°|♥️ #اربابم_حسین「ع」
هر روز صبح زود
به آقا سلام کن
یا گریه کن برای غمش یا سلام کن
گر مثل من به کرب و بلایش نرفته ای
هر جا نشسته ای ز همانجا سلام کن
#السلامعلیک_یاساکن_کرببلا
#اللهم_ارزقنا_کربلا_بحق_الحسین_ع
#السلامعلیڪیااباعبدالله
🏴{@ketaaaab}🏴
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
▪السَّلامُ عَلَیْکَ یاامام حسن مجتبی
🕯صحن و حرم و گنبد
▪️و گلدستـه نداری
🕯بر روی کسی
▪️خانۀ در بسته نداری
🕯آنقدر غریبـی که
▪️ در ایام شهــادت
🕯در هیچ خیـابان
▪️علم و دسته نداری
🕯شهادت کریم اهل بیت
▪امام حسن مجتبی تسلیت باد.
#اللهم_ارزقنا_کربلا_بحق_الحسین_ع
#شهادت_امام_حسن_مجتبی
🏴{@ketaaaab}🏴
اونی که فقط کارش کَرمه..._۲۰۲۲_۰۹_۰۴_۰۹_۳۹_۵۸_۲۰۷.mp3
4.55M
#شور
اونی که فقط کارش کَرمه...
کربلاییمحمدرضا نوشه ور
#امام_حسن (ع)
#اللهم_ارزقنا_کربلا_بحق_الحسین_ع
🏴{@ketaaaab}🏴
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#هفتمصفررااحیاءکنیم
اى دل خون شده ایّام عزاى حسن ست
کز ثَرى تا به ثریّا همه بیت الحزن ست
پیرهن چاک زنم در غم آن گوهر پاک
گز غمش چاک ملک را به فلک پیرهن ست
#مابقیعرامیسازیم
#امام_حسن
🏴{@ketaaaab}🏴
مداح_محمدحسینحدادیان_۲۰۲۲_۰۹_۰۴_۱۴_۵۶_۰۶_۱۴۵.mp3
4.62M
رسمشنبودهمهبرنمنجابمونم...💔😢
کربلایی محمد حسین حدادیان
#اللهم_ارزقنا_کربلا_بحق_الحسین_ع
#اربعین
🏴{@ketaaaab}🏴
🌸قسمت اول رمان مترسک مزرعه آتشین 🌸
🌺پارت بیست و یکم 🌺
سر به اطراف می چرخانم. با دقت به اطراف نگاه میکنم👀. خبری از غلام نیست☹️. صدای اذان از بلندگوی مسجد پخش می شود. آسمان دارد تاریک
می شود. سوز برنده ای می وزد🌬️. خیز برمی دارم و یک نفس تا مسجد میدوم. وارد حیاط مسجد میشوم. نفس راحتی میکشم. ديس خرما را کنار حوض گرد وسط حیاط میگذارم. جورابم را میکنم و آستین بالا زده و وضو میگیرم🙃. آب سرد است. دستانم سرخ می شود. بدنم از سرما می لرزد🥶. دیس خرما را برمی دارم و به طرف شبستان مسجد می روم. آقاسلام پشت میکروفن ایستاده و اذان میگوید. بوی عطر و گلاب در مشامم می پیچد🙂. به طرف آبدارخانه گوشه شبستان می روم. علی آقا، خادم مسجد دارد استکان نعلبکی ها را زیر شیر آب می شورد. سلام میکنم و دیس خرما را کنار سماور گنده و قدیمی میگذارم. از روی سماور بخار بلند می شود. علی آقا نگاهم میکند و میگوید: قبول باشه.🙂🤲🏻
به طرف صف های نماز جماعت می روم. حاج آقا قامت می بندد. سریع جورابم را به پا میکنم. می خواهم نیت کنم که یک نفر صدایم میکند.
- سلام آیدین!🙂
جا می خورم. اصغر كنارم می ایستد. عینکش را برداشته و صورتش هنوز خیس است. می خواهم جایم را عوض کنم که اصغر دستم را می گیرد. چشمانش گود افتاده است. برای اولین بار متوجه می شوم که چشمانش میشی رنگ است.
