ا﷽
6️⃣7️⃣1️⃣ همقطارهای آقای خامنهای
درها هنوز باز است و نصفِ تنم از قطار بیرون مانده. آدمها نفس به نفس همدیگر چپیدهاند. احساس میکنم اگر توی قطار بمانم، یقین تا قم خفه میشوم.
مامان از پای تلویزیون، اخبارِ تشییع را به من میرساند... «ماشینِ آقای شهید ایران هنوز در میدان آزادی دورِ مردمش میگردد.»
از قطار میپرم پایین. به مامان میگویم که من میروم ترمینال با اتوبوسی چیزی بیایم. میگوید: «اصلاً نمیرسی. اعلامکردن آقا تا قبل غروب میرسه قم.»
باید بین خفه شدن و ازدستدادن بدرقه در قم، یکی را انتخاب کنم. تمام مسیر در متروها و تشییع، خودم را از ازدحام نجات داده بودم و حالا گیر افتادهام.
هنوز جماعتی از روی سکو سمت قطار میآیند. انگار هرکس امروز توی تهران بوده، قصد دارد سوارِ همین قطار بشود. دوباره سوار میشوم. کولهام را حائل میکنم که تنهام به مردها نخورد. آنهایی که نمیتوانند صندلیشان را پیدا کنند اخم و غرشان درآمده.
- داداش شما بزرگی کن. امروز هیچی بهقاعده نیست.
فکر میکنم مگر ثوابِ رفتن پشت سر جنازه هفت قدم بیشتر نیست؟ چه چیزی این جماعت را راضی کرده با این وضع تا قم دنبالِ آقا بروند. کدام زور و پول و وعده و اشتیاقی؟
خانم کناریام با پسرِ ششهفتسالهاش روی دوتا صندلی نشستهاند. پسر کوچک خودش را چسبانده به دیوارهٔ قطار:
«مامان بیا اینورتر اون خانومه هم بتونه بشینه.»
مادر و پسر جمعتر مینشینند. به اصرارشان من هم روی صندلیشان جاگیر میشوم. حالا پسرک دنبال راهی است که برای همهٔ ایستادهها توی قطار جا باز کند:
- مامان این کیفا رو بردار اون خانومه هم بیاد بشینه روی زمین.
درهای قطار بالاخره بسته میشود و خیالمان راحت که دیگر کسی به جمعیت فشردهٔ مسافرها اضافه نمیشود. یک مرد از روی سروکلهٔ آدمهای نشسته رد میشود تا خودش را برساند به صندلیاش: «صندلی ۴۳ مال منه، اون شمارهش چنده؟»
روی صندلی شمارهٔ ۴۳ یک پیرزن نشسته و نگاهش را به درودیوار و سقف و پنجره میاندازد الّا به مرد که بالای سرش ایستاده و صندلیاش را میخواهد. دستهای گوشتالویش را قفل کرده به دستهٔ چمدانش. چنان سنگین روی صندلی نشسته که معلوم است قصد بلندشدن ندارد. مرد بیخیالِ شماره صندلی و بلیت و حق و حقوقش میشود و لبخندی میزند و به ایستادنش ادامه میدهد.
روی صندلیِ کنار پیرزن، مردی خوابیده و پاهایش را یکوَری جمع کرده. در فضای جلوی صندلیها، خانمی کف زمین نشسته و شانهاش را هی کنار میکشد که به زانوی مرد نخورد. یکلایهٔ خیسی روی سطح پیشانیاش نشسته و با هر بار نفسکشیدنش لبخندی روی صورتش میچسباند. انگار که بخواهد صبر جمیل را با لبخندش معنا کند.
تهویهٔ قطار هیچ خنکایی ندارد. دَمی از بوی عرقهای مختلف توی هوا پیچیده. پسرک از خیر سروسامان دادن مردم گذشته و به شکمشان رسیدگی میکند. ظرف سیبزمینی سرخشده را درآورده و یکییکی به همه تعارف میکند: «خاله یهدونه بردار حالا. موکبا میدادن، شمام بخورید خب.»
دست آخر با اصرارهای ما و مادرش راضی میشود که بیخیال تعارفکردن به بقیهٔ مسافرهای قطار شود.
