eitaa logo
کارام جانم می‌رود
837 دنبال‌کننده
54 عکس
0 ویدیو
13 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 4️⃣6️⃣1️⃣ دورکعت پشت در نبودنت کنترل تلویزیون در دستم مانده و انگشت شستم بی‌اختیار روی دکمه‌ها می‌چرخد. شبکه‌ها را عوض می‌کنم؛ به دنبال یک زیرنویس، بعد دیگری. چشم‌هایم دنبال چند کلمه می‌گردند. ضربان قلبم آن‌قدر بالاست که انگار راهش را پیدا کرده و آمده خودش را به گلویم رسانده. این اولین نماز لیله‌ الدفنی نیست که می‌خواهم بخوانم. بارها برای آدم‌هایی خوانده‌ام که عزیز دلم بوده‌اند. حتی برای کسانی که نسبتی با آنها نداشته‌ام. اما سال‌ها پیش، آن شب، وقتی خواستم برای پدرم نماز بخوانم، تازه فهمیدم مرگ یعنی چه. تا آن لحظه هنوز بخشی از وجودم باور نکرده بود کسی را که صبح به خاک سپردیم، دیگر درِ خانه‌ام را نمی‌زند. دیگر صدایش از پشت تلفن نمی‌آید و نمی‌گوید، جانم بابا! دیگر نمی‌توانم کنارش بنشینم و از مشکلم برایش بگویم. انگار این دو رکعت نماز، پرده‌ای را کنار زد که نمی‌خواستم هیچ‌گاه کنار برود. دنبال کسی بودم که می‌دانستم برنمی‌گردد و بااین‌حال، هنوز منتظر برگشتنش بودم. دستم را روی دهانم می‌گذارم. بغض مثل سنگی توی گلویم گیرکرده است. اشک‌ها تا لبهٔ چشم‌ها آمده‌اند، اما پایین نمی‌آیند. انگار آنها هم باور نکرده‌اند که باید برای همیشه با امام مقتدرشان خداحافظی کنند. کنترل به دست از دلم می‌گذرد: «کاش اعلام نکنند... کاش آن تابوت خالی باشد... کاش همهٔ اینها نقشه‌ای باشد برای گمراه‌کردن دشمن...» این جملهٔ آخر را از نهم اسفند مثل دعایی که تمام نمی‌شود، زیر لب تکرار کرده بودم. چهار ماه گذشته و من هنوز پشت در انکار ایستاده‌ام. از نیمه‌شب که گذشت، سایت‌ها یکی‌یکی خبر را گذاشتند: «مراسم تدفین انجام شد.» اما باز هم منتظر ماندم. گفتم تا سایت خامنه‌ای دات‌آی‌آر اعلام نکرده، نماز را شروع نمی‌کنم. اتاق را چند بار قدم زدم. پرده را کنار زدم. دوباره گوشی را نگاه کردم. دوباره صفحه‌اش را باز کردم. چیزی اعلام نشده بود. اشک‌ها بالاخره راهشان را پیدا کردند. زیر لب گفتم: «کاش دروغ باشد... کاش چیزی ننویسند... کاش هنوز جایی اشتباه کرده باشند...» ساعت دو و نیم بود که اعلام کردند. کنترل را آرام روی مبل گذاشتم. سجاده را باز کردم. چادرم را مرتب کردم و رو به قبله ایستادم. خدایا! این دو رکعت را برای کسی می‌خوانم که از مرگ نترسید. برای کسی که از تاریکی این دنیا عبور کرد و به‌سوی نوری رفت که من هنوز از پشت این پردهٔ سنگین دنبالش می‌گردم. الله‌اکبر... حمد را خواندم. بین نماز به نسبتم با او فکر می‌کردم. او کجاست، من کجایم؟ او چه خواست، من چه می‌خواهم؟ آیت‌الکرسی را تا علی العظیم خواندم. برای دیگران تا همین‌جا می‌خوانم، اما دلم خواست برای آقای شهیدم ادامه‌اش را بخوانم. باید همه چیز کامل باشد. لا اکراه فی‌الدین. قد تبین الرشد من‌الغی فمن یکفر بالطاغوت و یومن بالله فقد استمسک بالعروه‌الوثقی... انگار تازه فهمیدم این نماز بیشتر برای من است. برای منی که هنوز بین تاریکی و نور مانده‌ام. برای منی که هنوز منتظر یک صدا هستم. برای منی که میان زمین و آسمان گیر کرده‌ام. رکعت اول با اشک گذشت. رکعت دوم با اشک تمام شد. لحظه‌ای فکر کردم: «مگر نگفته‌اند گریه در نماز، آن را باطل می‌کند؟» اما صدای دیگری در دلم گفت: «خدایا، اگر این اشک‌ها راه مرا به‌سوی تو باز می‌کنند، بگذار بیایند. این دو رکعت را برای خودم خواندم. او به نماز من نیاز ندارد. او از وحشت آن شب عبور کرده است. این منم که هنوز پشت درِ نبودنش ایستاده‌ام و دنبال نوری می‌گردم که راه را نشانم بدهد.» نماز را تمام می‌کنم. دلم کمی آرام‌گرفته. دوباره قامت می‌بندم. نیت می‌کنم. دو رکعت نماز لیله‌ الدفن می‌خوانم برسد به روح سید علی فرزند سید جواد حسینی خامنه‌ای قربت الی الله... الله‌اکبر... ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 5️⃣6️⃣1️⃣ عکس یادگاری دختر نوجوان کمی این پا و آن پا کرد. حدس زدم درخواستی مشابه چند نفر قبلی داشته باشد. لبخند زدم که مسیر را برایش باز کنم. چشم‌هایش برق زد و جلو آمد. به قاب عکس توی دستم اشاره کرد و گفت: «میشه باهاش عکس بگیرم.» لبخندم بزرگ‌تر شد. قاب عکس را گرفتم سمتش و گفتم: «آره عزیز دلم، چرا که نه حتماً.» قاب را دادم دستش، کمی بالا و پایین کرد و تلاش کرد سلفی بگیرد. جلو رفتم و پیشنهاد دادم گوشی‌اش را بدهد که من عکسش را بگیرم. ذوق کرد و گوشی را تحویلم داد. قاب بستم. نور را تنظیم کردم و عکس گرفتم. قاب عکس را پس داد و گفت: «خیلی قشنگ شده.» زمزمه کردم: «سوژه‌اش قشنگ بوده.» دختر دور شد و ایستاده زیر مه‌پاش‌های مصلی. زل زدم به قاب عکس. دیروز دقیقاً بعد از اعلام تعطیلی یکشنبه درستش کرده بودم. دلم می‌خواست برخلاف تمام دیدارهای بیت که دست‌خالی می‌رفتم، این بار سنگ تمام بگذارم. توی جعبهٔ بالای کمد، دنبال قاب عکس خالی می‌گشتم که دیدم یک قاب چوبی آماده دارم. نمی‌دانم کی و کجا گرفته بودمش. ولی می‌دانم توی تقدیرش نوشته بود که قرار است توی چنین تاریخی پیدایش کنم. کمی نگاهش کردم و بعد اولین جایی که به ذهنم رسید، گل‌فروشی سر بازار بود. یک عالمه گل‌های مصنوعی متنوع داشت. اولین تجربه‌ام بود و توی مغازه حیران و سرگردان ایستاده بودم. دلم را به دریا زدم و گوشی را گذاشتم روی میز تا عکس را نشان فروشنده بدهم. مرد فروشنده با دیدن عکس، انگشت اشاره‌اش را سه بار بوسید و به پیشانی چسباند. بعد پیشنهادهایش را چید روی میز. اسفنجی را هم گذاشت کنارشان. تک‌تک مراحل را برایم توضیح داد و موقع حساب‌کردن هم نصف هزینه را نگرفت. دستی روی شانه‌ام نشست. به پشت سرم نگاه کردم. دو تا دختر جوان داشتند به قاب نگاه می‌کردند. قاب را سمتشان گرفتم و به بطری‌های کوچک آب توی دستشان اشاره کردم و گفتم: «من نگه می‌دارم. شما راحت عکس بگیرید.