کارام جانم میرود
ا﷽
4⃣7⃣2⃣ جانفدا
گوشی را نگاه کردم. سیما بود، همکار مدرسهام.
چند وقتی با هم حرف نزده بودیم.
دکمهٔ سبز گوشی را که زدم، منتظر صدای گرم همیشگیاش بودم. برعکس، گرفته و دمغ بود.
احتمال دادم عمل جراحی که این اواخر داشته او را رنجور کرده باشد.
صحبتمان از احوالپرسی گذشت و به غم این روزهای وطن یعنی تشییع آقا رسید.
داشتم مطمئن میشدم این غصه او را بیتاب کرده که وسط حرفهایش متوجه شدم چیز دیگری وجود دارد. گفت:
- از اسفند پارسال من مثل مرغ سرکنده زندگی میکنم.
در دلم گفتم: «جانا، سخن از دل ما میگویی.» سیما درست میگفت؛ نهتنها او که یک ملت، یک امت از اسفند ۴۰۴ روح از کالبدشان پر کشیده بود.
ادامه داد:
-اون از شهادت امام و رهبرمون، اون از جنگ، خدا آمریکا رو لعنت کنه. از طرف دیگه دوستِ بابک، پسرم.
من گوش میدادم به فلشبکی که جلوام باز کرد:
- احمدرضا و بابک از پنجم ابتدایی با هم بودن. سال ۹۶ هر دو دانشگاه شیراز قبول شدن. با رتبه خیلیخوب.
میدانستم پسرش دکترای داروسازی از شیراز گرفته و الان اهواز مشغول است.
- با مادر احمدرضا وقتی رفتم برای خوابگاه، خیلی تلاش کردیم پسرا هماتاقی باشن. مادرش یک زن مؤمن و مهربانی، یه چیزی میگم، یه چیز میشنوی! میدیدم چطور زحمت میکشید در اون سالها تا احمدرضا و بچههای دیگهاش رو به ثمر برسونه.
من که سرتاپا گوش شده بودم، دلم میخواست بدانم احمدرضا چه ارتباطی با جنگ رمضان دارد!
- پاییز پارسال مادر احمدرضا زنگ زد. تبریک، تبریک به من که مبارک باشه پسرت تخصص قبول شده.
سیما سرفهای کرد. دلم گواهی خوبی نمیداد. صدای آهش را از پشت گوشی شنیدم.
- چقدر خوشحال بود از موفقیت پسر من.
بالاخره طاقت نمیآورم و میپرسم: «سیما! مگه چی شد؟»
- باورت میشه! روز اول عید امسال، پسرم با حال گرفته اومد خونه، گفت مامان احمدرضا رو میشناسی؟ مگر ما چند تا احمدرضا داشتیم بااینحال پرسیدم کدوم احمدرضا؟ گفت احمدرضا قیّم، دیگه.
با این حرف بابک، یکدفعه صحنه روزهای اول کلاس پنجمش یادم آمد. هنوز نرسیده داخل خونه کیفش را داد دستم و گفت: مامان امروز یه شاگرد به کلاسمون اضافه شد. از آبادان اومده. مامان، همش میخنده.
با یادآوری این خاطره و دوستی آنها با هم، ترسان به بابک گفتم: خب...!
مشت به کف دستش کوبید و با صدای گرفته گفت: بنرش را روی دیوار بیمارستان...
خدا میدونه تمام دنیا روی سرم خراب شد. نمیخواستم قبول کنم، نقطه امیدی برای خودم گذاشتم و پرسیدم: بنر چی مامان؟
یادته پویش جانفدا اسم نوشتم.
یادم میومد بهم گفته بود، میخوام اسم بنویسم، مامان تو هم بنویس.
بابک ادامه داد: احمدرضا هم ثبتنام کرد. چند روز بعد اعلام کردن، دکتر میخوان. جزء اولینها، داوطلب شد.
بابک از روی مبل بلند شد. مثل آدمی که سیل به خانهاش رخنه کرده در خودش بند نبود.
رفت تنب کوچیک، وسط خلیجفارس. آمریکای لعنتی درمانگاه اونجا رو با موشک زد. مامان... احمدرضا و همکاراش همه شهید شدن... همه...
سیما هنوز میگفت. من مثلاً به حرفهای او گوش میدادم؛ اما حال و حواسم دگرگون بود.
با خودم میگویم: «مادر احمدرضا چند سال، چند ماه، چند روز، برای ثمر دادن این پسر وقت گذاشته! چند معلم، چند استاد، چند ساعت به او آموزش دادهاند! خودش چقدر از زندگیاش را وقف درسخواندن کرده! چقدر تلاش کرد علم را با عقل و ابتکار در هم بیامیزد! مگر او جز کمکردن درد مردم و مداوای زخم آنها کار دیگری میکرد!»
با صدای سرفهای از آن طرف گوشی حواسم جمع سیما میشود:
- گریههامو که کردم زنگ زدم به مادرش. داغ دل داشتم و خجالت میکشیدم. او به من زنگزده بود تبریک موفقیت پسرمو گفته بود؛ حالا من باید به اون چی میگفتم؟ میخواستم بگم رتبه یک جانفدایی احمدرضا رو تبریک میگم؛ اما گریه امان نداد. خودش لب باز کرد و به من روحیه داد. همان زن پایکار وطن، گفت: من اصلاً نمیدونستم رفته طرفای خارک. وقتی فهمیدم که شهید شده بود. به برادرش گفته بود کسی حق نداره به من بگه نرو. احمدرضا راهش رو انتخاب کرده بود. راهی که هر قهرمانی انتخاب میکنه، راه رهبر شهیدش.
