ا﷽
1️⃣8️⃣1️⃣ نیم نگاه
روی پنجه پا بلند شدم تا ماشین پیکرها را ببینم. دیده نشد. مداح پیام «علیالاصول» آقا سید مجتبی را تکهتکه میخواند تا مردم تکرار کنند. کف پاهایم سوزنسوزن میشد. بعضی از مردم روی زمین نشسته بودند. برخی سرشان را کج، روی زانوهایشان خوابانده بودند و به سمت حرم امام رضا نگاه میکردند.
سرم را چرخاندم. مداح روی کلمه «علیالاصول» تأکید کرد. زن کناری هر بار این کلمه را میشنید پرچمش را بالا میبرد و تکان میداد. مرد پشت سرش با این کلمه رگهای گردنش بیرون زد و مشت به سینهاش میکوبید. دست دیگرش را هم به نشانه بیعت بالا میآورد.
پسربچهای شیشههای آبمعدنی را سوراخ کرده و یک آبپاش دستی ساخته بود. ته شیشه را فشار میداد تا آب روی سروصورت مردم بریزد. دختربچهای که روی یکتکه کارتن نشسته بود گفت: «انگار بارون کوچولو میاد» خندیدم.
دوباره قد بلندی کردم. خبری نبود. چشمم به هتل برافراشته آن دست خیابان افتاد.
دوربین گوشیام را روشن کردم. انگشت اشاره و شصتم را وسط صفحه گذاشتم و از هم دور کردم. جلوی پنجرهها تا نیمه شیشه داشت و یک بهارخواب یکوجبی درآمده بود. دو نفر در طبقات اولیه ایستاده بودند و نوبتی پرچم تکان میدادند. دوطبقه بالاتر مردی توی بهارخواب تنها دودستی سینه میزد. طبقهبالایی زنی سرش را روی آرنج و شیشه خوابانده بود. انگار محو دیدن تابلویی باشکوه از جمعیتی بیانتها بود. به نظرم رسید پنجرهها آن آدمها را قاب گرفتهاند. بعد فکر کردم من و مردم توی خیابان ملغمهای از احساسات هر سه آنها هستیم. انگار از همان بالا کسی سطلی را رها کرده تا حسهای آن سه نفر در سطل بریزد و بعد به جان مردم فرود بیاید. احسان زد سر شانهام: «ماشینو دیدم داره میاد»
مداح توی بلندگو برای چندمین بار خواست که زنها سمت پیادهرو بایستند. از موجی حرف میزد که متوجهش نبودم. قدبلندی بالاخره جواب داد. ماشین و بعد نیمه پرچمهای پیچیده بر پیکرها را دیدم. چیزی توی دلم تکان خورد و کسی در من گفت: «سلام آقا. بالاخره منم شما رو دیدم.»
صحنه برایم تار شد. یک باران کوچک به گونهام رسید. بعد موجی که مداح هشدارش را داده بود آمد و مرا با خودش برد. دیگر ماشین را ندیدم.
سهم من برای اولین و آخرین بار همان نیمنگاه شد. نیمنگاهی که در قلبم مثل پنجرههای هتل قاب گرفته شد. حالا میفهمیدم وقتی مامان توی دعاهای بعد نمازش شکر میکند و به خدا و ائمه میگوید یک نیمنگاه هم برای همه زندگی ما بس است، یعنی چه.
✍#شکوفهسادات_مرجانیبجستانی #برکسن
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
2️⃣8️⃣1️⃣ تو یوسف میشوی
روزی که سراسیمه دست به دامان خدیجه خانم میردامادی شدی، نه تو میدانستی و نه او و نه حتی آقا روحالله. خدا ولی میدانست و قصه را قدمبهقدم پیش برد، صحنه به صحنه، موبهمو.
