غم شهادت رهبر یک‌جور خنج می‌کشید روی دلم و غصه‌ی بی‌مزاری‌اش هزارجور. قلبم پر می‌کشید تا مدینه و بانوی بی‌مزار. تاریخ مظلومیت شیعه در سینمای سرم تکرار می‌‌شد و شیره‌ی جانم را می‌کِشید. دختر جوانی بال چادر را کشیده بود روی صورت و شانه‌هاش به نرمی تکان می‌خورد. پسربچه‌ای موفرفری ساق پاهاش را بغل گرفته بود و سرش را گذاشته بود روی زانوهاش. پیرمردی بی‌حرف و عصازنان، طول و عرض خیابان را پیوسته بالا پایین می‌کرد. مردم گوشه‌ و کنار پخش بودند و با چشم‌هایی نم‌دار، حفاظ‌ها را می‌شکافتند و پر می‌کشیدند تا بیت. تا عبا و عمامه‌ی خاکی. دیوارهای بتنی شبیه حلقه‌های فلزیِ ضریحی بودند که مردمِ سوگوار پناه برده بودند بهشان. هق‌هق‌های آرام، ناله‌های ریز و صدای پایینِ مداحی، جای نقاره‌زن‌های حرم را گرفته بودند. آسمانِ آبی با ابرهای سفید و پنبه‌ای، شبیه گنبد و گلدسته‌ بالای سرمان ایستاده بود. کشوردوست حرم عزادارانی شده بود که داغ دل را روی همین خیابان‌های آسفالته و کنار همین حفاظ‌های بتنی سرد می‌کردند. حالا که ذره‌های خاک، شبیه پروانه‌ دور پیکر آیت‌اللهِ ایران را گرفته‌اند، تنها چیزی که دلم را تسکین می‌دهد همین است که آقای ما بعد از صد و چند روز، بالاخره در جوار امام هشتم آرام می‌گیرد. عزادارانِ مظلوم کشوردوست بالاخره حرم و مزاری واقعی پیدا کرده‌اند که پیکر پیشوای شهیدشان را در آغوش کشیده و می‌توانند از نزدیک فاتحه‌ای مهمانش کنند ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣0️⃣1️⃣ چیزهایی که دیده نمی‌شوند «کاش مردهای ما هم غیرت زن‌های ایرانی را داشتند. آن وقت کشورمان اشغال نمی‌شد.»  بی‌اختیار سمت صدا برگشتم. خانم افغان بود؛ همان شاعری که چند دقیقه پیش روی استیج مصلی، برای بدرقه آقا شعر می‌خواند.  دوستم پرسید:  «منظورتون چیه؟»  زن گوشه روسری‌اش را مرتب کرد و نیم‌نگاهی به جمعیت انداخت:  «همین خانم‌ها. بیش از صد شب، با بچه و خانواده توی خیابان بودند. امروز هم آمده‌اند اینجا. این را ساده نبینید. همین‌ها نگذاشتند تروریست‌ها به شما مسلط شوند.»  مکثی کرد و ادامه داد:  «بعد از شهادت آقای خامنه‌ای، عکسش را روی پروفایلم گذاشتم. خیلی از دوست و فامیل گفتند: "چرا؟" گفتم چون ایشان برای زن ارزش قائل بود. زن و مرد را کنار هم به شب‌شعر دعوت می‌کرد. در کشور ما از این خبرها نیست.»    زن سکوت کرد. من و دوستم هم چیزی نگفتیم. نگاهم میان جمعیت چرخید. دختری پرچم سرخی را بالای سر گرفته بود. مادری نوزادش را آرام در آغوش تکان می‌داد. چند زن با جلیقه‌های امدادگری و آتش‌نشانی، گوشه سالن مشغول خدمت بودند. خانمی بلند شعار می‌داد و اطرافیانش تکرار می‌کردند. چند زن، شانه‌به‌شانه مردها، چشم از تابوت برنمی‌داشتند. این تصویرها را بارها دیده بودم؛ آن‌قدر که دیگر به چشمم نمی‌آمدند.    