_نرو آیدین، کارت دارم! دستم را میکشد. به صف دیگر می روم. دستان حاج آقا بالا می رود و صدای مکبر در شبستان می پیچد: - الله اکبر، تكبيره الاحرام!
هرچه سعی میکنم حواسم به نماز باشد، نمی توانم. بودن اصغر تو مسجد، تمرکزم را به هم زده است. خروس بی محل😒!
آیدین!
دوباره اصغر کنارم می نشیند. می خواهم بلند شوم که دستم را میگیرد و با التماس😰 میگوید:
- بی معرفت، لااقل گوش کن ببین چی میگم، بعد برو!
سر جایم می مانم. در چشمان اصغر التماس 😥موج می زند. ساکت میمانم🤐.
_ ـ الآن دو سه ماهه باهام قهر کردی. میدونم که حق داری.
جمعیت دارد متفرق میشود. اصغر می گوید:
تقصیرکار منم. اشتباه کردم.😓
ـ همین!
- میدونم ازم دلخوری . حق داری. اما مگه چی شده🙁؟ همه می دونن «فرهاد پپه» که اون شب پاش شکست، شاهين لو داده.😁
_ اما غلام چی؟ اون باور نمیکنه. فکر میکنه من به بقیه ماجرای اون شبُ گفتم😏.
_این حرفا چیه 🫤؟ پسر تو چقدر ساده ای 😑! خب اصلا تو او داده باشی😁. مگه کار بدی کردی؟🤔
ببين اصغـرا مـن دیگه نه با تو حرفی دارم، نه رفاقتی😒، اگه وجدانت اذیتت میکنه، باشه، من بخشیدمت. حالا دست از سرم بردار 😒.
بلند می شوم. به آبدارخانه می روم. علی آقا دیس را شسته و و به دستم می دهد. به حیاط می روم. اصغر دنبالم می آید. بی محلی میکنم. می خواهم وارد کوچه مان بشوم که اصغر جلویم می پیچد.
_صبر کن آیدین، کارت دارم!
می ایستم. سینه اصغر خس خس میکند. ـ آيدين من و تو دوستیم.🥹
- دوست بودیم!😒
_نه! هنوزم هستیم. من می خوام جبران کنم! 🥹🙏
نگاهش میکنم. زیر نور چراغ برق سر کوچه، می بینم اصغر دارد گریه میکند.😭
- من به تو نامردی کردم. قبول دارم، اما می خوام جبران کنم.😭
_چطوری؟🤔
_ببین آیدین، پسرعموی من عضو بسیج پایگاه شهید چمران محله ده متری سومه. باهاش صحبت کردم. از من بزرگ تره. کلی بهش التماس کردم تا قبول کرد عضو بسیج اونجا بشیم.
- دروغ میگی!😳
- نه به خدا، قرار شده یه ماه آزمایشی با اون ها باشیم، اگه ازمون راضی بودن، عضو دائم بسیج بشیم. راستی میدونی فرمانده پایگاهشون کیه؟🤓
- نه، کیه؟😳
_آقای حمیدی!😁
_چییی، آقای حمیدی خودمون!!!؟ 😳😳
_آره! غروب پنجشنبه اونجا میریم.
فکر میکنم از این بهتر نمی شود. فرصت خوبی است، اما ته دل نگران هستم 🙃...
_هستم. اما اگه آقای حمیدی قبولمون نکرد چی؟😢
- چرا قبول نکنه؟ تو بیا، باقی اش با من. جورش میکنم😉😁. بعد با خوشحالی دستش را جلو می آورد و میگوید:
یاعلی را بزن!😍
چند لحظه صبر میکنم. بعد دست اصغر را فشار می دهم. ☺️
اصغر باخوشحالی صورتم را می بوسد😘 و میگوید:
میبینمت آیدین!😃
اصغر می رود. به طرف خانه می روم.🙂🚶♂
#کتابخوانی 😍📚
#کتابخوربرتر 😁📚😍
🏴{@ketaaaab}🏴
❞ جرعه ای کتاب ❝ 🌿☕
🌸قسمت اول رمان مترسک مزرعه آتشین 🌸 🌺پارت بیست و یکم 🌺 سر به اطراف می چرخانم. با دقت به اطراف نگا
یه پارت بلند از رمان تقدیم نگاهتون رفقا 😍