eitaa logo
کارام جانم می‌رود
836 دنبال‌کننده
54 عکس
0 ویدیو
13 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣5️⃣1️⃣ عصر عاشورا سحر روز سومی بود که آقا را سپرده بودیم به امام رئوف (ع). با هر جان‌کندنی بود خودم را راضی کردم تا بایستم توی صف دارالذکر. آخر از عمق جان می‌خواستم قبل از دیدن مزار آقا، خبر مرگ ترامپ توی گوش عالم بپیچد. خجالت می‌کشیدم آقا زیر خروارها خاک باشد و من مقابلش ایستاده باشم. ناامیدی مثل چنگک افتاده بود به جانِ دلم و طعم تلخ بیچارگی را تا زیر زبانم بالا می‌آورد. سرگیجه امانم را بریده بود. دستم را گرفتم به حفاظ‌های فلزی که از خنکای هوای داخلِ رواق، سرد شده بود. هرچقدر صف جلوتر می‌رفت، سرمای دست‌هایم به قلبم نزدیک‌تر می‌شد. آدم‌ها یکی‌یکی از هشتیِ حجره مانند رواق، مزار آقا را می‌دیدند و فریادشان به آسمان می‌رفت. یکی می‌گفت خاک بر سر دنیای بعد از تو. نفر بعد، آه می‌کشید که خدا قاتلینت را بکُشد. پیرزنی دستش را بلند کرده بود رو به امام رئوف و هق‌هق‌کنان می‌گفت: «یا ابالحسن، جانمان را به تو امانت دادیم، مهمان‌نوازی کن.» نوبت رسید به من. چشمم که افتاد به مزار آقا، تمام احساساتم اتصالی کرد. خیره شده بودم به ترکیب رنگ مشکی مزار و رنگ قرمز گلبرگ‌ها که نماد عزا و خون‌خواهی شده بود. با چشم‌هایم رد گلبرگ‌های روی زمین را گرفتم تا مزار آقا. توی حال خودم بودم که درست پشت مزار، زنی را دیدم با شانه‌هایی خمیده و لرزان که به سنگ مزار آقای شهید چنگ می‌زد. گوشی را درآوردم و روی چادر مشکی‌اش زوم کردم و دکمهٔ شات را زدم. همان لحظه خادمی با چوب‌پر مشکی‌اش روی شانه‌ام زد و خواست تا حرکت کنم. به سمت صحن آزادی راه افتادم و مقابل ایوان طلا نشستم. تصویر آن زن، لحظه‌ای از جلوی چشم‌هایم کنار نمی‌رفت. انگار این قاب را جایی دیده بودم. دستم را گذاشتم روی تصویر و به هر دو طرف کشیدمش تا بزرگ‌تر شود. ناگهان در هزارتوی ذهنم، صحنه‌ای آشنا جان گرفت. آن صحنه که ابن شهرآشوب در کتاب مناقبش گفته بود: عصر عاشورا، ذوالجناح با یال آویخته به خاک و خون و زین واژگون، به‌سوی خیمه‌ها برگشت تا خبر شهادت امام را به زینب (س) بدهد. اهل حرم با صدای اسب از خیمه بیرون آمدند. وقتی شکل‌وشمایل اسب را دیدند، ناله سر دادند و آن را در آغوش کشیدند. همان صحنه که قرن‌ها بعد، مرحوم فرشچیان، بوم نقاشی‌اش را مقابلش گذاشت و سنگینی هوای غربت آن لحظه را به تصویر کشید و اسمش را گذاشت: "عصر عاشورا". حالا انگار همان تصویر بود که از بوم نقاشیِ فرشچیان بیرون‌زده و تکرار می‌شد. تصویر را از زوم در آوردم. غم مقدسی از جنس نور توی رگ‌هایم پیچید و به قلبم رسید. نمی‌دانستم این خانمِ قد خمیده، سیده هدی آقای شهید است یا فاطمه سادات زهرا خانم یا زینب جان سیده بشری؛ اما یک چیز را خوب فهمیدم که این راه، همان راه زینب (س) است. راهی که با انکسارِ دختر علی (ع) شروع می‌شود و به اقتدارِ او می‌رسد. اقتداری که کاخ ستمِ یزید قمارباز را با فریاد «ما رایت الا جمیلا» فرومی‌ریزد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣5️⃣1️⃣ رهبری کجاست؟ وسط جمعیت، هر چند لحظه سرم را به چپ و راست می‌گردانم. زل می‌زنم به تصویر آقا که دو طرف دیوار مصلا نصب است. تصویر سمت راست، دست‌به‌سینه با لبخند به جمعیت نگاه می‌کند و سمت چپ با همان لبخند دست چپش را بالا می‌آورد. انگار که تشکر می‌کند از مردمی که برای مظلومیتش ناله می‌زنند و شیون می‌کنند. من اما ساکتم و مبهوت. آمده بودم بین مردم تا غم مشترک را سبک کنم؛ ولی نه اشکی برای ریختن دارم و نه صدایی برای ضجه‌زدن. سرم در گردش است بین تصاویر خندان روی دیوار و عمامهٔ مشکی روی تابوت پرچم کشیده. نمی‌خواهم باور کنم آن قدبلند، دست‌های کشیده، صورت خندان موقع دیدار مردمی و چهرهٔ غمگینی که با روضه‌های فاطمیه و امام حسین اشکی می‌شد، حالا توی آن تابوت، آرام‌گرفته است. قلوه‌سنگ تیز و برندهٔ سر گلو که با هیچ التماسی، آب نمی‌شود را با آب دهان و سرفه‌های پشت‌هم، کمی نرم می‌کنم تا دم بگیرم. چقدر هوا کم است برای نفس‌کشیدن. صدای پشت بلندگو که می‌گوید: «مردم آه بکشیم.» انگار جان تازه می‌دهد به من. تک‌به‌تک حسرت‌ها را جلوی چشمم به صف می‌کنم و «آه» می‌کشم. «آه» می‌کشم برای شبی که پیشنهاد رفتن به بیت را قبول نکردم و نشستم پای روضهٔ حاج محمود کریمی. «آه» می‌کشم برای نرساندن خودم به نمازهای عید فطر و توجیه‌کردن خودم با جملهٔ «قسمت نشد، ان‌شاءالله سال دیگه». «آه» می‌کشم برای دعوت‌نشدن به مراسم‌های دیدار مردمی با آقا به‌خاطر هیچ‌کاره بودنم و «آه» بلندی که شبیه فریاد است، می‌کشم برای جواب‌هایی که ندادم؛ جواب شنیدن تهمت‌ها و سکوت‌کردن. این «آه» را اگر فریاد نزنم، از خفگی جان می‌دهم. دو روز بعد از کودتای نوزده دی، تلفنم زنگ خورد. با دیدن اسم مخاطب، دلتنگی ندیدنش را ریختم توی صدایم و باذوق جواب دادم: «سلام خاله. خوبی، خوشی؟» صدای آن طرف خط اما مثل همیشه مهربان و نرم نبود. جواب داد: «سلام. میگم این‌همه جوونا رو میکشن چرا هیچ کی حرف نمیزنه، رهبر کجاست اصلاً؟» شوکه از سؤال بی‌ربطش، گفتم: «نمیدونم والا، رهبری با من هماهنگ‌نکردن کجا میرن.» با این جواب رفتم سمت شوخی تا از خشمم کم کنم و احترام نگه دارم. حالا ولی پشیمانم از جواب ندادن. دلم می‌خواهد شماره‌اش را بگیرم و از پیداشدن رهبر بگویم. از صبح نه اسفند و مشت گره شده‌اش بگویم. از خانهٔ انتهای خیابان کشوردوست بگویم که رسانهٔ خانه‌شان، آن را به‌جای پناهگاه رهبری توی مغزشان فروکرده بود و از تابوت پرچم کشیده‌ای بگویم که پیکر آقای ما و رهبر به پناهگاه رفتهٔ آنها داخلش، آرام‌گرفته است. جملهٔ «آه از تهمت‌ها» تو سرم می‌پیچد و با چانهٔ لرزان، دست راستم را سمت تابوت پرچم کشیده‌اش، بالا می‌گیرم و با صدای خش‌دار زمزمه می‌کنم: «دوستت دارم آقاجان و الی اللقاء.»   