eitaa logo
کارام جانم می‌رود
837 دنبال‌کننده
54 عکس
0 ویدیو
14 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 0⃣7⃣1⃣ زائر یهویی - اَخه مُیه پِدَسّگ گُم رِفتُم. در بین آدم‌هایی که به سمت چهارراه مقدم می‌رفتند، صدای نتراشیده و نخراشیده‌اش را از پشت سرم شنیدم. برگشتم تا ببینمش. دستم را سایبان پیشانی‌ام کردم. آفتاب سر ظهر تند بود. حدودا ۶۰ ساله بود. چادر قهوه‌ای با گل‌های بنفش را یک دور، دور کمرش چرخانده و دنباله‌اش را روی شانه‌اش انداخته بود. کنار پیاده‌رو ایستادم تا به کسی نخورم. زهرا و مادرشوهرم از من جلو افتادند. زن به چند مأمور آتش‌نشانی که کنار ماشین‌شان نشسته بودند، نزدیک شد: - مُ گم شُدُم. یکی از مامورها جلوی پایش بلند شد: - کجا می‌خواستی بری مادر جان؟ - بِرار اَلدَنگُم ما رِ از مُلک‌آباد سِوار کِرد، اول مَشد گُذاش. گُف با اِی اتوبوسا برو راه‌آهن. پس کو راه‌آهن؟ مامور جوان یک لیوان آب دستش داد. دست‌هایش شبیه تنه خشک درخت بود. - مُگوم مُیِ پدسّگ خیلی پیاده آمَدُم. لِنگام شَلَ. مامورها برایش از کنار موکب، صندلی آوردند. - راه‌آهن همین جاست مادر. کجا می‌خواستین برین؟ کیسه بزرگی که چند ظرف غذای نذری و یک بطری آب در آن بود را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد. یکی از غذاها درش باز شده و توی پلاستیک ریخته بود. شبیه قورمه‌سبزی به چشم می‌آمد. - مُخوم سیّدی بُروم. - الان که تو این شلوغی و راه‌بندون، اتوبوسی اون منطقه نمی‌ره. چشمم دنبال زهرا بود که گمش نکنم. زن به حرف مامورها توجهی نکرد و راه افتاد. به من که رسید، پرسیدم: «کجا می‌رین حاج خانم؟ کمک می‌خواین؟» صورت سبزه و پر از چروکش را به سمتم برگرداند: - سیّدی مُرُم. اِینجی بِرِه(۱) اوو سیّد ایجورَ؟ - بله بدون توجه به حرف من، قدم‌هایش را تندتر کرد و رفت. دمپایی‌های سیاه و خاکی‌اش را با انگشتان ترک‌خورده‌اش نگه داشته بود. سعی کردم در شلوغی جمعیت، دوباره به او نزدیک شوم. دخترم و مادرشوهرم جلوتر، منتظرم بودند. زن از نانوایی سر خیابان اصلی، دوباره سوالش را پرسید و این‌بار سین پدرسگ را محکم‌تر گفت. نانوای پشت دخل، همان جواب مامورها را به او داد. هنوز به زهرا نرسیده بودم که با صدایی بلندتر از معمول، گفت: «چیکار می‌کنی؟ کجایی مامان؟ مُردَم از گرما.» از مادرشوهرم و زهرا عذرخواهی کردم و به سمت حرم راه افتادیم. قبل از بازرسی حرم، از میان جمعیت، مشت گره‌کرده همان دست لاغر و سبزه را دیدم که با همان صدای نتراشیده و نخراشیده، می‌گفت: «مرگ بر ضد ولایت فقیه. مرگ بر منافق» حالا راه را پیدا کرده بود. (۱) اینجی بِرِه ... : در لهجه مشهدی یعنی "اینجا برای اون سید این‌جوریه؟" ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣7️⃣1️⃣ قصه دست‌ها میان مردم، وسط مصلی، بیش از هر چیز، دست‌ها به چشمم می‌آیند.  دستی، پرچم سرخی را در باد می‌گرداند. دست دیگری، پرچم سیاهی را بالا نگه می‌دارد. دستی، میان جمعیت، بطری‌های آب را دست‌به‌دست می‌کند. مادری، نوزادش را آرام در آغوش تکان می‌دهد. دستی با گوشی، بالای سر جمعیت، شکوه لحظه‌ها را ثبت می‌کند. دست پسربچه کوچکی بر سینه می‌نشیند. دستی، گلبرگ‌های گل سرخ را به تابوت‌های پیچیده در پرچم هدیه می‌کند. بی‌اختیار، دست روی سینه می‌گذارم و رو به جایگاه شهدا خم می‌شوم. نگاهم به چفیه‌ای می‌افتد که دست‌به‌دست می‌شود و خودش را به جایگاه می‌رساند.    کمی دورتر، دستی دوربین را می‌چرخاند. دستی لرزان، با تکیه بر عصا، به جلو می‌رود. دستی، دخترکش را بر شانه می‌گذارد. دستی، بلندگو را مقابل دهان می‌گیرد. همهمه کمتر می‌شود.   