حس میکنم با یادآوری دوباره حرفها و صلابت مادر احمدرضا، حال سیما هم بهتر شده است.
بعد از خداحافظی، گوشی در دست به قهرمانهای وطن فکر میکنم. به خانوادهام، به دوستانم، به همه مردان و زنان جهاد خیابان. به میلیونمیلیون آدمی که در پویش جانفدا اسم نوشتهاند. به همه سیاهپوشهای پرچم سرخ به دست، به سرهای نترس، به امت مبعوث شده فکر میکنم.
✍#شهناز_گرجیزاده #اهواز
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود|| روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
5️⃣7️⃣2️⃣ کاش آخر شاهنامهام خوش بود
برای خواندن نماز مغرب عشاء به یکی از موکبهای چادری در مسیر مسیب به کربلا میروم. موکب زنانه پشت موکب مردانه و کمی دورتر از حاشیه جاده است. هنوز اذان نگفتهاند و موکب خالی است. موقع ورودم به موکب چهار، پنج دختر قدونیمقد به دنبالم میآیند. تا توی موکب مینشینم و میگویم ایرانی هستم، دورم مینشینند. انتظار چنین استقبال گرمی را نداشتم. به چشمهایشان که بهم دوخته شده نگاه میکنم. منتظرند.
یکییکی اسمهایشان را میپرسم. زینب، فاطمه، نورس، سُکینه، بتول. دوست دارم به تکتکشان چیزی بدهم؛ ندارم.
قرار گذاشته بودیم پس از کمی پیادهروی، بعد خواندن نماز مغرب و عشا خودمان را به کربلا برسانیم. برای همین تمام پیکسلهای پرچم، رهبر شهید و سربندها و مچبندهای پرچم ایران را که با خودمان آورده بودیم، به بچههای عراقی هدیه داده بودیم.
میگویم: «اذان، صلاة.» ادای وضوگرفتن را درمیآورم. متوجه که میشوند بلندمی شوند و من را به سمت حوضچهای در میان نخلستانها میبرند. فکر میکنم زینب که یکهوا از بقیه قد بلندتر است، پیشقدم میشود. آتشی میان زمینی خالی بین نخلها روشن است.
یکی از افسوسهای این سفرم نگرفتن عکس از این لحظات عاشقانه است. لحظاتی که از ابتدای ورودم به این موکب تا خروجم از آن برایم پیش آمد.
زینب به چند دختر بزرگتر که دور آتشی جمع هستند میگوید که ایرانی هستم. نگاهشان روی من متمرکز میشود. با لبخند سلامی میدهم و وضو میگیرم.
در مشایعت زینب و چند تا از این دخترهای قدونیمقد برای خواندن نماز دوباره وارد چادر میشوم. یکی از آنها برایم سجاده قرمزرنگی را پهن میکند و مهر میگذارد.
نمازم را که میخوانم، روبرویم مینشیند. کف دست راست را روی کف دست چپ میگذارد. سرش را روی بالشی که درست کرده میگذارد. میگویم:
-لا
بعد هم با دو انگشت وسط و نشانهام ادای پیادهروی در میآورم.
در همین حین دو سه زن عرب وارد چادر میشوند. باز زینب رو به آنها میکند و میگوید ایرانیام. یکی از زنها شروع میکند به بلند حرفزدن. زینب رو به من میکند، زن را با انگشت نشانم میدهد و حرفهای آن زن را با گفتن عبارت «ای لایو ایران»
ترجمه میکند.
به زن نگاه میکنم. در آغوش هم میرویم. یکدیگر را میبوسیم. زن بلافاصله چند قدم عقبتر میرود و کیف به دست دوباره به سمتم میآید. یکی از زیپهای کیف را باز میکند و چند عکس رهبر شهید را که رویهم گذاشته نشانم میدهد. بعد درحالیکه کیف را به سمتم میگیرد پارچه سبز کوچکی از توی جیب دیگر کیف درمیآورد. اول کیف و بعد پارچه را به سمتم میگیرد. در حین این کار چند باری میگوید: «کربلا»
عکسهای رهبر شهید را در کیف دوشیاش میگذارد. تبرکیهای کربلا را بدون لحظهای توقف میگیرم.
من هم باید چیزی بدهم. ندارم. بااینحال از سر ناچاری زیپ کیفم را باز میکنم. کتابچهای که عکس رهبر شهید روی آن نقش بسته و شامل سوره فتح، دعای توسل و دعای چهارده صحیفه سجادیه است را به زن میدهم. در یکلحظه متوجه نگاه دخترها میشوم. چیزی را هم باید به آنها بدهم. تمرکز میکنم. زیپ دیگر کیفم را باز میکنم. چشمم به کشی که سه ربان سبز، سفید و قرمز به آن آویزان است میافتد. مینشینم. دخترها هم مینشینند. کش را توی مچ یکی از دخترها میاندازم. لبهایم را رویهم فشار میدهم. میگویم:
-واحد
چارهای ندارم. از مچ آن یکی در میآورم. توی مچ دختر کناری میکنم. یعنی مال هر دوی شماست. یعنی مال همهٔ شماست. همدیگر را با تعجب نگاه میکنند. با فکر اینکه احتمالاً متوجه منظورم نشدهاند از سر جایم بلند میشوم؛ بدون نگاه به بقیه چشمها. با آزردگی از اینکه نتوانستهام پایان شاهنامه را خوش تمام کنم، از موکب خارج میشوم.
