کارام جانم میرود
ا﷽ 5️⃣6️⃣1️⃣ عکس یادگاری دختر نوجوان کمی این پا و آن پا کرد. حدس زدم درخواستی مشابه چند نفر قبلی د
ا﷽
دستاورد
انتشار روایت خانم #زهره_طاهر با عنوان عکس یادگاری با عکس آقای شهید در صفحهی روزنامهی جامجم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
من خوشبخت.pdf
حجم:
4M
ا﷽
1️⃣7️⃣2️⃣ من خوشبخت
یک روز سرش را از لای به لای کتاب و تست، بیرون آورد و گفت، یکی از دوستانش را دعوت کرده شب قبل تشییع، با همسرش خانه ما باشد. نتوانستم لبخند ذوقم را نگه دارم. گفت: «میدونم حضرت آقا خودش حواسش به من و کنکورم هست. » دوباره روی درستی تصمیمش تأکید کرد. گفت: «کنکور باز هم تکرار میشه، ولی مگر چند بار آقا تهران رو ترک میکنه؟»
✍ #مهدی_آرامش #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
2️⃣7️⃣2️⃣ پرچمِ مشترک
پایانِ وداع بود. موجِ جمعیت از درِ بزرگِ مصلی بیرون میریخت و هنوز بوی شربت و چای توی هوا بود. پاهایم را روی زمین میکشیدم که چشمم به مردی افتاد. پرچمی روی دوش و دستش در دست همسرش بود. پرچم گلهبهگله سوراخ و نخکش شده بود. معلوم بود پایکار تجمعات شبانه است.
از شبِ اولِ تجمع، دلم یک پرچم بزرگ میخواست، شبیه همین که باد تویش بیفتد و جلوی چشمِ همه بالا برود. اما مدتهاست اولویتِ خانهٔ ما دخترک است؛ برای همین یک کوچکش را خریدیم و دادیم دستِ او تا تمرینِ وطندوستی کند. من اما همیشه در دلم پرچمی را میچرخاندم که توی باد بلند شود.
حالا که این را دیدم، داغ دلم دوباره تازه شد. یادِ موکبی افتادم که اولِ راه پرچم نذری میداد، از همانها که دلم میخواست. اما پا روی دلم گذاشتم، کالسکه را هل دادم و رد شدم.
چشم از مرد برداشتم و سرم را چرخاندم تا کمتر غصه بخورم. در میان موج جمعیت اما پرچمها جور دیگری خودنمایی میکردند. پرچم کشورهای دیگر توجهم را جلب کرد؛ ترکیه، فلسطین، پاکستان.
از میان جمعیت راه افتادیم به سمت ماشین. دلم هنوز پیش پرچمِ سوراخ بود. رسیدیم و همسرم کولر را روشن کرد. گفت صبر کنیم برگردد. تکیه دادم به صندلی و چشم دوختم به دخترک که توی بغلم خواب بود.
وقتی برگشت، همان پرچمِ دلخواهم توی دستش بود. دوباره به همه آن پرچمها فکر کردم؛ به آن همه تنوع و آن همه رنگ. تلاش میکردم در میان اینهمه رنگ، چیزی را پیدا کنم که به همهمان تعلق داشته باشد؛ چیزی که وقتی به آن نگاه میکنیم، بدانیم تنها نیستیم.
ماشین حرکت کرد و از میان جمعیت راه باز کرد. در ذهنم تلاش میکردم رنگها را کنار هم بیاورم، یا خطهایی بکشم که همه توی آن جا بشوند. توی فکرم هزار بار تصویر ساختم؛ ولی هیچکدام انگار کامل نبود. برای لحظهای به جمعیت خیره شدم.
مردی از کنار ماشین رد شد. علمِ بلندِی حمل میکرد. «یا اباعبدالله الحسین» روی زمینه مشکی بالاتر از همه پرچمها تکان میخورد.
سرم را پایین انداختم. دیدن آن علم، تمام تصاویرِ ناقصِ قبلی را پاک کرد. تمام آن تلاشهایِ من برای چیدنِ رنگها و خطها، در برابرِ این نام، رنگ میباخت. یاد آن پرچمِ سوراخ و نخکش افتادم. انگار او خودش را زخمی کرده بود تا این علم ایستاده بماند. دیگر نیازی به جستجو نبود.
