🔰#برشی_از_کتاب🔰
✂️برشی از کتاب ناقوس ها به صدا در می آیند
✍نویسنده : ابراهیم خسرو بیگی
📌کشیش روی صندلی لهستانی نشست و گفت: از سر و وضع این خانه پیداست که تنها زندگی می کنی. هرچند اگر زنی هم داشتی, حاضر نبود با تو در اینجا زندگی کند !
📌جرج خندید و گفت : آفرین پدر درست زدی به خال! چون زنم ماه هاست که ترکم کرده رفته خانه اقوامش. می گفت : کتاب ها هووی او هستند; بنابراین مرا با همسرانم در این حرمسرا تنها گذاشت و رفت .
📌بعد انگشت دستهایش را در هم گره زد و گفت : از این حرف ها بگذریم...چند روز پیش که از مسکو زنگ زدی و گفتی یک کتاب قدیمی پیدا کرده ای کنجکاو بودم آن را ببینم. به خصوص که گفتی موضوعش درباره علی است. حالا حرف بزن که از چای و پذیرایی هم خبری نیست.
📌کشیش چشم از کتاب ها برداشت و گفت : من اگر در بیروت کلیسایی داشتم,چند نفر از مومنان را می فرستادم به منزلت تا برای رضای خدا, دستی به سر و گوش همسرانت بکشند و تعداد زیادی از آنها را دور بریزند .
#برشی_از_کتاب
#ناقوس_ها_به_صدا_درمی_آیند
💢 به کتابخانه عمومی ایتا ( کتابیتا ) بپیوندید :
🆔 http://eitaa.com/joinchat/839057428Cbb18df1b3c