مه‌پاش‌ها در هرم گرما روی سرم می‌بارند؛ نفسم تازه می‌شود. چند لحظه بعد، گونه‌هایم هم خیس و گرم می‌شوند. خادمی از کنارم می‌گذرد. موجی از بوی اسپند در هوا می‌پیچد. دست‌ها بالا می‌روند. بر سرها فرود می‌آیند. بر سینه‌ها می‌کوبند. مشت می‌شوند. رو به آسمان بلند می‌شوند. اشک‌ها را از گونه‌ها پاک می‌کنند و آرام برای دعا بالا می‌آیند. دست‌هایی از کنارم می‌گذرند. دست‌هایی تازه از راه می‌رسند. فریاد خون‌خواهی اوج می‌گیرد: «ما منتظر پسر فاطمه هستیم.» ذکر «یا حسین» تمام مصلی را پر می‌کند.   به مشت گره‌کرده درون تابوت فکر می‌کنم. به دست‌های جانباز رهبرم. نبضشان را در رگ‌ها و اراده‌شان را در مشت‌های گره‌کرده اطرافم حس می‌کنم. مشت خودم هم بالا می‌رود.   آرام‌آرام که دست‌ها از آسمان برمی‌گردند، بعضی خیس اشک‌اند. بعضی هنوز گرمای دست دیگری را توی دستشان دارند. بعضی بوی اسپند گرفته‌اند و بعضی بوی گل سرخ.    از مصلی که بیرون می‌آیم، هنوز تصویر دست‌ها از ذهنم بیرون نرفته است. به دست‌های خودم نگاه می‌کنم. سنگین‌تر از همیشه‌اند. قلم را میان انگشتانم می‌گیرم. سهم دست‌های من نوشتن است.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2️⃣7️⃣1️⃣ حلوای قند یک قاشق پر، حلوا برمی‌دارم و با قاشق مثل ماله می‌کشم گوشه نان تافتون. توی دلم شاعر هی می‌خواند، "عجب حلوای قندی، تو!" و من ملات کم می‌آورم و یک قاشق دیگر می‌ریزم روی حلواها و خوب روی همه جای نان پخش می‌کنم. بغل دستی‌ام می‌خندد. همین‌طور که با قاشق، حلوا برمی‌دارد، طوری که بقیه بشنوند، می‌گوید: -خوش‌‌به‌حال هر کی که لقمه‌های این خانم برسه دستش. و توجه بقیه هم جلب می شود. کمی معذب می‌شوم. خودم را جمع‌وجور می‌کنم و می‌گویم: -آخه حلواش کم باشه، می‌خوره تو ذوقشون. مسئول هیئت که جوان است و چالاک، بالای سرم می‌ایستد و می‌گوید: -خوبه! همتون همین‌طور حلواشو زیاد بزارید، حلوا زیاده. بعد راه می افتد به سمت خانم‌هایی که دور یک سینی روحی بزرگ نشسته‌اند و بسته‌های نان، کنارشان است. نان‌ها را از کیسه‌ها درمی‌آورند، با چاقو نصف می‌کنند و دوباره دسته‌های نصف شده را برمی‌گردانند توی کیسه های پلاستیکی. دو تا بسته نان نصف شده، برمی‌دارد و می‌آید به سمت ما. دولا می‌شود و می‌گذارد کنارمان و می‌گوید: -اعلام کرده بودیم می‌خواهیم ۲۰۰ کیلو حلوا بدیم به جمعیت تشییع کننده؛ مردم به عشق آقا، یه تن حلوا درست کردن. حواسم به دخترک ۷ یا ۸ ساله که آستین چین‌دارش را تا آرنج بالا زده و پاکت فریزرها را باز می‌کند و می‌دهد دست مادرش، هست. خیلی با دقت، حرفها را گوش می‌کند. چشم‌هایش با شنیدن کلمه تُن، ریز می‌شود. سرش را زیر گوش مادرش می‌برد و می‌پرسد: -مامان! یه تن، خیلی زیاده؟ لب‌های مادرش کش می‌آید و با لبخند می گوید: -آره مامان جان، می‌شه ۱۰۰۰ کیلو. حرفش گریه‌دار نیست ولی بغضش می‌ترکد و می‌گوید: -۱۰۰۰ کیلو حلوا که سهله، ما اگه چندتا ۱۰۰۰ کیلو حلوا هم برای مهمونای آقا بپزیم، بازم کاممون تلخه، مثل زهرمار. شاعر، دوباره توی گوشم زمزمه می کند، "عجب حلوای قندی تو!" و من باز هم ملات لقمه‌ها را زیادتر می‌کنم تا شاید کام‌های تلخ برای لحظه‌ای هرچند کوتاه، شیرین شود. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ همراهان عزیز در روزهای سخت وداع و تشییع رهبر معظم انقلاب اسلامی، شما با قلمتان، بخشی از آنچه بر مردم این سرزمین گذشت را ثبت کردید. روایت‌های شما، هر یک از زاویه‌ای متفاوت، تصویری از این روزهای تاریخی را پیش چشم ما گذاشت. از همه شما که با اعتماد و دقت، روایت خود را در اختیار این مجموعه قرار دادید، صمیمانه سپاسگزاریم. مهلت ارسال روایت‌ها در ساعت ۲۴ روز اول مرداد به پایان می‌رسد و دیگر امکان دریافت روایت جدید وجود ندارد. از همه شما که در این مسیر همراه ما بودید، بار دیگر سپاسگزاریم. انتشار روایت‌های برگزیده همچنان ادامه خواهد داشت و ان‌شاءالله در آینده‌ای نزدیک، فرصت‌ دیگری برای روایت‌نگاری درباره رهبر شهیدمان فراهم خواهد شد که به اطلاع شما می‌رسانیم. امیدواریم همچنان همراه این جمع بمانید. (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3️⃣7️⃣1️⃣ انتقام می‌گیریم چهل و پنج دقیقه وقت داشتم. باید دست می‌جنباندم. توی دو ساعت، چهار بار رفتم دارالذکر. بعد هر بار هم یکسر می‌رفتم روبه‌روی ضریح امام رضا. چندکلمه‌ای می‌گفتم، وداع می‌کردم و می‌آمدم. اما نه حرف‌هایم تمامی داشت و نه می‌توانستم دل بکنم. وقت زیادی نداشتم. باید از صحن آزادی تا باب‌الرضا می‌رفتم. کوله‌ام را از قسمت امانت می‌گرفتم و به‌جای وقت تلف کردن برای گرفتن اسنپ، با بی‌آرتی‌ها خودم را می‌رساندم ترمینال. چند بار این را توی ذهنم مرور کردم و وقت را هم کم‌وزیاد. به نظرم هنوز می‌شد یک‌بار دیگر وارد دارالذکر شوم. نیت کردم این بار، برای زیارت زهرا کوچولو بروم. بعدازظهر، دارالذکر صفی نبود. وارد شدم. شلوغ بود. توی سراشیبی اول دارالذکر ایستادم. دست بلند کردم و سلام کردم. اول راه، گوشهٔ دیوار ایستادم و از بالا داخل پنجرهٔ دوم را سرک کشیدم. فقط قاب عکس آقا و گل‌های دورش پیدا بود. سورهٔ فتح را تندتند به نیابت زهرا کوچولو خواندم. برای آخرین بار دست بلند کردم که خانمی با مقنعهٔ سرمه‌ای و بی‌سیم به دست، با سه پسربچه و پیرزنی وارد شدند. همه‌شان چهره‌های آفتاب‌سوخته داشتند. خانم پلیس محوطه‌ای را که رهبر شهید در آن بود، نشان پسرها داد. گفت: «این هم رهبر شهید. از همین‌جا نگاه کنین.» خانمی با چوب‌پر مشکی سریع آمد سمت پسرها که شما اینجا نمی‌توانید زیارت کنید. خانم پلیس آمد جلو: «بچه‌های میناب‌اند. مادربزرگشون می‌ترسه تنهایی برن زیارت. همین گوشه وایمیسن.» شاخک‌هایم تیز شد. توی صورت پسربچه‌ها نگاه کردم. روی صورت یکی‌شان جای یک زخم بود.  تا لب در آمدم؛ اما دلم نیامد. برگشتم سمت پسربچه‌ها: «شما از میناب اومدین؟!» سمت نگاهشان به سمت پنجره‌ها بود. سرشان را تکان دادند. وقت نداشتم تا مقدمه بچینم. لبم را گاز گرفتم: «شما هم توی مدرسهٔ شجرهٔ طیبه بودید؟!» یکی‌شان سرش را به چپ و راست تکان داد. همان موقع پیرزن برگشت سمتم. پتهٔ چادر مشکی‌اش را انداخته بود روی شانه‌اش. شال مشکی پلیسه را دور سرش چرخانده و پتهٔ روسری را جلوی دهانش گرفته بود. از گریه، صورتش جمع شده بود و چروک‌هایش بیشتر شده بود. وسط گریه‌هایش گفت: «اونا بچه‌های سپاه بودن. اینا توی مدرسهٔ دیگه‌ای بودن.» سرم را تکان دادم: «خدا به خانوادهٔ شهدای میناب صبر بده.» صورتش جمع‌تر شد. اشک‌ها از لای چروک‌های صورت راه خودشان را پیدا کرده بودند و پایین می‌ریختند. خواستم خداحافظی کنم که پیرزن با هق‌هق گفت: «دود همه‌جا بود. بچا سپاه رو زدند. همه بچه بودن. صد و شصت و هشتاد تا...»  نگاه پسرها کرد.  لبم را تر کردم: «۱۶۸ تا»  - ها...  مچ دستش را آورد بالا: «یه تیکه دست...»  زد رو پاش: «یه پا...»  دست کشید روی سرش: «پوست سر.»  دستش را توی هوا تکان می‌داد. انگار همه را دوباره جلوی چشمانش می‌دید: «آزمایش دادن تا بچا مردم معلوم شدن. ماکون پیدا نشد.»  