#سه_دقیقه_در_قیامت
ماجرای کتاب «سه دقیقه در قیامت» از ایست قلبی چند دقیقهای در میان عمل جراحی یکی از مدافعان حرم آغاز می شود.
در این اثر که به کوشش انتشارات شهید ابراهیم هادی،در دسترس همگان قرار است از برزخ به روزمرگیهای زندگی و تاثیرات ماورایی آنها بنگریم، و با کشف حقایقی از جهان آخرت، خود را آماده حضور درجهان ابدیت کنیم.
با مطالعه کتاب ۹۶صفحه ای مقابل اعمال خویش را محاسبه کنید پیش از آنکه به میز محاسبه کشانیده شوید.
ثبت سفارش📲 و ارسال📦
@ketabkhon78
#معرفی_کتاب #سه_دقیقه_در_قیامت #عمومی
#تجربه_نزدیک_به_مرگ #مرگ #شهدایی
@ketabmetabb
|شنود🌿📄 |
👈یک نیروی نظامی چند بار به کما میرود و بازمیگردد. در این بین تجربه هایی از عالم قبر و قیامت کسب می کند که به روایت آنها پرداخته...🌱⚡️
✍🏻نویسنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
▫️ناشر:ابراهیم هادی
▫️قالب کتاب:داستان
📖تعداد صفحات: ۹۶ صفحه
🔴قیمت پشت جلد: ۲۵،۰۰۰
🔵قیمت با تخفیف۱۰ درصد: ۲۲،۵۰۰
ثبت سفارش📲 و ارسال📦
@ketabkhon78
#معرفی_کتاب #شنود #تجربه_نزدیک_به_مرگ
#مرگ #داستان #عالم_پس_از_مرگ #رمان_و_داستان_ایرانی
@ketabmetabb
🔴 #تجربه_نزدیک_به_مرگ
🔹 هر چه به سنین بالاتر میرسیدم ثواب کمتری میبردم!!!
✍ نکته دیگری که شاهد بودم اینکه؛ هرچه به سنین بالاتر می رسیدم، ثواب کمتری از نمازهای جماعت و هیئت ها در نامه عملم میدیدم! به جوانی که پشت میز نشسته بود گفتم: در این روزها من همگی نمازهایم را به جماعت خواندم. من در این شب ها هیئت رفته ام. چرا این ها در نامه عملم نیست؟
به من گفت: هر چه سن و سالت بیشتر می شد، ریا و خودنمایی در اعمالت زیاد می شد. اوایل خالصانه به مسجد و هیئت می رفتی اما بعدها، مسجد میرفتی تا تو را ببینند. هیئت میرفتی تا رفقایت نگویند چرا نیامدی! اگر واقعا برای خدا بود، چرا
به فلان مسجد یا هیئت که دوستانت نبودند نمی رفتی؟
جهت سفارش کتاب به آیدی زیر پیام دهید
@Dokhtarketabdar78
📙کتاب سه دقیقه در قیامت
@ketabforoshh
کتاب متاب🌿📖
[آن سوی مرگ]⚡️ 🌿💬با کتاب «آن سوی مرگ» به برزخ قدم بگذارید... 👈این اثر حاصل تلاش جمال صادقی و محمدحس
👈 وادی حق الناس:
👨+نویسنده: بسیار خوب، آقای دکتر! اعمال و افکار و احساسات شما در وادی حق الناس وجود داشت و شما چگونه بودید؟؟👀
_گزارشگر🧔: در میان تک تک اعمالم، در میان تک تک افکار و نیات زمینی هم سرگردان بودم، سرگردان، غمگین، وحشتزده پشیمان و تنها...😣😢
من، رسوب محکمی از همه اینها را با خودم حمل میکردم و احساسی خرد کننده، برنده و نیش زننده آزارم میداد.
+کلمات مبهم است انتظار دارم حالتان را دقیقاً تشریح کنید.⁉️
_ چه حالی پیدا میکنید اگر مار بزرگی🐍 در شکمتان باشد دائم بلولَد و نیش بزند؟ چه حالی پیدا میکنید اگر سیخهایی داغ در زخم بدنتان فرو ببرند در زخمی که هنوز تازه است؟ چه حالی پیدا میکنید اگر همه خبرهای بد را یکجا به شما بدهند؟ چه حالی پیدا میکنید اگر شما را از فراز ابرها به پایین پرتاب کنند؟ چه حالی پیدا میکنید اگر مجبور باشید روی فلزی در حال ذوب شدن بنشینید؟ چه حالی پیدا میکنید اگر بفهمید غیر از شما کسی در دنیا وجود ندارد؟ حال من در آن دنیا از مجموع همه این حالات هم بدتر بود. کم کمش دهها برابر بدتر بود.. روحم مدام تیر میکشید. درونم ذوق ذوق میکرد. من دیگر یک روح انسانی نبودم گلولهی سوزان و سرگردان از ترس، اضطراب، غم و شرم بودم...😓😭
#آن_سوی_مرگ #معرفی_کتاب #عمومی #مرگ
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
|شنود🌿📄 |
👈یک نیروی نظامی چند بار به کما میرود و بازمیگردد. در این بین تجربه هایی از عالم قبر و قیامت کسب می کند که به روایت آنها پرداخته...🌱⚡️
✍🏻نویسنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
▫️ناشر:ابراهیم هادی
▫️قالب کتاب:داستان
📖تعداد صفحات: ۹۶ صفحه
🔴قیمت پشت جلد: ۲۵،۰۰۰
🔵قیمت با تخفیف۱۰ درصد: ۲۲،۵۰۰
ثبت سفارش📲 و ارسال📦
@ketabkhon78
#معرفی_کتاب #شنود #تجربه_نزدیک_به_مرگ
#مرگ #داستان #عالم_پس_از_مرگ #رمان_و_داستان_ایرانی
@ketabmetabb
در بخشی از کتاب میخوانیم:🌱
👈 وادی حق الناس:▫️
👨+نویسنده: بسیار خوب، آقای دکتر! اعمال و افکار و احساسات شما در وادی حق الناس وجود داشت و شما چگونه بودید؟؟👀
_گزارشگر🧔: در میان تک تک اعمالم، در میان تک تک افکار و نیات زمینی هم سرگردان بودم، سرگردان، غمگین، وحشتزده پشیمان و تنها...😣😢
من، رسوب محکمی از همه اینها را با خودم حمل میکردم و احساسی خرد کننده، برنده و نیش زننده آزارم میداد.
