eitaa logo
کارام جانم می‌رود
837 دنبال‌کننده
54 عکس
0 ویدیو
13 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 0️⃣4️⃣1️⃣ آشتی‌ کنان ساعت پنج صبح از خانه بیرون زدیم که به اولین قطار مترو برسیم. جمعیت توی ایستگاه نشان می‌داد خیلی‌ها همین تصمیم را داشتند. صف خانم‌ها برای سوارشدن فشرده‌تر بود. امیرعباس را سپردم دست بابا و پرچم‌ها را از دستش گرفتم. تازه متوجه شدم آن‌قدر باعجله از خانه بیرون آمدیم که فراموش کردیم عکس آقا را بیاوریم. احساس خالی بودن داشتم. آقا که رفت، توی دلم خالی شد و حالا عکسش را نداشتم و دستم خالی بود. جمعیت شانه‌به‌شانه هم ایستاده بودند و فاصله‌مان تا نوار زرد جلوی سکوی مترو پر بود از زن‌هایی که تندتند با هم صحبت می‌کردند، با تکه کاغذ یا مقوایی خودشان را باد می‌زدند و شاکی بودند چرا فاصله زمانی ورود هر قطار این‌قدر طولانی است و قطارها جای خالی ندارد. خودم را دلداری دادم که اگر پوستری هم آورده بودم توی مسیر و بین این جمعیت قطعاً چروک و پاره می‌شد. پوستر و قاب عکس‌های بقیه چشمم را گرفته بود. به مرضیه گفتم: «بخواهیم برگردیم خونه و عکس آقا رو بیاریم، خیلی زمان می‌بره؟» بدون اینکه لحظه‌ای مکث کند گفت: «اصلاً فکرشم نکن!» برای اینکه کمتر خودم را سرزنش کنم ذهن و چشمم را فرستادم دنبال سوژۀ روایت. در چهره و قامت آدم‌های اطرافم دقیق شدم. با پرچم‌های قرمز و مشکی و عکس آقا توی دستشان و اندوه توی صورتشان آمادۀ یک رزمایش سه‌روزه و شاید بیشتر بودند. کم‌کم تا انتهای سکو رفتیم. فضا خلوت‌تر شد. تیرخلاص را همان‌جا خوردم! دختری جوان با پوششی سبک، قاب عکسی تزیین شده با گل‌های داودی سفید، از آقای شهید و نوه شهید خردسالش توی دست داشت. دوست داشتم بروم و ازش عکس بگیرم؛ اما حوصله‌اش را نداشتم. هوای ایستگاه دم‌کرده و نفس‌کشیدن سخت بود. شش قطار آمده و رفته بودند و ما هنوز سوار نشده بودیم. هر قطار که می‌رسید یکی دو نفر پیاده و دو سه نفر با فشار سوار می‌شدند و در واگن‌ها به‌سختی بسته می‌شد. رسیده بودیم پشت خط زرد سکو و می‌توانستیم اولین ورودی به قطار بعدی باشیم. هنوز چشمم به قاب توی دست دختر جوان بود. نتوانستم بی‌خیالش شوم. موبایلم را درآوردم و از جمع زن‌ها خودم را بیرون کشیدم و رفتم سمتش. سلام کردم و گفتم: «چقدر باسلیقه تزیینش کردین.» لبخند بی‌جانی زد. پرسیدم: «می‌تونم ازش عکس بگیرم؟» صدایش را نشنیدم؛ اما از حرکت لب‌ها و دستش که روسری‌اش را کمی جلو کشید فهمیدم رضایت داده. گفتم: «شما راحت باش، فقط از قاب، عکس می‌گیرم.» چند تا عکس از قاب برداشتم. پرسیدم: «تنها اومدین؟» نگاهش به انتهای ریل قطار بود: «نه، با دوستم اومدم. اون زودتر سوار شد و رفت. من به‌خاطر اینکه قاب عکسم خراب نشه موندم تا یکم خلوت بشه.» داشتم عکس‌ها را توی گالری نگاه می‌کردم. بدون اینکه دختر را نگاه کنم پرسیدم: «اصلاً چرا اومدین؟» جوابی نشنیدم. سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم و لبخند زدم که یعنی منتظر جوابم. نگاهش را ازم گرفت و دوباره خیره شد به ریل قطار: «اومدم آشتی!» جوابش برایم عجیب نبود. بعد از نه اسفند سال گذشته، خیلی‌ها نظرشان درباره آقا تغییر کرده. نپرسیدم: «چطور؟ مگه چکار کرده بودی که اومدی آشتی؟» به من ربطی نداشت، یک چیزی بوده بین خودش و آقا. دوباره عکس‌های توی گالری را ورق زدم و گفتم: «ولی قهر یه‌طرفه که قهر نیست.» احساس کردم دارد نگاهم می‌کند. نگاهش کردم. منتظر بودم بپرسد: «چطور؟» یا «یعنی چی؟» نپرسید. خودم ادامه دادم: «آقا با هیچ‌کس قهر نمی‌کردن.» صفحه موبایل را قفل کردم و گذاشتم توی کیفم. دست گذاشتم روی بازوش و گفتم: «آقا همیشه می‌گفتن من همه مردم ایران رو دوست دارم و برای همه‌شون دعا می‌کنم. پس معلومه با هیچ‌کی قهر نمی‌کردن.» چند لحظه مکث کردم که چیزی بگوید و درام ماجرا از کار دربیاید؛ اما چیزی نگفت. تشکر کردم که اجازه داده از قاب عکس تزیین‌شده‌اش عکس بگیرم و برگشتم سمت مامان و مرضیه. به مرضیه گفتم: «کاش حداقل یه قاب عکس از آقا تزیین می‌کردیم و می‌آوردیم.» بعد با خودم فکر کردم حمل‌کردنش خیلی سخت می‌شد و گل‌هایش پرپر می‌شد و... خودم هم می‌دانستم این‌ها بهانه است. دختری که می‌خواسته با آقا آشتی کند، نشسته سر صبر قاب عکسش را تزیین کرده و آورده، من که ادعای عاشق و مرید بودن دارم حتی فراموش کردم عکس مرادم را از خانه بردارم و همراه بیاورم. مصلا پر بود از قاب عکس‌های تزیین‌شدهٔ آقا روی دست خانم‌ها. انگار که همه‌شان برای آشتی‌کردن گل آورده‌اند برای آقا! دلم گرم می‌شد. آشتی‌کردنی که خشک‌وخالی نباشد و پای گل و شیرینی در میان باشد، احساس خوشبختی و رهایی می‌دهد به آدم. مخصوصاً که قهر یک‌طرفه هم باشد. مصلا با همۀ عظمتش، کوچه آشتی‌کنان شده بود برای خیلی‌ها با آقا! ✍ 〰〰〰 || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
ا﷽ 1️⃣4️⃣1️⃣ باید زنده بمانم ـ چقدر می‌خوابی پاشو دیگه. از صبح هیچی نخوردی می‌میری بچه. مامان تقریباً سرم داد می‌کشد. ساعت را نگاه می‌کنم. متوجه می‌شوم که ده ساعت است خوابیده‌ام. خستگی و بی‌خوابی دیشب را بهانه می‌کنم. سرم را زیر پتو می‌برم. دلم نمی‌خواهد ببینم دیگر توی مصلی نیستم و همراه جمعیت فریاد خون‌خواهی سر نمی‌دهم. نمی‌خواهم باور کنم به‌جای موکت‌های خاکی زائرسرای چهل سرا روی تختخواب گرم و نرمم خوابیدم. خیال می‌کنم هنوز هم توی خیابان‌های اربعینی تهران، میان مهر و محبت مردم قدم می‌زنم. پتو از رویم کنار می‌رود. گرمای دست مامان را روی پیشانی‌ام حس می‌کنم. - چته زهرا؟ مریض شدی؟ با چشم‌های نگران نگاهم می‌کند. موهایم را که از خیسی عرق چسبیده به پیشانی کنار می‌زند. - تب که نداری. چرا نمی‌ای پایین یه چیزی بخوری. صبحانه و نهار که نخوردی پاشو شامت رو بخور حداقل.  می‌گویم گرسنه نیستم و فعلاً کاری به کارم نداشته باشد؛ فقط بگذارد استراحت کنم. رویم را به سمت دیوار برمی‌گردانم. پتو را تا زیر چانه بالا می‌کشم و باز چشم‌هایم را می‌بندم. آخرین تصویرم از مراسم تشییع پیش چشمم جان می‌گیرد. سیل جمعیتی که از شرق تهران، زیر شدت آفتاب، عرق‌ریزان، تندتند قدم برمی‌داشت تا زودتر به غرب برسد. صدای قاروقور شکمم می‌پیچد میان همهمهٔ شعارهای توی سرم و هق‌هق گریه‌های مردم و شعرخوانی‌های محمد رسولی. پایم را مثل نوزادی توی شکم جمع می‌کنم تا صدای قاروقورش