Shab14Ramazan1399[01].mp3
22.59M
🌸بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ 🌸
🤲🎋🤲 الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ 🤲🎋🤲
🌺سلام علیکم🌺
🌸دعای مجیر🖐🌹🖐
🎤با نوای: حاج میثم مطیعی
🔸🌸🔸🌸🔸🌸🔸
🤲🌷🤲 الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَ احْشُرْنٰا مَعَهُمْ وَ الْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِین🤲🌷🤲
🤲به حق خانم حضرت زینب(سلام الله علیها)🤲
وَالعاقِبَهُ لِلمُتَقین
هرکس دعای مجیر را در شبهای ایام البیض ماههای رجب و شعبان و رمضان بخواند خداوند همه گناهانش را مورد بخشش قرار میدهد.
#کاروان_انقلاب 🇮🇷
@karvane2
هدایت شده از مردان خدا 📿
سردار شهید علی محمد نقیبی🌹
ولادت : ۱۳۴۱ الیگودرز
محل شهادت: استان سلیمانیه عراق، منطقه عملیاتی ماووت
تاریخ شهادت : ۱۳۶۶/۲/۲
مسؤلیت در زمان شهادت : فرمانده یکی از محورهای عملیاتی لشگر ۵۷ حضرت ابوالفضل علیه السلام
سردار شجاع و با اخلاص جبهه ها
زندگینامه و خاطرات سردار شهید علی محمد نقیبی
shahidd.blog.ir/post/1334
#مردان_خدا 📿
@mardane_khoda
تاخیر ۴ماهه پرداخت هزینه های بیمه تکمیلی بازنشستگان کشوری !!
رییس کانون بازنشستگان آموزش وپرورش یزد در نامه ای به مدیر عامل صندوق بازنشستگی کشوری ازتاخیر چهارماهه پرداخت هزینه های بیمه تکمیلی درمان بازنشستگان کشوری خبر داد
وی در بخشی دیگر از این نامه نوشته است ادامه این روند به شدت مورد اعتراض بازنشستگان بیمار است و از جنابعالی انتظار داریم دستور فرمایید پرداخت مطالبات بروز رسانی شود
7.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🍃🌸ایرانِزیبا🌸🍃
🇮🇷🇮🇷🇮🇷
@SETAREGANEIRAN
🌿💚🤍❤️🌿
#ایرانِزیبا
هدایت شده از اخبار تهران20:20
🔸️آتشنشانان فداکار و خسته بعد از عملیات سنگین مهار آتش بیمارستان گاندی
🎴به کانال #اخبار2020 بپیوندید 👇
@bisto20_irib @bisto20_irib
@bisto20_irib @bisto20_irib
هدایت شده از با افتخار من یک خانهدارم
خطبه بدون نقطه
معجزه ای از معجزات امیرالمومنین (ع)
🌺🌺🌺🌺🌺
بنا به روایتی در کتاب مناقب از امام رضا(ع) نقل شده:
ماجرای بیان این خطبه چنین است که جمعی از صحابه پیامبر(ص) درباره نقش حروف در کلام سخن میگفتند.
آنها «الف» را پرکاربردترین حرف میدانستند.
در این هنگام، امام علی(ع) خطبهای بدون الف و خطبهای بدون نقطه به زبان عربی ایراد کرد.
فیالبداهه ایرادشدن خطبهها، مستندبودن به قرآن، فصاحت و بلاغت آنها را ستودهاند.
هدایت شده از مردان خدا 📿
ششم بهمن ، سالروز حماسه مردم آمل گرامی باد 🌹
روایت دختر ۱۴سالهای که شهید بهشتی وعده شهادتش را داد🌹
شهیده سیده طاهره هاشمی ، شهیده شاخص سال ۱۳۹۲ وقتی صبح کنار سفرهی صبحانه خوابش را برای مادر و عباس تعریف کرد، به آرامی گفت: من شهید میشوم. عباس به یاد انشای طاهره افتاد که اول نوشته بود دوست دارم فلسفه بخوانم؛ اما در پایان نوشت به من الهام شده که پیش خدا خواهم رفت...
مطلب بیشتر در اینجا ⬇️
shahidd.blog.ir/post/1334
#مردان_خدا 📿
@mardane_khoda
هدایت شده از مردان خدا 📿
روایت دختر ۱۴سالهای که شهید بهشتی وعده شهادتش را داد🌹
شهیده سیده طاهره هاشمی ، شهیده شاخص سال ۱۳۹۲ وقتی صبح کنار سفرهی صبحانه خوابش را برای مادر و عباس تعریف کرد، به آرامی گفت: من شهید میشوم. عباس به یاد انشای طاهره افتاد که اول نوشته بود دوست دارم فلسفه بخوانم؛ اما در پایان نوشت به من الهام شده که پیش خدا خواهم رفت...
مینا حسینی- دوست صمیمی و هم کلاس طاهره- درباره آن روز میگوید:
«از مهرماه سال ۶۰ من و طاهره هم کلاس بودیم و روی یک میز مینشستیم. خیلی زود با هم صمیمی شدیم و او حکم راهنمای مرا پیدا کرد. او فرزند بزرگ خانواده نبود و برادرها و خواهرهای بزرگترش او را راهنمایی میکردند؛ ولی من فرزند بزرگ خانواده بودم و کسی نبود که در زمینهی فعالیتهای اجتماعی راهنمایم باشد. به همین دلیل وقتی دیدم او مشغول این گونه فعالیتهاست، علاقمند شدم که در کنارش باشم و کمکش کنم.