از حسادت برادران هم درس و بحث گرفته تا زیبایی که این بار بیشتر در سیرت بود تا صورت. از چاه سلول انفرادی تا تبعید و دورشدن اجباری و اختیاری از خانه و وطن. تو همهٔ مراحل یوسف شدن را یکییکی خط زدی. هنوز سالهای آمدوشد به زندان بود که آن خواب را دیدی.
آقای خمینی رخت از جهان کشیده بود و تو و چندین نفر از هواداران تشییعش میکردید. هرچه راه بیشتر شد، آدمها کمتر شدند. شهر تمام شد و سر از بیابان درآوردید. تو مانده بودی و دو سه تن دیگر که آقا روحالله از دنیا رفته شبیه فیلمها وسط تابوت نشست و انگشت اشارهاش را گرفت سمت پیشانیات و چند بار پشتهم تکرار کرد: «تو یوسف میشوی.»
صحنه چنان هولناک بود که آفتابنزده در منزل پدری را کوبیدی و مادر را به کمک خواستی. او تا آنجا را دیده بود نه پیشتر. گفت: «زندانی میشوی فرزندم. زیاد در زندان میمانی.»
پیشگویی مادر اما سرآغاز داستان بود نه پایانش. عزیز مصر شدن و ریاست و رهبری جمهوری اسلامی ایران هم سرانجام نبود. قصه همچنان ادامه داشت. خداوند شبیه کارگردان زبردستی صحنهها را یکی پس از دیگری رو کرد و ما انگشت حیرت به دهان محو تماشا بودیم.
شاید پازل وقتی تکمیل شد که صدای نازک زنی را توی مصلی شنیدم. زن سنوسال دار بود. خسته و شکسته و بیرمق. با هزار جور مصیبت خودش را رسانده بود آنجا. سوار بر تاکسی کرایهای زنهای محل و ترک موتور پلیس انتظامی. وقتی از کمردرد ناله کرد و گفت: «به خدا نمیتونم پیاده برم.» مأمورها به او خندیدند که: «آخه کی گفته تو بیای؟»
زن چنان برآشفت که انگار کسی بیراه گفته باشد: «یه نفرم یه نفره. میزنیم تو دهن آمریکا دهنش خون بزنه بیرون.»
او همان پیرزن آشنای ایستاده در صف خریداران بود. همان که دوک نخریسیاش را سردست گرفت و آورد تا بهای یوسف باشد و تعجب و تمسخر بینندگان را که دید گفت: «فقط آمدم که باشم. میخواهم اسمم را بنویسند.»
دستخالی نیامده بود. گفت: «یه خونه دارم پرند. میخوام بفروشم بدم اون کسی که رئیسجمهور آمریکا رو برام بیاره. میخوام خودم سرشو ببرم.»
کسی اینجای قصه را نخوانده بود سید علی. سال ۱۳۴۸ کی فکرش را میکرد که تو اینگونه یوسف شوی. کی باور میکرد اینهمه زن و مرد و پیر و جوان، ظلآفتاب بایستند روبهرویت و بغض در گلو و فریاد انتقامشان تو هم شود. کی میدانست اینهمه خریدار خواهی داشت.
کارگردان این بار پایان باشکوهتری رقم زد. تو به دست بدترین مردم زمانه شهید شدی و ما همه ملت ایران نفربهنفر ایستادیم در صف عزاداران و منتقمانت، در خیل خریدارانت.
تو یوسف شدی سید علی حسینی خامنهای و از یوسف پیشی گرفتی.
✍ #فاطمه_کیائی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3️⃣8️⃣1️⃣ اصحاب الزمر
مرد دستهاش را بالا برد. پیراهن مشکیاش شورهزده بود. روی موهاش گردوخاک نشسته بود. باکس آب را پرت کرد طرف آن یکی. دوستش روی هوا گرفت و زیر خیمهٔ سقاخانه روی بقیهٔ آبها چید.
سه دختر از کنارم رد شدند، همراه باهاشان چرخیدم و به رفتنشان نگاه کردم. صدای بیسیم از زیر چادرشان بلند شد و صدای یکیشان را شنیدم که پشت بیسیم میگفت: «توی راهیم به سمت درب شمارهٔ ۱۳ مصلا».