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6️⃣6️⃣1️⃣ یکی از میلیون‌ها نفر برنامهٔ مصلی که تمام شد، برگشتم خانه. اخبار، نمازی را که صبح، بر پیکر آقا خواندیم، نشان می‌داد و بچه‌ها مدام از من و همسرم می‌پرسیدند که موقعِ نماز، کجای صحن ایستاده بودید. بعد، چشم می‌دوختند به تلویزیون و بین جمعیت، دنبالمان می‌گشتند. پیدامان که نکردند، نشستند گوشه‌ای و پیله کردند که ما را مصلی نبردید و باید ببرید تشییع. من، دنبال روایت‌کردنِ آدم‌ها بودم و بچه‌ها دست‌وپایم را می‌بستند اما اصرارشان نگذاشت «نه» بگویم. صبح، همه‌ با هم راهی شدیم. از اتوبان امام علی، ماشین‌ها پارک کرده بودند. زنی وسط اتوبان پیاده می‌رفت سمت مراسم. با یک دست، کفش‌هایش را گرفته بود و با دست دیگر، پرچم سرخ انتقام را. تعدادی از اعضای هلال‌احمر زیر تیغ آفتاب، نشسته بودند گوشهٔ اتوبان. آماده بودند برای هر اتفاقی. پیرزنی ترک موتور نشسته بود و چادرش را گرفته بود به دندان؛ پرچمی به دست داشت. رویش نوشته بود: «آجرک الله یا صاحب‌الزمان.» صدای پویان‌فر پیچیده بود توی ماشین: «آی دنیا می‌بینی، دنیام از دستم رفت، دلتنگم دلتنگم آقام از دستم رفت» هرچه جلوتر می‌رفتیم، راه‌ها بسته‌تر می‌شد. ماشین‌ها، گوشه‌کنارِ اتوبان‌ها، دو سه ردیف پارک کرده بودند. به‌زحمت جای پارکی گیر آوردیم و راه افتادیم. مسیر، مثل اربعین بود. راه‌به‌راه، هندوانه و شربت و خیار و لقمه ناگت و الویه می‌دادند. همهٔ موکب‌ها مردمی بود. اگر آب‌‌پاشیِ آتش‌نشان‌ها نبود، دوام نمی‌آوردیم. بچه‌ها را نگه می‌داشتم زیرشان تا حسابی خیس شوند و انرژی بگیرند تا آب‌پاشی بعدی. نزدیک آزادی که شدیم، رفتیم در سیل جمعیت. مردم گفتند برگرد. بچه‌ها را گم می‌کنی. دلم لرزید. ترسیدم دستشان رها شود و پیدایشان نکنم. ساعت یک ظهر بود و تازه سیل جمعیت داشت می‌رفت سمت آزادی. میدان، یک‌دست قرمز شده بود با پرچم‌های خون‌خواهی در دستِ مردم. در انبوه جمعیت، فقط یکی بودم از میلیون‌ها نفری که یک مقصد داشتند. پسرم پرسید: «امشب تلویزیون ما رو هم نشون می‌ده؟» شصتم خبردار شد که اصرارهای دیشبش برای چه بوده. می‌خواست خودش را در سیل جمعیت ببیند. هلیکوپترها را نشانش دادم و گفتم این‌ها فیلم می‌گیرند از این سرِ شهر تا آن سر. بعد در تلویزیون می‌بینی خیابان‌ها پُر شده از آدم‌های سیاه‌پوش. گفتم مطمئن باش تو هم توی این پازل سهیم بودی. حالا هر وقت فیلم‌های تشییع را ببینیم، دنبال خودمان نمی‌گردیم؛ نگاهمان می‌رود پیِ همان «ما»ی بزرگی که برای همیشه در قاب تاریخ ماند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7⃣6⃣1⃣ دم خونه آقا در پیاده‌روی خیابان ابوریحان دیدمشان. دو خانم نسبتا میانسال که گرد خستگی روی چهره‌شان