یادم هست یکی از همکلاسیهای ما به شدت تحت تأثیر خواهرش قرار داشت که عضو منافقین بود. طاهره سعی میکرد با آرامش و محبّت، حقایق را به او بفهماند. پدر این دختر از تحصیل کردههای سرشناس آمل بود. تلاشهای طاهره را برای روشنگری بچهها میدیدم و هزاران سوال در ذهنم مطرح میشد که تا آن روز به آنها فکر نکرده بودم.
روز ۶ بهمن ۶۰ رفتم مدرسه و دیدم مدیر اعلام کرد که مدرسه تعطیل است و برگردید به خانههایتان. شهر شلوغ بود و آنها هیچ مسوولیتی را در قبال حفظ جان ما قبول نمیکردند. ما در خانه تلفن نداشتیم و نمیتوانستم به خانوادهام اطلاع دهم که سالم هستم. از طرفی هم به شدت ترسیده بودم و نمیتوانستم تنهایی به خانه برگردم. طاهره گفت: نترس، من تو را میرسانم. اول میرویم خانه ما، بعد با هم به خانهی شما میرویم.
به خانهی طاهره که رسیدیم مادرش گفت: بچههای سپاه به ملافه و باند و مواد ضدعفونی و دارو نیاز دارند. با طاهره به خانهی همسایه رفتیم و این چیزها را جمعآوری کردیم. بعد طاهره گفت: بیا برویم خون بدهیم. رفتیم به درمانگاه آمل و دیدیم صف طولانی جلوی درمانگاه آمل تشکیل شده. مدتی ایستادیم، دیدیم فایده ندارد و به این زودیها نوبت ما نمیشود. به خانهی طاهره برگشتیم. مادرش گفت: بروید برای بچهها نان تهیه کنید.
رفتیم و نان خریدیم و برگشتیم. در خانهشان جنب و جوش زیادی دیده میشد و هر کس به نوعی درگیر کاری بود. دوباره به ما گفتند باید نان بخرید. من گفتم: خیلی دیرم شده و خانوادهام نگران خواهند شد. طاهره گفت: باهم ناهار میخوریم و بعد به خانهی شما میرویم و به آنها خبر میدهیم که سالم هستی. از همان جا هم نان میخریم و باهم برمیگردیم و شب را خانهی ما میمانی. ناهار که خوردیم خواهرش یک اسکناس بیست تومانی به ما داد و گفت: همه را نان بخرید.
باهم راه افتادیم و به خیابان آمدیم. از وضعیتی که در شهر بود به شدت وحشت کرده بودم. از هر طرف صدای تیراندازی میآمد. آقایی به ما اشاره کرد که برویم داخل آن چاله. بعدها فهمیدیم که آن مرد، محمد شعبانی فرمانده سپاه آمل بود. هر دو روی زمین دراز کشیدیم. نمیدانستم طاهره چه وضعیتی دارد. من به دیوار نزدیکتر بودم و طاهره طرف دیگر بود. ناگهان احساس کردم طاهره صدایم میزند. سرم را آرام برگرداندم و دیدم طاهره روی زمین است.
آقای شعبانی گفت: بلند شوید و از این جا بروید. من آرام آرام خودم را روی زمین کشیدم و خیالم راحت بود که طاهره هم پشت سرم میآید. بلند شدم و رفتم پشت دیوار. یکی از بچههای محلهمان را دیدم. گفت: چرا ایستادهای و نمیروی؟ گفتم: منتظر دوستم هستم. گفت: دوستت از آن طرف رفت، تو برو خانهتان. خیالم راحت شد.
آن آقا مرا رساند به خانهمان. وقتی رسیدم خانه، متوجه شدم پدرم هم زخمی شده و کسی نمیداند او را کجا بردهاند. چون تلفن نداشتیم، آن شب نفهمیدم بالاخره طاهره به خانهاش رسید یا نه. وقتی خوابیدم خواب دیدم آرام از پلههای درمانگاه آمل بالا میروم. طاهره بالای پلهها با لباس بسیار قشنگی ایستاده بود. همین که مرا دید، لبخندی زد و دستش را به نشانهی خداحافظی برایم تکان داد.
صبح که بیدار شدم، مادرم میخواست برود از پدرم خبر بگیرد. من که وضع روحی مناسبی نداشتم در منزل ماندم. مادرم بعد از این که فهمید پدرم را در بیمارستان امیرکلای بابل بستری کردهاند، به خانهی طاهره رفت و از خانوادهاش سراغ او را گرفت. آنها فکر میکردند طاهره شب را در منزل ما مانده، با نگرانی پرس و جو کردند و متوجه شدند طاهره شهید شده و او را به بیمارستان بابل بردهاند.» (۱۰)
پیکر طاهره را در یک تشییع جنازهی باشکوه در باران اشک مردم انقلابی آمل و شهرهای اطراف در امامزاده ابراهیم این شهر به خاک سپردند. سالها از پرپر شدن گل نوشکفتهی مادر میگذرد. هرچند یاد و خاطرهی آن روز بغض در گلویش میفشارد؛ اما همیشه از جگر گوشهاش با غرور یاد میکند.
#مردان_خدا 📿
@mardane_khoda