eitaa logo
کارام جانم می‌رود
709 دنبال‌کننده
90 عکس
0 ویدیو
24 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 0⃣9⃣2⃣ دست نوازش او سینه‌ام سنگین بود. بغض گلویم را چنگ می‌انداخت. حالم مثل روزهای سختی شده بود که افسردگی، نشاط زندگی را ربوده بود. از صبح که بیدار می‌شدم تلویزیون را روشن می‌کردم و در همه حال مراسم وداع آقا را تماشا می‌کردم. از کارهای خانه که خسته می‌شدم، روی مبل می‌نشستم و کانال‌ها و صفحه‌ها را بالا و پایین می‌کردم تا روایت‌ها و عکس‌های وداع با آقا را ببینم. مرتب به مردمی که در مراسم وداع آقا بودند حسرت می‌خوردم. با خودم می‌گفتم من تهرانم ولی به خاطر رضایت ندادن شوهرم باید توی خانه بمانم. الان حضورم در صحنه واجب است اما چه می‌توانستم بکنم؟ از خود آقا خیلی خواستم که مرا بطلبد و برای آخرین بار به زیارتش بروم. صبح چهاردهم تیر با مامان تماس گرفتم و از دلتنگی‌ام برایش گفتم. از اینکه وحید به خاطر گرما و ازدحام راضی نمی‌شود ما به مصلی برویم. مامان مثل همیشه به دادم رسید. پیشنهاد داد سیدطاها را به خانه‌اش ببریم و خودمان به مصلی برویم. با ناامیدی آخرین تیر را از چله زبانم رها کردم و پیشنهاد مامان را با وحید در میان گذاشتم. قبول کرد. خدای من! به همین راحتی؟ کاش زودتر به او گفته بودم. سیدطاها را به مامان سپردیم و رفتیم. در راه برای آقا آن‌قدر قرآن خواندم و صلوات فرستادم تا رسیدیم به نزدیکی تونل رسالت. وارد پشت‌بام مصلی شدیم. به نرده‌ها که رسیدیم ناخودآگاه دستم را بالا آوردم و به آقا سلام کردم. می‌دانستم که مرا می‌بیند و سلامم را می‌شنود و جواب می‌دهد.‌ قلبم فشرده شد. اشک راهش را از روی صورت داغم پیش گرفت و سرازیر شد. همزمان قاری قرآن نوجوان آیات انتهایی سوره فجر را می‌خواند: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه...» سوز گریه‌ام بیشتر شد. آری تو تنها ولی فقیه شهید دوران ما شدی. بس که شهادت را در خلوت و جلوت خواستی. اصلاً فکر دل ما را کرده‌بودی؟ خانواده‌ای کنار ما ایستاد. زن بلندبلند گریه می‌کرد و با حرف‌هایش قربان صدقه آقا می‌رفت. او می‌گفت و ما بلندتر گریه می‌کردیم: «قربون خستگی‌هات برم آقا! قربون کمردردات برم آقا!» زیارت که کردیم زود برگشتیم. حالا سنگینی سینه‌ام کمتر شده بود. بغض فروخفته‌ام آرام گرفته بود. نمی‌دانستم با چه زبانی از وحید تشکر کنم که مرا به مصلی برده بود. آری هر که به وداعش رفته بود قلبش آرام‌تر شده بود. مطمئنم او دست کشیده بود بر قلب مجروح امت. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1⃣9⃣2⃣ اینجا، حاشیه نداریم جایی که هیچ‌وقت نمی‌نشستیم، نشستیم. حوالی ساعت یازده صبح بود. پاهایم را درون بدنم جمع کردم و دست‌هایم را دورشان گره‌ زدم. بغض، درون گلویم جا خوش کرده بود. هوا گرم بود. اما گرمای وجود آتش‌گرفته‌مان در نبود آقا خیلی بیشتر از این حرف‌ها الو گرفته بود. هرکس که خسته می‌شد، کنار پیاده‌روها و روی زمین می‌نشست. در روزهای عادی