eitaa logo
کتاب خوب📚
5.2هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
245 ویدیو
35 فایل
📚مجموعه کتاب هایی که دوست شان داریم 🔔این کانال زیر نظر مستقیم دکتر وحید یامین پور اداره می شود. 👤ادمین: @Hami_enghelabi
مشاهده در ایتا
دانلود
🎋 دنیای مبتذل امروز امکان تشرف به حقایق متعالی و زیبا را از انسان می گیرد و هیچ چیز در خورِ دیگری هم ندارد که جایگزین کند. در این میان به سرعت زدگی و عجله که ویژگی دوران ماست، بیشتر بدبینم. تشرف با تانی و آرامش و خلوت نسبت دارد و از عجله و سرعت فراری است. گفته بودم که با سرعت مشکل دارم! سرعت که زیاد می شود، اشیای نزدیک تار و مبهم می شوند، تا جایی که امکان دیدن آن ها از بین می رود. چاره ای نیست، برای دیدن دقایق و ظرایف عالم باید آرام و آهسته راه برویم؛ وگرنه حقیقت را ندیده جا می گذاریم و زیبایی ها زیر پایمان له می شوند. 🎋 @ketabe_khoub
🀄🀄 زمان پرواز مصادف با اذان صبح است. اولین‌بار است که می‌بایست در هواپیما نماز بخوانم. هواپیماییِ امارات هر چند دقیقه یک بار جهت قبله را روی صفحۀ نمایشگرهای نصب‌شده در جلوی مسافرها نشان می‌دهد. جهت قبله دقیقاً برعکس جهت حرکت هواپیماست؛ یعنی باید به‌سمت دُم هواپیما بایستم. هواپیما که اوج می‌گیرد، کمربند را باز می‌کنم و بلند می‌شوم تا در انتهای ردیف صندلی‌ها سجاده بیندازم. مهماندارِ مو‌طلایی جلو می‌آید و می‌گوید: «تا وقتی‌که چراغ کمربندها خاموش نشود، نمی‌توانید کمربندتان را باز کنید و از جایتان بلند شوید!» خب این را که هرکسی می داند. نمی‌دانم این مهماندارها چرا همیشه چیزهای تکراری را به مسافران توضیح می دهند. قاعدتاً او می بایست درک می‌کرد حتماً موضوع مهمی است که من از جای خود بلند شده ام. محسن یزدی هم دو صندلی آنطرف تر کلافه است و با ایما و اشاره می‌پرسد نماز را چه کنیم؟ سعی می‌کنم برای مهماندار توضیح بدهم که وقت نماز می‌گذرد؛ اما او با خونسردی توصیه می‌کند کارم را به وقت مناسب دیگری موکول کنم. البته او درست می‌گوید؛ اما هواپیما با سرعت نهصد کیلومتر در ساعت به‌سمت شرق در حال پرواز است و هوا هر لحظه روشن و روشن‌تر می‌شود. شاید چیزی حدود ده دقیقه فرصت دارم. اینکه بخواهم مفهوم قضا شدن نماز را برای مهماندارهای اروپایی هواپیما توضیح بدهم، خیلی سخت است؛ برای همین به صندلی‌ام برمی‌گردم تا فکر چاره‌ای کنم. چشم می‌گردانم که ببینم بقیۀ هم‌سفرها چه وضعیتی دارند. محسن یزدی که از تلاش‌های من ناامید شده به‌شکل برعکس، چهارزانو روی صندلی نشسته و نماز می‌خواند. وضعیت خنده‌داری است. چند زن ژاپنی درحالی‌که سعی می‌کنند جلب‌توجه نکنند، دارند رفتار عجیب او را دید می‌زنند. احتمالاً فکر می‌کنند این تکان دادن سر و خواندن وردهای آهسته در همان دقایق ابتدایی تِیک‌آف نوعی آیین رازآلود برای دور کردن شیاطین و جلوگیری از سقوط هواپیماست! در همین هیروویرِ کلافگی به فرشته‌هایی فکر می‌کنم که در ارتفاع سی‌هزار پایی و سرعت صدها کیلومتر بر ساعت، باید نماز ما را ثبت کنند. سرعت آنها بیشتر است یا هواپیما؟ اگر آن فرشته هایی باشند که فاصلۀ آسمان آخر تا آسمان دنیا را در چشم به‌هم‌زدنی طی می‌کنند، طبعاً مشکلی با نماز در هواپیما ندارند. با خودم فکر می‌کنم این دو فرشته‌ای که الان روی شانه‌هایم نشسته‌اند و اوضاع و احوال را ثبت می‌کنند، چه‌چیزی می‌نویسند؟! اصلاً با من سوار هواپیما شده‌اند یا در ایران مانده‌اند؟ زیرلب می‌خوانم: «ولِلّه جنود السّماوات و الارض ... .» 🎋🎋🎋 صفحه/۲۸ @ketabe_khoub