آدمها با صورتهای آفتابسوخته و چادرهای خاکی، سربهزیر و با قدمهای سنگین به سمت ورودی صحن مصلا میرفتند دم گرفتم و سراشیبی را یکنفس بالا آمدم. به صحن مصلا که رسیدم، نفس آزاد کردم، بوی نم خودش را چپاند توی بینیام. خنکای هوای نیمهشب چسبیده بود به هرم زمین تفتیده. آتشنشانها مهپاشها را تازه راهاندازی و زمین را ردیف بهردیف خیس کرده بودند.
آدمها گروهگروه از پشت سرم وارد صحن مصلا میشدند. دستهدسته مینشستند گرداگرد جایگاه؛ سردرگریبان فروکرده و شانههاشان آرام میلرزید. نیوجرسیها تا پیش از مغرب پراکنده و بدون رنگ توی صحن پخش بودند، اما حالا یکدست و منظم کنار هم چیده شده بودند. توی گردن یا دست همه کارت خادمی بود.
میان خیسی زمین جای کفش کسی رو به جایگاه، هنوز خشک مانده بود. دور و برم را نگاه کردم.
پسر جوانی بیسیم توی دست دوید به طرفم. شانه چرخاند و از کنارم رد شد و رو به جایگاه دست روی سینه گذاشت، خم شد و کمی عقب عقب رفت و دوباره به سمت مقصدش پا تند کرد. مردهایی با گردنهایی که آفتاب خطی تیره روی پوستشان انداخته بود، نیمدایره به سمت جایگاه ایستاده بودند و با هم حرف میزدند. قدم نزدیکشان گذاشتم و سعی کردم صدایشان را از بین صدای تنظیم صوت مصلا بشنوم. یکی از جمعشان جدا شد. با چشم دنبالش کردم. پلههای کنار صحن را آرام و سنگین پایین رفت. اما انگار بندی نامرئی دلش را به جایگاه گرهزده باشد، پلهها را دوتایکی کرد و برگشت؛ صدا زد: «دِ بیو برِیم نَ.» از توی جمعشان صدا بلند شد: «والو دلوم وا نمیا برِیم.»
میانههای صحن، خانمها چادر روی صورت کشیده بودند؛ زنی که نفهمیدم کدامشان است مویه میکرد و بقیه روی زانو میزدند و شانههاشان میلرزید. خانمی با کارت خادمی آمد، دست روی شانهٔ یکیشان گذاشت. زن چادر از صورتش بالا زد. نگاهش بین خادم و جایگاه میرفت و میآمد. حرف زن که تمام شد، خیره به جایگاه سری تکان داد و از جا بلند شد و دنبالش چندقدمی عقب عقب رفت. رد نگاهش را دنبال کردم و چشم دوختم به پردههای سرمهای. نگاهم بین چینهای منظم پردهها و صندلی خالی و قاب عکس آشنای روی پردهها میچرخید. دور و برم را نگاه کردم. آسمان توی سیاهی غرق میشد و نور پروژکتورها رمق از ستارهها گرفته بود. مه توی هوا حریر سفید کشیده بود. زمینهٔ عکس آقا در سیاهی آسمان مخلوط شده بود.
گروهمان روی پلههای کنار حیاط رو به جایگاه نشسته بودند و خودکار روی کاغذهاشان میلغزید. پا روی زمین کشیدم و کنارشان نشستم. دفتر زیر دستم و خودکار بین انگشتهایم بود؛ اما نگاهم از جایگاه کنده نمیشد. خودکار را روی دفتر انداختم دست زیر چانهام گذاشتم.
دختری کنارم نشست و آرام گفت: «آقا رو آوردن، خیلی وقته پشت پردههاست.» خیره به پردهها سر تکان دادم و «هوم» از ته گلویم کنده شد.