نشسته بود. هوا نسبتا گرم بود. زیر سایه‌ی باریک درخت به کوله‌پشتی‌های خاکی‌شان تکیه داده بودند. تصویر اربعین برایم تداعی شد. همان‌جا توی پیاده‌رو کنارشان نشستم: -سلام خدا قوت. معلومه خیلی راه اومدید. هر دو خونگرم جواب سلامم را دادند. حاج خانم بطری شربت و لیوان را از جیب کنار کوله‌اش درآورد. لیوان شربت را به طرف من گرفت: -بفرمایید. خنکه. تو این هوا می‌چسبه‌. مهربانی‌اش به همراه خنکای شربت به جانم نشست.‌ دوست حاج خانم گفت: -از صبح خیلی زود توی میدون امام حسین چشم به راه آقا بودیم. بعدش که گفتن مسیر تشییع تغییر کرده؛ همراه جمعیت راه افتادیم تا نزدیک میدون انقلاب اومدیم؛ ولی با این وضع پا و زانوها هر چقدر تند بریم، به ماشین حمل پیکرها نمی‌رسیم. این‌ها را که می‌گفت انگار ذرات غم و حسرت روی تک‌‌تک کلماتش نشسته بودند. ببخشیدی گفت و از خستگی پاهایش را کف پیاده‌رو دراز کرد. بعدش نفس سنگینی کشید و ادامه داد: -از وقتی خبر تشییع آقا رو شنیدیم دل تو دلمون نبود. گفتیم هر طور شده باید خودمون رو به مراسم برسونیم. راه دور بود. نگران بودیم نتونیم بیاییم. خب از بوشهر تا تهران خیلی راهه. همیشه حسرت داشتیم یه بار بتونیم آقا رو از نزدیک ببینیم که قسمتمون نشد. الانم که... نگاه حاج خانم که مثل دریای خلیج‌فارس آرام و زلال بود چرخید سمت همسفرش: -خواهر جان تا همین‌جا هم که اومدیم و تونستیم توی مراسمش چند قدم برداریم به دعوت خود آقا بوده. الحمدلله؛ خدا رو شکر و گرنه ما کجا این‌جا کجا؟ از اینکه نمی‌توانستم برای‌شان کاری کنم شرمنده بودم. توی ذهنم دنبال کلمه‌هایی می‌گشتم تا مرهمی بر حسرت جاماندنشان باشد. یاد مسیری که آمده بودم افتادم: -راستی؛ بیت‌رهبری همین نزدیکی‌هاست. آخر این خیابون می‌رسه به کشوردوست؛ چند دقیقه بیشتر راه نیست... هنوز جمله‌ام به آخر نرسیده بود که سریع از جا بلند شدند. حاج خانم گفت: -خدا خیرت بده که گفتی. چقدر دلم می‌خواست برم دم خونه‌ی آقا. از عمق جانش آهی کشید و ادامه داد: -هر چند دیگه خودش نیست. چادرش را تکان داد. عکس آقا را در دست گرفت. چشمانش مواج شد و چانه‌اش لرزید: -ولی خب تا لحظه‌ی آخر که همون‌جا بوده. نه پناهگاه رفته بود، نه جای دیگه.‌ باران اشک به جمله‌ی آخرش بارید. رو کرد به همسفرش. بریم، بریم دم خونه‌ی آقا تا یه دل سیر برای مظلومیتش گریه کنیم. به رفتنشان نگاه کردم. توی سرم به روضه‌های محزون بوشهری فکر کردم که قرار بود حاج خانم و دوستش دم خانه آقا برایش بخوانند. (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