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣5️⃣1️⃣ أبناء السیدان مشهد این روزها میزبان زائرانی به وسعت جهان است. پوستری می‌بینم از اجتماع جمعی از هنرمندان. قرار بود تقاطع ملاصدرا و کوه‌سنگی جمع شوند و دیوارنگاره‌ای بکشند و رنگ کنند. زیرش نوشته بود: «همراه با جمعی از هنرمندان یمنی و لبنانی» خودم را به تقاطع ملاصدرا می‌رسانم. روی یک دیوار طرحی کشیده شده. کمی آن‌طرف‌تر میزی گذاشته‌اند و رویش رنگ‌ها کنار هم ردیف‌اند. کنار رنگ‌ها چند قلم‌موی باریک و پهن و تعدادی لیوان هم چیده‌اند.  زن و مرد هر کدام لیوانی دست گرفته‌اند. یک‌سوم لیوان با رنگ سیاهی پر شده. قلم‌مو دست گرفته‌اند و در حال پررنگ‌کردن خطوط نقاشی شدهٔ روی دیوارند. چند نویسنده و عکاس و خطاط و نقاشِ آشنا می‌بینم. عکاس‌ها و خبرنگارها مدام در حال رفت‌وآمدند و هنرمندها را شکارِ سؤال‌ها و قاب دوربین‌هاشان می‌کنند. خانمی ضبط کوچکی را جلوی دهان یکی از هنرمندها گرفته و درباره این رویداد می‌پرسد. هنرمند موهایش جوگندمی است و پا به سن گذاشته و حالا پیش‌کسوت حساب می‌شود، می‌گوید: «از دل برود هرآنچه از دیده برفت، پس ما روی دیوار اعتقادات‌مون و آرمان‌هامونو ثبت می‌کنیم تا در گذر روزها یادمون نره انگیزه‌هامون چی بوده و می‌تونه در استمرار مقاومت کمک‌مون کنه.» نگاهش را روی زن و مردهای قلم‌مو به دست لبنانی و یمنی سر می‌دهد و لبخند به لبش می‌نشیند: «همه ما، ایران، لبنان، یمن هدف‌مون یکیه و اون ایستادگی در مقابل ظلم و کفره.» خبرنگار می‌پرسد: «جایگاه هنرهای تجسمی در این هدف چیه؟» مرد انگار بارها به این سؤال فکر کرده و بارها جوابش را گفته باشد، بی که خبرنگار نقطه پایانی سؤالش را بگذارد بلافاصله می‌گوید: «جمیع هنرها در به‌نتیجه‌رسیدن این هدف نقش مکمل دارند، هنرهای تجسمی، سینما، ادبیات، موسیقی هیچ‌کدام از هم جدا نیستن.» کمی آن‌طرف‌تر خبرنگاری مشغول مصاحبه با خانمی لبنانی است. لبنانی‌ها روی دستشان یک مچ‌بند زرد بسته‌اند و روی دوششان یک شنل کوتاه زرد انداخته‌اند. مترجمی کنار خانم خبرنگار ایستاده و صحبت‌های خانم لبنانی را ترجمه می‌کند: «ما در هدف تفاوتی نداریم، من از منطقه جنوب لبنان می‌آیم. اومدیم این‌جا که نشون بدیم در این جنگی که اسرائیل و امریکا راه‌انداختن، در کنار هم هستیم.» از خبرنگارها دور می‌شوم و می‌ایستم روبروی دیواری که پر از نقش است. طرح‌هایی از آقا و سید حسن نصرالله، از مشت گره‌کرده و حرم امام رضا و نقشه ایران. از روی میز لیوانی برمی‌دارم. رنگ سیاه را ته لیوان می‌ریزم و با قلم‌مویی می‌ایستم پای دیوار. کنار دخترخانمی که مچ‌بند زرد بسته. مچ‌بند را نگاه می‌کنم. رویش نوشته: «ابناء السید» می‌پرسم: «سید یعنی سید حسن نصرالله؟» سرش را به علامت تأیید تکان می‌دهد. توی دلم می‌گذرد ما هم ابناء السید هستیم، سید ما علی است و سید آن‌ها حسن و وجه مشترکمان یتیمی. نگاهی به سید حسن و آقا می‌اندازم روی دیوار. عده‌ای مشغول پررنگ‌کردن خطوط طرح این دو شخصیت هستند. حالا ما هدف‌های مشترکی با هم داریم. پررنگ کردن خطوط این دو سید، و نابودی هرکسی که بخواهد این خطوط را محو کند.