سعی میکنم حجم کمتری از صندلی را اشغال کنم و دستهٔ صندلی هی به پهلویم فرومیرود.
پیرزن که خیالش از صندلی راحت شده سر حرفش باز میشود: «وسط تشییع یهو هوومو دیدم. بعد پونزده سال. اصلاً باورم نمیشد اونجا ببینمش.»
یک قلپ آب از بطریاش فرومیدهد و باز قصهاش را سر میاندازد: «چهاردهسالم بود منو دادن بهش. هشت تا دختر زاییدم. هوو آورد سرم بعدم طلاقم داد.»
میگویم: «حاج خانوم مال تهرانین؟»
پیرزن برمیگردد به قطار.
- آره. زود یه ساک جمع کردم گفتم با آقا برم قم. بعدشم اگه خدا خواست همینجوری سوار شم برم مشهد. حالا که آقا داره میره این شهر اون شهر، منم دنبالش برم.
به خودم نگاه میکنم که تنهایی دنبال آقا راه افتادهام این شهر آن شهر. انگار که آخرین فرصتم برای "دنبالِ آقا رفتن" باشد.
قطار با سرعت در جادهٔ تهران - قم میرود. نه آنقدر تند که زمان برایمان زود بگذرد و نه آنقدر کُند که خیال کنیم تا ابد ادامه دارد. انگار همه میدانیم سفری کوتاه است و بیتکرار. دیگر هیچگاه ما و آقای خامنهای به مقصدِ قم همسفر نمیشویم.
خانمی که روی زمین نشسته چشمهایش را میبندد و سرش را تکیه میدهد به دیوارهٔ پشتش. چرخ چمدان پیرزن هی به پایش فرومیرود و چشمهایش باز میشود.
قطار به ایستگاه حضرت معصومه میرسد. قبل از رسیدنِ آقا، به قم رسیدهایم. از قطار که پیاده میشوم، انگار صفحهٔ جدیدی به تحملم اضافه شده.
فکر میکنم کاش تابِ اینهمه سختیِ راه، فقط برای رسیدن به آخرین سفرِ آقا نباشد و ما روی ریلهای پیچدرپیچِ تاریخ، تا همیشه همقطارِ آقای خامنهای بمانیم.
✍️#فاطمه_مصطفوی #قم
〰〰〰〰
#کارامجانممیرود
📍| ایتا |📍
سوگ، همسفر خرمشهرها.pdf
حجم:
3.9M
ا﷽
7️⃣7️⃣1️⃣ سوگ،همسفر خرمشهرها
آمده بودم سوگ را مثل یک پروژه تحویل بگیرم، انجامش بدهم، تیکش بزنم و بگذارمش کنار. رفتاری که با همه کارهایم دارم. اما سوگ حتی از دستۀ چندم هم که باشد، اینجوری کار نمیکند. چه برسد به سوگی از این جنس.
✍ #فاطمه_آلمبارک #اهواز
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
8️⃣7️⃣1️⃣ بالام
امروز دیگر کسی هول جاماندن ندارد. همهٔ آنهایی که اینجا، در این خیاباناند، بهاجبار پذیرفتهاند که آخرین فرصت دیدار را ازدستدادهاند.
آرام، غمگین و پرخشم در میدان اصلی شهر جمع شدهاند و قصد دارند به هوای مصلای تهران، تا مصلی ارومیه پیاده بروند و از راه دور رهبرشان را تشییع کنند. این بلاییست که فضای مجازی بر سرمان آورده؛ اینکه دلخوش باشیم به حضوری که هست، ولی نیست!
هنوز دو سه ساعتی به اذان ظهر مانده؛ اما شدت گرمای هوا پیادهروی را طاقتفرسا کرده.
خانمی حدود شصتساله روی نیمکت کنار خیابان نشسته و میگوید پای رفتن ندارد وگرنه باید الان تهران بود و آقا را بدرقه میکرد. بچههایش بین جمعیت توی میدان هستند و او در میانهٔ مسیر منتظر آنهاست. عکس گلآرایی شدهٔ رهبران انقلاب را دست گرفته و حین صحبت حواسش است ارتفاع دستش پایین نرود.
