•🌱📚•
داستان در سبلان رخ می دهد، زلزله ای به وقوع می پیوندد و در پی آن برف سنگینی می بارد. با وقوع پس لرزه ها تن خواننده نیز به لرزه می افتد و هنگامی که تقلای ۲ نوجوان را که هیچ امیدی به امدادرسانی ندارند چرا که فکر می کنند روستایشان فراموش شده است برای نجات خانواده شان می بیند سنگینی فاجعه را هر لحظه بیشتر احساس می کند؛ ۲ نوجوانی که علاوه بر تحمل دیدن صحنه های دلخراش فاجعه باید با گرگ هایی که با استشمام بوی احشام به روستا سرازیر شده اند نیز بجنگند.
📖🌱|بخشی از کتاب
راستش من دیگر داشتم این ور و آن ور را نگاه می کردم تا ببینم کی کمک رسان ها از کوه سرازیر می شوند. این جور که بویش می آید خودمان باید جور خودمان را بکشیم.
اگر زنده ماندیم، این جمعه زمستان ۷۵ را هیچ وقت فراموش نمی کنیم.
#گرگ_ها_از_برف_نمی_ترسند