👏👏👏👏☘👏👏👏👏
#داستان۴١٨
✍️ عارف سخنوری، با یک قاری قرآن در مجلسی وارد شدند.
قاری قرآن شروع به تعریف از اخلاق و علم دوست سخنورش کرد و همگان مشتاق شنیدن سخنان مرد سخنور بودند.
وقتی وارد مسجد شدند، در جلسه، قرآن تلاوت میکردند.
سخنور تا رسید قرآن دادند تا بخواند و یک کلمه را اشتباه خواند و مصحح بدون رودربایستی و بلند غلط او را گرفت.
نوبت تلاوت به قاری رسید، قاری دو کلمه را سقط کرد و نخواند و بلند مورد ایراد واقع شد.
سخنور سخنرانی کرد و مجلس تمام شد.
وقتی با دوست قاریاش از مجلس بیرون آمدند، سؤال کرد، چرا دو کلمه را به عمد، سقط کردی و انداختی؟
طوری که کسی از تو ایراد گرفت که یک صدم تو قرآن وارد نبود؟
قاری گفت:
تو استاد منی و استاد سخن، وقتی تو یک غلط خواندی من باید دو غلط میخواندم تا مردم باور کنند این صفحه تلاوتش دشوار بود و وجهه ظاهری تو حفظ شود تا مردم به سخنانی که از تو میخواستند بشنوند، تردید بر علم تو نداشته باشند.
از تو میخواستند مطلبی یاد بگیرند اما من جز صوت خوش چیزی نداشتم به آنها بدهم.
🍀سخنور دست دوست قاریاش را بوسید و گفت:
تو استاد اخلاق منی!
چون وقتی که تو قرآن میخواندی شیطان در دل من نفوذ کرد و آرزو میکردم غلط بخوانی تا آبروی من به من برگردد.
چیزی که شیطان در دل من گذاشته بود، رحمان در دل تو نهاد.
#کانال
#داستانک_ها_و_پیامهای
#خوبان_روزگار
┅═✼🍃🌷🍃✼═┅
@dastanayekhobanerozegar
خدایا مرا ومارا
با اخلاق عملی اسلامی
آشناتر بگردان
به برکت #صلوات_بر
#محمد_و_آل_محمدص
🌸🌺💕💕💕💕💕💕🌺🌸
#داستان۴٣٢
#تو_آدم_نمیشی
روزی روزگاری پادشاهی به وزیرش می گوید که:
ای وزیر من زمانی که جوان بودم پدرم همیشه به من می گفت :
"تو آدم نمیشی".
خیلی دوست داشتم تا بتوانم نظرش را عوض کنم.
وزیر می گوید:
قربان شما هم اکنون یک پادشاه هستید.
به نظرم شرایطی فراهم آورید که پدرتان شما را ببیند، آنگاه نظرش تغییر خواهد کرد.
بنابر حرف وزیر، پادشاه دستور می دهد که شرایط سفر را به روستایی که پادشاه در آنجا بدنیا آمده بود فراهم کنند تا پدرش که هنوز در خانه ی قدیمی خودش در آن روستا زندگی می کرد او را ببیند.
پادشاه با تمام عظمت خود به همراه وزیران و سربازان و همراهان سوار بر اسب زیبا و با وقار خود به روستا می روند.
سپس دستور می دهد تا سربازان پدرش را از خانه اش گرفته و به میدان روستا بیاورند.
همه ی اهالی روستا در حال تکریم و تعظیم به پادشاه بودند اما زمانی که پدر پادشاه به میدان می آید خیلی آرام و ساده در مقابل پادشاه که بر اسب سوار بود می ایستد.
پادشاه می گوید که:
ای پدر ببین من پسرت هستم.
همان کسی که می گفتی آدم نمی شود.
ببین که من هم اکنون پادشاه این مملکت هستم و همه از من فرمان می برند.
حال چه می گویی؟
پیرمرد نگاهی به روی پسرش می اندازد و می گوید:
من هنوز سر حرف هستم.
تو آدم نمیشی.
من هرگز نگفتم تو پادشاه نمیشی، گفتم تو آدم نمیشی.
تو اگر آدم بودی به جای اینکه سرباز بفرستی دنبال من خودت می آمدی در خانه را می زدی و من در را برایت باز می کردم.
اگر تو آدم بودی حال که من آمده ام به احترام من که پدرت هستم از اسب پیاده میشدی.
نه، من از نظرم بر نمیگردم.
تو آدم نمیشی.
.┅═✼🍃🌷🍃✼═┅
@dastanayekhobanerozegar
خدایا مرا آدمم کن
ومارا
با اخلاق عملی اسلامی
آشناتر بگردان
به برکت #صلوات_بر
#محمد_و_آل_محمدص
✨﷽✨
#داستان۴٣٨
#یک_داستان_یک_پند
✍دو غلام در رکاب سلطان برای شکار به دامن صحرا رفتند.
سلطان چون شکار کرد تیر و کمان به غلام ها داد تا آنان هم شکاری کنند.
یکی از غلامها وقتی تیر و کمان به دست گرفت،
به ناگاه بالای درخت متوجه شد کلاغی که در لانه خود نیست جوجهاش در لبه لانه آویزان شده و صدایش بلند است.
