eitaa logo
کارام جانم می‌رود
829 دنبال‌کننده
56 عکس
0 ویدیو
14 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 4️⃣8️⃣1️⃣ موکب مجلل توقع طبقه‌ای در زیرزمین داشتیم؛ هالی بزرگ و یک اتاق. ولی با آسانسور بالا رفتیم. در آپارتمان را برایمان باز کردند و وارد خانه‌ای شدیم که با تصورمان از زمین تا آسمان متفاوت بود. در راهرو ایستادم و چشم چرخاندم. هنرنمایی و سلیقه خانم خانه همه‌جا دیده می‌شد. مبل‌های روشن دورتادور هال چیده شده بود. دلم نمی‌آمد پایم را که نزدیک چهارده ساعت در کفش بود روی شکوفه‌های بهاری فرش‌های خاکستری بگذارم. ماهی‌های کوچک و رنگی در آکواریوم کنار هال جشن گرفته بودند و زیر هالوژن‌های رنگی در حرکت بودند. نمی‌دانستیم چه کنیم. مریم را بغل کردم تا جذابیت‌های خانه چشمش را نگیرد. حواسم به ریحانه بود که راحت روی مبل نشست و کف پایش را چک می‌کردم که تمیز باشد. مرد جوانی وارد خانه شد و با روی خوش شروع کرد به حرف‌زدن: -یخچال پره هر چی خواستین استفاده کنید. در کابینت‌ها را باز کرد و جای بشقاب و قاشق و لیوان‌ها را نشان داد. -دستشویی تو هاله و حمام تو اتاق سمت راستی. وقتی دید ایستاده نگاهش می‌کنیم بفرماییدی گفت و راحت باشیدی دیگر. ما هنوز نمی‌دانستیم چه کنیم؛ ولی او رفت و خانه را با همه وسایلش گذاشت برایمان. روی لبهٔ نیمکت چوبی کنار در نشستم و منتظر ماندم تا گره ذهنم باز شود. برادرم که آمد با جملاتش ذهنمان را روشن کرد. مهمانی از تهران جای ما را در زیرزمین پرکرده و خانم باردار این خانه، پا پیش گذاشته که: «من که نمیتونم برم تشییع، خونمو می‌کنم موکب تا سهمی داشته باشم.» مریم را گذاشتم زمین. خودم را کشاندم عقب‌تر و کمرم را چسباندم به دیوار. به این فکر کردم که اگر من بودم حاضر بودم خانه‌ام را چند روز بسپارم به دیگرانی که نمی‌شناختم و خودم بروم خانه مادرم؟ مایی که از ته نقشه آمده بودیم به مرکز ایران با اویی که بی‌هیچ توقعی زندگی‌اش را سپرده بود به ما، عزادار رهبری بودیم که از نه اسفند داغش سینه‌مان را می‌سوزاند. خانم خانه در قدم‌هایمان شریک بود. امثال او باید به آمار ۴۳ میلیون تشییع‌کننده اضافه شوند؛ به عاشقانی که به عشق رهبر شهیدشان حاضرند دل بکنند از هرچه دوست دارند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5⃣8⃣1⃣ طرف درست تاریخ - ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا  قاری با صدای بلند آیات را تلاوت می‌کرد. خادمی که مقنعه سبزرنگی پوشیده بود جلو آمد. چوب‌پری را تکان داد:  - برید جلوتر تا صف نماز درست بشه.  خودم را جلو کشیدم. زهرا سادات خواب بود. بغلش کردم و در خط تعیین شده گذاشتم. خانم کناردستی‌ام مهرش را بالاتر گذاشت. دستش را در کیفش چرخاند. شیشه عطر را بیرون آورد و چند پیس روی روسری‌اش پاشید. بوی عطر با بوی عطر مخصوص حرم مخلوط شد.  - بچه‌داری سخته نه؟  لبخند زدم و سرم را تکان دادم.  روسری‌اش را مرتب کرد:  - من خودم هشت شکم زاییدم ولی همه تا به دنیا میومدن می‌مردن. خیلی سخت بود. فقط دوتا دخترام زنده موندن.  دوباره دستش را در کیف چرمی‌اش گرداند. کلوچه‌ای بیرون آورد. روی پاکت نوشته بود نان رضوی.  - این رو بده بچه بخوره بیدار شد.  کتاب دعا را بازکرده بودم که به نیابت از رهبر شهیدم زیارت بخوانم. این کار در توانم نبود. من هنوز منتظر بودم آقا بیایند و در حرم سخنرانی کنند. کتاب را بستم:  - ممنون. از کجا اومدید؟  آینه را مقابل صورتش گرفت:  - از تهران اومدم. دیروز برا تشییع  سرش را نزدیک‌تر آورد. انگار که نمی‌خواست کسی صدایش را بشنود:  -به هیچ‌کس هم نگفتم که دارم می‌رم مشهد، آخه تو فامیل اگر می‌فهمیدن مسخره‌ام می‌کردن. قرآن را از روی زمین برداشت و مقابل صورتش باز کرد. خانم خادمی ردیف جلو ایستاد:  - خانم‌هایی که نمازشون شکسته است. بعد دو رکعت دوباره نیت کنن. یاد صفحه‌ای از تاریخ افتادم. هر کس از مردم کوفه که به یاری امام می‌رفت مسخره می‌شد. نمی‌دانم چرا تاریخ در نظرم جان گرفت. وقتی امام حسین را شهید کردند، همه هلهله کردند. فکرم پیش دختر امام رفت که همه به اشک‌هایش می‌خندیدند.  هنوز هم عده‌ای بودند که به غم و غصه ما می‌خندیدند. یعنی ما هم طرف درست تاریخ ایستاده بودیم. همان‌طور که نگاهش به قرآن بود. شیشه سفیدرنگ عطرش را در دست گرفت. یک پاف به جلد قرآن پاشید. صاف نشست و صدایش را بالاتر برد:  - البته اینجا به همشون زنگ زدم تا بفهمند برا تشییع رهبرم اومدم. غرور خاصی در صدایش بود؛ مثل کسی که یک‌بار سنگین را بعد از راه طولانی از روی شانه‌اش برداشته باشند.  صدای قاری اوج گرفته بود:  - و یستبشرون بنعمه من الله احساس کردم الان هم آقای شهید ما بشارت می‌دهد:  - قله نزدیک است، خستگی و ناامیدی ممنوع   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6️⃣8️⃣1️⃣ مختصات یک خبر بازوهایم روی میز ناهارخوری بود. داشتم توی گروه‌های «بله» می‌چرخیدم تا این یک دقیقهٔ آخر لباسشویی هم تمام شود و لباس‌ها را پهن کنم. خبر مرگ لیندسی گراهام را که دیدم، بی‌اختیار عقب رفتم. کمرم به لباسشویی خورد. همان یک ضربه کافی بود تا دوباره پرت شوم به آن سحر.    روی صندلی میز ناهارخوری نشسته بودم و سحری می‌خوردم. میز درست کنار لباسشویی است. با گوشی همسرم، از تلوبیون برنامهٔ ویژهٔ سحر شبکه افق را نگاه می‌کردیم. به همسرم گفتم: «اینا چرا این‌جوری‌ان؟ به نظرت غیرعادی نیستن؟» می‌خواستم چیز دیگری بگویم که حامد عسگری خبر را داد.  لقمه در دهانم ماند. نه توان بلندشدن داشتم، نه حتی توان افتادن. فقط از روی صندلی سر خوردم پایین؛ مثل لباسی که از لبهٔ صندلی سُر بخورد. پشتم خورد به لباسشویی. مگر می‌شد؟ مگر می‌شد آسمان فروبریزد و ما زنده بمانیم؟  همان موقع گوشی‌ام زنگ خورد. خواهرم بود. بین هق‌هق گریه‌هایش فقط چند کلمه را می‌شد فهمید: «راسته؟ یعنی راسته؟» نمی‌دانم آن چند جمله را از کجا آوردم. گفتم: «نترس مرضیه... ما خدا رو داریم... امام‌زمان رو داریم... خدا رو شکر امام‌زمان هست...»  تماس که قطع شد، دیگر صدای خودم را نمی‌شناختم. مشت‌هایم روی سر و صورتم فرود می‌آمد. همسرم، با چشم‌هایی که از گریه خیس شده بود، خودش را از روی صندلی پرت کرد پایین. مچ دست‌هایم را گرفت تا خودم را نزنم. مشت‌هایم روی سینه‌اش فرود آمد: «چرا به ما گفتن؟ چرا انقدر زود گفتن؟ چرا آماده‌مون نکردن؟»    صدای بلند گریه‌هایم محمدحسین را بیدار کرده بود. با چشم‌های خواب‌آلود دمِ آشپزخانه ایستاده بود. اول به من نگاه کرد، بعد به پدرش. آرام دست‌هایش را به طرفم دراز کرد تا بغلش کنم. نتوانستم. دستم نیمه‌راه ماند. فقط زیر لب یک جمله را تکرار می‌کردم: «کاش ما جای آقا رفته بودیم...»    بوق لباسشویی مرا به آشپزخانه برگرداند. درش را باز کردم. بخار لباس‌های گرم به صورتم خورد. با خودم گفتم: «کی می‌شود خبر مرگ ترامپ را هم بشنوم؛ همان لحظه گوشی را بردارم، به مادرم زنگ بزنم و بگویم: «مامان، مشتلق بده... ترامپ مرده.»» هرچند بعضی داغ‌ها با خبر مرگ هیچ دشمنی سرد نمی‌شوند.    سبد لباس‌های خیس را بلند کردم. محمدحسین هلی‌کوپترش را توی هوا می‌چرخاند. «ووووو...» بعد با دهانش صدای انفجار درآورد: «تق... تق... بووم...» خندید و گفت: «مامان، ببین... موشک زدم آمریکا رو داغون کردم...» داشت از کنارم رد می‌شد. صدایش زدم. برگشت. این بار دستم نیمه‌راه نماند. خم شدم و محکم بغلش کردم. آن‌قدر محکم که خندید و گفت: «مامان... مچاله‌ام کردی.»   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣8️⃣1️⃣ نگاه مهربان آقا ماشین صوت به جمعیت رسیده بود. نریمانی بالای ماشین می‌خواند. آفتاب با تمام زورش می‌تابید. همسرم زهرا سادات را بغل کرد و دست زینب سادات را گرفت: - من یکم میرم جلوتر شما همین‌جا بمونید تا بیام.  سرم را تکان دادم. خانمی کنارم آمد. چفیه کرم راه‌راه را دور صورتش پیچیده و شبیه چریک‌های مبارز شده بود:  - بیا کنار بچه کوچیک داری.  جمعیت مثل مورچه‌هایی که برای رفتن در لانه به هم می‌پیچند، به هم فشار می‌آوردند.  به دیوار چسبیده بودم. سید علی در بغلم گریه می‌کرد. لپش قرمز شده و سرش را به اطراف تکان می‌داد. دست سید حسین را محکم در دستم گرفته بودم. خانم چفیه پوش جلوام ایستاد: - من جلوت وایمیسم که جمعیت بهت فشار نیاره.  سید علی جیغ کشید. موهای طلایی‌اش به سرش چسبیده بود. سید حسین سرش را به دیوار تکیه داد. چشمش را به هم زد:  - مامان خیلی گرمه. دستش را فشار دادم و رویم را طرفش برگرداندم:  - یه‌کم صبر کن پسر قوی من.  لبخند زد. جای خالی دندان جلواش مشخص شد.  خانمی از کنارم رد شد. چادرش روی شانه‌اش افتاده بود:  - وا این چرا با بچه کوچیک اومده اینجا. نفر جلویی را هل داد و جمعیت را کنار زد.   اولین نفر نبود که این حرف را می‌زد، وقتی می‌خواستم به مشهد بیایم دوستم زنگ زد و صدایش را تا جایی که می‌توانست بالا برد:  - میدونی داری چیکار می‌کنی آخه کی با چارتا بچه کوچیک میره همچین جایی!  بچه‌های کوچکم را آورده بودم تا آقا را شاد کنم.  احساس می‌کردم به دیدار خصوصی آقا دعوت شده‌ام. خانم چفیه پوش در بطری آب‌معدنی را باز کرد. مشتش را پر آب کرد روی سر سید علی پاشید. موهایش خیس شد و قطره‌های آب روی چشمش ریخت.  - آب روی سرش پاشیدم بچه گرمازده نشه نگاهش کردم و لبخند بی‌جانی زدم:  - ممنون  سید علی را به خودم نزدیک‌تر کردم تا آرام شود. ماشین صوت می‌خواند. جمعیت فشرده‌تر شد.  