✍ #فائزه_جعفری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
3️⃣7️⃣2️⃣ جایزهی غیرقابل پیشبینی
همسرم پیام میدهد:
-خانوم جان نجفم، پیش باباعلی، از طرف تو و جوجه هم زیارت کردم.
سقف آینهکاری و لوسترهای پر از الماس صحن آقا بِدو میآید جلوی چشمم. شک، صد تا مارمولک میشود و میافتد به جانم:
-نکنه اشتباه کردم نرفتم.
خودم، خودم را آرام میکنم:
-باید نظام جمهوری اسلامی باشه که در بسترش بری زیارت اربعین.
لپتاپ را روشن میکنم و میروم سراغ پوشه کربلا ۹۸. اولینبار که پاهایم به مشایه رسید و رفتم تا کربلا، تمام مسیر خودم را روی صندلی متهم نشانده بودم که چرا سالهای قبل با هر بهانهای خود را از این سفر محروم کردهام. سرم را چسبانده بودم به شیشه ماشین و خطهای وسط جاده مهران با سرعت رد میشدند. من هم از کربلا با همان سرعت دور میشدم تا زندگی روزمرهام را از سر بگیرم.
همین که پایم به خانه رسید روزشمار اربعین سال بعد را روی دیوار آشپزخانه علم کردم. یک سال روزشماری حوصله سر بر است؛ اما همه دلخوشیام همین بود.
کمکم به اسفندماه رسیدیم که کرونا مثل یک اژدهای افسانهای آمد و همه چیز را بلعید. از دورهمیها بگیر تا مسافرت و عروسی و هیئت، اربعین را هم ضربدر زد. همان اربعین کرونایی مامان هم برای همیشه رفت.
دوباره روز شمارم را علم کردم. این بار تنها راهحل برای دل زخم دیدهام پیادهروی اربعین بود. اما هنوز کرونا بساطش را جمع نکرده بود. بازهم نرسیده به روز موعود روزشمارم را جمع کردم و با مشت به قلبم کوبیدم و انذارش دادم که:
-امسالم باید بمونی خونه، خبری از زیارت نیست.
کرونا با اداواصول، دامن نحسش را جمع کرد و رفت پی کارش. راهی شدم. قلبم را توی مشتم گرفتم و راهی مشایه شدم.
سال بعدش کرونا نبود؛ اما میوهدلم جا خوش کردهبود توی وجودم. پیادهروی اربعین ممنوع شد.
سال بعدش میوه دلم ۸ماهه بود و هوا خیلی گرم. پسرکم را بغل کردم و با دست دیگرم پدرش را از زیر قرآن رد کردم. تا در خانه را بستم رو به پسرک گفتم:
-سال دیگه ۳تایی میریم.
روزشمار رفت روی در یخچال.
بالاخره روزشمارم برایم آمد داشت.
سهتایی رفتیم.
نه اسفند که ستونهای دود از دلهامان بلند شد و رسید به آسمان گمان کردم امسال هم اربعین ضربدر میخورد. نخورد. هرکه دلش خواست رفت. باز هم با پسرکم، پدرش را راهی کردم.
او رفت کربلا و من و پسرم رفتیم خیابان.
نه کرونایی بود نه داغ عزیزی نه میوهدلی، راه بازه باز بود. اما امام گفته بود خیابان اولیتر است. گفتم: «به دیده منت.»
وسط عکسهای مشایه سال ۹۸، پستچی زنگ زد. مجلههای مدام را برایم آورد. برای دلتنگیم، سه جلد مدام خریدم. به سردبیرش گفتم: «جایزه ندارد این سه جلد؟»
گفت: «حتماً.»
با خودم کلنجار رفتم که کدام جلد مدام را ندارم تا بگیرم؟
پیام فرستاد و گفت: «الوعده وفا.»
عکس را باز کردم. هیچکدام از جلدهای مدام نبود.
گنبد نارنجی بزرگی وسط تصویر بود.
زوم کردم. نوشته بود:
«السلام علیک یا اخا رسولالله...»
با مشت به قلبم زدم و گفتم:
«در خانه نماندی... قبول باشد.»
✍ #حدیث_قربانی #اراک
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
4⃣7⃣2⃣ جانفدا
گوشی را نگاه کردم. سیما بود، همکار مدرسهام.