ساکت شود. فکرم را می‌برم سمت موکب‌های اطراف مصلی و دلم می‌خواهد مزه خورشت سبزی موکب قزوینی‌ها هنوز زیر زبانم باشد. دوست ندارم به روزمرگی و تجربه زندگی قبل از این سه روز برگردم. اصلاً انگار یادم نمی‌آید زندگی‌ام قبل از دیدن آقا در جمع عاشق‌هایش چطور بود. کسانی که با هزار زحمت و سختی خودشان را از دور و نزدیک به مصلی رسانده بودند. دوست دارم زق‌زق پاهایم، رد سوختگی تیغه بینی و گونه‌هایم، سوزش جای بندهای کوله روی دوشم و درد گردنم تا همیشه همراهم باشد. این دردها و خستگی‌ها یادم می‌اندازد کجا و چرا رفته بودم. یادم می‌اندازد که موقع مداحی "باید برخاست" دستم را رو به تابوت آقا بالا آوردم؛ انگشت‌های عرق کرده‌ام را مشت کردم؛ قول دادم که پای عهدم هستم. یادم می‌اندازد در حضور آقا و خانواده‌اش به امام‌زمان و نایبش قول یاری دادم و لبیک گفتم. با هر جان‌کندنی است، خودم را از تخت بلند می‌کنم. با خیال‌پردازی و خواب و اعتصاب غذا قولی که داده بودم عملی نمی‌شد. از اتاق بیرون می‌روم. مامان سفره را انداخته. بوی آبگوشت می‌زند زیر بینی‌ام. کاسه‌های گل‌سرخی را از کمد بیرون می‌کشم. ملاقه را پر می‌کنم از آب سرخ و می‌ریزم توی کاسه‌ها. چاره‌ای نیست. باید تا روز انتقام زنده بمانم و زندگی کنم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2️⃣4️⃣1️⃣ از نیل تا شمشادهای مصلای تهران خورشید، تیز و بی‌امان می‌تابید. نماز بر پیکر امام شهید امت که تمام شد، رد اشک روی صورت‌هایمان شوره‌بسته بود. دلمان نمی‌آمد از مصلا بیرون برویم یا توی سایه بایستیم. جمعیتِ اطرافمان لحظه‌به‌لحظه فشرده‌تر می‌شد و راهی برای خروج از آن فضا نداشتیم. دست مامان و مرضیه را کشیدم و پشت تریلی یخچال‌داری که کنار باغچه پارک بود، پناه گرفتیم. کنجی دنج؛ هم روضه‌خوانی مداح‌های جایگاه را می‌شنیدیم، هم می‌توانستیم تا خلوت‌شدن مسیر همان‌جا بمانیم. قبل از ما دو دختر جوان و یک زن و شوهر آنجا نشسته بودند. بلندگوهای نزدیک، چنددقیقه‌ای قطع شدند و صدای اطراف به‌راحتی شنیده می‌شد. متوجه شدم هر لحظه ممکن است جمعیتی که از مسیر بالا وارد مصلا می‌شوند، شمشادهای بلند باغچه را درهم بشکنند و هجوم بیاورند سمتمان. آفتاب رسید بالای سرمان. مرضیه از پشت تریلی بیرون رفت و به مسیر خروج سرک کشید. وقتی برگشت با نگاهی بی‌تفاوت بهمان فهماند حالا حالا مسیر باز نمی‌شود. پشت سرش زنی جوان، نوزاد به بغل همراه همسرش وارد پناهگاهمان شدند. صورتشان گرگرفته بود. دستم را دراز کردم که نوزاد را بدهد بغلم و کمی استراحت کند، گفت بی‌قرار می‌شود. خداقوت گفتم و توی دل تحسینش کردم. خودش و نوزادش را سپرده بود به دریای جمعیت. دریا دریاست، چه فرقی می‌کند؟! مهم این است به خدا اعتماد کنی و بزنی به دلش. سبزشدن دریا و رود و رودخانه در مسیر رسالت زنان، موضوع جدید و عجیبی نیست. سابقۀ تاریخی دارد. آن روزی که یوکابد، موسایش را در سبدی روی رود نیل رها کرد به الهام قلبی خدا اعتماد داشت تا مشیت الهی به مقصد برسد و شد مصداق قوموا لله! مادر محسن جاویدی هم وقتی راضی شد فرزند رزمنده‌اش در عملیات کربلای چهار شرکت کند، به مسیر درست تاریخ اعتماد