اگر کسی به ما بگوید اینجا روی زمین بنشین، بهمان برمی‌خورد و حرفی نثارش می‌کنیم. کسی روی آسفالت کنار جدول خیابان، روی پیاده‌روها، حتی کنار سطل‌های بزرگ زباله نمی‌نشیند. آن‌قدر جمعیت در تهران زیاد بود که جای مناسبی برای استراحت و نشستن پیدا نمی‌شد. خسته بودیم. پاهای‌مان توان راه رفتن نداشت. بیشتر این ناتوانی به خاطر غم فراق آقا بود. به همین خاطر در بین مسیر تشییع، جسم خسته‌مان را استراحت می‌دادیم تا نکند روح‌مان قالب تهی کند. به خودم نگاه کردم. چادرم خاکی بود. یاد حضرت زینب(س) افتادم، زمانی که پدر از دست دادند. یتیمی بیشتر از آنچه فکرش را می‌کردم، طاقت فرساست. بالاخره بغض درون گلویم ترکید و اشک‌ از چشمانم سرخورد پایین. همان‌طور که نشسته بودم به خیابان نگاه می‌کردم. مردم بی‌قرار بودند. تمام توانشان در مشت‌های گره‌کرده و صدای برخاسته از گلویشان بود. پشت‌سر هم شعار می‌دادند. آن‌قدر داد می‌زدند که قطعا صدای‌شان به آسمان هفتم هم می‌رسید. همه پرچم‌های سرخ یا‌لثارات‌الحسین به دوش داشتند. مثل دریایی از خون، در خروش بودند. مراسم تشییع فقط آن چیزی نبود که در خیابان اصلی در حال رقم خوردن بود. مردم‌ عزادار و در خروش هم فقط آن‌هایی نبودند که در مسیر اصلی قدم برمی‌داشتند. در این‌جا و در گوشه و کنار این شهر، در پیاده‌روها، کوچه پس‌کوچه‌ها، قصه و روایتی از انسان‌های مبعوث شده در جریان بود. آقای تقریبا میان‌سالی با مو‌ها و ریش‌های بلند جوگندمی، دوربین به دست، وارد پیاده‌رو شد. اولین نفر جلوی من ایستاد تا عکس بگیرد. می‌خواستم تصویر خوبی ثبت کند. کمی خودم را مرتب کردم. نوار پرچم ایران را که به دست چپم بسته بودم صاف کردم. همان‌طور که گوشی‌ام دستم بود، بالاتر گرفتم تا پرتره آقای شهیدمان که به قاب گوشی چسبانده‌ام در عکس بیفتد. با همان چهره غرق در اندوه به صفحه گوشی‌‌ام نگاه می‌کردم. می‌خواستم در عکس مشخص باشد که اگر اینجا هستم، برای آقا، کشورم و مسیر حق است. در آن چند دقیقه که او در حال عکاسی بود، به یاد چند شب گذشته افتادم. رفته بودم گلستان شهدای‌مان، بلکه چند ساعتی حال و هوایم عوض شود. سر مزار شهید محمدتقی طاهرزاده که رسیدم، داغ دلم تازه شد. اشک‌هایم تندتند روی سنگ مزارش می‌چکید. به شهید طاهرزاده گفتم: «شمرده‌ای چند بار آمدم سر مزارت؟ تو آن‌قدر عزیزی که زمانی که در بستر بودی، آقا آمد به دیدنت. گفته بودم برایم دعا کنی بروم بیت رهبری برای دیدار آقا. چرا دعا نکردی به آرزویم برسم؟» اشک‌هایم را پاک کردم و از سر مزارش بلند شدم. چند قدم آن‌طرف‌تر خانمی صدایم زد: -دختر خانوم، این عکس از طرف شهدا، هدیه به شما. عکس ۳ در ۴ آقای شهیدمان بود، همان پرتره سیاه‌وسفید دوران جوانی‌شان که فنجان کوچکی به دست دارند. به خود که آمدم، اشک‌هام باز راه افتاده بودند. آن عکاس رفته بود سراغ خانم کناری‌ام. گوشی‌ام را پایین آوردم. همچنان نگاهش می‌کردم. از مادری که به فرزند خردسالش خوراکی‌ می‌داد و بچه پرچم ایران کوچکی سفت در دستش