چند وقتی با هم حرف نزده بودیم.
دکمهٔ سبز گوشی را که زدم، منتظر صدای گرم همیشگیاش بودم. برعکس، گرفته و دمغ بود.
احتمال دادم عمل جراحی که این اواخر داشته او را رنجور کرده باشد.
صحبتمان از احوالپرسی گذشت و به غم این روزهای وطن یعنی تشییع آقا رسید.
داشتم مطمئن میشدم این غصه او را بیتاب کرده که وسط حرفهایش متوجه شدم چیز دیگری وجود دارد. گفت:
- از اسفند پارسال من مثل مرغ سرکنده زندگی میکنم.
در دلم گفتم: «جانا، سخن از دل ما میگویی.» سیما درست میگفت؛ نهتنها او که یک ملت، یک امت از اسفند ۴۰۴ روح از کالبدشان پر کشیده بود.
ادامه داد:
-اون از شهادت امام و رهبرمون، اون از جنگ، خدا آمریکا رو لعنت کنه. از طرف دیگه دوستِ بابک، پسرم.
من گوش میدادم به فلشبکی که جلوام باز کرد:
- احمدرضا و بابک از پنجم ابتدایی با هم بودن. سال ۹۶ هر دو دانشگاه شیراز قبول شدن. با رتبه خیلیخوب.
میدانستم پسرش دکترای داروسازی از شیراز گرفته و الان اهواز مشغول است.
- با مادر احمدرضا وقتی رفتم برای خوابگاه، خیلی تلاش کردیم پسرا هماتاقی باشن. مادرش یک زن مؤمن و مهربانی، یه چیزی میگم، یه چیز میشنوی! میدیدم چطور زحمت میکشید در اون سالها تا احمدرضا و بچههای دیگهاش رو به ثمر برسونه.
من که سرتاپا گوش شده بودم، دلم میخواست بدانم احمدرضا چه ارتباطی با جنگ رمضان دارد!
- پاییز پارسال مادر احمدرضا زنگ زد. تبریک، تبریک به من که مبارک باشه پسرت تخصص قبول شده.
سیما سرفهای کرد. دلم گواهی خوبی نمیداد. صدای آهش را از پشت گوشی شنیدم.
- چقدر خوشحال بود از موفقیت پسر من.
بالاخره طاقت نمیآورم و میپرسم: «سیما! مگه چی شد؟»
- باورت میشه! روز اول عید امسال، پسرم با حال گرفته اومد خونه، گفت مامان احمدرضا رو میشناسی؟ مگر ما چند تا احمدرضا داشتیم بااینحال پرسیدم کدوم احمدرضا؟ گفت احمدرضا قیّم، دیگه.
با این حرف بابک، یکدفعه صحنه روزهای اول کلاس پنجمش یادم آمد. هنوز نرسیده داخل خونه کیفش را داد دستم و گفت: مامان امروز یه شاگرد به کلاسمون اضافه شد. از آبادان اومده. مامان، همش میخنده.
با یادآوری این خاطره و دوستی آنها با هم، ترسان به بابک گفتم: خب...!
مشت به کف دستش کوبید و با صدای گرفته گفت: بنرش را روی دیوار بیمارستان...
خدا میدونه تمام دنیا روی سرم خراب شد. نمیخواستم قبول کنم، نقطه امیدی برای خودم گذاشتم و پرسیدم: بنر چی مامان؟
یادته پویش جانفدا اسم نوشتم.
یادم میومد بهم گفته بود، میخوام اسم بنویسم، مامان تو هم بنویس.
بابک ادامه داد: احمدرضا هم ثبتنام کرد. چند روز بعد اعلام کردن، دکتر میخوان. جزء اولینها، داوطلب شد.
بابک از روی مبل بلند شد. مثل آدمی که سیل به خانهاش رخنه کرده در خودش بند نبود.
رفت تنب کوچیک، وسط خلیجفارس. آمریکای لعنتی درمانگاه اونجا رو با موشک زد. مامان... احمدرضا و همکاراش همه شهید شدن... همه...
سیما هنوز میگفت. من مثلاً به حرفهای او گوش میدادم؛ اما حال و حواسم دگرگون بود.
