✅ #سیره_اخلاقی_آقا
🚨 از زبری فرش به موکت پناه بردم !!!
حجت الاسلام #سید_احمد_خمینی ره :
💠در اینجا بر خود واجب میدانم ، که این را شهادت بدهم که زندگی داخلی حضرت #آیت_الله_خامنه_ای ، بسیار ساده است . نه از باب اینکه رهبر عزیز انقلابمان به این حرفها نیاز داشته باشند ، بلکه وظیفه خود میدانم تا این مهم را به مردم انقلابی ایران بگویم.
من از داخل منزل ایشان مطلعم . در منزلشان بیش از یک نوع غذا بر سر سفره ندارند . خانواده ایشان روی #موکت زندگی میکنند .
روزی منزل ایشان رفتم یک فرش مندرس آنجا بود ، که از زبری آن به موکت پناه بردم.
📰 روزنامه جمهوری اسلامی ، ۷۳.۱۱.۱۳
📚 گلهای باغ خاطره - حسن صدری مازندرانی
@Tanhamasirikerman
هدایت شده از قرارگاه اساتید وطلاب انقلابی حوزه علمیه قم
✅ #سیره_اخلاقی_آقا
🚨 چرا دعوت نکردند ؟!
🔘 حجت الاسلام مروی :
💠 من یک مورد سراغ ندارم ، خدمت ایشان ( رهبر انقلاب ) رفته باشم و راجع به یک روحانی یا کسی صحبت کرده باشم و توجهی را از آقا به او خواسته باشم و آقا بفرمایند نه ، این جزو مخالفین ما بوده و این با ما نبوده و اعتنا نکنید. من سراغ ندارم . با اینکه زیاد هم رفتم و عمدتاً این جور افراد را سراغشان رفتم و #حضرت_آقا فرمودند: بروید سراغشان و به آنها #توجه کنید.
در همین سفر مشهدِ سال گذشته ( اردیبهشت سال ۸۶ ) دیدار علما با ایشان بود . همه علما و برجستگان حوزه مشهد بودند. اما #آقازاده یکی از آقایان و علمای مشهور مشهد در جلسه ما نبود. ببینید ایشان حواسشان هم جمع است و پرسیدند: چرا فلانی نبود؟! عرض کردم: مثل اینکه ایشان به خاطر سوابقی که داشته ، چون می گفتند مقداری با دستگاه حکومت در زمان #طاغوت ارتباطاتی دارد ، دعوتش نکردند. حضرت آقا فرمودند: چرا #دعوت نکردند؟!
📰 ویژه نامه تداوم آفتاب ( روزنامه جام جم ) ، مرداد ۱۳۸۷
🇮🇷 کانال قرارگاه اساتید و طلاب انقلابی
🍂@gharar_a
✅ #سیره_اخلاقی_آقا
🚨خاطره رهبر انقلاب از نابینا شدن پدرشان و یک نیمه شعبان متفاوت
💠 مرحوم والد ما در ســال ۱۳۴۲ دچار #عارضه_چشم شدند، که منجر به #نابینایی ایشان شد. چشم ایشان به مدت سه، چهار سال اصلا جایی را نمیدید. تا اینکه در ســال ۱۳۴۵ چندین بار ایشان را برای معالجه از #مشهد به #تهران بردیم. در یکی از مراجعات، چشم پزشکی گفت:« من چشم ایشان را #عمل_جراحی میکنم و امید بهبودی هست.»
در آن زمان هفتاد، هفتاد و پنج سال سنشان بود. به هرحال نگذاشتند در بیمارستان بمانیم. گفتند:«عمل میکنیم، شما فردا بیایید». از بیمارستان بیرون آمدیم. من خیلی #مضطرب و ناراحت بودم... آن روزها، منزلی نزدیکی #امامزاده یحیی داشتیم. نزدیک منزل که رسیدم... دیدم آنجا را #چراغانی کرده اند. یادم آمد #نیمه_شعبان است. چند روزی از بس مشغول بودم، نیمهی شعبان به کلی فراموشم شده بود. تا یاد نیمهی شعبان افتادم، #دلم_شکست.
از کوچهی #خلوت و باریکی باید میگذشتم تا به منزلم برسم. ناگهان #حالتی به من دست داد و بنا کردم به #گریستن و #توسل جستن. در آن کوچه، حال توسل #حسابیای پیدا کردم. کمی که آرام گرفتم، دیدم اضطرابی که داشتم به کلی از بین رفت. فهمیدم که حال #ابوی خوب میشود. یعنی حس کردم که آن توسل، #اثر کرد... صبح روز بعد که به #بیمارستان رفتیم، فهمیدیم که چشم های ایشان خوب شده است؛ آن هم بعد از چند سال که عارضه داشت و هیچ امیدی به #بهبود وجود نداشت! بعد از آن سال - سال ۴۵ - ایشان مدت بیست سال دیگر زنده بودند و تا آخر عمر هم #مطالعه میکردند.
🇮🇷 کانال قرارگاه اساتید و طلاب انقلابی
🍂@gharar_a