✍ #فرشته_جغتایی #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
6️⃣7️⃣2️⃣ عبارتی که ترجمه نمیخواست
از گرمای سر ظهر به یکی از موکبها در مسیر مسیب به کربلا، پناه بردیم. بر خلاف مسیر نجف به کربلا هیچ امیدی به دیدن یک ایرانی نداشتم. درحالیکه روبروی کولر دراز کشیده بودم زینب وارد شد. البته بعد از اینکه با هم شروع به صحبت کردیم اسمش را فهمیدم. چیزی که دست زینب دیدم باعث شد گرمازدگی و خستگی را فراموش کنم و مثل برقزدهها از سر جایم بلند شوم.
وقتی فهمید ایرانی هستم سعی کرد با من ارتباط برقرار کند. ارتباط دلی من هم که از قبل شروع شده بود.
در تمام سالهای که توفیق رفتن به سفر اربعین را داشتم هیچوقت بهاندازه این سفر و این لحظه که کنار زینب بودم بهم تلنگر یاد گرفتن زبان عربی وارد نشده بود.
زینب پر از شوق فهمیدن و پر از سؤال بود. به هر شکلی بود با هم حرف زدیم. از انگشتان دست، از کلمات انگلیسی و از تککلمههای عربی که در ذهن داشتم کمک گرفتم برای جواب دادن به سؤالهای زینب.
زینب همراه سه خواهرش، فاطمه، ملائکه و... و دو بردارش از شهری در نزدیکی بغداد راهی این سفر شده بود. وقتی نگاه عاشقانهاش را به پیکسل پرچم ایران که به بند کیفم سنجاق کرده بودم دیدم، پیکسل را جدا کردم و دادم. برچسبی از عکس رهبر شهید در کنار پسرشان آقا مجتبی و سربند پرچم ایران را هم از کیفم بیرون آوردم و دادم.
پیسکل را به چادرش سنجاق کرد و برچسب را به پایین شاسی که در دست داشت چسباند و سربند را به بالای شاسی گره زد. شوق و اشتیاقی و خوشحالی که زینب از داشتن اینها نشان داد باعث شد از چادر بیرون بزنم و پیکسل رهبر شهید را هم از همسرم بگیرم.
شوق زینب برای دانستن باعث شد گالری گوشیم را در اختیارش بگذارم تا هر سؤالی که از دیدن عکسها برایش ایجاد میشود را با زبان شکستهبستهای جواب بدهم. از نرمافزاری که جملات فارسی را به عربی برمیگرداند هم کمک گرفتم. وقتی عکسی که از پرچم آمریکا در کف خیابان گرفته بودم را دید، بغض کرد. سرش را به چپ و راست تکان داد و دست راستش را به حالت مشت کرده به حالت نمایشی روی آن کوباند.
خوشحال بود که آیتالله سیستانی طرفدار سید علی حسینی خامنهای است. خوشحالیاش را با مشت کردن دو دستش در هم نشان میداد. چندین بار تکتک عبارت چهار کلمهای سید علی حسینی خامنهای را با لهجه عربی غلیظ تلفظ کرد. طوری که من دلم بیشتر برای رهبر شهیدمان تنگ و مچالهتر میشد.
من و زینب در حالی همدیگر را در آغوش گرفتیم و از هم جدا شدیم که سید علی حسینی خامنهای تنها عبارتی بود که بینمان بدون هیچ تقلا و تلاشی و نرمافزاری ترجمه شده بود.
✍ #فرشته_جغتایی #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
7️⃣7️⃣2️⃣ لیموترشی که راوی را نجات داد!
با صدای سرفههای خشک کنار گوشم از خواب پریدم. چشمم تار میدید. صدای زهرا نبود.
پس کی بود توی حلق من سرفه میکرد؟
چند لحظه طول کشید تا چشمم به تاریکی عادت کرد. زنی همسنوسال خودم، بدن نازک و استخوانیاش را بین من و دیوار جا داده بود و ریهاش خرخر میکرد.
زیر لب استغفراللهی گفتم و چرخیدم طرف زهرا. گردنش بوی ترشیدگی عرق میداد، محکم بغلش کردم و تا جایی که جا میداد، بین خودم و زن فاصله انداختم. تقریباً میشد دو وجب.
چشمهایم را بستم، اما خواب از سرم پریده بود. کمی گذشت تا بالاخره خنکی باد کولر و گرمای تن زهرا کار خودش را کرد و پلکم سنگین شد.
با صدای اذان ظهر بیدار شدم. زن پایین پایم نشسته بود و موهای بلند سیاهش را آرامآرام شانه میکرد.
