کتاب چشمروشنی خیلی عجیب است. هنوز به پایانش نرسیدهام اما احساسی که تا اینجای داستان دریافت کردم این بود که صبوریِ خانوم آسیدجواد بزرگترین چشمروشنیِ زندگیشان بوده.. راستش را بخواهید زبانم قاصر شده از صبرش؛ شما تصور کنید همسرش یک صبحی که بیدار شده و سر از روی بالشت برداشته، موهایش کاملاً ماندهاند روی بالشت! تازه وقتی اقوام به شوخی و جدی پرسیدهاند قصد ادامهی زندگی با سیدجواد را داری؟ آن هم با این وضعیت؟، به نظرش سوال اقوام عجیب بوده نه صبوریِ خودش.. راست میگویند خدا هر دردی بدهد صبر و درمان را هم عطا میکند. بیصبرانه در انتظار ادامهی داستانم . .
#ماجرای_کتابها