غلام تیر و کمان بر زمین نهاد و بالای درخت رفت و جوجه کلاغ را در لانهاش نهاد.
آن غلام دیگر به او میگفت:
فرصت شکار از دست مده که شاه اکنون آهنگ رفتن کند.
غلام چون از درخت پایین آمد، سلطان فرمان رفتن داد و غلام را فرصت شکار نشد.
در راه غلام دیگر که آهویی شکار کرده بود به غلام نخست گفت:
فرصت شکار، حیف از دست دادی!!!
غلام گفت:
من به حال تو افسوس میخورم که فرصت شکار از دست دادی و کار خیری را فرصت سوزاندی، شکار آهو همیشه هست،
ولی شکار جوجه کلاغی که نیاز به کمک دارد و احسان است، شاید همیشه نباشد.
✅کانال
#داستانای_خوبان_روزگار
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
┅═✼🍃🌷🍃✼═┅
@dastanayekhobanerozegar
#خدایا_مرا_ومارا
#با_اخلاق_عملی_اسلامی
#آشناتر_بگردان
به برکت
#صلوات_بر
#محمد_و_آل_محمدص
🌸🍃🌸🍃🌸🍃
#داستان۴۵٢
#مناجات:
✍ #حضرت_ادریس(ع) نیمه شب مشغول #مناجات_با_خدای_خود شد و به درگاه حضرتش عرضه داشت:
🤲 #خداوندا!
عالم در آتش خشم و جهل می سوزد.
حاکمان جور خود را فرزندان خدا می خوانند.
مردم به جای قیام علیه ظلم این جباران،
ایشان را به خدایی پذیرفته و پرستش می کنند.
🀄️ #بنی_آدم به دست خویش قلاده ای از جهل به گردن آویخته و خود را به بردگی شیطان در آورده است و به این بردگی می بالد!
🌀 #دنیا چنان آدمیان را مسحور خود ساخته که هیچ صدای مخالفی را بر نمی تابد.
#مومنان را به قتل می رسانند و #دنیا_پرستان را به مسند قدرت می نشانند،
شاید که از سفره ی پر زرق و برق ایشان تکه نانی نصیب خود سازند.
💢دیگر نه قتل پدری دلی را می سوزاند،
نه زجه های مادری گوشی را می آزارد و
نه مرگ کودکی در فقر خاطری را مکدر می سازد!
⁉️ #بارالها!
دیگر صدای هیچ فریادی در گوش کر این جماعت طنین انداز
نمی گردد!
#به_کدامین_موعظه این دل های مرده را زنده کنم؟!
چگونه نور رحمتت را بر جماعتی نمایان سازم که چشمان خود را بسته اند؟!
🤲 #یا_رب_العالمین!
سیلی محکمی باید!
شاید که این مردگان را رستاخیزی در رسد.
☄ #خداوند در آن شب به
#ادریس_نبی(ع) وعده ی عذابی سهمگین را داد.
عذابی که شایسته ظلم ظالمان و خون بهای مظلومان باشد.
سپس #به_ادریس_فرمود:
تو و یارانت در این غار مستقر شوید و زین پس به شهر رفت و آمد نکنید.
هر شب فرشته ای از بهشت نزد شما خواهد آمد و مایحتاج شما را همراه خود خواهد آورد.
منتظر بمانید و سرنوشت ظالمان را بنگرید.
📚منابع:
برداشت آزاد از:
راوندی، #قصص_الانبياء،
ج1 ،ص 240.
مجلسي، بحار الانوار،ج11 ص 271.
.┅═✼🍃🌷🍃✼═┅
@dastanayekhobanerozegar
#خدایا
مرا ومارا آدم کن
ومارا
با #اسلام_ناب_محمدی_ص
آشناتر بگردان
به برکت #صلوات_بر
#محمد_و_آل_محمدص
#داستان۵۴٢
یکی از #طلّاب_اصفهانی میگوید:
▫️ زمانی برای #خودسازی و #تزکیه_نفس چند ماهی به مشهد مقدّس مسافرت نمودم.
روزی خدمت #آیت_الله_العظمی_بهجت رسیدم.
ایشان بدون اینکه سؤال کنم،!؟فرمود:
⭕️ آقا #خودسازی به این شکل فایدهای ندارد.
#بروید_به_اصفهان_و_مادرتان_را #خشنود_کنید.
▫️ گفتم:
#نمی_شود.
و کمی با ایشان بحث کردم.
▫️ وقتی که از خدمتشان مرخص شدم در این فکر فرو رفتم که بنده در این مورد با ایشان اصلاً سخنی نگفته بودم،
پس ایشان از کجا دانست؟
سپس برگشتم و معذرت خواهی کردم.
ازکتاب :
📚 #فریادگر_توحید
، ص٢١٠
✳️┅═✼🍃🌷🍃✼═┅
خدایا
#سایه_مادر_منو_ودیگر_دوستان
#مرتضی_علی_رابر_سرمون
#تا_صدوبیست_سالگیشون
#مستدام_بدار
به برکت
#صلوات_بر_محمدوال_محمدص
@dastanayekhobanerozegar
خدایا مرا ومارا
با اخلاق عملی اسلامی
آشناتر بگردان
به برکت #صلوات_بر
#محمد_و_آل_محمدص
@dastanayekhobanerozegar