📚 #داستان١٠۴٣
#خاطره🌸
یک روز صبح در محوطه پادگان دوکوهه در حال قدم زدن بودم، سبز پوشِ با وقاری را دیدم که به گردان ها سر می زد.
معطل نکردم.دویدم و هن و هن کنان گفتم:سلام حاج آقا.😊
جواب سلامم را که داد، ذوق زده پرسیدم:مرا که میشناسید حاج آقا؟!
جادهی راه خون، یادتان که می آید؟!
#خوش_لفظ هستم، همان که برایم از بلدچی خوب بودن گفتید.
یادتان که نرفته؟!🙄
خندید.😄
آغوش باز کرد و بوسهای بر پیشانیام زد که گرمی اش را هنوز حس میکنم.
با این کار با #حاج_احمد_متوسلیان احساس صمیمیت بیشتری کردم.
بچه های گردان نگاه می کردند و من گفتم:
حاج آقا روز آخر در مریوان گفتید برو و زود برگرد.آمده ام برای عملیات.🙂
_حتما...ان شاءالله در عملیات بعد شرکت خواهی کرد.اما بگو ببینم چرا توی این گرما ژاکت زمستانی پوشیده ای؟!🤔
سرم را پایین انداختم و گفتم:خب باید معلوم شود بچهی همدانم.😅
📃خاطرهی #شهید_علی_خوشلفظ با #حاج_احمد_متوسلیان
#بیادعلیرضاوبابا
دوستان خودرا
به کانال
#کشکول_صلوات_برمحمدوآلمحمددعوت کنید👇👇👇
💐 @kashkoolesalavat
💐 @kashkoolesalavat
سلام حاج احمد✋
کجایی مرد مومن. ۴۱ سال بیخبری کم نیست ها...
🌷حالا که خبر شهادتت را شنیدم نمی دانم از کجا برایت بگویم.
🌷بعد از رفتنت به یکسال هم نکشید که مین های جاده مهاباد رفیق دوران سختی هایت محمد بروجردی را آسمانی کردند.
🌷راستی از حاج همت خبر داری؟ دو سال بعد از نبودنت در جزایر مجنون به همراه میرافضلی ازین خاک آباد دنیا خداحافظی کردند.
سال بعدش در همان ایام عباس کریمی هم رفت.
🌷دیگر تیپ محمدرسول الله نه همت داشت نه کریمی و نه تو را.😭
🌷در تار و مار کردن تجزیه طلبان غرب کشور آنقدر آوازه تو و اصغر وصالی پیچیده بود که این روزها بارها برگشتنت به خانه را از خدا خواستم تا دوباره در مقابل این گرگ صفت های بی چشم و رو حماسه آفرینی کنی.
🌷جاده پاوه رشادت هایت را فراموش نمیکند
قرار نبود پایانت اینگونه باشد.😔
🌷منتظرت بودم حاج احمد. اما نه منتظر شهادتت. شهادت لایق توست اما بعد از حاج قاسم تنهایی اذیتمان میکرد. کاش با آمدنت التیامی میشدی بر زخم های این روزهایمان
شهادتت مبارک حاجی🌺
#حاج_احمد_متوسلیان
#تقویم_شهدا👇
@taghvimeshohada
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 شهادتِ امامِ خیبرشکن، مولی الموحدین امیرالمؤمنین مولا علی علیه السلام تسلیت باد
🎥 فیلم کوتاهی از #حاج_احمد_متوسليان و نیروهای قوای محمد رسول الله (ص) در سوریه
سال ۶۱
⚠️فرزندانِ #صهیون !!! به مادرانتان بگویید داستان #خیبر و حیدر را برایتان بازگو کنند . . .