تا شجاعت را چه چیزی معنا کنی؟.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 8️⃣6️⃣1️⃣ تاشجاعت را چه چیز معنا کنی؟ حس کردم چشم‌ها متمرکز شد. سرها از روی برگه‌ها بالا آمد و چرخید طرفم. آب‌دهانم را محکم قورت دادم و گفتم: «ما یه شهیدی داریم به اسم احمد کاظمی. فرمانده نیروی زمینی سپاه. توی زلزله بم، جون ۱۰ هزار نفر رو نجات داد. نحوه مدیریتش توی دانشگاه‌ها تدریس می‌شه. ما برای پیشبرد این هدف، همچین مدیری لازم داریم.» هیچ مکثی نداشتم. باز از خودم پرسیدم شجاع شدم؟ و جوابم این بود: «تا شجاعت را چه چیزی معنا کنی؟» با اینکه عینک دوربینم را نزده بودم؛ فهمیدم چهره رئیسم رفت توی هم؛ ولی برایم مهم نبود. رهبر شهیدم آن‌قدر شجاعم کرده بود که توانستم از خودش، از یک شهید سپاهی توی یک جمعی متفاوت حرف بزنم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 9️⃣6️⃣1️⃣ چرا زنده‌ام؟ کف هال دراز می‌کشم. نور کم‌رمق عصر، توی خانه سایه می‌اندازد. کتاب آه را باز می‌کنم. به خودم قول داده‌ام تا اربعین تمامش کنم. اول‌های کتابم. مسلم به کوفه رسیده و حسین هنوز در مکه است. صفحات را تندتند می‌خوانم و ورق می‌زنم. نمی‌خواهم فکر کنم روی اتفاقات. نمی‌کِشم. همین چند صفحه هم که سرسری گذشتم اشک‌هایم امان نداده‌اند تا ببینم مقتل دقیقاً چه می‌گوید. مسلم تنها مانده؛ سرگردان در کوچه‌های کوفه می‌رفت و نمی‌دانست که دقیقاً باید کجا برود. غریب بود. بلند می‌شوم و دستمالی برمی‌دارم. کتاب به نقل از مقتل می‌گوید، حسین نامهِٔ مسلم در دست، عزم سفر می‌کند. محمد حنیفه با گریه جلواش را می‌خواهد بگیرد. می‌گوید: «نرو. خطرناک است و کوفه قابل‌اعتماد نیست.» و حسین فقط می‌گوید: «خدا می‌خواهد من را کشته ببیند.» خدا می‌خواست حسین را کشته ببیند. تمام مقاومتم همین‌جا می‌شکند. کتاب را می‌بندم. چشم‌هایم خیس می‌شود و فکرهایی که تا الان پشت در بسته ذهنم مانده بودند، هجوم می‌آورند. نفسی عمیق می‌کشم. توی خودم مچاله می‌شوم. عکسی را در گوشهٔ خانه می‌بینم. عکسی قدیمی که از اولین روزهای زندگی مشترکمان خریده بودیم. عکسی سه رخِ پیرمردی عصا به دست. «چرا آخه اونجا موندی قربونت برم؟ چرا نرفتی توی همون پناهگاهی که میگفتن ساختی؟» عکس آقا می‌خندد. «خدا می‌خواست شما رو هم...؟» نمی‌خواهم از اینجا جلوتر بروم. خودم را جمع می‌کنم. جلوی فکرها را می‌گیرم. از جا بلند می‌شوم و اشک‌ها را پاک می‌کنم و دستمال را در سطل می‌اندازم. انگار نه خانی آمده نه خانی رفته. می‌خواهم وانمود کنم همه چیز عادی است. یعنی مغزم این را می‌خواهد. می‌داند توان مقابله با سیلی حقیقت را ندارد. کتاب آه را روی میز می‌گذارم. دلم می‌خواهد یک کتاب بی‌ربط بردارم. کتابی که هیچ ربطی به این روزها نداشته باشد. آگاهانه خودم را به نفهمی می‌زنم و وانمود می‌کنم چقدر همه چیز خوب است. مثل بلاگرها وقتی دوربین و نور را مقابل صورتشان می‌گیرند. یا مثل رامبد جوان وقتی توی خندوانه می‌پرسد: «حالتون چطوره؟» و همه جدا از حالشان، داد می‌زنند: «عااااااالی.» دیگر مهم نیست یک ساعت پیش گریه کرده‌اند یا چقدر شکسته‌اند. کتاب آبیِ ایکیگای را از بین کتاب‌ها بیرون