صدای شعار مرگ بر آمریکا در خیابان پیچیده و هر لحظه فاصلهاش از ما کمتر میشود.
به عکس اشاره میکنم و میپرسم: «چرا گل زدی؟»
خیلی سریع جواب میدهد: «چون آقا گلی بود که از دستش دادیم و آقای جوان، هم گل هست و هم نعمتی که خدا نصیبمون کرده!»
با لحنی مادرانه درباره آقای خامنهای جوان صحبت میکند.
چهارده سال پیش، وقتی پسرش هنوز دبیرستانی بود، گلها را برای کادوی تولد نازنین خانم خریده و مادر در همهٔ این سالها، آنها را در بهترین نمای دکور خانه جا داده.
- «هدیهٔ فرزند برای مادر خیلی خوشایند و ارزشمند میشه. چرا از گلهای دیگهای که تو خونه دارین استفاده نکردین؟»
تیلهٔ چشمهای زن میلرزد و میگوید: «بله هدیهٔ بالام برام خیلی شیرینه، برا همین ارزشمندترین چیزم رو هدیه کردم به رهبرم!»
بعد یکهو تن صدایش عوض میشود. چشمهایش نم میگیرد. نگاهی به عکس میاندازد و با دستی که پر چادر را چسبیده، به تصویر امام خمینی و رهبر شهید ایران اشاره میکند: «اینها رو از دست دادیم..» بعد اما بغضش را میخورد و به آقا سید مجتبی خامنهای اشاره میکند: «ولی ایشون هست! بهخاطر ایشون نباید هیچوقت تسلیم دشمن بشیم و نخواهیم شد!»
حالت چهرهاش جدیست و در چشمهایش میتوانم خشم و اراده را ببینم؛ اما فکرم پیش خاطرات گلهاییست که این زن بهشان جان داده و با خودش در میان جمعیت آورده. شاید اگر مادر نبودم، این مسئله اینهمه برایم مهم نمیشد. انگار که بخواهد همهٔ مردم حرفهایش را بشنوند، با صدای بلند میگوید: «ترامپِ شیطانصفت تا دیروز منکر آقا سید مجتبی میشد؛ ولی امروز اعتراف میکنه به وجودش. ترامپ یه روباهه! داره با ما شطرنجبازی میکنه. ما هم با اون شطرنجبازی میکنیم و مطمئن باش که ما برنده میشیم. اون نمیتونه ما رو مات کنه، بلکه این ماییم که ماتش میکنیم!»
جمعیت خیابان تقریباً به محلی که ما هستیم رسیده و شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل لحظهای از دهانشان نمیافتد.
نازنین خانم نمیداند من هنوز در ماجرای گلها جا ماندهام و او ادامه صحبت را دست میگیرد و میگوید: «از اول انقلاب من دلم با اینهاست...» و به عکس رهبران انقلاب اشاره میکند. ادامه میدهد: «الآنم نبین نشستم اینجا، قلبم عمل شده، نمیتونم زیاد راه برم. منتظرم بچههام برسن بقیهشو با هم بریم.»
از اینکه فرصتی شده درباره بچهها و خاطراتشان صحبت کنیم، خوشحال میشوم.
میگوید: «با عروسا و نوههام، نُه نفری اومدیم. الآنه که برسند.»
دلم آب میشود برای ذوق مادرانهاش.
حالا دیگر چند ردیف از دستهٔ جمعیت عزادار خیابان ما را رد کرده و جلوتر رفتهاند. صدای شعار انتقام تنها صدای غالب بر محیط است.
تا جایی که میشود به نازنین خانم نزدیکتر میشوم. میخواهم وقتی درباره بچهها و خاطرههایشان حرف میزنیم بتوانم صدایش را خوب بشنوم. زن جوان چادرپوشی با پرچم ایران سمت ما میآید و مادر را صدا میزند. زن باذوق از نیمکت بلند میشود و پوستر توی دستش را بلندتر میگیرد. با هم خداحافظی میکنیم و او میرود. من هم با همهٔ خاطرههای مادرانهام وارد سیل جمعیت میشوم.
«بالام» : فرزندِ عزیزم [ آذری]
✍ #فاطمه_محمدزاده #ارومیه
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