خانم عکاسی دوربینش را بالا آورد و قاب را روی چهره شاعر افغان بست. شاعر بعدی شعرش را می‌خواند، اما نگاه من میان همان زن‌هایی مانده بود که تازه می‌دیدمشان.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6️⃣0️⃣1️⃣ از صمیم قلب به تهران رسیدیم هیچ‌کدام از شایعه‌های محدودیت ترافیکی رنگ واقعیت نداشت. پسر تپل یازده‌سالهٔ میزبان تا سر کوچه به استقبال ما آمده بود. جلوی ماشین می‌دوید و هر چند قدم برمی‌گشت و به عقب نگاه می‌کرد. می‌خواست مطمئن شود دنبالش می‌آییم. بعد از کلی تعارف و خواهش روی مبل‌ها نشستیم صورت پسر خیس عرق شده بود. بعد از ساعتی سفره شام را پهن کردند. قورمه سبزی و برنج زعفرانی روی سفره برای چندبرابر میهمان بیش از اندازه‌ای که ما بودیم ظرفیت داشت.  بعد از اعلام زمان مراسم بدرقه امام شهید چند تصویر و خاطره مدام در ذهنم مرور می‌شد. ویدئوی قدیمی مردی که ازحال‌رفته است و روی دست تشییع‌کنندگان امام خمینی به بیرون از جمعیت هدایت می‌شود. کنده‌شدن نرده‌های دانشگاه تهران به‌خاطر فشار جمعیت هنگام تشییع پیکر شهید سلیمانی یا زنی که با فاصله، تماشاگر خودروی حمل پیکر شهید رئیسی بود به‌خاطر موج جمعیت روی زمین افتاد و خطر از بیخ گوشش رد شده بود.  همه این تصاویر باعث شد دنبال بهانه باشم. نه برای نرفتن. برای تنها رفتن. هر دفعه چیزی می‌گفتم یک‌بار از ازدحام جمعیت، یک‌بار از نداشتن جایی مناسب برای استراحت و اسکان. یک‌بار از بی‌برنامگی و عدم اطلاع‌رسانی درست و دقیق برای بدرقه امام شهید.  هر بار این مسائل را طوری مطرح می‌کردم که همسرم خودش پاسخ منفی بدهد و برای نیامدن عذر بیاورد، بگوید توی این شلوغی جای خانم‌ها نیست. تلاش می‌کردم بهانهٔ نیامدن را در دهانش بگذارم؛ اما انگار دهانش را موم زده باشد شبیه زنبوری که جداره‌های کندو را برای جلوگیری از هرگونه خطر یا جریان هوای نامناسب موم می‌زند. از اطلاع‌رسانی نامناسب مراسم استقبال می‌کردم سعی می‌کردم ترس از شرکت در مراسم را به خانواده منتقل کنم. آب توی هاون می‌کوبیدم.  آخرین بار گفتم: «این سفر از اربعین هم سخت‌تره آ!» همسرم لبش را کج کرد و گفت: «دیگه از اربعین که سخت‌تر نیست.»  جواب کوتاهش بهانه‌هایم را کوتاه کرد.  خواهرش هم تصمیمش را گرفته بود. اگر ما نمی‌رفتیم خودش تنها می‌رفت. در چنین سفرهایی همیشه با هم بودیم مثل سفرهای اربعین. اگر می‌رفتیم نمی‌توانستیم او را با خودمان نبریم. کوتاه نمی‌آمدم گفتم: «اسکان نداریم برای شما سخت میشه.» چند روز بعد همین بهانه هم از دستم رفت. خواهر همسرم در تجمع‌های شبانه ساری با خانوادهٔ جنگ‌زده‌ای از تهران آشنا شده بود. بعد از حملات اسرائیل و آمریکا مدتی مهمان ساری بودند. چند شبی را بعد از پایان مراسم به خانه می‌رساندشان. همین کار باعث رفاقتشان شد و یک پیشنهاد. اگر خواستی توی مراسم بدرقه آقای شهید شرکت کنید بیاید خونه ما.  محدودیت ترافیک ایام مراسم را بهانه کردم گفتم: «ورودی‌های تهران مسدود است و فاصله تا خانهٔ آنها خیلی زیاد است.» همسرم و خواهرش گفتند: «اشکال نداره مگه اربعین می‌رفتیم، جایی مشخص داشتیم. اگر تونستیم میریم خونشون اگر نشد که نشد.»  فکر می‌کردم هنوز می‌توانم تصمیمشان را عوض کنم تا اینکه در تجمع شبانه یکی از دوستانم را دیدم، در مورد مراسم صحبت کردیم پرسید: «مگر شما با خانواده نمی‌روید؟» بی‌اختیار گفتم: «چرا با خانواده می‌رویم.» جوابی نبود که دوستش داشته باشم. انگار چیزی توی دلم فروریخته بود. خجالت می‌کشیدم بگویم می‌ترسم یا حوصله کشیدن زن و بچه را توی این جمعیت ندارم. بعد از ۱۲۰ شب حضور مستمر در تجمعات این تصور در ذهن آنها به وجود آمده بود که برای آخرین وداع با آقای شهید حتماً با خانواده شرکت خواهیم کرد. اما من تمام هفته را دنبال راهی بودم که سبک‌تر و بی‌آنکه مسئولیت همسر و بچه‌ها را داشته باشم راهی تهران شوم. با هر قاشق قورمه سبزی را که روی پلوی توی بشقاب می‌ریختم تلاش‌هایی را که برای منصرف‌کردن خانواده می‌کردم به یاد می‌آوردم. نداشتن اسکان را بهانه کردم حالا همان بهانه ما را سر سفره افرادی نشانده بود که با همه سختی‌های روزگار درب خانه‌شان را بی‌هیچ منت و تردیدی به روی ما بازکرده بودند. به صاحبخانه نگاه می‌کردم به اعتقادش غبطه می‌خوردم. او همان کاری را می‌کرد که سال‌ها در خانه‌های عراقی روزهای اربعین دیده بودم بدون حسابگری و بی‌منت. از صمیم قلب. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣0️⃣1️⃣ «تو جان منی، وداع جان آسان نیست» عین آدم‌هایی که سرطان گرفته‌اند و دکتر جوابشان کرده و در حال احتضار فقط چند ساعت فرصت دارند، این سه ساعت باقی‌مانده را زندگی کردم. با یک بچهٔ یک‌سال ونیمه، بست نشستم توی بام مصلی و همین‌طور به تابوت‌های کوچک و بزرگِ روی‌هم نگاه کردم. دل‌شوره‌ای داشتم که انگار از بلندی پرتم کرده باشند پایین. حس می‌کردم تهِ دلم خالی شده. دستم را گذاشتم روی سینه‌ام و سلام دادم. از همان فاصلهٔ چندصدمتری دستش را بوسیدم. مداح گفت: «این آخرین ساعات بدرقهٔ رهبر شهیدمون دستانتون رو بیارید بالا و بگین یا حسین.» صدای یا حسین خیلی یک‌دست بالا گرفت. آن‌قدری که احساس کردم پردهٔ گوش‌هایم لرزیدند.  