لب برچیدم و به بازویش دست کشیدم. اشاره کرد به شکمش: «معلمه باردار بود.» با دست یک دایره کشید: «او یکی بچا را گرفته بود توی بغلش.» صدای گریه‌اش بلند شد. نفس‌نفس می‌زد. با مشت زد قفسهٔ سینه‌اش: «اَ او روز نفسم بالا نمی‌یاد.» گرفتمش توی بغلم. چادرش را چنگ زدم. او هنوز می‌گفت. نمی‌فهمیدم. از بس نفس‌نفس می‌زد. صدایم می‌لرزید. کنار گوشش گفتم: «حق دارین... حق دارین...» دوباره چادرش را چنگ زدم. دندان‌هایم را روی‌هم فشار دادم: «انتقامشون رو می‌گیریم. انتقام رهبر رو. انتقام ماکان رو.» محکم فشارش دادم. به پسربچه‌ها نگاه کردم. هنوز از پنجره چشم برنداشته بودند.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 4️⃣7️⃣1️⃣ معتکفان خیابان شب قبل با کلی محاسبه به این نتیجه رسیده بودیم که اگر ساعت ۱۰، چهارراه ولیعصر باشیم به ماشین حمل پیکرها می‌رسیم. صبح ساعت ۷ بیدار شدم و آخرین خبر تشییع را خواندم. تشییع از مهدیه امام حسن (ع) جایی حوالی بزرگراه یادگار امام شروع شده بود. خبر شد سطل آب یخ و ریخت روی سرم. دوشنبه‌ای که تهران از آقایمان خالی می‌شد، آمده بود و ما هم از ماشین حمل پیکرها جامانده بودیم. مثل همه مواقعی که حجم دردم آن‌قدر بزرگ است که راه اشک را می‌بندد، سردرد گرفته بودم. از آن لحظه، فقط قطره‌ای از دریای مردم بودن مهم بود.   حدود دو کیلومتر پایین‌تر از خیابان انقلاب، وارد خیابان ولیعصر شدیم. این نقطه از تهران همچنین جمعیتی را فقط ظهرهای عاشورا به خودش می‌دید. دست بچه‌ها را گرفتیم که لابه‌لای جمعیت گمشان نکنیم. عده‌ای می‌رفتند سمت متروی منیریه و عده‌ای هم مثل ما چهارراه ولیعصر را نشانه رفته بودند.  کنار پیاده‌روها پر بود از مردمِ کیلومترها راه‌رفته. از امام خمینی به بالا، باید قدم‌های کوتاه برمی‌داشتیم تا به نفر جلویی نخوریم. مسیر ۲۰ دقیقه‌ای، یک ساعت طول کشید. متروی چهارراه ولیعصر بسته بود. چاره‌ای جز دست شستن از دیدار خداحافظی با پیکر آقا نبود؛ آن هم با بچه‌ها که همراهمان بودند و توان آن همه پیاده رفتن نداشتند. تا انقلاب رفتیم. پسر کوچولویمان دیگر صبرش نیم‌سوز شده بود. دلم نمی‌خواست دیدار خداحافظی‌اش با آقا به کامش زهر شود. به سمت فخر رازی برگشتیم و افتادیم در سرازیری خیابان. رسیدیم به یک بن‌بست. سرش میزی بود با یک لگن پر از آب‌معدنی. یک بطری برداشتیم. دختر کوچولوی خادم با اصرار راهنمایی‌مان کرد به ساختمان انتهای بن‌بست. یک آپارتمان سه‌طبقه قدیمی که درش باز بود. یکی می‌آمد بیرون و دو نفر می‌رفتند تو. راه‌پله‌ها موکت شده بود. همان پایین کفش‌هایمان را در آوردیم. طبقه همکف ساختمان محل استراحت آقایان بود و همسر و پسرم همان‌جا از ما جدا شدند. طبقه دوم را برای خانم‌ها گذاشته بودند. طبقه اول هم حکم واحد پشتیبانی را داشت.  باد خنک از در ورودی طبقه دو بیرون می‌زد. خانمی بچه به بغل به ما خوشامد گفت. انگار لبخند دوخته شه بود به صورتش. رو به دریچه کولر نشستم و با چشم‌های بسته، سعی داشتم با تاب‌دادن پر روسری‌ام دانه‌های عرقِ روی صورتم را سر جایشان خشک کنم.  - کور شم ایشالا، شما آبدوغ خیار ندارین؟  چشم‌هام را باز کردم. پنج‌دقیقه‌ای می‌شد که پا گذاشته بودیم به آن ساختمان. وسط همهمه ۳۰ نفر خانم و بچه سرم را به سمت صدای زن برگرداندم. لهجه اصفهانی‌اش دلم را برد.  - چشمتون پرفروغ خانم. نفرمایید اینجوری. همین‌که در خونه‌تون رو به روی مردم باز کردین، یه دنیا می‌ارزه.  در جوابم لبخند زد و با سرعت از آپارتمان زد بیرون. می‌دانستم با این بالا و پایین کردن پله‌ها آن هم با یک بچه، کمر برایش نمی‌ماند. چشم‌هام گره خورد به چشم‌های آقا توی قاب عکسی که بغل کتابخانه روی دیوار بود.  - آقاجان شما با این ملت چه‌کار کرده‌ای که برایت این‌جور خادمی می‌کنند؟ شما با ما چه کرده‌ای که از داغت معتکف خیابان‌ها شده‌ایم؟   