با خودم میگویم: «مادر احمدرضا چند سال، چند ماه، چند روز، برای ثمر دادن این پسر وقت گذاشته! چند معلم، چند استاد، چند ساعت به او آموزش دادهاند! خودش چقدر از زندگیاش را وقف درسخواندن کرده! چقدر تلاش کرد علم را با عقل و ابتکار در هم بیامیزد! مگر او جز کمکردن درد مردم و مداوای زخم آنها کار دیگری میکرد!»
با صدای سرفهای از آن طرف گوشی حواسم جمع سیما میشود:
- گریههامو که کردم زنگ زدم به مادرش. داغ دل داشتم و خجالت میکشیدم. او به من زنگزده بود تبریک موفقیت پسرمو گفته بود؛ حالا من باید به اون چی میگفتم؟ میخواستم بگم رتبه یک جانفدایی احمدرضا رو تبریک میگم؛ اما گریه امان نداد. خودش لب باز کرد و به من روحیه داد. همان زن پایکار وطن، گفت: من اصلاً نمیدونستم رفته طرفای خارک. وقتی فهمیدم که شهید شده بود. به برادرش گفته بود کسی حق نداره به من بگه نرو. احمدرضا راهش رو انتخاب کرده بود. راهی که هر قهرمانی انتخاب میکنه، راه رهبر شهیدش.
حس میکنم با یادآوری دوباره حرفها و صلابت مادر احمدرضا، حال سیما هم بهتر شده است.
بعد از خداحافظی، گوشی در دست به قهرمانهای وطن فکر میکنم. به خانوادهام، به دوستانم، به همه مردان و زنان جهاد خیابان. به میلیونمیلیون آدمی که در پویش جانفدا اسم نوشتهاند. به همه سیاهپوشهای پرچم سرخ به دست، به سرهای نترس، به امت مبعوث شده فکر میکنم.
✍#شهناز_گرجیزاده #اهواز
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود|| روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
5️⃣7️⃣2️⃣ کاش آخر شاهنامهام خوش بود
برای خواندن نماز مغرب عشاء به یکی از موکبهای چادری در مسیر مسیب به کربلا میروم. موکب زنانه پشت موکب مردانه و کمی دورتر از حاشیه جاده است. هنوز اذان نگفتهاند و موکب خالی است. موقع ورودم به موکب چهار، پنج دختر قدونیمقد به دنبالم میآیند. تا توی موکب مینشینم و میگویم ایرانی هستم، دورم مینشینند. انتظار چنین استقبال گرمی را نداشتم. به چشمهایشان که بهم دوخته شده نگاه میکنم. منتظرند.
یکییکی اسمهایشان را میپرسم. زینب، فاطمه، نورس، سُکینه، بتول. دوست دارم به تکتکشان چیزی بدهم؛ ندارم.
قرار گذاشته بودیم پس از کمی پیادهروی، بعد خواندن نماز مغرب و عشا خودمان را به کربلا برسانیم. برای همین تمام پیکسلهای پرچم، رهبر شهید و سربندها و مچبندهای پرچم ایران را که با خودمان آورده بودیم، به بچههای عراقی هدیه داده بودیم.
میگویم: «اذان، صلاة.» ادای وضوگرفتن را درمیآورم. متوجه که میشوند بلندمی شوند و من را به سمت حوضچهای در میان نخلستانها میبرند. فکر میکنم زینب که یکهوا از بقیه قد بلندتر است، پیشقدم میشود. آتشی میان زمینی خالی بین نخلها روشن است.
یکی از افسوسهای این سفرم نگرفتن عکس از این لحظات عاشقانه است. لحظاتی که از ابتدای ورودم به این موکب تا خروجم از آن برایم پیش آمد.
زینب به چند دختر بزرگتر که دور آتشی جمع هستند میگوید که ایرانی هستم. نگاهشان روی من متمرکز میشود. با لبخند سلامی میدهم و وضو میگیرم.
در مشایعت زینب و چند تا از این دخترهای قدونیمقد برای خواندن نماز دوباره وارد چادر میشوم. یکی از آنها برایم سجاده قرمزرنگی را پهن میکند و مهر میگذارد.