چشمش که به من افتاد، شانه را روی زانو گذاشت و گفت: «تو رو خدا ببخشین. جا نبود. مجبور شدم بیام تو دلتون بخوابم.»
از سر تعارف، لبخندی تحویلش دادم و پرسیدم: «خستگیتون در رفت؟»
گفت: «دیروز غروب که از مسجد کوفه راه افتادُم، یه کله تا ایجا اومدُم. این استخوونُی پام داره از هم وا میشه.»
نگاهم افتاد به پاهایش که روی تشکم دراز بود. روی انگشتهایش چند تاول نترکیده داشت.
گفتم: «پاتون تاول زده. اینجا دکتر داره، درستش میکنن.»
گفت: «چند سال پیش هم که اومدُم، ای پام بازی درآوُرد. اول تاول زد، بعدشم چند بار چرک کِرد تا خوب شد. ایقدر اذیتُم کِرد که سه چهار سال پشتهم نیومدُم. امسالم نیت کِردم، که اومدُم.»
- نذر داشتی؟
- حرص داشتُم. پریشب که ای ترامپو دوباره آقو سدمجتبی رو تهدید کِرد و پیغوم پسغوم فرستاد، حرصُم سرباز کِرد. همو شب نیت کِردم، کوله خودُم و شوهرم بستم.
چرخیدم طرف زهرا ببینم بیدار شده یا نه که چشمم به عکس خندان آقا، روی کولهاش افتاد. با سر به عکس اشاره کردم و گفتم: «به نیت آقا اومدی؟»
نفس عمیقی کشید: «نه والو. امسال خودُم کشوندم اینجا که یه راس برم سراغ حضرت عباس، قسمش بدم به خواهرش. بگم واسه ما داره بد میشه. خودت قلم پاشونو خُرد کن. ذلیلشون کن. از رو زمین بِکنشون.»
- الهی به دعای شما خدا شرشون را از سر دنیا کم کنه. خب قدمهاتونو نذر آقا هم بکنین.
- او سید اولاد پیغمبر که جاش خوبه. ای ترامپو باس به سزای عملش برسه! به خدا نمیدونی از اول راه این عکس آقو رو دست ای بچه عراقیا میبینم، این قلبُم سوز میزنه... دِلُم درد میاد! ای ترامپو راست راست راه میره، اوقت ما آقو رو کِردیم دلِ خاک.
حرف که به اینجا رسید، چند قطره اشک درشت از چشمهای سرمهکشیدهاش رد انداخت روی گونهاش. بغضم را قورت دادم و بغلش کردم. خرخر ریهاش بدجوری تو ذوق میزد. توی دلم آرزو کردم کاش ناهار موکب سوپِ گوجه باشد. بعد از ذهنم گذشت آخر کی وسط تابستان سوپ میدهد آن هم برای ناهار. از بغلش جدا شدم.
-خیلی خرخر میکنه باید به دادش برسی!
-ناخوشی راهه، رد میشه ایشالو.
تو این فکر بودم که چرا سرمه چشمش با اشک پایین نیومد که سرفهی بعدی امانش را برید.
یادم افتاد ته کوله چند تا لیموترش دارم. لیمو و چاقو و لیوان پلاستیکی را درآوردم و گذاشتم جلوی تشک.
-از کجا میای؟ بقیه کاروانتون کجان؟
بافت موهایش تمام شده بود. شانه را گذاشت توی کیفش و کرم ضدآفتاب را در آورد.
-از آباده. میدونی کجاست؟
شانه بالا انداختم و یک مشت نبات خرد شده ریختم تو لیوان.
- کاروانیا دیشب وَن گرفتن سمت کربلا. میرن خونه جاسم عراقی. خانمشم خیلی با سلیقهس، قشِنگ پذیرایی میکنه.
با حوصله ضدآفتاب را روی گونه و چانهش میمالید و شمرده شمرده حرف میزد.
- به شوهرُم گفتم امسال حالِ دورهمی خونه جاسم رو ندارُم. میرم سرداب امَالبنین. شوهرُم خیلی خوشش نیومد؛ گفت هر جور راحتی.
بلند شدم و از کلمن بالای سر زهرا، لیوان را آب کردم.
- خب چرا الان حاضر میشی؟ بمون دم غروب برو. سر ظهری آتیش میباره.
چین انداخت به تیغهی استخوانی بینیاش و گفت: «دلنگرون نباش. این گرما واسما دَسگرمیه!»
روسری مشکی را زیر گردنش گره زد و جورابهای نازکش را طوری که به تاولها فشار نیاید، پا کشید.
لیوان آبلیمو و نبات را دادم دستش.
مکث کرد.
- بده دخترو.
- برای اونم درست میکنم. ما رو خیلی دعا کن.
دوباره بغلم کرد.
-ای ترامپو هَمو شمره، خدا نابودش کنه.
گردنش بوی ترشیدگی میداد، محکم به بغل گرفتمش و گفتم:«خودِ شیطونه، خدا نابودش کنه»
از هم جدا شدیم.
همینطور که میرفت و بند کولهاش را روی شانه مرتب میکرد، عکس خندان آقا، میان رفتوآمد جمعیت پیدا و پنهان میشد.
پوست لیموترش را فشار دادم توی دهانم. طعم ترش و تلخش نوک دماغم را سوزاند. اشکم چکید.