دو تا ظرف آبدوغ خیار گذاشت جلوی من و دخترم. دستم و دهانم به خوردن نمی‌رفت. گوی شیشه‌ای بغض توی گلویم ترد و نازک شده بود. قاشق اول را که توی دهانم گذاشتم، گوی شکست. اولین‌بار بود که با خوردن آبدوغ خیار اشک می‌ریختم. عجیب بود. مثل مراسمی که برایش زده بودیم به خیابان. گرچه مثل خنکای آبدوغ خیار بعد از حرارت آفتاب وسط روز تابستان، نسیم خنک اتحاد وزیده بود به داغی که از شهادت آقا در دل‌هامان بود. در همان واحد ۸۰ متری همه شبیه هم بودیم. داغدار و خسته با چشم‌های قرمز ورم کرده و لباس‌های شوره‌زده. پهلوبه‌پهلو نشسته بودیم و چشم در چشم که می‌شدیم به هم لبخند می‌زدیم. می‌دانید آقاجان، در ما تکثیر شده‌اید. نشان به آن نشان که از ۱۰ اسفند و تمام روزهای بعدش، کف خیابان را فرش کردیم از بودنمان. سحر همان روز بود که جان دادیم و آتش گرفتیم و خاکستر شدیم؛ اما غم شما جنسش فرق داشت. همین شد که از خاکسترمان مثل ققنوسی برخاستیم و بال‌های سبز و سفید و سرخمان را در آسمان پرواز دادیم. دیگر تن‌های منفرد نیستیم. شده‌ایم کالبد وطن و امروز مثل خون جوشیده‌ایم در شریان‌های شهر. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣7️⃣1️⃣ حسرت کرورکرور آدم آمده بودند؛ آن‌قدر که شبستان و صحن مصلا جای خالی نداشت. وسط آن شلوغی چشمم افتاد به دختری که شومیز و شلوار مشکی تنش بود و چفیه‌ای را بادقت دور سرش پیچیده بود. تصویر امام شهید را با دو دست چسبانده بود به سینه‌اش و آرام و بی‌صدا اطرافش را نگاه می‌کرد. بی‌آنکه بخواهم چنددقیقه‌ای نگاهم روی دختر ثابت ماند. دوبه‌شک بودم که ایرانی باشد یا نه. نه به‌خاطر پوشش متفاوتش؛ حس کردم چهره‌اش خیلی به ایرانی‌ها نمی‌خورد. دلم می‌خواست بروم کنارش و سر صحبت را باز کنم، اما صدای بلندگوها آن‌قدر زیاد بود که مطمئن نبودم صدا به صدا برسد. همین‌طور با خودم کلنجار می‌رفتم و مردد بودم که بالاخره زور کنجکاوی چربید و من را سمت او کشاند.    گفت کودکی‌اش را در بازرگان گذرانده. درست لب مرز ترکیه، نزدیکی کوه‌های آرارات. می‌گفت دورگه است و پدربزرگش از مهاجرین روس بوده که سال‌ها پیش به ایران آمده است. خودش هم چند سالی است که ازدواج کرده و با همسرش در تهران زندگی می‌کند.  پرسیدم: «وقتی آقا شهید شد، کجا بودی؟»  نگاهش را از من دزدید و چند لحظه سکوت کرد. بعد تن صدایش خش‌دار و آهسته شد: «ای‌کاش خونه‌مون نزدیک بیت نبود. روزی که بیت رو زدن از بالا پشت بوم خونه‌مون همه چیزو دیدم. همش خداخدا می‌کردم رهبر چیزیش نشده باشه. وقتی شنیدم شهید شده اونقدر گریه کردم که نگو.»  بعد نفسش را با آهی بیرون داد و گفت: «همش به خودم میگم چرا دیر شناختمش.»    کنجکاو شدم که بدانم قبلاً چه نظری نسبت به آقا داشت. به عینک دور قاب مشکی‌اش نگاه کردم و منتظر ماندم.  گفت: «قبل‌ترها هیچ شناختی به رهبر نداشتم. فکر می‌کردم یک حوزه علمیه‌ای داریم و رهبر هم بزرگ همون‌جاست. وقتی اومدم تهران در سایه همسرم نگاهم به رهبر تغییر کرد. اون موقع بود که فهمیدم شبکه‌های معاند مردم رو گمراه می‌کنن.»    صدای بلندگوهای مصلا هر لحظه بیشتر می‌شد و به‌سختی صدای دختر را می‌شنیدم. خودم را نزدیک‌تر کردم و چشم دوختم به دهانش تا حرف‌هایش را واضح‌تر بشنوم. صحبت‌ها کشید به بیست و دو بهمن سال قبل؛ تقریباً دو هفته پیش از شهادت آقا. گفت: «اون روز به پیشنهاد همسرم برای اولین‌بار تو راهپیمایی شرکت کردم. حجاب نداشتم و عکس رهبر تو دستم بود. یهو یه خبرنگار اومد سراغم و پرسید: چرا تو این گرونی اومدی راهپیمایی؟ من هم گفتم با اینکه مستأجرم و بیکار، اما رهبرمو دوست دارم.» به اینجا که رسید چهره‌اش درهم رفت. از اتفاقی گفت که به قول خودش مسیر زندگی‌اش را تغییر داد.  - فیلم مصاحبه خیلی زود سر از سی‌ان‌ان ترکیه درآورد. اگه بدونی چه فحش‌هایی که به من ندادن. خیلی‌ها طردم کردن. حتی خاله‌ها و برادرام مسخره‌ام می‌کردن و دیگه با من ارتباطی ندارن.    خیره مانده بودم به دختر که صورتش حسابی گرگرفته بود و با شتاب حرف می‌زد. انگار بعد مدت‌ها کسی را پیدا کرده بود که می‌توانست درد دل کند.  - همشون یه مشت آدمای بی‌منطقن. ذهنشون تو فضای مجازی اونقدر مسموم شده که نظر مخالفو برنمی‌تابن. واسه همین تصمیم گرفتم دیگه سکوت نکنم.    دختر توضیح داد که در صفحه اینستاگرامش علیه صهیونیست‌ها فعالیت می‌کند و معتقد است تمام مشکلات دنیا از همان‌ها آب می‌خورد. لابه‌لای حرف‌ها گوشی‌اش را بالا آورد و گفت: «اینجا اینترنت نیست وگرنه نشونت می‌دادم که پروفایل پیجم عکس کُره زمینه که داره اسرائیل رو بالا می‌آره.»  بعد نگاهش را به نقطه‌ای دور جایی که تابوت‌های پرچم پیچ قرار داشتند دوخت و گفت: «ولی حیف که از نزدیک ندیدمش.»    مدتی بینمان سکوت شد. حرفی برای گفتن نداشتم. من هم در حسرت دیدار رهبرم دل‌شکسته بودم. بی‌اختیار دست‌هایم را باز کردم و در آغوشش گرفتم. فکر کردم هیچ‌چیزی مثل درد مشترک، آدم‌ها را به هم نزدیک نمی‌کند. مهم نیست از کدام جغرافیا آمده باشی و یا ظاهرت چقدر متفاوت باشد؛ بعضی حسرت‌ها مرز نمی‌شناسند و بی‌اجازه توی دلت خانه می‌کنند.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6️⃣7️⃣1️⃣ هم‌قطار‌های آقای خامنه‌ای درها هنوز باز است و نصفِ تنم از قطار بیرون مانده. آدم‌ها نفس به نفس همدیگر چپیده‌اند. احساس می‌کنم اگر توی قطار بمانم، یقین تا قم خفه می‌شوم.  مامان از پای تلویزیون، اخبارِ تشییع را به من می‌رساند... «ماشینِ آقای شهید ایران هنوز در میدان آزادی دورِ مردمش می‌گردد.»  از قطار می‌پرم پایین. به مامان می‌گویم که من می‌روم ترمینال با اتوبوسی چیزی بیایم. می‌گوید: «اصلاً نمی‌رسی. اعلام‌کردن آقا تا قبل غروب می‌رسه قم.» باید بین خفه شدن و ازدست‌دادن بدرقه در قم، یکی را انتخاب کنم. تمام مسیر در متروها و تشییع، خودم را از ازدحام نجات داده بودم و حالا گیر افتاده‌ام. هنوز جماعتی از روی سکو سمت قطار می‌آیند. انگار هرکس امروز توی تهران بوده، قصد دارد سوارِ همین قطار بشود. دوباره سوار می‌شوم. کوله‌ام را حائل می‌کنم که تنه‌ام به مردها نخورد. آن‌هایی که نمی‌توانند صندلی‌شان را پیدا کنند اخم و غرشان درآمده.  - داداش شما بزرگی کن. امروز هیچی به‌قاعده نیست.    فکر می‌کنم مگر ثوابِ رفتن پشت سر جنازه هفت قدم بیشتر نیست؟ چه چیزی این جماعت را راضی کرده با این وضع تا قم دنبالِ آقا بروند. کدام زور و پول و وعده و اشتیاقی؟   خانم کناری‌ام با پسرِ شش‌هفت‌ساله‌اش روی دوتا صندلی نشسته‌اند. پسر کوچک خودش را چسبانده به دیوارهٔ قطار:  «مامان بیا اینورتر اون خانومه هم بتونه بشینه.»  مادر و پسر جمع‌تر می‌نشینند. به اصرارشان من هم روی صندلی‌شان جاگیر می‌شوم. حالا پسرک دنبال راهی است که برای همهٔ ایستاده‌ها توی قطار جا باز کند:  - مامان این کیفا رو بردار اون خانومه هم بیاد بشینه روی زمین.    درهای قطار بالاخره بسته می‌شود و خیالمان راحت که دیگر کسی به جمعیت فشردهٔ مسافرها اضافه نمی‌شود. یک مرد از روی سروکلهٔ آدم‌های نشسته رد می‌شود تا خودش را برساند به صندلی‌اش: «صندلی ۴۳ مال منه، اون شماره‌ش چنده؟» روی صندلی شمارهٔ ۴۳ یک پیرزن نشسته و نگاهش را به درودیوار و سقف و پنجره می‌اندازد الّا به مرد که بالای سرش ایستاده و صندلی‌اش را می‌خواهد. دست‌های گوشتالویش را قفل کرده به دستهٔ چمدانش. چنان سنگین روی صندلی نشسته که معلوم است قصد بلندشدن ندارد. مرد بی‌خیالِ شماره صندلی و بلیت و حق و حقوقش می‌شود و لبخندی می‌زند و به ایستادنش ادامه می‌دهد.  