نمازم را که میخوانم، روبرویم مینشیند. کف دست راست را روی کف دست چپ میگذارد. سرش را روی بالشی که درست کرده میگذارد. میگویم:
-لا
بعد هم با دو انگشت وسط و نشانهام ادای پیادهروی در میآورم.
در همین حین دو سه زن عرب وارد چادر میشوند. باز زینب رو به آنها میکند و میگوید ایرانیام. یکی از زنها شروع میکند به بلند حرفزدن. زینب رو به من میکند، زن را با انگشت نشانم میدهد و حرفهای آن زن را با گفتن عبارت «ای لایو ایران»
ترجمه میکند.
به زن نگاه میکنم. در آغوش هم میرویم. یکدیگر را میبوسیم. زن بلافاصله چند قدم عقبتر میرود و کیف به دست دوباره به سمتم میآید. یکی از زیپهای کیف را باز میکند و چند عکس رهبر شهید را که رویهم گذاشته نشانم میدهد. بعد درحالیکه کیف را به سمتم میگیرد پارچه سبز کوچکی از توی جیب دیگر کیف درمیآورد. اول کیف و بعد پارچه را به سمتم میگیرد. در حین این کار چند باری میگوید: «کربلا»
عکسهای رهبر شهید را در کیف دوشیاش میگذارد. تبرکیهای کربلا را بدون لحظهای توقف میگیرم.
من هم باید چیزی بدهم. ندارم. بااینحال از سر ناچاری زیپ کیفم را باز میکنم. کتابچهای که عکس رهبر شهید روی آن نقش بسته و شامل سوره فتح، دعای توسل و دعای چهارده صحیفه سجادیه است را به زن میدهم. در یکلحظه متوجه نگاه دخترها میشوم. چیزی را هم باید به آنها بدهم. تمرکز میکنم. زیپ دیگر کیفم را باز میکنم. چشمم به کشی که سه ربان سبز، سفید و قرمز به آن آویزان است میافتد. مینشینم. دخترها هم مینشینند. کش را توی مچ یکی از دخترها میاندازم. لبهایم را رویهم فشار میدهم. میگویم:
-واحد
چارهای ندارم. از مچ آن یکی در میآورم. توی مچ دختر کناری میکنم. یعنی مال هر دوی شماست. یعنی مال همهٔ شماست. همدیگر را با تعجب نگاه میکنند. با فکر اینکه احتمالاً متوجه منظورم نشدهاند از سر جایم بلند میشوم؛ بدون نگاه به بقیه چشمها. با آزردگی از اینکه نتوانستهام پایان شاهنامه را خوش تمام کنم، از موکب خارج میشوم.
✍ #فرشته_جغتایی #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
6️⃣7️⃣2️⃣ عبارتی که ترجمه نمیخواست
از گرمای سر ظهر به یکی از موکبها در مسیر مسیب به کربلا، پناه بردیم. بر خلاف مسیر نجف به کربلا هیچ امیدی به دیدن یک ایرانی نداشتم. درحالیکه روبروی کولر دراز کشیده بودم زینب وارد شد. البته بعد از اینکه با هم شروع به صحبت کردیم اسمش را فهمیدم. چیزی که دست زینب دیدم باعث شد گرمازدگی و خستگی را فراموش کنم و مثل برقزدهها از سر جایم بلند شوم.
وقتی فهمید ایرانی هستم سعی کرد با من ارتباط برقرار کند. ارتباط دلی من هم که از قبل شروع شده بود.
در تمام سالهای که توفیق رفتن به سفر اربعین را داشتم هیچوقت بهاندازه این سفر و این لحظه که کنار زینب بودم بهم تلنگر یاد گرفتن زبان عربی وارد نشده بود.
زینب پر از شوق فهمیدن و پر از سؤال بود. به هر شکلی بود با هم حرف زدیم. از انگشتان دست، از کلمات انگلیسی و از تککلمههای عربی که در ذهن داشتم کمک گرفتم برای جواب دادن به سؤالهای زینب.
زینب همراه سه خواهرش، فاطمه، ملائکه و... و دو بردارش از شهری در نزدیکی بغداد راهی این سفر شده بود. وقتی نگاه عاشقانهاش را به پیکسل پرچم ایران که به بند کیفم سنجاق کرده بودم دیدم، پیکسل را جدا کردم و دادم. برچسبی از عکس رهبر شهید در کنار پسرشان آقا مجتبی و سربند پرچم ایران را هم از کیفم بیرون آوردم و دادم.