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣6️⃣1️⃣ قدم‌های مبارک از ساعت ۳ بعدازظهر به مصلی آمده بودیم. ساعت نزدیک ۱۰ شب بود که داشتیم برمی‌گشتیم. خستگی بچه‌ها از حالت چهره‌شان معلوم بود؛ ولی حرفی نمی‌زدند. سرشان را زیر انداخته بودند و فقط می‌آمدند. صدای سورت سورت کشیده‌شدن کفش‌ها، جمعیت مردم را به یک سو حرکت می‌داد. درهای ورودی نزدیک بود؛ اما در خروجی خیلی دور بود. فاصلهٔ راه برگشت وقتی خسته‌ای، چندبرابر کِش می‌آید.هرچه می‌رفتیم به خیابان نمی‌رسیدیم. این طولانی‌بودن راه خروجی، بر خستگی‌مان افزوده بود. بیشتر از همه امیررضا خسته شده بود. طفلک با پاهای کوچک یک سال و نیمه‌اش، پابه‌پای ما آمده بود و داشت با زبان بی‌زبانی نق و غر می‌زد؛ تا بگوید دلش خانه و اتاقش و اسباب‌بازی‌هایش را می‌خواهد. تمام مسیر را بهانه می‌گرفت. سعی می‌کردیم با بازی حواسش را پرت کنیم؛ ولی تا چند دقیقه جوابگو بود.  در راه به بچه‌ها گفتم: «از آقا بخواید بخاطر سختی که تحمل کردید واستون دعا کنه... آقا صداتونو می‌شنوه...»  همین جمله بس بود که باز وجودم گُر بگیرد. بغضی ته گلویم را بست. نتوانستم صحبتم را ادامه دهم. غمباد گرفتم از بس بغض کردم برای آقا. بالاخره اشکم از تاریکی هوا استفاده کرد. سُر خورد و پشت روسری‌ام پنهان شد.   پاهایم زُق‌زُق می‌کرد. کف پایم می‌سوخت. توان راه‌رفتن نداشتم. با بچه‌ها سر کوچه منتظر بودیم تا شوهرم موتور را بیاورد. خانمی کنارم ایستاد. شروع کرد با امیررضا حرف‌زدن که چرا گریه می‌کنی؟  امیررضا از خجالت پشت دست من قایم شد.  خانم چند لحظه نگاهم کرد و با حسرت گفت: «خوب کردی با بچه‌ها اومدی... من بچه‌ها رو گذاشتم خونه اومدم.»  لبخندی زدم و گفتم: «اشکال نداره. فردا هنوز فرصت هست. حتماً بیاریدشون.»  با نگاهی به شوهرش گفت: «شوهرم مخالفه اومدن بچه‌ها بود. بخاطر فشار جمعیتو خطرشو...»  شوهرش چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود و نگاهمان می‌کرد.  نگاهم را بین هر دو تقسیم کردم.  آقا دو قدم جلو آمد. درد دلشان باز شده بود. گفت: «مسئولین توی تلویزیون گفتن بچه‌ها رو نیارید وگرنه که... »  گفتم: «بله... اولش گفتن فکر میکردن فشار جمعیت زیاده بچه‌ها ممکنه آسیب ببینن...  اما اگه بچه‌ها نیان کی بیاد؟ اینا باید ببینن و یادشون بمونه. ما که بودیم و هستیم... یه کم عقب‌تر جلوتر وایمیستیم تا حضور مردمو ببینن...»  خانم سری تکان داد و تأییدم کرد.  آقا هم سرش را زیر انداخت و رفت.  با تمام خستگی اما دلم راضی بود که کار درست را انجام داده بودم.  دست امیررضا را محکم‌تر گرفتم و بوسه‌ای به سرش زدم.  بغلش کردم. لبخندی زد و با لب‌های کوچولوش من را بوسید.