روی صندلیِ کنار پیرزن، مردی خوابیده و پاهایش را یک‌وَری جمع کرده. در فضای جلوی صندلی‌ها، خانمی کف زمین نشسته و شانه‌اش را هی کنار می‌کشد که به زانوی مرد نخورد. یک‌لایهٔ خیسی روی سطح پیشانی‌اش نشسته و با هر بار نفس‌کشیدنش لبخندی روی صورتش می‌چسباند. انگار که بخواهد صبر جمیل را با لبخندش معنا کند.   تهویهٔ قطار هیچ خنکایی ندارد. دَمی از بوی عرق‌های مختلف توی هوا پیچیده. پسرک از خیر سروسامان دادن مردم گذشته و به شکمشان رسیدگی می‌کند. ظرف سیب‌زمینی سرخ‌شده را درآورده و یکی‌یکی به همه تعارف می‌کند: «خاله یه‌دونه بردار حالا. موکبا می‌دادن، شمام بخورید خب.»  دست آخر با اصرارهای ما و مادرش راضی می‌شود که بی‌خیال تعارف‌کردن به بقیهٔ مسافرهای قطار شود. سعی می‌کنم حجم کم‌تری از صندلی را اشغال کنم و دستهٔ صندلی هی به پهلویم فرومی‌رود. پیرزن که خیالش از صندلی راحت شده سر حرفش باز می‌شود: «وسط تشییع یهو هوومو دیدم. بعد پونزده سال. اصلاً باورم نمی‌شد اونجا ببینمش.» یک قلپ آب از بطری‌اش فرومی‌دهد و باز قصه‌اش را سر می‌اندازد: «چهارده‌سالم بود منو دادن بهش. هشت تا دختر زاییدم. هوو آورد سرم بعدم طلاقم داد.» می‌گویم: «حاج خانوم مال تهرانین؟» پیرزن برمی‌گردد به قطار.  - آره. زود یه ساک جمع کردم گفتم با آقا برم قم. بعدشم اگه خدا خواست همین‌جوری سوار شم برم مشهد. حالا که آقا داره میره این شهر اون شهر، منم دنبالش برم.    به خودم نگاه می‌کنم که تنهایی دنبال آقا راه افتاده‌ام این شهر آن شهر. انگار که آخرین فرصتم برای "دنبالِ آقا رفتن" باشد.    قطار با سرعت در جادهٔ تهران - قم می‌رود. نه آن‌قدر تند که زمان برایمان زود بگذرد و نه آن‌قدر کُند که خیال کنیم تا ابد ادامه دارد. انگار همه می‌دانیم سفری کوتاه است و بی‌تکرار. دیگر هیچ‌گاه ما و آقای خامنه‌ای به مقصدِ قم هم‌سفر نمی‌شویم. خانمی که روی زمین نشسته چشم‌هایش را می‌بندد و سرش را تکیه می‌دهد به دیوارهٔ پشتش. چرخ چمدان پیرزن هی به پایش فرومی‌رود و چشم‌هایش باز می‌شود.   قطار به ایستگاه حضرت معصومه می‌رسد. قبل از رسیدنِ آقا، به قم رسیده‌ایم. از قطار که پیاده می‌شوم، انگار صفحهٔ جدیدی به تحملم اضافه شده.‌ فکر می‌کنم کاش تابِ این‌همه سختیِ راه، فقط برای رسیدن به آخرین سفرِ آقا نباشد و ما روی ریل‌های پیچ‌در‌پیچِ تاریخ، تا همیشه هم‌قطارِ آقای خامنه‌ای بمانیم. ✍️ 〰〰〰〰 📍| ایتا |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سوگ، همسفر خرمشهرها.pdf
حجم: 3.9M
ا﷽ 7️⃣7️⃣1️⃣ سوگ،همسفر خرمشهرها آمده بودم سوگ را مثل یک پروژه تحویل بگیرم، انجامش بدهم، تیکش بزنم و بگذارمش کنار. رفتاری که با همه کارهایم دارم. اما سوگ حتی از دستۀ چندم هم که باشد، این‌جوری کار نمی‌کند. چه برسد به سوگی از این جنس. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