نفسی کشیدم. نگاهم را از پردهها شکافتم. به صحن و آدمها نگاه کردم. سیاهی داشت رنگ میباخت و سرمهای میشد. همه قدم قدم به جایگاه نزدیک میشدند.
خادمهای انتظامات چوبپر توی هوا تکان میدادند و خوشامد میگفتند به آنهایی که چیزی جز جایگاه نمیدیدند. آبی آسمان داشت سر میرسید که موج مردم از پلههای ورودی مصلا بر صحن سرازیر شد. صحن آرامآرام پر میشد و همه نگاهها خیره به سمت جایگاه کشیده میشدند.
مردهای جنوبی آب به دست مهمانها میداند و پسر با بیسیم روی نیوجرسیها ایستاده بود و چیزی میگفت.
آفتاب کمرمق صبح هنوز از دیوارهای مصلا بالا نیامده بود که صدای دمام فضا را پر کرد و جمعیت متراکمتر شد. آفتاب بلند نشده، جمعیت بههمچسبیده، پردهها آرامآرام کنار رفت و تابوتهایی درخشان در زیر نور خودنمایی کردند. جمعیت موج خورد و همه به سمت جلوی جایگاه کشیده شدند.
کسانی را هم که در حضور خدا مراقب رفتارشان بودهاند، گروهگروه بهطرف بهشت بدرقه میکنند. وقتی به آنجا میرسند، درحالیکه درهایش باز است، با صحنهای شگفتانگیز روبهرو میشوند. نگهبانانش به آنان میگویند: «سلام بر شما. خوش آمدید! وارد بهشت شوید که در اینجا ماندنی هستید.» (سوره الزُّمَر/ آیه ۷۳)
✍ #فاطمه_بزمشاهیاصفهانی #تهران
〰〰〰〰
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
4️⃣8️⃣1️⃣ موکب مجلل
توقع طبقهای در زیرزمین داشتیم؛ هالی بزرگ و یک اتاق. ولی با آسانسور بالا رفتیم. در آپارتمان را برایمان باز کردند و وارد خانهای شدیم که با تصورمان از زمین تا آسمان متفاوت بود. در راهرو ایستادم و چشم چرخاندم. هنرنمایی و سلیقه خانم خانه همهجا دیده میشد. مبلهای روشن دورتادور هال چیده شده بود. دلم نمیآمد پایم را که نزدیک چهارده ساعت در کفش بود روی شکوفههای بهاری فرشهای خاکستری بگذارم. ماهیهای کوچک و رنگی در آکواریوم کنار هال جشن گرفته بودند و زیر هالوژنهای رنگی در حرکت بودند.
نمیدانستیم چه کنیم. مریم را بغل کردم تا جذابیتهای خانه چشمش را نگیرد. حواسم به ریحانه بود که راحت روی مبل نشست و کف پایش را چک میکردم که تمیز باشد.
مرد جوانی وارد خانه شد و با روی خوش شروع کرد به حرفزدن:
-یخچال پره هر چی خواستین استفاده کنید.
در کابینتها را باز کرد و جای بشقاب و قاشق و لیوانها را نشان داد.
-دستشویی تو هاله و حمام تو اتاق سمت راستی.
وقتی دید ایستاده نگاهش میکنیم بفرماییدی گفت و راحت باشیدی دیگر.
ما هنوز نمیدانستیم چه کنیم؛ ولی او رفت و خانه را با همه وسایلش گذاشت برایمان.
روی لبهٔ نیمکت چوبی کنار در نشستم و منتظر ماندم تا گره ذهنم باز شود. برادرم که آمد با جملاتش ذهنمان را روشن کرد.
مهمانی از تهران جای ما را در زیرزمین پرکرده و خانم باردار این خانه، پا پیش گذاشته که: «من که نمیتونم برم تشییع، خونمو میکنم موکب تا سهمی داشته باشم.»
