eitaa logo
کتاب جمکران 📚
9.8هزار دنبال‌کننده
11.2هزار عکس
2.6هزار ویدیو
129 فایل
انتشارات کتاب جمکران دریچه‌ای رو به معرفت و آگاهی بزرگترین ناشر آثار مهدوی ناشر برگزیده کشور فروش کتاب و استعلام موجودی 📞02537842131 ارتباط با مدیرکانال 09055990313📱 🧔🏻 @ketabejamkaran_admin ⏰ ۸ الی ۱۵ 🏢قم، خیابان فاطمی، کوچه ۲۸، پلاک ۶
مشاهده در ایتا
دانلود
ا❁﷽❁ا 📙 🖋 📚کتاب زندگی نامه دو شهید دفاع مقدس به نام های و را روایت می‌کند که نسبت پدر و فرزندی داشته اند. 📖 پیرمرد و اهل روستای گرگین بیجار، بعد از پسرش سیدعلی از اولین کردستان کشاورزی را رها کرده و به همراه همسرش مریم و دیگر فرزندانش راهی قم می شود. بعد از سکونت در قم در پایگاه بسیج طفلان مسلم نیروگاه قم عضو شده و به جبهه اعزام می شود. حضورش در جبهه باعث دلگرمی رزمنده هاست. در میان رزمندگان به ، و و زبانزد بود. در تمام مدت حضور در جبهه حرفی از فرزند شهیدش نمی زند و در پاسخ به سوالِ اهل کجایی می گفت: یعنی از سادات هستم. وقتی احوالش را جویا می شدند می‌گوفت: قربان اولوم یعنی فدای تو بشوم. آنقدر تو دار و کم حرف است که فرماندهان به او می شوند و برای شناسایی هویت واقعی او را در قم و در زمان مرخصی می کنند تا مطمئن بشوند نیست! برای تهیه کتاب کلیک کنید👇 🛒https://ketabejamkaran.ir/135460 ✅ کانال رسمی کتاب جمکران: @ketabeJamkaran
🌹، حتی با ذکر یک صلوات. 🔰مقام معظم رهبری: یاد و خاطره شهداء کمتر از شهادت نیست. ✍️حساب و کتاب بابا خیلی دقیق بود. مخصوصاً روی خمس و زکاتش خیلی حساس بود، همه را به موقع حساب می‌کرد و سر سال خمسی به روحانی محل می‌داد. ✅ این از کارهای مهم برای بابا بود و برایش آنقدر وسواس به خرج می‌داد و دانه دانه همه آنچه در خانه بود را می‌شمرد. 🔥آن موقع‌ها سوخت بیشتر خانه ها برای پخت‌وپز و گرمایش، از فضولات گاو و گوسفندان تأمین می‌شد. چیزی که برای من عجیب بود، اینکه سر سالِ خمسی‌مان بابا حتی حواسش به اضافه فضولات گاو و گوسفندان بود و آن‌ها را هم حساب می‌کرد و خمسش را می‌داد! 🌹شهید 📙 🖋 ✨برای تهیه کتاب کلیک کنید👇 https://ketabejamkaran.ir/135460 📗📗📗📗📗 ✅ کانال رسمی کتاب جمکران: @ketabejamkaran
ا❁﷽❁ا 🔰، حتی با ذکر یک صلوات. 🌹شهید مهدی زین الدین: هر گاه در شب جمعه شهدا را یاد کنید؛ آن‌ها شما را نزد اباعبدالله علیه السلام یاد می‌کنند! ❤️ سر سفره عید هم بوی خدا می‌آمد! 📖 یک سال نزدیکی‌های عید بود که سیدعلی پیله کرد به بابا، وقتی بابا اصرار سیدعلی را دید قول داد حتما کت و شلوار نو بدوزد و موقع سال تحویل بپوشد. ولی موقع سال تحویل همه ما با تعجب دیدیم که بابا باز با همان کت شلوار قدیمی سر سفره عید حاضر شد. سیدعلی نزدیکش رفت و با دلخوری گفت: «بابا! پس کت شلواری که شوهرعمه برات دوخت کو؟ چرا نپوشیدی؟» بابا اول می‌خواست از جواب دادن طفره برود اما سیدعلی اصرار کرد که برود و با کت شلوار نو بیاید سر سفره هفت سین. آخر سر بابا گفت: «سیدعلی جان! کت شلوارم را دادم به یه نفر که لباس نداشت. همین خوبه دیگه بابا جان.» سیدعلی مکثی کرد و به سمت بابا رفت. دست انداخت دور گردن بابا و صورت استخوانی، ریش جو گندمی و بلند بابا را بوسه باران کرد. 📗 خاطرات پدر و پسر شهیدی است که در همین قاب می‌بینید، همین قدر زلال و باصفا. و دو شهید سرو ساده این کتابند که برای چند صباحی دلتان را از هیاهوی شهر می‌کنند و می‌برند تا روستای خودشان و بعدترها، توی سنگر و خاکریزشان. 📙 🖋 برای خرید کتاب کلیک کنید👇 https://ketabejamkaran.ir/135460 📘📘📘📘📘 ✅ کانال رسمی کتاب جمکران: @ketabejamkaran