«از اول راه، هر جا عکس آقو رو دستِ ای بچه عراقیا میبینم، قلبُم سوز میزنه ...دِلُم درد میاد.»
✍#سیدهمائده_قضاتی #تهران
〰〰〰〰
#کارامجانممیرود ||
📍بله |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
8️⃣7️⃣2️⃣ هویتبخش؛ مثل آقا
حوالی پل روشندلان، جمعیت زیادی به سمت میدان آزادی در حال حرکت بود. از شدت ازدحام راه بسته شده بود. به دنبال مسیری میگشتم تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. نگاهم به سمت پیادهرو چرخید و توجهم به شلوغی مقابل فروشگاهی جلب شد.
نزدیکتر رفتم تا ببینم چه چیزی باعث توقف آدمها شده.
بعد دیدم من هم مثل همانها ایستادهام به تماشای این صحنهٔ ساده و بیآلایش. مگر این قاب در خودش چه داشت که رهگذران را ناخودآگاه وادار میکرد تا لحظاتی بایستند و از پشت شیشه، تصویر خودشان را با این قاب ساده ثبت کنند؟
نفر کناریام بعد از گرفتن عکس رو کرد به رفیقش و گفت:
- کی فکر میکرد روزی برسه دلتنگ این دکور ساده بشیم؟
راست میگفت. حالا بخشی از هویت ملی ما به این قاب گرهخورده است؛ به همین چیزهای بهظاهر ساده. به پرچم، به این صندلی، چفیه و زیلوهای آبیرنگ.
تصویر جمعیت روی پل در قاب شیشه نقش بسته بود. خوب که فکر میکنم میبینم ما این هویت را، این شکوه و عظمت حضور مردم مبعوث شده را، مدیون آقای شهیدمان هستیم.
عکس را که گرفتم در صفحهٔ یادداشت گوشیام نوشتم؛ هویتبخش مثل آقا
✍#طاهره_آرام #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
9️⃣7️⃣2️⃣ تا وقتی چراغهای مصلی خاموش میشود
پسری که نمیشناختم ایستاده بود روبروی درب سردخانه بهشتآباد و با لحنی که انگار میخواهد شری را بخواباند، بدون توقف میگفت: «یالا برو یالا برو». پسر لابد از فامیلهای دور بود و لابد چند باری بابا را توی زندگیاش دیده بود. حس نقش اولی را داشتم که وسط یک سناریوی غمانگیز گیرکرده و برای دیدار آخر یا باید چند قدم میرفت جلو و یکی میخواباند توی گوش پسر یا باید به التماس میافتاد. راه سومی نبود. اما هنوز یک روز و نیم نشده بود که قلبم شکسته بود. شکسته بود و خونهای غلیظش شتک زده بود روی زندگیام و چیزی که ته ظرف مانده بود خون آبکی و رقیقی بود که توی حفرهها گیرکرده بود. پس دومی را انتخاب کردم و افتادم به پایش.
تازه دو سه ساعتی بود که فهمیده بودم قرار نیست زنها بروند برای تشییع یا حتی مرحوم را توی سردخانه ببینند. ۷ صبح بود. هوا بوی عود و اسپند میداد. زنها کیپ تا کیپ سالن خانه عمو را پرکرده بودند. چند تا زن حتی زانوهایشان به زانوی عمه خورده بود. رفتم و نیمخیز توی گوش عمه گفتم: «عمه من باید برم تشییع.» عمه آرام جوری که زنانی که از پا به او متصل شده بودند نشنوند گفت: «نمیشه عمه! زشته! زنها را که نمیبرند.» بعد گفت: «میآورندش توی حیاط برای وداع آخر.» بعد گفت منتظر بمانم.
دو ساعت که گذشت، مطمئن بودم دارم ثانیههای حیاتی را میگذارنم. از پیکر خبری نبود و من ندیده بودمش. دوباره رفتم و توی گوشش گفتم: «به قرآن اگر نبرینم، اینجا جیغ میزنم.» عمه انگار ترسید و من و خواهرها را راهی بهشتآباد کرد. آنجا ولی به سدّ این پسر ناشناس خوردیم.
پسرعمه که گریههای ما رویش تأثیر بیشتری داشت راهمان داد و بعد دیگر نفهمیدیم چه شد. پیکر را از در دیگری خارج کرده بودند و برده بودند برایش توی مسجدی نماز بخوانند، بعد هم تشییع. محال بود که در تشییع باشیم، نه کسی میگذاشت نه جای مسجد را بلد بودیم و نه میرسیدیم. همان لحظه تصمیم گرفتیم که بدویم، تا لااقل توی لحظه خاکسپاریاش باشیم. چند تا زانوی خم شده میدویدند لای قبرها. از قبرهای جدید بهشتآباد گذشته بودیم. توی قطعه خانواده شهدا، بابا را به بیبی سپرده بودیم. صدای گریهمان با هنوهن دویدن قطع و وصل میشد و اشک بهجای اینکه روی صورتمان بریزد به رطوبت هوا اضافه میکرد. مولکولهای هوا که صدای لاالهالاالله را دستبهدست کردند و به ما رساندند، رسیده بودیم به دو کیلومتری قبر و حق نزدیکتر شدن نداشتیم.