مریم را گذاشتم زمین. خودم را کشاندم عقبتر و کمرم را چسباندم به دیوار. به این فکر کردم که اگر من بودم حاضر بودم خانهام را چند روز بسپارم به دیگرانی که نمیشناختم و خودم بروم خانه مادرم؟
مایی که از ته نقشه آمده بودیم به مرکز ایران با اویی که بیهیچ توقعی زندگیاش را سپرده بود به ما، عزادار رهبری بودیم که از نه اسفند داغش سینهمان را میسوزاند.
خانم خانه در قدمهایمان شریک بود. امثال او باید به آمار ۴۳ میلیون تشییعکننده اضافه شوند؛ به عاشقانی که به عشق رهبر شهیدشان حاضرند دل بکنند از هرچه دوست دارند.
✍ #سمیه_بینا #لارستان_فارس
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
5⃣8⃣1⃣ طرف درست تاریخ
- ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا
قاری با صدای بلند آیات را تلاوت میکرد. خادمی که مقنعه سبزرنگی پوشیده بود جلو آمد. چوبپری را تکان داد:
- برید جلوتر تا صف نماز درست بشه.
خودم را جلو کشیدم. زهرا سادات خواب بود. بغلش کردم و در خط تعیین شده گذاشتم. خانم کناردستیام مهرش را بالاتر گذاشت. دستش را در کیفش چرخاند. شیشه عطر را بیرون آورد و چند پیس روی روسریاش پاشید. بوی عطر با بوی عطر مخصوص حرم مخلوط شد.
- بچهداری سخته نه؟
لبخند زدم و سرم را تکان دادم.
روسریاش را مرتب کرد:
- من خودم هشت شکم زاییدم ولی همه تا به دنیا میومدن میمردن. خیلی سخت بود. فقط دوتا دخترام زنده موندن.
دوباره دستش را در کیف چرمیاش گرداند. کلوچهای بیرون آورد. روی پاکت نوشته بود نان رضوی.
- این رو بده بچه بخوره بیدار شد.
کتاب دعا را بازکرده بودم که به نیابت از رهبر شهیدم زیارت بخوانم. این کار در توانم نبود. من هنوز منتظر بودم آقا بیایند و در حرم سخنرانی کنند. کتاب را بستم:
- ممنون. از کجا اومدید؟
آینه را مقابل صورتش گرفت:
- از تهران اومدم. دیروز برا تشییع
سرش را نزدیکتر آورد. انگار که نمیخواست کسی صدایش را بشنود:
-به هیچکس هم نگفتم که دارم میرم مشهد، آخه تو فامیل اگر میفهمیدن مسخرهام میکردن.
قرآن را از روی زمین برداشت و مقابل صورتش باز کرد. خانم خادمی ردیف جلو ایستاد:
- خانمهایی که نمازشون شکسته است. بعد دو رکعت دوباره نیت کنن.
یاد صفحهای از تاریخ افتادم. هر کس از مردم کوفه که به یاری امام میرفت مسخره میشد.
نمیدانم چرا تاریخ در نظرم جان گرفت. وقتی امام حسین را شهید کردند، همه هلهله کردند.
فکرم پیش دختر امام رفت که همه به اشکهایش میخندیدند.
هنوز هم عدهای بودند که به غم و غصه ما میخندیدند. یعنی ما هم طرف درست تاریخ ایستاده بودیم.
همانطور که نگاهش به قرآن بود. شیشه سفیدرنگ عطرش را در دست گرفت. یک پاف به جلد قرآن پاشید. صاف نشست و صدایش را بالاتر برد:
- البته اینجا به همشون زنگ زدم تا بفهمند برا تشییع رهبرم اومدم.
غرور خاصی در صدایش بود؛ مثل کسی که یکبار سنگین را بعد از راه طولانی از روی شانهاش برداشته باشند.
صدای قاری اوج گرفته بود:
- و یستبشرون بنعمه من الله
احساس کردم الان هم آقای شهید ما بشارت میدهد:
- قله نزدیک است، خستگی و ناامیدی ممنوع
✍ #فاطمهسادات_حسینی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