+کلمات مبهم است انتظار دارم حالتان را دقیقاً تشریح کنید.⁉️
_ چه حالی پیدا میکنید اگر مار بزرگی🐍 در شکمتان باشد دائم بلولَد و نیش بزند؟ چه حالی پیدا میکنید اگر سیخهایی داغ در زخم بدنتان فرو ببرند در زخمی که هنوز تازه است؟ چه حالی پیدا میکنید اگر همه خبرهای بد را یکجا به شما بدهند؟ چه حالی پیدا میکنید اگر شما را از فراز ابرها به پایین پرتاب کنند؟ چه حالی پیدا میکنید اگر مجبور باشید روی فلزی در حال ذوب شدن بنشینید؟ چه حالی پیدا میکنید اگر بفهمید غیر از شما کسی در دنیا وجود ندارد؟ حال من در آن دنیا از مجموع همه این حالات هم بدتر بود. کم کمش دهها برابر بدتر بود.. روحم مدام تیر میکشید. درونم ذوق ذوق میکرد. من دیگر یک روح انسانی نبودم گلولهی سوزان و سرگردان از ترس، اضطراب، غم و شرم بودم...😓😭
#آن_سوی_مرگ #معرفی_کتاب #عمومی #مرگ
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
در بخشی از کتاب میخوانیم:🌱
👈 وادی حق الناس:▫️
👨+نویسنده: بسیار خوب، آقای دکتر! اعمال و افکار و احساسات شما در وادی حق الناس وجود داشت و شما چگونه بودید؟؟👀
_گزارشگر🧔: در میان تک تک اعمالم، در میان تک تک افکار و نیات زمینی هم سرگردان بودم، سرگردان، غمگین، وحشتزده پشیمان و تنها...😣😢
من، رسوب محکمی از همه اینها را با خودم حمل میکردم و احساسی خرد کننده، برنده و نیش زننده آزارم میداد.
+کلمات مبهم است انتظار دارم حالتان را دقیقاً تشریح کنید.⁉️
_ چه حالی پیدا میکنید اگر مار بزرگی🐍 در شکمتان باشد دائم بلولَد و نیش بزند؟ چه حالی پیدا میکنید اگر سیخهایی داغ در زخم بدنتان فرو ببرند در زخمی که هنوز تازه است؟ چه حالی پیدا میکنید اگر همه خبرهای بد را یکجا به شما بدهند؟ چه حالی پیدا میکنید اگر شما را از فراز ابرها به پایین پرتاب کنند؟ چه حالی پیدا میکنید اگر مجبور باشید روی فلزی در حال ذوب شدن بنشینید؟ چه حالی پیدا میکنید اگر بفهمید غیر از شما کسی در دنیا وجود ندارد؟ حال من در آن دنیا از مجموع همه این حالات هم بدتر بود. کم کمش دهها برابر بدتر بود.. روحم مدام تیر میکشید. درونم ذوق ذوق میکرد. من دیگر یک روح انسانی نبودم گلولهی سوزان و سرگردان از ترس، اضطراب، غم و شرم بودم...😓😭
#آن_سوی_مرگ #معرفی_کتاب
#تجربه_نزدیک_به_مرگ
کتاب متاب🌿📖
آن سوی مرگ✨🌚 کتاب #آن_سوی_مرگ دربردارنده سه خاطره درباره تجربه مرگ و حاصل مصاحبه رو در رو با افرادی
بریده ای از کتاب
#آن_سوی_مرگ✨🌼
دلم میخواست در نقطهای توقف کنم؛ ولی قادر نبودم. حتی ذرهای از سرعتم کاسته نمیشد... در جایی..در جایی از آن کهکشان🪐، ناگهان به پایین نگاه کردم. بخارات سیاه و داغی را دیدم که از فرسنگها دورتر، به سمت بالا جریان داشت... گرمایش را حتی از آن فاصله دور، حس میکردم...انگار به دهانه تنوری داغ نزدیک شده باشم. آن بخارات، از روی اقیانوس عظیمی از سیاهی بلند میشدند که درونش از تاریکی پر شده بود. یک جور تاریکی رونده و غلیظ.. شبیه ژلهای ضخیم و سیاه.. سیاهتر از سیاهی؛ تاریکتر از تاریکی.. در مرکز این اقیانوس تاریکی، گودالی بسیار بزرگ و عمیق وجود داشت. شاید میلیاردها برابر وسعت یا حجم منظومه شمسی. موجهای سیال تاریکی، به سمت دهانه این گودال پیش میرفتند؛ قدری دورش میچرخیدند و بعد به داخل گودی کشیده میشدند…🌱🌱🌱
#تجربه_نزدیک_به_مرگ🕊