داشت. هرچند که محسنش، غواص جاویدالاثر اروندرود شد. همیشه اولین تمدن‌ها از کنار آب‌ها و رودها و دریاها شکل‌گرفته‌اند و برای تحقق تمدن نوین اسلامی هم ما مادرها راهی جز دریایی شدن نداریم. رسالت مادری گاهی به نیل انداختن است. گاهی راضی شدن به رضای خدا برای گمنامی پیکر فرزند و امروز پیوستن به دریای مشتاقان و عاشقان امام شهید امت است که مسیر تمدنی تاریخ را شکل می‌دهد. زن جوان می‌گفت: «حسنای من دو ماه بعد از شهادت حضرت آقا به دنیا اومد. الان آوردمش که از قافلۀ مردم خامنه‌ای جا نمونه.» می‌گفت دخترک نوزادش اینجا تمرین می‌کند تا برای پیاده‌روی اربعین آماده شود. برای قدم برداشتن در مسیر تمدنی اربعین. فرزندان ما، ادامۀ موسای نبی و محسن جاویدی جاویدالاثرند. من ایمان دارم این بار، مسیر تحقق تمدن نوین اسلامی از فاصلۀ بین شمشادهای باغچۀ مصلا و تریلی یخچال‌دار عبور کرد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3️⃣4️⃣1️⃣ یتیم های آقا نشسته‌ایم رو پله‌های ایوان شمالی مصلی. من و زهرا. سدّی انسانی روی ایوان ایستاده. سدّی از روحانی‌های نظامی پوش. پشتشان را کرده‌اند به ما. نمی‌شود با آنها رخ‌به‌رخ چانه زد برای عبور. بعد از ایوان رواق است و بعد از آن جایی است که بی‌تاب دیدنش هستیم. آنجا آقای شهیدمان مشغول مهمانداری و دیدار هستند. برای همین نشسته‌ایم پایین پله‌ها. نمی‌دانیم اگر از حائل دور ایوان بیرون برویم بتوانیم برگردیم. چندین صف از نظامی‌ها از روبرویمان گذشته‌اند. دسته‌ای از نیروهای امدادی همچنان یک‌لنگه‌پا ایستاده‌اند کنار ایوان تا مجوز بگیرند و چندقدمی نزدیک‌تر بشوند به رهبرشان. صدای زنانه‌ای، ناله‌کنان از پشت سرم می‌آید. بر می‌گردم ببینم صدای کیست. خانم سن‌وسال داری سلانه‌سلانه پله‌ها را پایین می‌آید. رو گرفته. جلوتر از او روحانی ریش‌سفید کرده، محزون می‌رود. زن از بین روحانی‌های نظامی عبور کرده. نازشان می‌دهد: -اینا یتیمای شمان آقاجان. آه می‌کشد. با خودش زمزمه می‌کند. بلند می‌شوم. به همسرش سلام می‌کنم. روحانی مشهوری‌ست ولی اسمش خاطرم نیست. زن می‌رسد به ما. دستم را دراز می‌کنم. -زیارت قبول! زار می‌زند و آغوشش را باز می‌کند برایم. تنگ می‌گیردم توی بغلش. می‌شکنم. دومین نفریست که بعد از شنیدن خبر شهادت رفته‌ام در آغوشش برای گریه. چطور شد در آغوش غریبه‌ای بغضم ترکید؟ غممان اشتراکی عمیق دارد. توی گوشم زمزمه می‌کند: -ما که نتونستیم بریم جلو، آقامون رو از دور دیدیم. بیشتر گریه می‌کند. از بغلم بیرون می‌آید و دست می‌برد سمت آسمان: -آقاجان ما هم باشیم وقت رجعت شما. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 4️⃣4️⃣1️⃣ مردی برای تمام جهان بازنشسته نظامی و کرمانشاهی بود. کنار هم‌رزمش نشسته بود و با هم حرف می‌زدند. محاسن سفیدشان سنشان را نشان می‌داد. وقتی از رهبر حرف می‌زد کمرش را صاف‌تر می‌گرفت. گفت: «آقا راه امام رو خیلی خوب ادامه داد. وقتی آقا اجازه ندادن موشک بخریم خیلی‌ها غر زدن. اگه توی این مدت این‌قدر روی قدرت موشکی تأکید نمی‌کردن الان وضع ما این نبود. می‌شدیم محتاج بقیه و نمی‌تونستیم از خودمون دفاع کنیم.» هر وقت