اضطرابم بیشتر شد. حس کردم دقیقه‌ها دیگر آرام نمی‌گذرند؛ انگار دنبال هم گذاشته بودند و همدیگر را هل می‌دادند تا زودتر از این لحظه عبور کنند. دیگر آقا را نمی‌شد توی تهران حس کرد و من نمی‌دانستم با حسرتِ بعدهایم چه کنم. پسرم یک‌گوشه مهر گذاشته بود و توی حال‌وهوای خودش داشت جوری دولا و راست می‌شد که بتواند بالاخره شبیه من و بابایش سجده کند. یک تیم فیلم‌برداری آن پشت درگیر بازکردن قطعات کِرین و جمع‌وجور کردن وسایلشان بودند. نزدیک غروب بود و من یاد لحظه‌ای افتادم که داشتم از تهران سفر می‌کردم به زاهدان. باید حداقل پنج سال آنجا می‌ماندم. توی شهری غریب و ناامن. با آدم‌هایی که نمی‌شناختمشان. دلم گرفته بود. مامان آمد فرودگاه و یک ساعت مانده بود به پرواز. دوست نداشتم آن لحظات تمام شود. می‌دانستم اگر بروم تا مدت‌ها نمی‌توانم بغلش کنم. دستم را باز کردم و گرفتمش توی بغلم و گفتم: «مامان خیلی حالم بده، الان که دارم میرم تازه به چشمم میاد که چقدر می‌تونستم ببینمتون و باهاتون حرف بزنم.»  مامان از گریه، چشم و دماغش قرمز شده بود. نمی‌دانم برای اینکه حالم را بهتر کند این را گفت یا نه. بازویم را فشار داد و صورتم را بوسید: «دوری از آدمایی که دوستشون داریم باعث میشه آدم قوی و مستقل بشه وگرنه زندگی فلج میشه.»  دستش را گرفتم و بوسیدم. بعد هم رفتم به سمت گیت. قطرات داغ اشک چکید روی گونه‌ام و پوستم را سوزاند. باید خانه‌به‌دوش می‌رفتم تا بزرگ شوم و برگردم. توی این سال‌ها با هر جان‌کندنی بود تحصیل کردم و با آدم‌هایی از مذهب و سلیقه مختلف، نشست‌وبرخاست کردم. این دوری من را مستقل کرد. منی که برای هر سرماخوردگی می‌رفتم خانهٔ مامان و دراز به دراز می‌خوابیدم تا یکی به دادم برسد و سرپایَم کند، حالا اما در هر دو بار عمل جراحی که داشتم جز خودم و همسرم به کسی حرفی نزده بودیم.  با صدای ضجه‌های مردم برگشتم توی مصلّی. بعضی‌ها خودشان را می‌زدند، بعضی دستشان را بلند کرده بودند و توی آسمان تکان می‌دادند. انگار که داشتند از عزیزترینشان خداحافظی می‌کردند. زن‌ها بی‌رمق می‌افتادند روی زمین و دستانشان را می‌کوبیدند روی پا. عین مادر بچه مرده ناله می‌کردند.  مداح با گریه گفت: «خداحافظ آقای غریب ما. مردم تهران با شما خداحافظی می‌کنند. ان شاالله در رکاب امام‌زمان برمی‌گردی. آقاجان شما زنده‌ای...» و پردهٔ آبی‌رنگی که جلوی تابوت‌ها بود، خیلی آرام از پایین کشیده شد به سمت بالا و این آخرین دیدار مردم با آقا سید علی بود. پاهایم را که از در مصلی گذاشتم بیرون، دلتنگی‌ام چندبرابر شد. نگاهم افتاد به پرچم توی دستم. فشار انگشتانم را روی چوبش بیشتر کردم. آن‌قدر که انگشتانم به سفیدی می‌زد. یادم افتاد تا قبل نهم دی، از بلندکردن پرچم ایران و متلک شنیدن از بعضی آدم‌ها فراری بودم. دستم را بردم بالاتر و برافراشته‌تر چرخاندم. چند تا مرد که توی دستانشان پرچم حشدالشعبی عراق بود از کنارمان رد شدند و به سبز و سفید و قرمزِ توی دستم لبخند زدند. نشستیم روی موتور و راه افتادیم به سمت میدان، مثل صد و بیست و هفت شب قبل. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