خانم چفیه پوش دست دخترش را کشید و کنار من گذاشت:  - تو کنارش وایسا اذیت نشه. ماشین پیکر راهش را در جمعیت باز کرد. باورم نمی‌شد تمام امیدم را باید بدرقه کنم. پایم به زمین چسبیده و دهانم خشک شده بود. صدای هق‌هقش بلند شد: - آقا به شهر خودت خوش اومدی،  آقا قدم رو چشم ما گذاشتی.  صدای گریه‌ام با جیغ سید علی قاطی شد. تکان‌تکان دادمش. خودش را سایه‌بان سید علی کرد:  - من جلوت وایسادم نگران نباش.  نتوانستم تشکر کنم. تمام این چهار ماه یک بغض سنگین داشتم. با خودم زمزمه می‌کردم:  - علی الدنیا بعدک العفا  حالا این بغض ترکیده و اشک راه خودش را پیدا کرده بود. دستم را بالا آورده بودم و برای آقا تکان می‌دادم، مثل وقتی که مردم در بیت دستشان را تکان می‌دادند و چفیه می‌خواستند. صدای جیغ سید علی بلند و بلندتر می‌شد. لب‌هایم را روی صورتش گذاشتم و بوسیدمش. خانم چفیه پوش دستش را به حالت بادبزن تکان داد و به دخترش گفت:  - تو بالا رو نگاه کن، پیکر رو ببین.  احساس شرمندگی کردم که مزاحم حالش بودم.  یک‌دستش را مقابل صورت سید علی گرفته و دست دیگرش را برای خداحافظی بالا آورده بود.  صدایش گرفته بود و دیگر حرارت اول را نداشت. با حزن عمیقی گفت:  - آقا دیدار به روز رجعت.  ماشین پیکر از جلو چشم‌هایم دور شد. احساس کردم یک‌تکه از قلبم کنده و دور می‌شود. دلم می‌خواست دنبالش بدوم و نگذارم برود. در دلم مهدی رسولی می‌خواند:  - یکی بهم بگه دروغه صدای گریه سید علی مثل اکو بلندگو به اطراف پخش می‌شد. خانمی نزدیک آمد. کارت سبزرنگ روی مقنعه داشت که نوشته بود، امدادگر.  - وا تو با بچه چندماهه اینجا چیکار می‌کنی زود برو عقب.  رویم را به خانم چفیه پوش کردم. قطره‌های اشک کنار چشمش بود.  - ببخشید اذیت شدید.  همین‌طور دستش را تکان می‌داد که سید علی را باد بزند:  - این چه حرفیه، آفرین به شما که خونوادگی اومدید.  یاد مهربانی آقا با بچه‌ها افتادم.  با خودم گفتم: «ممنون که اینجا هم مراقب بچه‌ها بودید.»  جمعیت کم‌کم پراکنده می‌شد. سید علی آرام‌تر شده بود. نگاهم به سید حسین افتاد. قطرات اشکم خشک شده بود. احساس سبکی می‌کردم. باید بلند شوم و ادامه بدهم. این بچه‌ها باید یاران آخرالزمانی آقا سید مجتبی بشوند.  چشمم به بنر روی دیوار افتاد:  "راهت ادامه دارد آقای شهیدم."   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣8️⃣1️⃣ زمین تا آسمان خانم امینیان رو به دوربین درباره مراسم تشییع می‌گوید: «برای رهبرمون از خدا طلب صبر می‌کنیم. چون ایشون هم فرزند شهیدن، هم همسر شهید، هم برادر شهید و هم دایی شهید.»    همسرم صدای تلویزیون را چند پله بالاتر می‌برد. انگار بخواهد مطمئن شود اشتباه نشنیده می‌پرسد: «همسر شهید؟»  چیزهایی که خودم تازگی فهمیده‌ام را در جواب می‌گویم: «خانمش همون زهرا حداد عادله که شهید شد. سه تا بچه هم دارن.»    اشک روی صورت مجری سر می‌خورد. روی روسری مشکی‌اش می‌نشیند و لکه‌ای تیره جا می‌گذارد. قاب تلویزیون روی عکس زهرای چهارده‌ماهه می‌ماند. کودکی با لباس صورتی و موهای بور.  