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣6️⃣1️⃣ دست‌به‌دست پاهایش از زانو تا شد و یک‌باره افتاد. لباس سفید هلال‌احمر، خیس، به بدنش چسبیده بود. خانمی با عکس آقا شروع کرد به بادزدنش. دختری بطری آب دستش داد. همکارش خم شد و شانه‌هایش را ماساژ می‌داد. پسربچه‌ای بطری آبی را که سرش سوراخ بود، فشار می‌داد و رشته‌های نازک آب را روی صورتش می‌پاشید. نقاب کلاهش نصف صورتش را سایه کرده بود. کلاهش را برداشت و دو انگشت سبابه و نشانه را روی چشم‌هایش گذاشت. صورتش سرخ شده بود مثل دستی که بی‌هوا به کنار قابلمه بخورد و بسوزد. لبخند زد. آب از نوک بینی‌اش چکید: «از گرما نیست! از صبح خیلی دویدم پاهام کم آورد.» سرش پایین بود. انگار خجالت‌زده باشد از اینکه مردم به کمکش آمده‌اند. با خودم فکر کردم امروز همه میزبان‌اند. هر طرف که نگاه می‌کردم، دستی مشغول کاری بود. مردی دوش تلفنی حمام را از پنجره بیرون آورده بود و مثل آتش‌نشان‌های آن روز، روی سر مردم آب می‌پاشید. زنی چادرش را زیر بغل زده بود و از کناره‌های بلوار، بطری‌های خالی آب را جمع می‌کرد و در کیسه‌زباله می‌ریخت. من هم از پاکبان کیسه‌زباله‌ای گرفتم و دست‌به‌کار شدم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2⃣6⃣1⃣ مسیر عاشقی مردم زیر آفتاب راه می‌رفتند. خورشید انگار می‌خواست تمام زورش را بزند، یقهٔ ملت را بگیرد و نقش زمین کند. عرق از میان موهایم شُره می‌کرد و از کنار گوشم می‌ریخت توی پیراهنم. روی پنجهٔ پا ایستادم کمی از بالای برج آزادی را دیدم. با خودم گفتم: «آخیش نزدیک شدم.» کف پاهایم ذق‌ذق می‌کرد. با آستین عرق پیشانی‌ام را پاک کردم. روی جدول کنار خیابان نشستم. بدنم را کش‌وقوس دادم. پرچم‌های سرخ توی هوا می‌چرخید. تمام سلول‌های مردم داشت خون‌خواهی امام شهید را فریاد می‌کرد. ابروها درهم‌کشیده بود و گام‌ها محکم، روی زمین داغ فرود می‌آمد. زنی روبرویم ایستاده بود. پوست سفیدش زیر آفتاب، سرخ شده بود و دانه‌های درشت عرق صورتش را زیباتر کرده بود. نگاهم به نگاهش گره خورد. لبخند محوی روی صورتش نشست: «خسته شدی؟» نگاهم را از روی صورتش گرفتم و به پرچم "یا لثارات الحسین" خیره ماندم. گفتم: «خسته که نه، فقط دارم تجدید قوا می‌کنم.» داشت از من رو برمی‌گرداند که پرسیدم: «خیلی مونده، نه؟» روی جدول سنگی ایستاد: «آره، مونده هنوز، می‌خوای تا آخر بری؟» نفسم را با سرعت بیرون دادم و گفتم: «بله، می‌خوام برم، باید برم.» ابروها را بالا انداخت: «با این شلوغی حالا حالاها نمی‌رسی.» پرسیدم: «شما نمی‌ری.» مشتم را گره کردم و روی گودی کمرم چند بار کشیدم. صورتم پر از چین‌وچروک شد. گفت: «پاهام نمی‌کشه برم. تا همین‌جا هم خدا کمک کرده.» من هم بیشتر نمی‌توانستم ادامه بدهم؛ ولی دلم چیز دیگری می‌خواست. چند بار پیش خودم غُر زدم که چرا مسیر تشییع را یکهو عوض کردند.   