ا﷽ 8️⃣7️⃣1️⃣ بالام امروز دیگر کسی هول جاماندن ندارد. همهٔ آنهایی که اینجا، در این خیابان‌اند، به‌اجبار پذیرفته‌اند که آخرین فرصت دیدار را ازدست‌داده‌اند. آرام، غمگین و پرخشم در میدان اصلی شهر جمع شده‌اند و قصد دارند به هوای مصلای تهران، تا مصلی ارومیه پیاده بروند و از راه دور رهبرشان را تشییع کنند. این بلایی‌ست که فضای مجازی بر سرمان آورده؛ اینکه دلخوش باشیم به حضوری که هست، ولی نیست! هنوز دو سه ساعتی به اذان ظهر مانده؛ اما شدت گرمای هوا پیاده‌روی را طاقت‌فرسا کرده. خانمی حدود شصت‌ساله روی نیمکت کنار خیابان نشسته و می‌گوید پای رفتن ندارد وگرنه باید الان تهران بود و آقا را بدرقه می‌کرد. بچه‌هایش بین جمعیت توی میدان هستند و او در میانهٔ مسیر منتظر آنهاست. عکس گل‌آرایی شدهٔ رهبران انقلاب را دست گرفته و حین صحبت حواسش است ارتفاع دستش پایین نرود. صدای شعار مرگ بر آمریکا در خیابان پیچیده و هر لحظه فاصله‌اش از ما کمتر می‌شود. به عکس اشاره می‌کنم و می‌پرسم: «چرا گل زدی؟» خیلی سریع جواب می‌دهد: «چون آقا گلی بود که از دستش دادیم و آقای جوان، هم گل هست و هم نعمتی که خدا نصیبمون کرده!» با لحنی مادرانه درباره آقای خامنه‌ای جوان صحبت می‌کند.  چهارده سال پیش، وقتی پسرش هنوز دبیرستانی بود، گل‌ها را برای کادوی تولد نازنین خانم خریده و مادر در همهٔ این سال‌ها، آنها را در بهترین نمای دکور خانه جا داده. - «هدیهٔ فرزند برای مادر خیلی خوشایند و ارزشمند میشه. چرا از گل‌های دیگه‌ای که تو خونه دارین استفاده نکردین؟»  تیلهٔ چشم‌های زن می‌لرزد و می‌گوید: «بله هدیهٔ بالام برام خیلی شیرینه، برا همین ارزشمندترین چیزم رو هدیه کردم به رهبرم!»  بعد یکهو تن صدایش عوض می‌شود. چشم‌هایش نم می‌گیرد. نگاهی به عکس می‌اندازد و با دستی که پر چادر را چسبیده، به تصویر امام خمینی و رهبر شهید ایران اشاره می‌کند: «اینها رو از دست دادیم..» بعد اما بغضش را می‌خورد و به آقا سید مجتبی خامنه‌ای اشاره می‌کند: «ولی ایشون هست! به‌خاطر ایشون نباید هیچ‌وقت تسلیم دشمن بشیم و نخواهیم شد!» حالت چهره‌اش جدی‌ست و در چشم‌هایش می‌توانم خشم و اراده را ببینم؛ اما فکرم پیش خاطرات گل‌هایی‌ست که این زن بهشان جان داده و با خودش در میان جمعیت آورده. شاید اگر مادر نبودم، این مسئله این‌همه برایم مهم نمی‌شد. انگار که بخواهد همهٔ مردم حرف‌هایش را بشنوند، با صدای بلند می‌گوید: «ترامپِ شیطان‌صفت تا دیروز منکر آقا سید مجتبی می‌شد؛ ولی امروز اعتراف می‌کنه به وجودش. ترامپ یه روباهه! داره با ما شطرنج‌بازی می‌کنه. ما هم با اون شطرنج‌بازی می‌کنیم و مطمئن باش که ما برنده میشیم. اون نمیتونه ما رو مات کنه، بلکه این ماییم که ماتش می‌کنیم!» جمعیت خیابان تقریباً به محلی که ما هستیم رسیده و شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل لحظه‌ای از دهانشان نمی‌افتد. نازنین خانم نمی‌داند من هنوز در ماجرای گل‌ها جا مانده‌ام و او ادامه صحبت را دست می‌گیرد و می‌گوید: «از اول انقلاب من دلم با این‌هاست...» و به عکس رهبران انقلاب اشاره می‌کند. ادامه می‌دهد: «الآنم نبین نشستم اینجا، قلبم عمل شده، نمی‌تونم زیاد راه برم. منتظرم بچه‌هام برسن بقیه‌شو با هم بریم.» از اینکه فرصتی شده درباره بچه‌ها و خاطراتشان صحبت کنیم، خوشحال می‌شوم. می‌گوید: «با عروسا و نوه‌هام، نُه نفری اومدیم. الآنه که برسند.» دلم آب می‌شود برای ذوق مادرانه‌اش. حالا دیگر چند ردیف از دستهٔ جمعیت عزادار خیابان ما را رد کرده و جلوتر رفته‌اند. صدای شعار انتقام تنها صدای غالب بر محیط است. تا جایی که می‌شود به نازنین خانم نزدیک‌تر می‌شوم. می‌خواهم وقتی درباره بچه‌ها و خاطره‌هایشان حرف می‌زنیم بتوانم صدایش را خوب بشنوم. زن جوان چادرپوشی با پرچم ایران سمت ما می‌آید و مادر را صدا می‌زند. زن باذوق از نیمکت بلند می‌شود و پوستر توی دستش را بلندتر می‌گیرد. با هم خداحافظی می‌کنیم و او می‌رود. من هم با همهٔ خاطره‌های مادرانه‌ام وارد سیل جمعیت می‌شوم. ‌ «بالام» : فرزندِ عزیزم [ آذری] ‌ ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