چرا دویدیم؟ نمیدانم! چرا نبودنمان اینقدر مهم بود؟ نمیدانم. اما حالا که دیگر بابا نبود. حالا که هیچ لزومی ندارد آدم توی این موقعیت به متوفی دروغ بگوید یا تظاهر کند یا دنبال منفعتی باشد. باید صادقانهترین حرفمان را بزنیم. میخواستم به او بگویم که چقدر دوستش داشتم. انگار کن که این آخرین فرصت بود که ببیند زندگیاش به هدر نرفته و من چقدر بدون او، هیچکسی نیستم. ما آدمهای معمولی قلبمان، جایی مطمئن است که میبیند. نقطه اطمینان من هم همین لحظه بود. پیش از اینکه جسمت این دنیا را ترک کند. چارهای نبود، نمیتوانستم نعلین از پا بکنم و روبروی خدا بایستم و چشم توی چشمش بگویم: «لیطمئن قلبی...» و خدا نشانم دهد که برای همیشه هستی.
ما آدمهای معمولی به تشییع پناه میبریم. انگار که داریم برای خودمان وقت اضافه میخریم، به هوای یک شانس مجدد، داور را گرفتیم و نمیگذاریم سوت پایان را بزند.
من آقا را ندیده بودم. برعکس آرزویش، هیچوقت شانس دیدنش را هم نداشتم. همین شد که وقتی اولینبار زمزمه تشییع تهران آمد. گفتم نرسم تهران میمیرم. بعد از ۳ ماه که تشییع قم هم قطعی شد، وقتی ساعت ۳ و نیم صبح از خانه بیرون زدیم و فهمیدم که تا خود بلوار پیامبر اعظم را باید پیاده برویم. گفتم نرسم نماز میمیرم. وقتی توی عمود ۸۷ به نماز متصل شدیم. گفتم پیکرها را نبینم میمیرم. من باید برای این آخرین دیدار، چادرم را از پشت گردن گره میزدم و میزدم به دل جمعیت. بدون دیدن انگار باورش نمیکردم. مردهای همراه، روضه نرسیدن و رفتن میخواندند. من اما با خواهرها، گوشه جدول پیادهرو نشسته بودیم و انگار صدای کسی را نمیشنیدیم و به این فکر میکردم که چرا اگر نباشم میمیرم. که چرا ملائکه به سه تا کار آدمها حسودی میکنند و یکیشان تشییع است. که دیگر کجای جهان میتوانم ثابت کنم که به او وفادار میمانم.
ما آدمهای معمولی که جسمها و دیدنیها برایمان همه چیز است تا همان لحظه وقت داریم. تا وقتی که چراغهای مصلی خاموش میشود. تا وقتی تریلی از زیرگذر عمود ۴۰ رد میشود و صدای مداح را هم با خود میبرد. تا وقتی بلندگوهای مشهد میگوید بهخاطر به خطر نیفتادن جان آدمهایی که کفشهایشان زیر دستوپا مانده، از این جای مراسم به بعد، تشییع هوایی است...
#فاطمه_آلبوغبیش #قم
〰〰〰〰
📍| ایتا |📍
ا﷽
0️⃣8️⃣2️⃣ تهران چرا اینجوریه؟
-تهران چرا اینجوریه؟ هیچکی به فکر اون یکی نیست.
این را گفت و سبابهاش را انداخت زیر بند کولهٔ پرکلاغیاش. رد چروک مانده بود روی روسریاش، زیر بند کوله. بعد زانوهایش خم شد. پایین عبای مشکیاش را که به قهوهای میزد، بالا آورد تا وقت نشستن روی جدولهای سبز و زرد، بیشتر از این خاکی نشود.
- تاکسی ندارن اینا؟ اینهمه ماشین رد شد، یکی ترمز نزد. حتی شیشه رو پایین ندادن ببینن کجا میخوایم بریم.
نفسش را پرصدا بیرون داد.
مردمک چشمم کشیده شد تا صورت خیس عرق دختر. "یا حسین" پرچم بالای سرش تاب برمیداشت. مامان پرسید، مسیرتان کجاست؟
چشمهایش برقی زد. انگار تمام تاکسیهای نداشته تهران صف کشیدند جلوی پایش. دستش را تکیهگاه کرد روی جدول، عبایش را تکاند و تمامقد ایستاد. بعد کفشهایش را کشید روی آسفالت، پشت سر کفشهای مامان.
سمت کوچه که پیچیدیم صدای لخلخ کفشهای دختر قطع شد:
-آخ فقط ببخشید ما دو نفریم با خواهرم اومدم.
چشمش را دوخت به خواهرش، نادیا که با نفسهای بریدهبریده عذرخواهی و تشکر را پشتهم ردیف میکرد.
از پشت سر مردی که با تیشرت و شلوارک ایستاده بود، پیچید توی خیابان. مرد شیلنگی از حیاط خانهاش کشیده بود توی کوچه و روی سر رهگذران آب میپاشید. شبیه پیرمرد دیگری که ته کوچه آب راه انداخته بود و پسرکی که بالای دیوار خانهشان با لبخند لباسها را آبچکان میکرد.