اسمی از رهبر می‌آورد با آن هیکل چهارشانه و رشیدش می‌افتاد به گریه و اشک‌ها بین محاسنش سر می‌خورد. به جمعیت توی مصلا اشاره کرد و ادامه داد: «اگه اجازه می‌دادن، اگه می‌شد جمعیت خیلی بیشتری می‌اومدن. آقا فقط واسه ایرانی‌ها و مسلمون‌ها نبود که. خیلی از آزاده‌های دنیا عاشق آقان.» چند متر آن‌طرف‌تر شاعری هندی پشت میکروفن ایستاده بود و شعر می‌خواند. چیزی از شعرش نمی‌فهمیدم؛ اما سوزوگداز از کلمه کلمه‌ای که می‌خواند و در تک‌تک اوج و فرود لحنش پیدا بود. مرد کرمانشاهی راست می‌گفت. آقا برای همه مردم جهان بود. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣4️⃣1️⃣ «روبه‌روی باشگاه، چه کم از صحن مصلی دارد؟» چشم باز کردم. پرده حریف نور دم صبح نشده بود. بالشت کنار دستم را کشیدم در آغوشم. چشم‌هام را دوباره بستم. مغزم بیدار مانده بود. حساب می‌کرد امروز چند شنبه است. یکشنبه. یادم آمد باید بروم باشگاه. شب قبل به علی گفته بودم: «تا قبل از هشت میرم و میام تا به کارات برسی.» ساعت، هفت و بیست دقیقه بود. دو مشت آب توی صورتم پاشیدم و به تصویر خودم در آینه نگاه کردم. خط بالشت افتاده بود روی گونه‌ام. شبیه آنهایی بودم که گوشه رینگ چهل دقیقه مشت خورده‌اند. شیر آب را بستم. یادم آمد امروز نماز آقاست. بازدمم شبیه به آهی کشیده از دهانم پر کشید بالا. شب قبل وسط خیابان از دوستم پرسیدم: «چرا این روزهای تشییع اینقدر کش میاد؟» وسط مسجد و مراسم ختم بابا هم همین را گفته بودم. وقتی گریه‌هایم بند نمی‌آمد و برایم آب آوردند، دست طرف را چنگ زدم: «پس چرا تموم نمیشه؟» چند دقیقه بعد رسیده بودم سر خیابان. تلوبیون را باز کردم. می‌خواستم خودم را در صف آدم‌های مصلی جا بزنم. بچه که بودم خانه مادربزرگم ایوان داشت. بهار و تابستان، جفت خواهرهایم رختخواب پهن می‌کردند روی ایوان و تنگ مادربزرگم می‌خوابیدند. من اما از صدای جیرجیرک‌ها می‌ترسیدم. یا از ستاره‌های دوری که ناگهان پرت شوند پایین و گوشه تیزشان در چشمم فرورود. وقتی دم و باز دمشان ریتم می‌گرفت، بالشتم را می‌زدم زیر بغل و روی پنجه‌های کوچکم می‌دویدم تا برسم به اتاق مادر پدرم. آفتاب که می‌زد می‌رفتم روی ایوان و نگاهشان می‌کردم. خوابِ خواهرهایم خواب‌تر بود انگار. من فقط خوابیده بودم و آنها زیر نوازش نسیم سر صبح رؤیای هفت‌پادشاهی می‌دیدند. حسودی‌ام می‌شد. بالشتم را می‌گذاشتم همان گوشه‌کنارها و چشم‌هایم را روی‌هم فشار می‌دادم. دلم می‌خواست یکی از آن‌ها باشم. آنهایی که با پیشانی شبنم‌زده فریاد می‌زنند مرگ بر آمریکا. دم باشگاه که رسیدم حاج محمود ای میهن خدایی می‌خواند. نشستم لبهٔ باغچهٔ پیاده‌رو. توی باشگاه گوشی قدغن است. حتی داخل رخت‌کن هم نمی‌شود برد. زودی میامی که به علی گفته بودم مثل ساعت، هر به چند ثانیه در گوشم زنگ می‌خورد: «زودی میام، زودی میام» ساعت، هفت و پنجاه و هشت دقیقه بود. تابوت‌ها روی شانه می‌آمدند جلو. نمی‌خواستم صفحه را ببندم. دوست داشتم سال‌ها بعد برای دخترهایم تعریف کنم من هم آنجا بودم. من هم خودم را قاطی سیل آدم‌ها جا زده بودم. آنها در مصلی و من روبه‌روی باشگاه ورزشی برای آقا نماز خوانده‌ام. «الصلوة الصلوة» دیگر با نوک انگشت نمی‌شد جلوی اشک‌هایم را بگیرم. شانهٔ آدم‌ها بالا پایین می‌رفت. موج افتاده بود به دریای مصلی و من حاشیه خیابان، دریازده شده بودم. همه‌اش چند دقیقه بیشتر طول نکشید. شب قبل دلم می‌خواست روزهای تشییع زودتر تمام شود و حالا فکر می‌کردم خدا زیادی نماز میت را کوتاه گرفته. ساعت هشت و هفت دقیقه بود. دست گذاشتم روی شماره علی: «الو؟ سلام من تازه دارم میرم تو، داشتم نماز آقا رو می‌دیدم، میخوای برمی‌گردم...» روی پله‌های باشگاه ایستاده بودم: «نه، برو خیالت راحت، عجله نکن». ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6⃣4⃣1⃣ ما در شرایط بدر و خیبریم آفتاب نیمروز تیرماه، سایه‌ای چسبیده به پا برای زن انداخته است. دختری حدوداً چهار ساله، بال چادر زن را رها می‌کند و روی ویلچر می‌نشیند. یک دستش به پاکت سن‌ایچ هفت میوه چسبیده و با دست دیگر به زحمت و کلافگی، نی را توی پاکت فرو می‌کند. دختر دیگر که می‌خورد هفت هشت ساله باشد می‌رود وسط‌ خیابان. مردی همانجا روی آسفالت نشسته، سینی بزرگی پر از قوطی‌های آب را مثل سقفی روی سرش گذاشته و به رهگذران سیاه‌پوش آب تعارف می‌کند. دختر دو تا قوطی‌ مکعبی از توی سینی برمی‌دارد؛ برمی‌گردد و یکی را می‌دهد به خواهرش و خودش را کنار او روی ویلچر جا می‌دهد. همسر زن، ویلچر را به جلو هل می‌دهد و زن همراهشان راه می‌افتد. کنارش قدم برمی‌دارم و با لبخند می‌گویم: تو این گرما، با دو تا بچه، با پرچم و ویلچر سخت نیست براتون؟ دستش را عقب می‌برد و پرچم سرخ که تا لحظه قبل باد می‌خورد، چین‌چین روی شانه‌اش جمع می‌شود: ما اومدیم برای تجدید میثاق با رهبرمون. این سختی‌ها چیزی نیست که نخوایم تحمل کنیم. می‌پرسم: فکر می‌کنید تا کجا می‌تونید تحمل کنید؟ چشم می‌گرداند به جلو و می‌گوید: ما هشت سال جنگ رو با گوشت و پوستمون حس کردیم. آوارگی‌هاشو دیدیم، خونه‌به‌دوشی‌هاشو دیدیم. سال‌ها تحریم‌ رو تحمل کردیم، این چیزا نمی‌تونه ما رو از پا دربیاره. نگاهش می‌چرخد سمت دخترها و عرق از پیشانی‌اش شره می‌کند: پیغمبر ما تو شعب ابی‌طالب محاصره بودن، هر دو نفر با یک خرما زنده موندن، ما پیرو این دین و آیین هستیم. همین که شعب‌ابیطالب را می‌شنوم گرمای خیابان تهران، توی ذهنم تبدیل می‌شود به گرمای سوزان دره‌های مکه. پیامبر را تصور می‌کنم که میان بنی‌هاشم ایستاده و امید می‌دهد. وعده‌های خدا را یادآوری می‌کند و آنها را به صبر دعوت می‌کند. از خودم می‌پرسم ما حالا کجای این راه ایستاده‌ایم؟ بعد فکر می‌کنم ما شعب ابیطالب را پشت سر گذاشته‌ایم. ما خیلی از آن روزهای سخت را گذرانده‌ایم و حالا به قله نزدیک شده‌ایم. به قول رهبر شهیدمان ما امروز در شرایط شعب ابیطالب نیستیم، ما در شرایط بدر و خیبریم. نگاهم سر می‌خورد سمت آدم‌ها. پرچم‌های سرخ در باد گرم تکان می‌خورند، مثل بال‌هایی که بخواهند پرواز کنند. زن قدم‌هایش را تندتر برمی‌دارد. چرخ‌های ویلچر روی آسفالت داغ با ریتم گام‌هایش هماهنگ می‌شوند. مداحی «باید برخاست» توی خیابان طنین انداخته است. من هم همراه می‌شوم و زیر لب زمزمه می‌کنم: انا علی العهدی لبیک یا مهدی... ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7⃣4⃣1⃣ بی‌قراری عبای بلندی پوشیده بود و چفیه‌ای مشکی و سفید، روی دوشش انداخته بود. دختر نوجوانش چادر به سر داشت. درست وقت نماز صبح به مصلی رسیده بودند. چند لحظه میان صف‌های نماز چشم گرداند؛ انگار نمی‌دانست از کدام سمت خودش را به تابوت‌ها برساند.    روی سکوی جلوی جایگاه شب‌شعر نشسته بودم. کوله‌ام را از کنارم برداشتم و روی پایم گذاشتم. با دست اشاره کردم بنشیند تا نماز تمام شود.  گفت از ساوه آمده‌اند.  پرسیدم: «تا دوشنبه تهران می‌مونید؟»  گفت: «نه. فقط برم توی حیاط، یه بار تابوت‌ها رو ببینم، بعد برمی‌گردیم.»    نگاهم به مردی افتاد که چند قدم آن‌طرف‌تر، کنار دو فرزندشان ایستاده بود.    پرسیدم: «چرا نمی‌مونید؟ جا ندارید؟»  لبخند کم‌رنگی زد و گفت: «شوهرم مرخصی نداره. فردا باید بره سر کار. امروز هم تا عصر سر کار بود. قرار بود سه‌شنبه فقط برای تشییع قم بریم، ولی من دلم آروم نمی‌گرفت. هرچی می‌گفت همون قم می‌ریم، فایده نداشت. از سر کار که اومد، دید هنوز بی‌قرارم. گفت بلند شید بریم تهران؛ یه زیارت از دور می‌کنیم و برمی‌گردیم ساوه که فردا بتونم برم سر کار.»    نماز که تمام شد، از جا بلند شد. مرد و دو فرزندشان هم پشت سرش راه افتادند. چهارنفری آرام میان جمعیت گم شدند؛ آمده بودند چند دقیقه کنار تابوت‌ها بایستند و دوباره راه ساوه را در پیش بگیرند.  زن چه خوب نشانم داده بود؛ برای بعضی سفرها، نه مرخصی لازم است و نه فراغت. بی‌قراری، خودش آدم را راهی می‌کند.   ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8⃣4⃣1⃣ سایه خورشید تکیه داده‌ام به پایه یکی از سایه‌بان‌های وسط صحن گوهرشاد. طلای گنبد چشمم را پر کرده‌است. انگاری سر شب باشد، مردم تنها و دسته‌دسته صحن را شلوغ کرده‌اند. ساعت از یک بامداد گذشته است. زنی با پرچم قرمز خونخواهی بر دوش رد می‌شود. شب آخریست که حرم هستم. حیفم آمد امشب را با بالشت صبح کنم. خوبی‌اش این است که مشهد زود صبح می‌شود. یعنی هنوز داری به آخر شب عادت می‌کنی که یک دفعه اذان صبح را می‌گویند. خورشید مشهد یاد گرفته، زودتر از همه جای ایران بیدار شود. *همین سه روز پیش هم خورشید دیگری توی مشهد طلوع کرد و جمعیت زیادی با طلوعش بیدار شدند.* آن قدر جمعیت بود که توی میدان آب، از فشار جمعیت نزدیک بود خفه شوم. آستان قدس، خوش‌سلیقگی کرده بالای ایوان صحن‌ پارچه نوشته است که «در ماتم حسین علی گریه کن ولی، در فکر محو این همه شمر و یزید باش». یکی از شمرها امروز به هلاکت رسید. چطور شد و چه کسی زحمتش را کشید، نمی‌دانم اما لیندسی گراهام دیگر هوای این کره خاکی را آلوده نمی‌کند و این خودش خبر معرکه‌ایست. بقیه شمرها و یزیدها حتما امشب خواب آشفته‌ای دارند. شاید هم خواب اصلا به چشمشان نیاید. پلک‌های من اما شره می‌کند. صدای شرشر فواره‌های صحن می‌پیچد وسط صوت قرآن و دل آدم غنج می‌رود. خنکای سحر روی سلول‌های خواب‌آلود مغزم آب می‌پاشد. هفت هشت جوان گوشه صحن نوحه می‌خوانند و پرشور سینه می‌زنند. مردها پشت سر هم از گوشه صحن می‌روند سمت محل تشرف به مزار آقا. دو سه تا پیچ و خم درست شده با نرده‌های استیل را که رد کنند، از دارالذکر سر در می آورند. گیج و خواب‌آلود منتظرم. منتظر صدای «حی علی الصلاة». نباید بخوابم. نشستن دردی از دردم دوا نمی‌کند. اگر همین‌جا بنشینم خواب می‌آید سراغم. توی ذهنم «باید برخاست» می‌خواند. تا سپیده‌دم زمان کمی مانده که باید بیدار بود و ننشست. بلند می‌شوم تا بروم دیدار مزار آقا و بعد هم سرازیر شوم سمت ضریح امام رضا. هیچ سایه بانی بهتر از امام رئوف نیست. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 9️⃣4️⃣1️⃣ پرواز کلاس ادبیات دانشکدهٔ فنی مهندسی از همهٔ کلاس‌ها شلوغ‌تر بود. یکهو می‌دیدی صد، صد و پنجاه‌ تا دانشجو از ترم‌ها و رشته‌های مختلف می‌آمدند سر کلاس. من همیشهٔ خدا نیم ساعت زودتر از همه پرواز می‌کردم تا روی یکی از صندلی‌های ردیف اول بنشینم. خیر سرمان داشتیم مهندس می‌شدیم؛ اما اسم ادبیات که می‌آمد آب از لب‌ولوچهٔ همه‌مان راه می‌گرفت. اصل و اساس آن سه واحد دوست‌داشتنی آقای واشقانی بود. یک استاد خیلی معمولی که از دار دنیا یک عشق حقیقی به ادبیات داشت که موقع خواندن شعر، از صداش فوران می‌کرد بیرون! شعر را آن‌قدر بااحساس می‌خواند که آدم گاهی یادش می‌رفت افتاده توی قلب یک دانشکدهٔ دور و محصور بین آن همه کوه و بیابان. اولین‌بار شعر حسین منزوی را او برایمان خواند. زل زد توی صورت‌های مبهوت همهٔ ما صد و چند نفر و خواند: «خیال خام پلنگ من به روی ماه پریدن بود و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد که عشق، ماه بلند من ورای دست رسیدن بود من و تو آن دو خطیم، آری! موازیان به ناچاری که هر دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود» یادم هست مصراع پایانی که به آخر رسید کلاس تا چند ثانیه ساکت ماند. خیره شده بودیم به استاد تا شاید از توی جیب حافظه‌اش یک‌جوری این شعر را کش بدهد تا خود شب! اما پروانه پریده بود و ما هم وسط گریه‌های یواشکی باید خودمان را به کلاس بعدی می‌رساندیم. چند روز مانده به تشییع ماه. من هنوز هم که هنوز است پای رفتنم لنگ می‌زند. مثل همان وقت که بود. نمی‌دانم چند بارکد ملی خواسته بودند و چند بار برنامهٔ دیدار چیده بودیم و نشده بود. هر بار که نمی‌شد می‌خندیدم و می‌گفتم: «نع، این دیدار، دیدار من و آقا نیست. من قراره یه روز جزو مهمون‌های ویژهٔ بیت باشم.» خوش‌خیال بودم دیگر، خوش‌خیال و عاشق و صبور. کارت دیدارم امشب صادر شد. کارت آخرین دیدار. کارت عمومی‌ترین و شلوغ‌ترین دیدار. داشتم به همان پای لنگ رفتن و نرفتن فکر می‌کردم که کارت صادر شد. چشمم روی کارت دودو می‌زند. شعر حسین منزوی با لحن استاد واشقانی بعد از بیست سال می‌چپد روی لب‌هام. به دو خط موازی که می‌رسم گریهٔ یواشکی‌ام را بلندبلند سر می‌دهم. حالا این دعوتنامه خط مُقطع همه‌ی فاصله‌های موازی است. وقت وصال رسیده. همه‌ی خاطره‌ها را پس می‌زنم. خیالِ خاطره‌بازم را از دانشکده و کلاس ادبیات می‌کشم بیرون. دستش را می‌گیرم و از همه‌‌ی ناکامی‌ها و نرسیدن‌ها عبور می‌کنیم. پیله‌ها را از دور و برم باز می‌کنم و ماتِ کلمه‌های روی کارت می‌خوانم: «باید برخاست...» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