🔰#برشی_از_کتاب🔰
✂️برشی از کتاب تنها در باغ زیتون
📌دوستانش میگفتند وقتی همدیگر را میبینیم، همیشه اوست که اول سلام میدهد.
📌به او گفته بودند: «بابا ما از تو کوچیکتریم! بذار ما اول سلام بدیم.»
🔸او هم خندیده بود و در جوابشان گفته بود:🔸«حالا چه فرقی میکنه؟ من و شما نداره که.» برای همین یک روز نقشه کشیدند که غافلگیرش کنند و قبل از او سلام بدهند.
📌 برایم تعریف کردند که یک روز ، همگی پشت دیوار قایم شدند و یک نفر را گذاشتند که وقتی علی آمد، خبرشان کند. علی که نزدیک شد، با علامت یکی از بچهها همگی آماده شدند که از پشت دیوار بیرون بیایند و به او سلام بدهند.
📌 ولی علی که از همان فاصله متوجهشان شده بود، با صدای بلند فریاد زد: «سلام بچه ها!» و همۀ نقشههایشان را نقش بر آب کرد.
#برشی_از_کتاب
#تتها_در_باغ_زیتون
💢 به کتابخانه عمومی ایتا ( کتابیتا ) بپیوندید :
🆔 http://eitaa.com/joinchat/839057428Cbb18df1b3c