🎋🎋🎋 راستش من بیشتر اهل تماشا هستم تا اهل گفت‌وگو و سفر؛ یعنی فرصت تماشا و فرصت تماشا یعنی همان لحظۀ زندگی. حتی اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم هرچند از تماشای دسته‌جمعی چیزی لذت می‌برم، ولی چندان حوصلۀ معاشرت با آدم های مختلف را ندارم؛ یعنی زیاد حرف زدن به‌طورکلی و فارغ از اینکه دربارۀ چه موضوعی باشد، حوصله‌ام را سر می‌برد. حتی اگر سر بحثی را باز کنند، همان اول کار باید حدس بزنم که این بحث چقدر طول می کشد و کوتاه‌ترین راه برای پایان دادن به آن چیست؛ به همین دلیل غالباً با مواضع طرف مقابلم موافقت می کنم تا از خیر توضیح دادن و استدلال های اضافه بگذرد. هرچند مدت‌ها بعد از به کار بردن این ترفند متوجه شدم همین موافقت دلیل موجهی برای طرف مقابل است تا احساس کند می تواند با خیال راحت حرف هایش را ادامه بدهد! شاید همین کافی باشد تا قضاوت کنید آدم درون‌گرایی هستم؛ با این برچسب مخالفتی ندارم، اما به‌موازات از دست رفتن جوانی، خودم را چاه‌کنی می‌بینم که هرچه بیشتر زمین وجودش را می‌شکافد و بیشتر فرو می‌رود، به آنها که بالای سر چاه به جست‌وخیز مشغولند، کمتر صدایش می‌رسد. 🎋 📙@ketabe_khoub
📕دنیای مبتذل امروز امکان تشرف به حقایق متعالی و زیبا را از انسان می گیرد  و هیچ چیز در خورِ دیگری هم ندارد که جایگزین کند. @ketabe_khoub
🎋 آدم ها از آنچه در رسانه می بینیم به ما نزدیک ترند. @ketabe_khoub 🎋
🎋🎋🎋 در ورودیِ معبد مجسمه‌های مقدسی به دیوار و روی سکوها نصب شده است. در جلوی معبد ناقوس بزرگی با طنابی به کلفتی گردن من به چشم می‌خورد. بااحتیاط جلوتر می‌روم. چشم می‌چرخانم شاید ای کیو سان را پیدا کنم که دارد کف معبد را با دستمال تمیز می‌کند. ناگهان کاهن اخموی چاقی با سر تراشیده و براق که انگار روغن‌مالی شده باشد با بالاپوش سفیدی بالای پله‌های معبد ظاهر می‌شود. هر دو از دیدن هم جا می‌خوریم. کاهن بنا می‌کند به غُرغُر کردن و با دست حالی ام می‌کند که گورم را گم کنم؛ طوری‌که انگار تقدس آن مکان را به هم زده باشم. به معبد راهمان ندادند: " که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟!" حالا که به معبد راهمان ندادند، راهی خرابات می شوم... 🐉🐲 @ketabe_khoub
🐲🐉🎏🀄️🧧🪆⛩🥢🍱 شیطان شراره‌ای از وجود آتشین خود را به آسمان هیروشیما، جزیرۀ قهرمانان، فروفرستاد. شراره درخشیدن گرفت؛ آن‌چنان‌که زمین را به شعله‌ای سوزان بدل کرد و بندگان گویی همه جزءجزء آن شعله، در قوس صعود، رو به شراره ایستادند و قطره‌قطره ذوب شدند. آن‌گاه هزارهزار تنِ آتش‌گرفتۀ خود را به رودخانۀ موتویاسوگاوا انداختند تا در خدایگان فنا شوند. سوسانو، الهۀ طوفان و دریا، دل‌ریش و گریان، نعش آنها را به اقیانوس کشاند و در کتاب شرافت سرزمین آفتاب ثبت کرد. آن‌گاه الهۀ خورشید که نعش کامی‌کازه‌های فداکار را در آغوش داشت و نفسش بوی ساکه می‌داد، دریافت که قهر گرمابخشش در برابر شرارت آتشین شیطان مغلوب شده؛ پس سر فروافکند و در پشت فوجی پنهان شد و این‌چنین سرزمین آفتاب به سردی و سرما گرایید. 🎋@ketabe_khoub