نگار، همانطور که چشمش به سر کوچه بود، دست برد به روسریاش و کشیدش جلو. بعد انگار که خجالت بکشد از لنگیدن و دمپاییهای نادیا:
- ببخشید ماشینتون نزدیکه؟ خواهرم تازه عمل صفرا کرده، امروزم از ایستگاه ولیعصر پیاده اومدیم پاش درد گرفته، نمیتونه خیلی راه بیاد.
سرش را پایین انداخت.
- ببخشید تو رو خدا برای شما هم زحمت شد، خدا خیرتون بده که می رسونیدمون ایستگاه مترو.
به پوست شفاف و دور چشمهای بیچروک نادیا میآمد تازه جوش کنکور را بخورد، نه اینکه صفرایش را توی بیمارستانهای شیراز جا گذاشته باشد. بااینحال باز دل کنده بود از درس و آمده بود در مکتب شهادت. لبهای مامان کمی کشیده شد بالا:
-رحمتین. مهمونهای آقایین، افتخار ماست، کمترین کاری که میتونیم براتون بکنیم همینه.
راستی چرا از ولیعصر اومدین؟ باید استاد معین پیاده می شدین.
او که بوی بهارنارنج و فالوده از لهجهاش میپیچید، از کاروانی گفت که از هم جدا شدهاند. اشتباه پیادهشدن در ولیعصر بدجوری کار دستشان داده بود. طوری که خواهرش کفشهایش را رها کرده و با دمپایی، بقیه راه را دویده بودند تا برسند به وداع آخر با آقا.
گفت آزادی برایشان منا شده و آسفالت داغ بدنشان را سوزانده. ولی میگفتند فدای سر رهبر.
حالا تشنه دیدار ماندهاند، همانطور که داغ آخرین نماز در زیر قوسهای مصلی جگرشان را سوزانده.
الان کاروان توی مرقد امام منتظرشان است تا از آنجا راهی شوند و کنار حضرت معصومه، آقا را در آغوش بگیرند. شاید روزیشان شد با "اللهم لا نعلم منه الا خیرا" پیر قم، سینه سبک کنند.
سر حقانی که رسیدیم، توی ماشین حرف از دیدار شد. نگار انگار که شیرهٔ ته فالوده سرمیکشد صورتش جمع شد:
-من یکبار دیدار دانشجویی اومده بودم، دیدار ساعت ۴ بود من از ۵ صبح بیت بودم، ردیف جلو نشستم، باورم نمیشد. فقط به صورت آقا نگاه میکردم.
و بعد تن صدایش رفت بالا و دستهایش هوا را شکافت: «اونجا خیلی شلوغه.»
یکهو انگار طعم خون پیچید توی دهانش. اشکهایش لب پر زد و صدایش پایین آمد. انگار برای خودش روضه بخواند: «یعنی بود... »
صدای مهدی رسولی از رادیو با نسیم کولر چرخ میزد توی ماشین. نوای محزونش سیلی میزد توی صورتمان: «بهم بگید باز دوباره آقام سخنرانی داره
بیا ببین که بیت شلوغه... »
سکوت سایه انداخته بود توی ماشین.
یکهو چوب پرچم هم انگار طاقت نیاورد روضه را.
تاب برداشت به بالا و پرچم مشکی "یا حسین" از توی دستم رها شد در دست باد. پرچم از پنجره کشیده شد روی آسفالت، درست وسط اتوبان.
ترمز، صدای چرخهای ماشین را درآورد.
صدای تق قفل در که آمد صدایم لرزید: «مامان نریا، همه با سرعت میان، یهو خداینکرده ماشین میزنه بهت. »
نادیا که تا آن موقع چشمهایش رویهم بود، ناگهان چشمهایش گرد شد.
انگار که حرفش را مزه کند بریدهبریده گفت: «خیلی خطرناکه، سرعت ماشینا زیا... » و هنوز د بین حنجرهاش گیره کرده بود که بابابزرگی دستهایش را کرد چراغراهنما و کفش خاکیاش را لزرانلرزان کشاند روی آسفالت. دستهایش رسید روی ساتن یا حسین. لحظه بعد پرچم بهجای آسفالت داغ، چسبیده به پیراهن مشکی پیرمرد بود و بعد در آغوش من.
پرچمی که یادگار کربلایمان بود، مانده بود برایمان تا نشانهای باشد از اینکه ما ایرانیها به فکر همدیگر هستیم هنوز.
#حوراسادات_شجاعالدینی #تهران
۱۴ساله
〰〰〰〰
📍| ایتا |📍
ا﷽
1️⃣8️⃣2️⃣ نشان دوست
تکه مقوایی پیدا کردیم و بعد از سهچهار ساعت سرپا ایستادن رویش نشستیم تا کمی ورم پاهایمان بخوابد. رو به لپهایش گلانداختهاش گفتم: «خیلی گرمت شد؟»
خندید. دستش را بالا آورد تا روسری و چادرش را مرتب کند. لرزش انگشتانش باعث شد سؤال دوم را بپرسم:
- معلومه کم آب هم شدی، ببین دستت می لرزه، حالت بد نشه!؟
بیشتر خندید و ردیف دندانهای درشت و سفیدش خبر از چیز دیگری داد.