خیبر خیبر یا صهیون
جیش محمد (ص) قادمون...🚩🚩
تفرقه :: حکومت 🃏
تفرقه بینداز تا حکومت کنی🦊
ترفند کهن انگلیسها 🇬🇧
🔰هم وطن بیدار باش🔰
#امام_زمان
#لبیک_یا_خامنه_ای
#حاج_قاسم
#حاج_قاسم_سلیمانی
#شهید_همت
#حاج_احمد_متوسلیان
#ابراهیم_هادی
#جهاد_تبیین
#جنگ_فرهنگی
هدایت شده از کشکول آیه و حدیث
💠 خاطره بیسیم چی شهید حسین قجه ای، فرمانده گردان سلمان از تیپ محمدرسول الله(ص) - عملیات فتح المبین
🌴 #حاج_احمد در محاصره بسیجی ها😊
▫️ سرانجام ساعت ۴ بامداد روز دوشنبه، دوم فروردین ۱۳۶۱ ، دستور یورش به مواضع توپخانۀ سپاه چهارم دشمن توسط #حاج_احمد_متوسلیان به فرماندهان گردان های #حبیب ، #حمزه و #سلمان ابلاغ شد.
رزمندگان این سه گردان در پی یک درگیری برق آسا، مقر توپخانۀ سپاه چهارم ارتش عراق در ارتفاعات #علی_گره_زد را به همراه تمامی آتشبارهای آنجا، یکجا به تصرف خویش درآوردند.
غنائم این فتح آسمانی عبارت بودند از: ۱۸۰ قبضه توپ، شامل ۸ قبضه توپ دوربُرد ۱۸۳ میلیمتری که دشمن با آنها ناجوانمردانه ۱۸ ماه متمادی، مردم شهرهای بی دفاع #دزفول و #شوش را زیر آتش می گرفت؛ همچنین، ده ها قبضه توپ ۱۲۲ و ۱۳۰ میلیمتری، همراه با تعداد کثیری زاغه های مملو از مهمات این توپخانۀ مجهز.
با سر زدن خورشید روز دوم فروردین، بلافاصله #حاج_احمد به همراه فرماندۀ قرارگاه عملیاتی #نصر ؛ #حسن_باقری ، جهت بررسی و مشاهدۀ وضعیت معجزه آسای نبرد، روانۀ مواضع تازه تسخیر شدۀ نیروهای تیپ شدند. یکی از رزمندگان گردان سلمان از آن لحظات اینچنین روایت می کند:
🔹«... صبح روز دوم عید، بعد از آزادسازی ارتفاعات #علی_گره_زد ، من به عنوان #بیسیم_چی برادر #حسین_قجه_ای ؛ فرماندۀ گردان سلمان در منطقه حضور داشتم. در مجاورت ما، گردان های حبیب و حمزه بودند. خبر رسید که #حاج_احمد با #حسن_باقری ، سوار یک استیشن سفید لندرور، آمده اند برای بازدید، منتها اول رفته اند به موضع گردان حمزه.
این خبر که به گردان ما رسید، بچه ها غوغا کردند. دم به دقیقه به #حسین_قجه_ای فشار می آوردند که چرا #حاج_احمد نیامده به ما سر بزند؟ بچه ها فقط می خواستند یک نظر «حاج احمد» را ببینند.
به ناچار با #قجه_ای رفتیم بغل جادۀ «عین خوش - دزفول» و کنار یک پل، #حاج_احمد را پیدا کردیم. حسین، #حاجی را کنار کشید و گفت: « #حاجی ! تو رو خدا بیا و سری به بچه های ما بزن.»
#حاج_احمد گفت: «خاطر جمع باشید، میام.»
حسین گفت: «نه! همین الآن بیا. این بچه ها منو ذلّه کردن!»
بالاخره #حاجی رضایت داد و آمد. وقتی رسیدیم، هنوز از ماشین پیاده نشده بود که بچه ها ریختند دور ماشین. #حاج_احمد که به دستگیرۀ درِ ماشین چسبیده بود، دیگر نتوانست در مقابل آن همه فشار مقاومت کند. به زور از ماشین جدایش کردند، بغلش کردند، بوسه بارانش کردند. بعد روی دست بلندش کردند و پی در پی برای سلامتیش صلوات فرستادند.
قجه ای به شوخی به من گفت: «این بچه تهرونیا چقدر بیکارن!» 😂
📚کتاب: #آذرخش_مهاجر
-------------------------------------------
✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
✅ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
📡 کانال "دفاع مقدس" 🕊🕊