پیسکل را به چادرش سنجاق کرد و برچسب را به پایین شاسی که در دست داشت چسباند و سربند را به بالای شاسی گره زد. شوق و اشتیاقی و خوشحالی که زینب از داشتن اینها نشان داد باعث شد از چادر بیرون بزنم و پیکسل رهبر شهید را هم از همسرم بگیرم.
شوق زینب برای دانستن باعث شد گالری گوشیم را در اختیارش بگذارم تا هر سؤالی که از دیدن عکسها برایش ایجاد میشود را با زبان شکستهبستهای جواب بدهم. از نرمافزاری که جملات فارسی را به عربی برمیگرداند هم کمک گرفتم. وقتی عکسی که از پرچم آمریکا در کف خیابان گرفته بودم را دید، بغض کرد. سرش را به چپ و راست تکان داد و دست راستش را به حالت مشت کرده به حالت نمایشی روی آن کوباند.
خوشحال بود که آیتالله سیستانی طرفدار سید علی حسینی خامنهای است. خوشحالیاش را با مشت کردن دو دستش در هم نشان میداد. چندین بار تکتک عبارت چهار کلمهای سید علی حسینی خامنهای را با لهجه عربی غلیظ تلفظ کرد. طوری که من دلم بیشتر برای رهبر شهیدمان تنگ و مچالهتر میشد.
من و زینب در حالی همدیگر را در آغوش گرفتیم و از هم جدا شدیم که سید علی حسینی خامنهای تنها عبارتی بود که بینمان بدون هیچ تقلا و تلاشی و نرمافزاری ترجمه شده بود.
✍ #فرشته_جغتایی #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
7️⃣7️⃣2️⃣ لیموترشی که راوی را نجات داد!
با صدای سرفههای خشک کنار گوشم از خواب پریدم. چشمم تار میدید. صدای زهرا نبود.
پس کی بود توی حلق من سرفه میکرد؟
چند لحظه طول کشید تا چشمم به تاریکی عادت کرد. زنی همسنوسال خودم، بدن نازک و استخوانیاش را بین من و دیوار جا داده بود و ریهاش خرخر میکرد.
زیر لب استغفراللهی گفتم و چرخیدم طرف زهرا. گردنش بوی ترشیدگی عرق میداد، محکم بغلش کردم و تا جایی که جا میداد، بین خودم و زن فاصله انداختم. تقریباً میشد دو وجب.
چشمهایم را بستم، اما خواب از سرم پریده بود. کمی گذشت تا بالاخره خنکی باد کولر و گرمای تن زهرا کار خودش را کرد و پلکم سنگین شد.
با صدای اذان ظهر بیدار شدم. زن پایین پایم نشسته بود و موهای بلند سیاهش را آرامآرام شانه میکرد.
چشمش که به من افتاد، شانه را روی زانو گذاشت و گفت: «تو رو خدا ببخشین. جا نبود. مجبور شدم بیام تو دلتون بخوابم.»
از سر تعارف، لبخندی تحویلش دادم و پرسیدم: «خستگیتون در رفت؟»
گفت: «دیروز غروب که از مسجد کوفه راه افتادُم، یه کله تا ایجا اومدُم. این استخوونُی پام داره از هم وا میشه.»
نگاهم افتاد به پاهایش که روی تشکم دراز بود. روی انگشتهایش چند تاول نترکیده داشت.
گفتم: «پاتون تاول زده. اینجا دکتر داره، درستش میکنن.»
گفت: «چند سال پیش هم که اومدُم، ای پام بازی درآوُرد. اول تاول زد، بعدشم چند بار چرک کِرد تا خوب شد. ایقدر اذیتُم کِرد که سه چهار سال پشتهم نیومدُم. امسالم نیت کِردم، که اومدُم.»
- نذر داشتی؟
- حرص داشتُم. پریشب که ای ترامپو دوباره آقو سدمجتبی رو تهدید کِرد و پیغوم پسغوم فرستاد، حرصُم سرباز کِرد. همو شب نیت کِردم، کوله خودُم و شوهرم بستم.