- رفتم آب بگیرم دوستم رو توی موکب دیدم، فوری مچمو گرفت و گفت طرفی که بهت گفته بودم اونورتر موکب دارند، باهاش هماهنگ میکنم همدیگه رو ببینید. نرسیده به آدم استرس میدن.
چادرش را روی صورت کشید و ریز خندید. با خودم گفتم امام شهید همیشه و همهجا وجودش برکت دارد.
- پس امر خیر در کاره، مبارکه.
دوباره با هم گرم صحبت شدیم.
- پدرم چند ماه پیش از دنیا رفت و من موندم با مادر، باقی ازدواج کردند و رفتند. کارشناسی خوندم و برای مراقبت مادر ادامه تحصیل ندادم.
با حرفهایش بیشتر فهمیدم که اتفاقات زندگیاش را با راهنمایی و ارتباط با شهدا پیش برده. آدم عجیبی بود وقتی از خوابهایش تعریف میکرد و همانها برایش پیش میآمد و نشانههای گفته شده را بکار میبست.
میگفت حاجقاسم را به خواب دیده که گفته باید ادامه تحصیل بدهی و هیچچیز را بهانه نکنی و معصومه هم به او قول داده.
حالا به تهران آمده بود هم برای مراسم وداع با آقا و هم برای مصاحبه دکتری.
من کاری جز تحسین و غبطه از دستم برنیامد. گفت مادرم بهتر شده و میتوانم با خیال راحتتری در تهران بمانم.
گفت وقتی خبر شهادت آقا را شنیدم شوکزده شدم. نمیتوانستم گریه کنم. آقا به شکلی واقعی برایم پدر بود. از وقتی بابا از دنیا رفت دلبستگی شدیدی به آقا پیدا کردهبودم طوریکه وقتی سخنرانیشان را میدیدم آنقدر محو دیدن میشدم که ضربان قلبم بالا میرفت. فکر میکردم بعد از مدتها پدرم برگشته و من باید فقط نگاهش کنم. بعد مجبور میشدم سخنرانی را از سایت بخوانم. وقتی شنیدم بیت را زدند حالی شدم بین بیهوشی و بیداری، صدای مادرم را میشنیدم؛ اما قادر نبودم جواب بدهم. دقیقاً داشتم قالب تهی میکردم. حس سبکی داشتم. بین این دنیا و آن دنیا بودم. با خودم تکرار میکردم بعد از آقا من باید بمیرم. یکدفعه آقای لاغراندامی که لباس روحانی به تن داشت بالای سرم ایستاد انگار میخواست بپرسد از رفتنم مطمئنم یا نه. گفتم مادرم تنها میماند. بعد او دستهایش را بالا برد و برایم دعا کرد. از همان لحظه انگار آرامش به جانم برگشت. چشمهایم را باز کردم و راحت گریه کردم.
ماجرایش را ادامه داد: «فرمانده بسیج مسجدمان هستم. در بحبوحه اغتشاشات دیماه نزدیک بود کشته شوم. چند روزی برادرم نگذاشت از خانه خارج شوم تا اوضاع آرام شد. بیرون از خانه که میرفتم حس میکردم کسی تعقیبم میکند. بعد از شهادت آقا لباس مشکی مناسب نداشتم، چادری داشتم که گوشهاش سوخته بود. قسمت بالایش را جدا کردم و خواهرم برایم لباس دوخت. تصمیم داشتم از قسمت پایین چادر پرچمی بدوزم و سر در خانه بزنم. بقیه منع کردند، چون هنوز کسانی بودند که دنبال آزاردادنم باشند. من مخالفت کردم و اصرار داشتم پرچم را نصب کنم. شب آقا را در خواب دیدم گفتند سر در پرچم نزن. اینجوری شد که منصرف شدم.»
لحظاتی ساکت شد و ما به عزادارانی چشم دوختیم که میرفتند و میآمدند و شاید هر کدامشان با رؤیای صادقهای به اینجا کشانده شدهبودند.
پسربچهای داشت گوشه مقوایی را که رویش نشسته بودیم میکشید. مادرش جلو آمد عذرخواهی کرد دست بچه را گرفت که ببرد. بلند شدیم و جایمان را با اصرار به مادر و بچه دادیم.
پایین چادرمان را تکاندیم. رفتیم ببینیم در ورودی بیست را باز کردند یا نه. هنوز بسته بود و مردم زیر آفتاب داغ ایستاده بودند.
پرسیدم الان که برای مصاحبه دکتری آمده جایی برای ماندن دارد؟ میخواستم با خودم ببرمش تا تمام چیزهایی که در او بود و من نداشتم یکشبه بیاموزم، قبول نکرد. میخواست تا عصر همانجا بماند و بعد با دوست صمیمیاش که خادم موکب بود به خانهشان برود. گفت شب که به مادرم زنگ میزنم باید آنجا باشم وگرنه نگران میشود.
آخرین قدمها را با هم برداشتیم معصومه گفت همه چیز در زندگی ما نشانه است همین که من و شما توی آن همه آدم و شلوغی همراه بشویم.
قصد داشت حتماً به نماز آقا برسد میخواست فردا برای تشییع قم برود. به همتش آفرین گفتم و در هرم گرما زیر آفتاب داغ تهران، صورتش را بوسیدم و از هم جدا شدیم.
✍️ #مریم_جلالی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