می‌کشم. از جایی که نشان‌کرده بودم بازش می‌کنم. دکتر فرانکل می‌گوید: «باید معنایی برای زندگی یافت. دلیلی برای زنده‌ماندن. دلیلی که صبح تو را از خواب بیدار کند.» روی زمین می‌نشینم و سرم را تکیه می‌دهم به کتیبهٔ سیاهِ خانه. فرانکل از فیلسوفی نقل می‌کند: «کسی که چرایی برای زندگی داشته باشد می‌تواند با هر چگونه‌ای کنار بیاید.» کتاب را می‌بندم. انگار امروز کتاب‌ها همه دست‌به‌دست هم دادند. لب‌هایم می‌لرزد. عکس آقا جلو چشمم است. ایستاده و استوار. من برای چه معنایی نفس می‌کشم؟ چرا هنوز زنده‌ام؟ نمی‌دانم. شاید منتظرم. منتظر روزی که خون‌خواهی حسین و مسلم و سید علی را ببینم. ببینم روزی را که کسی می‌آید و ورق ماجرا را برمی‌گرداند. شبمان را روز می‌کند و ابرها را از آسمانمان کنار می‌زند و زخم‌هایمان با بودنش درمان می‌شود. عکسِ روی دیوار برایم تار می‌شود. فقط تا آن روز من چگونه با رفتن و نبودن شما کنار بیایم؟   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0⃣7⃣1⃣ زائر یهویی - اَخه مُیه پِدَسّگ گُم رِفتُم. در بین آدم‌هایی که به سمت چهارراه مقدم می‌رفتند، صدای نتراشیده و نخراشیده‌اش را از پشت سرم شنیدم. برگشتم تا ببینمش. دستم را سایبان پیشانی‌ام کردم. آفتاب سر ظهر تند بود. حدودا ۶۰ ساله بود. چادر قهوه‌ای با گل‌های بنفش را یک دور، دور کمرش چرخانده و دنباله‌اش را روی شانه‌اش انداخته بود. کنار پیاده‌رو ایستادم تا به کسی نخورم. زهرا و مادرشوهرم از من جلو افتادند. زن به چند مأمور آتش‌نشانی که کنار ماشین‌شان نشسته بودند، نزدیک شد: - مُ گم شُدُم. یکی از مامورها جلوی پایش بلند شد: - کجا می‌خواستی بری مادر جان؟ - بِرار اَلدَنگُم ما رِ از مُلک‌آباد سِوار کِرد، اول مَشد گُذاش. گُف با اِی اتوبوسا برو راه‌آهن. پس کو راه‌آهن؟ مامور جوان یک لیوان آب دستش داد. دست‌هایش شبیه تنه خشک درخت بود. - مُگوم مُیِ پدسّگ خیلی پیاده آمَدُم. لِنگام شَلَ. مامورها برایش از کنار موکب، صندلی آوردند. - راه‌آهن همین جاست مادر. کجا می‌خواستین برین؟ کیسه بزرگی که چند ظرف غذای نذری و یک بطری آب در آن بود را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد. یکی از غذاها درش باز شده و توی پلاستیک ریخته بود. شبیه قورمه‌سبزی به چشم می‌آمد. - مُخوم سیّدی بُروم. - الان که تو این شلوغی و راه‌بندون، اتوبوسی اون منطقه نمی‌ره. چشمم دنبال زهرا بود که گمش نکنم. زن به حرف مامورها توجهی نکرد و راه افتاد. به من که رسید، پرسیدم: «کجا می‌رین حاج خانم؟ کمک می‌خواین؟» صورت سبزه و پر از چروکش را به سمتم برگرداند: - سیّدی مُرُم. اِینجی بِرِه(۱) اوو سیّد ایجورَ؟ - بله بدون توجه به حرف من، قدم‌هایش را تندتر کرد و رفت. دمپایی‌های سیاه و خاکی‌اش را با انگشتان ترک‌خورده‌اش نگه داشته بود. سعی کردم در شلوغی جمعیت، دوباره به او نزدیک شوم. دخترم و مادرشوهرم جلوتر، منتظرم بودند. زن از نانوایی سر خیابان اصلی، دوباره سوالش را پرسید و این‌بار سین پدرسگ را محکم‌تر گفت. نانوای پشت دخل، همان جواب مامورها را به او داد. هنوز به زهرا نرسیده بودم که با صدایی بلندتر از معمول، گفت: «چیکار می‌کنی؟ کجایی مامان؟ مُردَم از گرما.» از مادرشوهرم و زهرا عذرخواهی کردم و به سمت حرم راه افتادیم. قبل از بازرسی حرم، از میان جمعیت، مشت گره‌کرده همان دست لاغر و سبزه را دیدم که با همان صدای نتراشیده و نخراشیده، می‌گفت: «مرگ بر ضد ولایت فقیه. مرگ بر منافق» حالا راه را پیدا کرده بود. (۱) اینجی بِرِه ... : در لهجه مشهدی یعنی "اینجا برای اون سید این‌جوریه؟" ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣7️⃣1️⃣ قصه دست‌ها میان مردم، وسط مصلی، بیش از هر چیز، دست‌ها به چشمم می‌آیند.  دستی، پرچم سرخی را در باد می‌گرداند. دست دیگری، پرچم سیاهی را بالا نگه می‌دارد. دستی، میان جمعیت، بطری‌های آب را دست‌به‌دست می‌کند. مادری، نوزادش را آرام در آغوش تکان می‌دهد. دستی با گوشی، بالای سر جمعیت، شکوه لحظه‌ها را ثبت می‌کند. دست پسربچه کوچکی بر سینه می‌نشیند. دستی، گلبرگ‌های گل سرخ را به تابوت‌های پیچیده در پرچم هدیه می‌کند. بی‌اختیار، دست روی سینه می‌گذارم و رو به جایگاه شهدا خم می‌شوم. نگاهم به چفیه‌ای می‌افتد که دست‌به‌دست می‌شود و خودش را به جایگاه می‌رساند.    کمی دورتر، دستی دوربین را می‌چرخاند. دستی لرزان، با تکیه بر عصا، به جلو می‌رود. دستی، دخترکش را بر شانه می‌گذارد. دستی، بلندگو را مقابل دهان می‌گیرد. همهمه کمتر می‌شود.   مه‌پاش‌ها در هرم گرما روی سرم می‌بارند؛ نفسم تازه می‌شود. چند لحظه بعد، گونه‌هایم هم خیس و گرم می‌شوند. خادمی از کنارم می‌گذرد. موجی از بوی اسپند در هوا می‌پیچد. دست‌ها بالا می‌روند. بر سرها فرود می‌آیند. بر سینه‌ها می‌کوبند. مشت می‌شوند. رو به آسمان بلند می‌شوند. اشک‌ها را از گونه‌ها پاک می‌کنند و آرام برای دعا بالا می‌آیند. دست‌هایی از کنارم می‌گذرند. دست‌هایی تازه از راه می‌رسند. فریاد خون‌خواهی اوج می‌گیرد: «ما منتظر پسر فاطمه هستیم.» ذکر «یا حسین» تمام مصلی را پر می‌کند.   به مشت گره‌کرده درون تابوت فکر می‌کنم. به دست‌های جانباز رهبرم. نبضشان را در رگ‌ها و اراده‌شان را در مشت‌های گره‌کرده اطرافم حس می‌کنم. مشت خودم هم بالا می‌رود.   آرام‌آرام که دست‌ها از آسمان برمی‌گردند، بعضی خیس اشک‌اند. بعضی هنوز گرمای دست دیگری را توی دستشان دارند. بعضی بوی اسپند گرفته‌اند و بعضی بوی گل سرخ.    از مصلی که بیرون می‌آیم، هنوز تصویر دست‌ها از ذهنم بیرون نرفته است. به دست‌های خودم نگاه می‌کنم. سنگین‌تر از همیشه‌اند. قلم را میان انگشتانم می‌گیرم. سهم دست‌های من نوشتن است.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