بود عکس می‌گرفت. از پیرزنی با چادر سرمه‌ای گل‌گلی که در حال دعا خواندن و اشک ریختن بود. از جوان لاغر اندامی که در حال سینه‌زدن بود و با صدای آرامی نوحه می‌خواند و آقای مسن کناری‌‌اش که درحال گریه‌کردن بود. آن عکاس درست انتخاب کرده بود. انسان‌های به‌ظاهر نشسته در اینجا، قلب‌شان کنار پیکر آقا می‌تپید. هرکدام‌شان قصه‌ای برای روایت داشتند. قصه‌ای که تنها بخشی از آن در عکس‌ها در حال ثبت شدن بود. آنجا روی پیاده‌روی خیابان انقلاب بود که تازه فهمیدم، فقط آقای شهیدمان نیست که بدرقه می‌شود، مردم از شهرهای دور و نزدیک کشور آمده‌اند تا یکدیگر را بدرقه کنند و قوتی باشند برای قلب رهبر جدیدمان. حالا که خوب فکر می‌کنم ما این‌جا حاشیه‌ای نداریم. و این مردم هم قصه‌‌ای برای روایت ندارند بلکه هرکدام‌شان خودِ روایت‌اند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2⃣9⃣2⃣ هدیه تولد صدای اذان که در فضا پیچید، دخترم وارد خانه شد. داشتم وضو می‌گرفتم. سلام کرد و بی‌معطلی رفت انتهای سالن، همان‌جایی که همیشه نماز می‌خوانم. بعد از اذان، نماز امام شهید از تلویزیون پخش شد. صدای دخترم از سالن بلند شد: -مامان بیا جانمازت رو پهن کردم. تشکر کردم. نگاهم به تصویر بیت رهبری بود به امام شهید و صوت دلربای نمازش. بارها در بیت نماز خوانده بودم. دلم تنگ شده بود برایش. انتهای ماه تیر بود همه سیاهپوش بودیم. یک ایران یک جهان سیاه‌پوش بود، هم در عزای سیدالشهدا و هم در عزای امام شهید. همچنان نگاهم به تصویر آقا بود که رفتم انتهای سالن. آب وضو از دست و صورتم می‌چکید. دخترم چادر نماز را طرفم گرفت. لبخند زدم همزمان با چادر سر کردن، اقامه گفتم چرخیدم سمت قبله و قامت بستم. نماز مغرب امام شهید در تلویزیون به رکعت دومش رسیده بود. من هم با او داشتم حمد می‌خواندم. امام شهید به رکوع رفت، من هم به رکوع رفتم. خدای من چه می‌دیدم!! چطور امکان داشت؟؟ انگار داشتم توی بیت رهبری نماز می‌خواندم. روی زیلوی طرح‌دار بیت. دخترم کنارم نشسته بود، حرف‌هایی می‌زد ولی من صدایش را نمی‌شنیدم. قلبم به تپش تندی افتاده بود. رکوعم طولانی شد. امام بلند شد اما من هنوز در رکوع چشمانم خیره مانده بود. نمی‌خواستم پلک بزنم. نمی‌خواستم از این حال خوش بیرون بیایم. چند باری در بیت رهبری نماز خوانده بودم. صدای امام شهید در گوشم می‌پیچید. از رکوع بلند شدم و چون ستونی فرو ریخته به سجده افتادم. یاد دخترم افتادم هفته پیش، همان هفته‌ای که با مراسم وداع آقا در مصلی شروع شد و با تدفینش در مشهد تمام شد. همان هفته سنگین و کشدار و تمام نشدنی، دوشنبه شب، از من پرسید: -مامان شنیدی از این سجاده‌ها که طرح زیلوی بیت رهبریه اومده؟ از تشییع تهران برگشته بودیم و خیلی خسته و شکسته بودم، فقط گفتم نه. او ادامه داد: -انگار یه تیکه از زیلوی بیت رو بریدند دورشو ریشه زدن و کردن سجاده. فکرشو بکن. خنده ماسیده‌ای تحویلش دادم و گفتم: -چه ایده خوب و قشنگی. کجا دارن حالا اینا رو؟ هیجان زده گفت: -منم شنیدم فقط. ندیدم که. و حالا داشتم روی همان سجاده‌ها همپای امام شهیدم نماز می‌خواندم. سلام دادم. دخترم صورتش را به صورت خیسم چسباند و شادمانه گفت: -تولدت مبارک مامان خوبم. چشمانم گریه می‌کرد اما لبم می‌خندید. اولش آهسته، ولی بعد گریه‌ام پرتکان شد. به بغل چسباندمش و بوسیدمش. انگار همه چیز روی دور تند افتاده بود. دخترم هیجان ‌زده پرسید: -مامان! خداییش تولدت یادت نبود؟ گفتم: -نه عزیزدلم. اصلاً یادم نبود هیچیه هیچی. همش سرم گرم مراسمای آقا و این صحبت‌ها بود. اولین بار بود که در عمرم روز تولدم را فراموش کرده بودم و هدیه بسیار متفاوتی از طرف کسی که خیلی دوستش داشتم بهم داده شده بود. واقعاً غافلگیر شده بودم. نماز آقا تمام شده بود، اما حس خوب من تازه شروع شده بود. دست کشیدم به سجاده نرم و خوش‌بوی طرح سفید و بنفش زیلوی بیت رهبری. حس متفاوت و تازه‌ای را تجربه می‌کردم. به سجده افتادم و با همه وجود خدا را شکر کردم و دعا کردم برای عاقبت بخیری دخترم و همه دخترهای مهربان سرزمینم. همه دخترهای امام شهید. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا‌ | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3⃣9⃣2⃣ امت واحده فاطمه اهل لبنان بود. از آن جنوبی‌هایی که زندگی‌شان با بمب و آتش عجین شده. روی مبل نشسته بود و بی‌آنکه تکیه دهد، خودش را کشیده بود جلو. بی‌مکث و با حرارت حرف می‌زد. با هر کلمه‌ای دست‌هایش بالاوپایین می‌رفت و صدایش موج برمی‌داشت. انگار می‌خواست بغض چندساله را توی چند دقیقه بریزد بیرون. گفت خواهرزاده، برادرزاده و تعدادی از فامیل‌هایش شهید شدند. گوشی‌‌اش را گرفت طرفم و فیلم‌های جنوب لبنان را نشانم داد. بعد کف دستش را برگرداند سمت پایین و با یک حرکت افقی حالی‌ام کرد همه‌اش با خاک یکسان شده. گفت خانه‌اش جایی بین صور و صیدا است. فعلا سالم مانده بود. اما بمباران هر روزه مجبورشان کرده بود ترکش کنند. از شوهرش گفت که با وجود اصرار خانواده خواسته که بماند. گفت دوست دارد باقی عمر را زیر سقف خانه خودش باشد و مرگش به شهادت ختم شود. تندتند حرف می‌زد و من که تنها تکه‌هایی از حرف‌هایش را می‌فهمیدم رو کردم به دکتر احمد تا برایم ترجمه کند. دکتر سال‌ها قبل در ایران دانشجوی همسرم بود. فارسی را شکسته‌بسته حرف می‌زد و حالا میزبان‌مان در کربلا شده بود. فاطمه از بچه‌ها و نوه‌هایش تعریف کرد و یکی‌یکی اسم‌های‌شان را برایم گفت، "محمد، علی، حسن، حسین". حرفش تمام نشده بود که یک‌هو از جا پرید. سرش چرخید سمت درِ اتاق که آرام بسته شده بود. دست گذاشت روی قلبش و با فشار، نفسش را از سینه بیرون داد. گفت با هر صدایی انتظار انفجار را می‌کشد. توضیح داد پهبادهای اسرائیل، دائم روی سرشان چرخ می‌خورند. کلمه‌هایش را که می‌شنیدم حس کردم مدت‌هاست این قصه برایم آشناست. همین چند ماه قبل بود که پسرم گفت بعضی شب‌ها تا صبح از صدای پهبادها نمی‌خوابد. پسرم کارش توی تهران بود و منِ ساکن شمال، لحظه‌به‌لحظه اخبار جنگ را می‌پاییدم و آرام‌وقرار نداشتم. فاطمه پشتش را صاف کرد و با غروری که در حالت نگاهش پیدا بود گفت: -حزب‌الله جانانه لب مرز مقاومت می‌کند. کمی بعد شانه‌هایش افتاد پایین و ادامه داد: -از دولت لبنان کاملا ناامید شده‌ایم. من که تمام مدت چشمم بین او و دکتر می‌چرخید، نظرش را درباره ایران پرسیدم. خط‌های اخمش صاف شد و چهره‌اش به حالت عادی برگشت. به عربی چیزی گفت که سر در نیاوردم. دکتر احمد با فارسی آمیخته به عربی بهم فهماند که قدردان ایران هستند. گفت همه ایران مقاومت است و از لبنان دفاع می‌کند. دوباره ابروهایش توی هم رفت و زمزمه کرد: -ولی دولت‌مان می‌خواهد شیعه در لبنان نباشد. به این‌جا که رسید دست‌هایش بالا رفت و با لحن غلیظ عربی گفت: -فقط دعا. فاطمه هی حرف زد و من به این فکر می‌کردم که چه‌قدر به هم نزدیک‌تر شده‌ایم. بیشتر از اربعین دو سال قبل که در همین خانه پای درددل هموطنان لبنانی‌اش نشسته بودم. آن زمان وقتی می‌خواستم بروم زیارت، یکی از آن‌ها آمد جلوی در، محکم دستم را فشرد‌ و خواست برای ظهور دعا کنم. هنوز هم آن نگاه ملتمسانه‌ توی ذهنم مانده. آن موقع شاید درک درستی از موقعیت‌شان نداشتم. نمی‌فهمیدم نگرانی بابت جان عزیزان یعنی چه. ترس این‌که هر لحظه منتظر یک خبر هولناک و فاجعه باشی را تجربه نکرده بودم. غم و مصیبت هم‌وطنانم را هم در دل نداشتم. حالا اما ما آدم‌هایی بودیم از کشورهای مختلف که جنگ نزدیک‌ترمان کرده بود. معنای مقاومت را با گوشت و پوست‌مان درک کرده بودیم. همه‌مان یک آرمان مشترک داشتیم و از ته دل خواهان نابودی اسرائیل بودیم. این‌بار انگار معنای «امت واحده» را با تمام وجود حس می‌کردیم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 4⃣9⃣2⃣ راه ظهور یازده شب از ون شانزده‌نفره، در جایی نزدیک مسجد جمکران پیاده می‌شویم. دلم برای رسیدن تاپ‌تاپ می‌کند. همراه چند نفر از هم‌سفران راه می‌افتم. جاده باریکه‌ای را از میان خانه‌های کاهگلی روستایی گرفته و جلو می‌رویم. در انتهای تاریکی شب، گنبد و دو مناره بلند مسجد دیده می‌شود. دلم پرمی‌کشد. به میدانی کوچک پر از درخت می‌رسیم. باید ادامه دهیم ولی نمی‌دانیم از کدام راه برویم. به راست و بعد چپ و دوباره میدانی در پس آن‌ها حواله‌مان می‌دهند. در تاریکی مناره‌های نورانی را جستجو می‌کنیم. یک ساعت دیگر می‌رویم. از نیمه‌شب گذشته. مغازه‌های تعمیر موتور و دوچرخه و بقالی‌های کوچک چراغ‌هایشان روشن است. از تعطیلی و خواب خبری نیست. صدای نوحه و مرثیه از هر خانه و دکانی به گوش می‌رسد. زن و مردی با کالسکه دوقلو و دو فرشته کوچولو را کنارم می‌بینم. می‌پرسم: «بچه‌ها اذیت نمی‌شن؟»  زن لبخندی می‌زند: «هوا گرمه؛ اما باید رفت.»  چنان بااطمینان می‌گوید که می‌پرسم: «چرا باید رفت؟» -مسجد جمکران برای ما یادآور روزیه که امام‌زمان تشریف میاره، حالا این تمرینیه برای اون روز. باید از الان بچه‌هام این راه بلد باشن. به خودم برمی‌گردم، آیا در روزی که باید این راه را برای هدف بزرگ‌تری طی کرد، من توان نیم‌بند امروز را دارم؟ او ادامه می‌دهد: -ضمنا ما خیلی مدیون آقای شهیدمون هستیم و الان وقتشه ادای دین کنیم. به راه ادامه می‌دهم. جایی در نور مغازه‌ها، به پیشنهاد یکی از همراهان روی جدول خیابان می‌نشینیم. چیزهایی مثل میوه که بر اثر گرما ترشیده و دیگر قابل خوردن نیست، بطری‌های نیم‌خورده آب‌معدنی را دور می‌ریزم. کسی در گوشم می‌گوید هر چه اضافه داری باید دور بریزی، سبک‌بال به‌پیش.  با دیدن دیوارهای پیش‌ساخته بتونی که در مسافت درازی کشیده شده‌اند می‌فهمم به مسجد رسیده‌ایم. - ورودی کجاست؟ هر چه می‌رویم دیوار است و دیوار. از هر کس می‌پرسیم با دست جلوتر را نشان می‌دهد.  - درب شماره شیش ورودی بانوان. به پارکی هم‌جوار مسجد با تابلویی زیر درختان که می‌گوید اسمش نیایش است، می‌رسیم. یکی می‌گوید: - پَ کجاست ئی در شیش! ما خو هر چی می‌ریم دری نمی‌بینیم!  خانمی پرچمی سرخ در دست همان‌طور که با سرعت از کنارمان رد می‌شود، می‌گوید: «یک ربع، بیست دقیقه راهه. می‌رسید حاج‌خانم، نزدیکه.»  ما که از ساعت هشت ونیم صبح از اهواز با ون فس‌فسو در راه بوده‌ایم با شنیدن این حرف وا می‌رویم. با خودم می‌گویم: «هیچ چاره‌ای جز رفتن این راه نیست.»  دیوار و پارک ادامه دارند. پاهایم بی‌حس شده، تشنگی هوارهوار می‌کند. به آن طرف دیوار، به قصه ساختش، به مهمان امشبش، قربانی راه ظهور، فکر می‌کنم. چه انتخاب به‌جایی؛ مبدأ تشییع، مسجد جمکران. تمرین طی طریق روز ظهور. بعد از حدود ده‌پانزده دقیقه بالاخره در ورودی شش یا باب‌الرضا نمایان می‌شود. از هر طرف زن است با بچه و یا با عصا که می‌خواهند داخل شوند. حس می‌کنم خستگی‌هایم در حال محوشدن است و الان است که قطره‌ام با این اقیانوس انسانی یکی شود. جمعیت متراکم زن‌ها پشت در منتظر گذر از ایست بازرسی هستند. حرکتی آرام در پیش است. هرازگاهی از میان جمعیت صدای دعوت به صلواتی بلند می‌شود. بقیه با گرمی فوق گرمای هوا و آن اتاق دم‌کرده جواب می‌دهند و یک‌قدم جلو می‌روند. دیگر جلوی جلو رسیده‌ام.  -کوله‌اتو در نیار. پشتِ کمرت نگاه می‌کنم.  خوشحال می‌شوم، انگار وصال نزدیک است.  - پس زیپ‌هاشو باز نذار.  آن‌قدر پشت سرم زن و بچه ایستاده است که وقتی می‌گوید: «به‌سلامت، بده دوستت ببنده.» حرفی نزدم. همیشه وقت خارج‌شدن از گیت بازرسی یک خیال راحتی بامزه‌ای دارم از آن مدل‌ها که این بار هم بمبی، اسلحه‌ای چیزی نداشته‌ام. ولی این دفعه فقط به عبور از برزخ میان آن طرف دیوار به سمتی که حکم بهشت را برایم داشت فکر می‌کنم. حتی وقتی خانمی از همان گشت به کوله اشاره می‌کند و می‌گوید: - در دستگاه بیرون بذارین. با اینکه جلوی ماشین بازرسی خلوت است، خودم را به کوچه‌علی‌چپ می‌زنم. تند می‌کنم و میان خیل چادرها خودم را گم می‌کنم. وسط خستگی و گرما حس می‌کنم هوای تازه‌ای از مسجد مرا به خودش مهمان کرده است.  