من در رویای گُلستانهای سرد و بارانی شمال قاره که با زره و کلاهخود الهی پوشیده شدهام، و شمشیر نکشیدم، روزی در خاک افتاده و میمیرم، اگرچه خواهم شمشیری بُرنده بر گلوی انسان خبیث، کشید.
شیرچای
خاک بر سرم نه... من جدی وقتی جواب نمیدم چون قراره براتون وقت بذارم و سرسري جواب ندم دیر میشه و یادم
اگر باز اومدی و اینجا رو میبینی بیا پی ویم