در حال غرزدن به زمین‌وزمان بودم که دیدم پسر سیاه‌پوش حدوداً ده‌ساله‌ای با مادر و خواهرش بحث می‌کرد: «نه مامان تا اینجا اومدیم بریم آقا رو ببینیم.» نگاهش کردم پشت گردنش از نور آفتاب، سوخته بود. چشم‌های عسلی پُر از غم داشت. مادر بطری آب‌معدنی را به‌زور به خوردش داد و کمی از آن را روی سرش ریخت. پنجه توی موهای طلایی‌اش کشید و او را به سمت سایه کشاند. بدنم داشت روی سنگ‌چین کنار خیابان لَخت می‌شد؛ انگار استخوان به تن نداشته باشم. سرم گیج بود. عرق سرد روی پیشانی‌ام می‌دوید. به عقب که پرت شدم احساس کردم دستی سرم را گرفته است. صداها گنگ توی سرم ضرب گرفته بودند. کسی داشت توی صورتم می‌زد. تصویرهای درون ذهنم داشتند پر می‌کشیدند که چشم باز کردم و تصویر زن چینی را روی بادبزن بالای سرم دیدم. بوی عطر و عرقِ زن‌هایی که دورم حلقه زده بودند، درهم‌آمیخته و نفسم را سنگین می‌کرد. صورتم خیس آب بود و یک نفر داشت شکلات کوچکی را می‌چپاند توی دهانم. نفس عمیق کشیدم، ریه‌هایم پر شد از بوی شکلات. به اطراف نگاه کردم. پسرک رفته بود. نمی‌دانم به سمت آزادی یا انقلاب. درِ بطری آب را باز کردم نصفش را خوردم و بقیه را روی سرم ریختم. چنگ زدم به چادرم که روی زمین ولو شده بود. بلند شدم. از درد پاها دندانم را به هم فشار دادم. باید عجله می‌کردم و خودم را به آقای شهید می‌رساندم. زنی با چادر عربی دستم را گرفت: «کجا می‌ری؟ حالت خوب نیست.» این جمله‌ها را با لهجهٔ شیرین جنوبی گفت که دلم غنج رفت. به طرفش خیز برداشتم. لب‌هایم روی صورت داغش فرود آمد. گفتم چیزی نیست باید برم: «ایشالا کربلا همدیگرو ببینیم.» او هم دعا کرد «ایشالا بریم استقبال امام‌زمان.» از این دعای او ذوق‌زده شدم. اشک توی چشم‌هایم حلقه زد و سرازیر شد. به‌صورت زن نگاه انداختم. لب‌هایش از هم باز شد و دندان‌های سفید و یکدستش نمایان گردید. به نشانی خداحافظی دستم را تکان دادم و به‌سوی میدان آزادی قدم برداشتم. پاهایم را به‌سختی بلند کردم؛ راه هنوز طولانی به نظر می‌رسید و آفتاب بی‌رحم‌تر شده بود، اما من برای آن آخرین نگاه در میدان آزادی آمده بودم. می‌خواستم در میان هیاهوی جمعیت، در عشق امام شهید ذوب شوم. می‌خواستم تصویر آن تابوت سرخ و سفید و سبز را توی چشم‌هایم قاب کنم. پرچم را در هوا چرخاندم و زمزمه کردم: «انتقامت رو می‌گیریم.» (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
خواب زن چپه.pdf
حجم: 3.9M
ا﷽ 3️⃣6️⃣1️⃣ خواب زن چپه بابا نگاهم نمی‌کرد و فقط نگاهش به مسیر بود؛ این‌طور فایده نداشت نمی‌رسیدم. از ماشین پیاده شدم؛ دویدم؛ چیزی نمانده بود برسم که یک‌دفعه یک زن از جلوام رد شد. داشت می‌رفت آن سمت اتوبان؛ می‌خواست خودش را پرت کند پایین. فریاد می‌زد: «من جاسوسم.» جیغ می‌کشید؛ موهایش را می‌کشید و می‌گفت: «من جاسوسم.» چیزی نمانده بود خودش را پرت کند. سمتش دویدم و گرفتمش؛ گفتم: «چی کار می‌کنی؟ خودتو بکشی که چی بشه، فکر کردی اون دنیا بهت میگن خوش اومدی؟» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 4️⃣6️⃣1️⃣ دورکعت پشت در نبودنت کنترل تلویزیون در دستم مانده و انگشت شستم بی‌اختیار روی دکمه‌ها می‌چرخد. شبکه‌ها را عوض می‌کنم؛ به دنبال یک زیرنویس، بعد دیگری. چشم‌هایم دنبال چند کلمه می‌گردند. ضربان قلبم آن‌قدر بالاست که انگار راهش را پیدا کرده و آمده خودش را به گلویم رسانده. این اولین نماز لیله‌ الدفنی نیست که می‌خواهم بخوانم. بارها برای آدم‌هایی خوانده‌ام که عزیز دلم بوده‌اند. حتی برای کسانی که نسبتی با آنها نداشته‌ام. اما سال‌ها پیش، آن شب، وقتی خواستم برای پدرم نماز بخوانم، تازه فهمیدم مرگ یعنی چه. تا آن لحظه هنوز بخشی از وجودم باور نکرده بود کسی را که صبح به خاک سپردیم، دیگر درِ خانه‌ام را نمی‌زند. دیگر صدایش از پشت تلفن نمی‌آید و نمی‌گوید، جانم بابا! دیگر نمی‌توانم کنارش بنشینم و از مشکلم برایش بگویم. انگار این دو رکعت نماز، پرده‌ای را کنار زد که نمی‌خواستم هیچ‌گاه کنار برود. دنبال کسی بودم که می‌دانستم برنمی‌گردد و بااین‌حال، هنوز منتظر برگشتنش بودم. دستم را روی دهانم می‌گذارم. بغض مثل سنگی توی گلویم گیرکرده است. اشک‌ها تا لبهٔ چشم‌ها آمده‌اند، اما پایین نمی‌آیند. انگار آنها هم باور نکرده‌اند که باید برای همیشه با امام مقتدرشان خداحافظی کنند. کنترل به دست از دلم می‌گذرد: «کاش اعلام نکنند... کاش آن تابوت خالی باشد... کاش همهٔ اینها نقشه‌ای باشد برای گمراه‌کردن دشمن...» این جملهٔ آخر را از نهم اسفند مثل دعایی که تمام نمی‌شود، زیر لب تکرار کرده بودم. چهار ماه گذشته و من هنوز پشت در انکار ایستاده‌ام. از نیمه‌شب که گذشت، سایت‌ها یکی‌یکی خبر را گذاشتند: «مراسم تدفین انجام شد.» اما باز هم منتظر ماندم. گفتم تا سایت خامنه‌ای دات‌آی‌آر اعلام نکرده، نماز را شروع نمی‌کنم. اتاق را چند بار قدم زدم. پرده را کنار زدم. دوباره گوشی را نگاه کردم. دوباره صفحه‌اش را باز کردم. چیزی اعلام نشده بود. اشک‌ها بالاخره راهشان را پیدا کردند. زیر لب گفتم: «کاش دروغ باشد... کاش چیزی ننویسند... کاش هنوز جایی اشتباه کرده باشند...» ساعت دو و نیم بود که اعلام کردند. کنترل را آرام روی مبل گذاشتم. سجاده را باز کردم. چادرم را مرتب کردم و رو به قبله ایستادم. خدایا! این دو رکعت را برای کسی می‌خوانم که از مرگ نترسید. برای کسی که از تاریکی این دنیا عبور کرد و به‌سوی نوری رفت که من هنوز از پشت این پردهٔ سنگین دنبالش می‌گردم. الله‌اکبر... حمد را خواندم. بین نماز به نسبتم با او فکر می‌کردم. او کجاست، من کجایم؟ او چه خواست، من چه می‌خواهم؟ آیت‌الکرسی را تا علی العظیم خواندم. برای دیگران تا همین‌جا می‌خوانم، اما دلم خواست برای آقای شهیدم ادامه‌اش را بخوانم. باید همه چیز کامل باشد. لا اکراه فی‌الدین. قد تبین الرشد من‌الغی فمن یکفر بالطاغوت و یومن بالله فقد استمسک بالعروه‌الوثقی... انگار تازه فهمیدم این نماز بیشتر برای من است. برای منی که هنوز بین تاریکی و نور مانده‌ام. برای منی که هنوز منتظر یک صدا هستم. برای منی که میان زمین و آسمان گیر کرده‌ام. رکعت اول با اشک گذشت. رکعت دوم با اشک تمام شد. لحظه‌ای فکر کردم: «مگر نگفته‌اند گریه در نماز، آن را باطل می‌کند؟» اما صدای دیگری در دلم گفت: «خدایا، اگر این اشک‌ها راه مرا به‌سوی تو باز می‌کنند، بگذار بیایند. این دو رکعت را برای خودم خواندم. او به نماز من نیاز ندارد. او از وحشت آن شب عبور کرده است. این منم که هنوز پشت درِ نبودنش ایستاده‌ام و دنبال نوری می‌گردم که راه را نشانم بدهد.» نماز را تمام می‌کنم. دلم کمی آرام‌گرفته. دوباره قامت می‌بندم. نیت می‌کنم. دو رکعت نماز لیله‌ الدفن می‌خوانم برسد به روح سید علی فرزند سید جواد حسینی خامنه‌ای قربت الی الله... الله‌اکبر... ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 5️⃣6️⃣1️⃣ عکس یادگاری دختر نوجوان کمی این پا و آن پا کرد. حدس زدم درخواستی مشابه چند نفر قبلی داشته باشد. لبخند زدم که مسیر را برایش باز کنم. چشم‌هایش برق زد و جلو آمد. به قاب عکس توی دستم اشاره کرد و گفت: «میشه باهاش عکس بگیرم.» لبخندم بزرگ‌تر شد. قاب عکس را گرفتم سمتش و گفتم: «آره عزیز دلم، چرا که نه حتماً.» قاب را دادم دستش، کمی بالا و پایین کرد و تلاش کرد سلفی بگیرد. جلو رفتم و پیشنهاد دادم گوشی‌اش را بدهد که من عکسش را بگیرم. ذوق کرد و گوشی را تحویلم داد. قاب بستم. نور را تنظیم کردم و عکس گرفتم. قاب عکس را پس داد و گفت: «خیلی قشنگ شده.» زمزمه کردم: «سوژه‌اش قشنگ بوده.» دختر دور شد و ایستاده زیر مه‌پاش‌های مصلی. زل زدم به قاب عکس. دیروز دقیقاً بعد از اعلام تعطیلی یکشنبه درستش کرده بودم. دلم می‌خواست برخلاف تمام دیدارهای بیت که دست‌خالی می‌رفتم، این بار سنگ تمام بگذارم. توی جعبهٔ بالای کمد، دنبال قاب عکس خالی می‌گشتم که دیدم یک قاب چوبی آماده دارم. نمی‌دانم کی و کجا گرفته بودمش. ولی می‌دانم توی تقدیرش نوشته بود که قرار است توی چنین تاریخی پیدایش کنم. کمی نگاهش کردم و بعد اولین جایی که به ذهنم رسید، گل‌فروشی سر بازار بود. یک عالمه گل‌های مصنوعی متنوع داشت. اولین تجربه‌ام بود و توی مغازه حیران و سرگردان ایستاده بودم. دلم را به دریا زدم و گوشی را گذاشتم روی میز تا عکس را نشان فروشنده بدهم. مرد فروشنده با دیدن عکس، انگشت اشاره‌اش را سه بار بوسید و به پیشانی چسباند. بعد پیشنهادهایش را چید روی میز. اسفنجی را هم گذاشت کنارشان. تک‌تک مراحل را برایم توضیح داد و موقع حساب‌کردن هم نصف هزینه را نگرفت. دستی روی شانه‌ام نشست. به پشت سرم نگاه کردم. دو تا دختر جوان داشتند به قاب نگاه می‌کردند. قاب را سمتشان گرفتم و به بطری‌های کوچک آب توی دستشان اشاره کردم و گفتم: «من نگه می‌دارم. شما راحت عکس بگیرید.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