همسرم زل‌زده به تصویر: «عجب. پس چرا ما تا حالا چیزی از بچه‌ها و نوه‌های آقا نمی‌دونستیم؟ اون وقت همه فک‌وفامیل شاه رو می‌شناسیم. از خواهر و برادر تا نوه و نتیجه.»  یک آن، همه عکس‌های خانوادگی پهلوی جلوی چشمم ورق می‌خورد. از عکس‌های فوزیه و ثریا و فرح تا علیرضا و اشرف و یاسمین، همه با همسرها و فرزندانشان. بعد هم داستان معشوقه‌ها و اتاق‌های مخفی کاخ نیاوران و پرونده‌های جنایی خانواده‌شان توی سرم مرور می‌شود.    لب پایینم را می‌گزم و در جواب می‌گویم: «راست می‌گی، اونم تو عصر رسانه. من حتی عکس نوه‌شون رو هم ندیده بودم.»  - آره بابا. اونا هر تولد و عروسی‌شون رو می‌کردن تو چشم ملت که...  حرفش توی گلو می‌ماند. تصویر تلویزیون عوض شده. کربلا را نشان می‌دهد. تابوت سبزی روی دستان مردم دور ضریح می‌چرخد. صدای ضجه و ناله جمعیت بلند است. شانه‌ها تکان می‌خورد. دست‌ها به سر و سینه می‌زنند. به شصت و نه سال پا روی دل گذاشتن رهبر فکر می‌کنم. به تمام قاب‌های نادیده از زندگی‌اش. به سفر خانوادگی‌شان به عتبات.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9️⃣8️⃣1️⃣ اولین و آخرین دیدار یکی دو روزی بود که مراسم‌های فاطمیهٔ حسینیه امام خمینی(ره) شروع شده بود. آقا نیامده بودند.  دل‌ودماغ نداشتم. حوالی ساعت ۳ بود. روال روزهای جمعه هم کارکردن بود. گوشی را برداشتم و گروه‌هایم را چک کردم.  - اگر کسی می‌تونه امشب بره مراسم فاطمیهٔ بیت تا ساعت ۲ تو پی وی پیام بده.  به ساعت نگاه کردم. نفسم را تندی بیرون دادم و گوشی را کنار گذاشتم: «لعنت به این روز مزخرف!» تیره و تارتر شدم. به محمد گفتم که اگر فقط یک ساعت زودتر گوشی را چک می‌کردم می‌رفتم دیدار.  به اصرار او پیام دادم: «سلام. اگه هنوز کسی نیست من میتونم برم.» به دقیقه نکشید که جواب داد: «ساعت ۳:۳۰ سر کشوردوست بیا کارت رو بگیر.» دنیا دور سرم می‌چرخید! جدی‌جدی قرار بود آقا را ببینم؟ من که چشمم آب نمی‌خورد. شاید اصلاً امروز حسینیه نمی‌آمد. الکی دلم را خوش نمی‌کنم. بی‌دست‌وپاتر از همیشه نفهمیدم چطور آماده شدم. محمد تخته‌گاز را گرفته بود. قلبم در دهانم بود. بیشتر از من ذوق داشت و مدام می‌گفت حتی اگر آقا هم نیامد، در هوایی نفس می‌کشی که او هم بوده.  ساعت ۳:۴۵ شده بود! از نرسیدن ترسیده بودم.  کارت و کارت‌ملی صاحب‌کارت را گرفتم. تا به اولین گیت ورودی برسم صدبار کدملی و تاریخ‌ تولد و نام پدر صاحب‌کارت را مرور کردم. تیم تهیه گزارش تصویری سایت رهبری وسط خیابون کشوردوست جلویم را گرفت. سرم پایین بود و قلبم تندتند می‌زد: «نکنه بفهمن!» میکروفون را که دیدم، آرام نفسم را بیرون دادم. اسم و فامیلم را پرسید. دستپاچه شدم. اسم و فامیل خودم یادم رفته بود. اسم و فامیل صاحب‌کارت را گفتم و بعد هم گفتم لطفاً سؤالات شخصی نپرسید. نگران بودم لو بروم. سؤال‌هایش معمولی بود تا به سؤال آخر رسید: «اگه یه روزی آقا نباشه؟...»  یک‌لحظه کل روزهای عمرم جلوی چشمانم رد شد. گفتم: «این مسیر وابسته به شخص نیست...» بی‌رحمانه جواب دادم. صدای شکستن قلبم را شنیدم، اما عقلم روی حرفش مصر بود. یکی‌یکی از گیت‌ها رد می‌شدم. نماز را دم در خواندیم. وارد شدیم. خیلی دور ایستاده بودم و از دیر آمدنم شاکی بودم. به خودم گفتم: «اگر نیومد ناراحت نشیا واسه امنیت خودشه.»  