نگاهی به صحن باب‌الرضا که حالا در وسط آن هستم می‌اندازم. هر طرف زن و بچه موج می‌زند؛ سیاه‌پوش. یکی ترکی، یکی لری، یکی گیلکی، یکی عربی، یکی افغانی حرف می‌زنند؛ جمعِ جوری برای طی طریق ظهور! بعضی کناری ایستاده و تسبیح به دست‌نماز می‌خوانند.  نفس عمیقی می‌کشم. به جایی رسیده‌ام که هیجده نوزده ساعت برای نفس‌کشیدن در آن راه آمده‌ام. جسمم کوفته، اما روح عزادارم آرام‌ گرفته است. دلم می‌لرزد وقتی یادم می‌آید، امام شهیدم همان نزدیکی‌ها آرمیده است.  ساعت سه نیمه‌شب است، سجاده و تسبیح را از کوله‌ام در می‌آورم. ✍ 〰〰〰〰 📍| ایتا |📍
ا﷽ 5⃣9⃣2⃣ جای خوب خاطرات ازدست‌دادن را فقط با تجربه می‌شود درک کرد. از آن مفاهیمی است که تا تجربه نکرده باشی نمی‌توانی به صاحب‌عزا بگویی دردت را می‌فهمم. دنیا برای آدم مثل صورت سکته‌ای‌ها می‌شود و از ریخت می‌افتد. بعد از سوگ، دیگر دنیا برایت فریبنده و جذاب نیست. لبش کج شده و چشم‌چپش تا نیمه‌باز می‌شود. زغالی روی قلبت است که گاه‌وبی‌گاه الو می‌گیرد. دائم باید یواشکی دستت را ببری گوشه چشمت و اشک‌های ناگهانی را پاک کنی. هر شیئی در این عالم توی خودش کلی خاطره دارد که فراق عزیزت را توی صورتت بکوبد. کیف‌دستی گوشه کمددیواری. انگشترِ توی جاجواهری. تو تقسیم می‌شوی بین حال و خاطرات عزیزِ از دست رفته‌ات.    دیروز بعد از سه ساعت کلاسِ حل تمرین و دو کلاسِ بعدش خستگی از سر و رویم بیرون می‌ریخت. مامان گوشی‌اش را داد دستم و گفت: «یه کم برو تو اینستا بذار حال و هوات عوض شه.»   اکسپلور در خودش بلعیدم. تربیتِ اکسپلور مامان را به هم زدم آن‌قدر که از فیلم‌های موردعلاقه خودم سیو کردم. چیدن فلان کمد، تمیزکردن آشپزخانه. ذهنم داشت خستگی در می‌کرد که اسکرول بعدی مردی ایستاده روی چند کانتینر سیاه را نشانم داد. دوربین از حالت کلوزآپ خارج شد. تصویر عقب رفت و عکس قدی‌ای از شما در ردای سیاه توی دوربین نشست. با این پست، حافظه اکسپلور مامان خودش را به رخ کشید. مصلا دارد خودش را آماده می‌کند. آماده بدرقه‌تان. فکر می‌کنم گوش مصلا به شنیدن حرف‌های باصلابتتان عادت داشته و چطور می‌خواهد این سکوت را تاب بیاورد؟! از مجاز می‌افتم توی حقیقتِ نبودنِ شما. رفته‌اید و از خودم که دارم به زندگی بی شما عادت می‌کنم دلگیرم.   دنبال نشانه‌ای از شما می‌گردم. جایی مثل مرقد امام که بشود سر چسباند به ضریح و درددل کرد. اما ذره‌ذره حسینیه با شما پرواز کرده. حتی خشت‌های حسینیه هم تاب این دوری را نداشتند. هم‌نشین‌های این جهان با شما پرواز کردند تا جهان باقی. بعد از شما به کجا باید پناهنده شوم؟! بعد فکر می‌کنم شما که محدود در حسینیه نبودید؛ مهم‌تر از همه حرف‌هایتان است که در جانمان به‌ یادگار مانده. دستِ هیچ بنی‌بشری به این خاطرات نمی‌رسد و نمی‌تواند از ما بگیردش. از این به بعد ما می‌مانیم و خاطراتی که با دیدن کتاب، مصلی، نماز عید فطر، لحظه تحویل سال، نماز روز قدس و عزاداری‌های محرم که بعد از شما باید کوبیده شود توی صورتمان و بغض‌هایی که ناغافل چنگ بزند بیخ گلویمان.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