چرخیدم طرف زهرا ببینم بیدار شده یا نه که چشمم به عکس خندان آقا، روی کولهاش افتاد. با سر به عکس اشاره کردم و گفتم: «به نیت آقا اومدی؟»
نفس عمیقی کشید: «نه والو. امسال خودُم کشوندم اینجا که یه راس برم سراغ حضرت عباس، قسمش بدم به خواهرش. بگم واسه ما داره بد میشه. خودت قلم پاشونو خُرد کن. ذلیلشون کن. از رو زمین بِکنشون.»
- الهی به دعای شما خدا شرشون را از سر دنیا کم کنه. خب قدمهاتونو نذر آقا هم بکنین.
- او سید اولاد پیغمبر که جاش خوبه. ای ترامپو باس به سزای عملش برسه! به خدا نمیدونی از اول راه این عکس آقو رو دست ای بچه عراقیا میبینم، این قلبُم سوز میزنه... دِلُم درد میاد! ای ترامپو راست راست راه میره، اوقت ما آقو رو کِردیم دلِ خاک.
حرف که به اینجا رسید، چند قطره اشک درشت از چشمهای سرمهکشیدهاش رد انداخت روی گونهاش. بغضم را قورت دادم و بغلش کردم. خرخر ریهاش بدجوری تو ذوق میزد. توی دلم آرزو کردم کاش ناهار موکب سوپِ گوجه باشد. بعد از ذهنم گذشت آخر کی وسط تابستان سوپ میدهد آن هم برای ناهار. از بغلش جدا شدم.
-خیلی خرخر میکنه باید به دادش برسی!
-ناخوشی راهه، رد میشه ایشالو.
تو این فکر بودم که چرا سرمه چشمش با اشک پایین نیومد که سرفهی بعدی امانش را برید.
یادم افتاد ته کوله چند تا لیموترش دارم. لیمو و چاقو و لیوان پلاستیکی را درآوردم و گذاشتم جلوی تشک.
-از کجا میای؟ بقیه کاروانتون کجان؟
بافت موهایش تمام شده بود. شانه را گذاشت توی کیفش و کرم ضدآفتاب را در آورد.
-از آباده. میدونی کجاست؟
شانه بالا انداختم و یک مشت نبات خرد شده ریختم تو لیوان.
- کاروانیا دیشب وَن گرفتن سمت کربلا. میرن خونه جاسم عراقی. خانمشم خیلی با سلیقهس، قشِنگ پذیرایی میکنه.
با حوصله ضدآفتاب را روی گونه و چانهش میمالید و شمرده شمرده حرف میزد.
- به شوهرُم گفتم امسال حالِ دورهمی خونه جاسم رو ندارُم. میرم سرداب امَالبنین. شوهرُم خیلی خوشش نیومد؛ گفت هر جور راحتی.
بلند شدم و از کلمن بالای سر زهرا، لیوان را آب کردم.
- خب چرا الان حاضر میشی؟ بمون دم غروب برو. سر ظهری آتیش میباره.
چین انداخت به تیغهی استخوانی بینیاش و گفت: «دلنگرون نباش. این گرما واسما دَسگرمیه!»
روسری مشکی را زیر گردنش گره زد و جورابهای نازکش را طوری که به تاولها فشار نیاید، پا کشید.
لیوان آبلیمو و نبات را دادم دستش.
مکث کرد.
- بده دخترو.
- برای اونم درست میکنم. ما رو خیلی دعا کن.
دوباره بغلم کرد.
-ای ترامپو هَمو شمره، خدا نابودش کنه.
گردنش بوی ترشیدگی میداد، محکم به بغل گرفتمش و گفتم:«خودِ شیطونه، خدا نابودش کنه»
از هم جدا شدیم.
همینطور که میرفت و بند کولهاش را روی شانه مرتب میکرد، عکس خندان آقا، میان رفتوآمد جمعیت پیدا و پنهان میشد.
پوست لیموترش را فشار دادم توی دهانم. طعم ترش و تلخش نوک دماغم را سوزاند. اشکم چکید.
«از اول راه، هر جا عکس آقو رو دستِ ای بچه عراقیا میبینم، قلبُم سوز میزنه ...دِلُم درد میاد.»
✍#سیدهمائده_قضاتی #تهران
〰〰〰〰
#کارامجانممیرود ||
📍بله |📍