همه نشسته بودن. دل توی دلم نبود. یک ور قلبم می‌گفت مهم نیست اگر نیاید و یک ور دیگر قلبم فقط خون‌ها را به چشمم پمپاژ می‌کرد تا ببیندش. سخنران آمد. روی منبر نشست و حرف‌هایی می‌زد که نمی‌شنیدم. سراپا چشم شده بودم تا بلکه ببینمش. هرچند دور، هرچند نادیدنی. یک‌دفعه از جلو تا عقب یک موجی آمد و همه ایستادند. ترسیدم زیر دست‌وپا له شوم. مثل قطره‌ای در موج جمعیت حرکت می‌کردم. روی نوک انگشت‌هایم ایستادم. من خود جمعیت شده بودم! روی پاشنهٔ پا ایستادم. سر بلند می‌کردم. نمی‌دیدم! بعضی‌ها گریه می‌کردند. دیدنش مگر گریه داشت؟  از بغل‌دستی‌هایم می‌پرسیدم: «کوشن؟ کجان؟!»  یکی جایش را با من عوض کرد. تا سر برگردانم؛ دیدمش! ناخودآگاه اشک در چشمم حلقه زد. همین‌طوری چیزی نمی‌دیدم و با این اشک‌ها نابیناتر شده بودم. قلبم می‌کوبید.رؤیا یا خواب بود؟ نمی‌دانم...  ای‌کاش یکی مرا بیدار کند و هنوز ۳۰ آبان ۴۰۴ باشد...   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣9️⃣1️⃣ موکب‌دار توی گروه باشگاه نویسندگان، دعوت‌نامه پشت دعوت‌نامه می‌رسد. تهرانی‌ها یک‌جور، مشهدی‌ها جور دیگر. همه میزبان شده‌اند برای مراسم آقا. چهاردیواری خانه‌شان را کرده‌اند موکب و می‌گردند پی زائر. کاش فقط به دعوت راضی می‌شدند. یکی تأکید می‌کند دست‌پختش خوب است و شربتش آماده. کسی وعده می‌دهد عروس هلندی‌هایمان بچه‌هایتان را مشغول می‌کند. دیگری در میاید که من بچه‌هایتان را نگه می‌دارم تا بروید مصلا. اسمی که نمی‌شناسم هم پیام بلندبالای دعوتش را به «التماس زائر» ختم می‌کند. توی گروه بچه‌های دانشگاه هم کسی عکس یک ظرف بستنی و یک میز شربت و شکلات می‌گذارد. تعجب می‌کنم. حال‌وهوای یک مهمانی است انگار. طول می‌کشد تا زیرش تایپ کند: «وقتی ورودی اراک یه آقای ما را با زور میبره خونشون می‌گفت کارم جوری نیست بتونم از شهر خارج بشم و برم تشییع اما هر روز ظهر میرم ورودی شهر زوار رهبر رو میارم خونمون.» بغضم می‌ترکد: -به مراسم تهران که نرسیدیم، تو شهری نیستیم که لااقل خدمت زوار بکنیم... گوشی را کنار می‌اندازم و بر می‌گردم سراغ کارها. دارم فلاسک و لیوان‌ها را می‌چینم توی سبد؛ حامد می‌آید پای اپن. پابه‌پا می‌کند. حرفی را مزمزه می‌کند: -میگم یه چیزی، به نظرت می تونیم کسی رو با خودمون ببریم؟ می‌دونم مسیر زیاده و اونجا هم با شرایط بچه‌ها... می‌دوم توی حرفش. می‌ترسم حرفش تمام شود و پشیمان شوم: -اره اره خیلی خوبه. ببریم. چه خانم چه آقا. من مشکلی ندارم! -پس زنگ بزنم به عمه مهنازم. شاید دلش بخواد بیاد. یک لیوان شیشه‌ای به سبد وسایل اضافه می‌کنم. مسیر اهواز تا قم را مرور می‌کنم؛ ظرف دردار قند را پرتر می‌کنم و یک قمقمه آب بیشتر می‌گذارم. حامد تلفن را قطع می‌کند: -عمه‌م زد زیر گریه. گفت سر نماز بودم فکر می‌کردم شما حتماً رسیدین دیگه. خواستم زنگ بزنم بهتون بگم اونجا دعا کنید یه طوری قسمت منم بشه بیام. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