کتاب متاب🌿📖
پنجره چوبی✨🌸 پنجره ی چوبی #رمانی از فهیمه پرورش نویسنده معاصر است.. داستان این کتاب از وقایع #تاریخ
.
برشی از کتاب🌼🪐
#پنجره_چوبی🍃✨
– از روز اولی که همدیگه رو دیدیم، تا حالا مدت زیادی نگذشته، اما اون قدر بوده که آشنایی نسبی پیدا کنیم...من با اومدنم به منزل شما نظرم رو اعلام کردم..💐 حالا می خوام نظر شما رو بدونم. دلم می خواد بدون توجه به دوستی مادرها مون، بدون توجه به ارتباطات قبلی و خارج از هر ملاحظۀ دیگه ای نظر خودتون رو بگین! یعنی واقعاً نظر من را نمی دانست؟ یعنی نفهمیده بود که مدام به او فکر می کنم؟🥺 یعنی از چشم هایم نمی خواند که توی دلم چه خبر است؟
صدایش را دوباره شنیدم که گفت:
– می خوام از زبونتون بشنوم.. وای خدای من! فکرم را خوانده بود.. انگار در مغزم جریان داشت. در قلبم🫀، در تمام وجودم؛ یعنی از همۀ احساس من با خبر بود؟🌱🌱
#رمان_عاشقانه🌻
"یک روز بعد از حیرانی"🌼
محمد رضا در تاریخ 21 آبان 1394 به عنوان بسیجی تکاور راهی دفاع از حرم حضرت زینب سلام الله علیها شد..🌿 همزمان با روزهای آخر ماه محرم الحرام در عملیات محرم در حومه حلب به فیض شهادت نائل آمد..🥀محمدرضا وصیت کرده بود او را در امامزاده علی اکبر (ع) چیذر دفن کنند.. از صفات بارز اخلاقی او می توان به #خوش_خلقی و #خلوص_نیت در انجام وظایف دینی اشاره کرد. فاطمه سلیمانی نویسنده و خالق کتاب هایی چون یک خوشه انگور سرخ، رد سرخ جا مانده بر فنجان و... است🌱
✍🏻نویسنده:فاطمه سلیمانی ازندریانی
▫️ناشر:شهید کاظمی
▫️قالب کتاب:زندگینامه داستانی
📖تعداد صفحات:۲۹۱ صفحه
💳 قیمت ۹۰ ت با تخفیف ۸۵ ت🌱
ثبت سفارش🌱👇
@ketabkhon78
کتاب متاب🌿📖
"یک روز بعد از حیرانی"🌼 محمد رضا در تاریخ 21 آبان 1394 به عنوان بسیجی تکاور راهی دفاع از حرم حضرت
برشی از کتاب🌱🌱
#یک_روز_بعد_از_حیرانی❤️🌼
جانت را هم به همان راحتی بخشیدی که اموالت را میبخشیدی...کافی بود کسی از لباس یا کفشت تعریف کند..✨کسی که از کفش و لباست تعریف کرده بود به چشمبرهمزدنی صاحب آن لباس یا کفش میشد...👞👔
#شهدایی☁️
.
روز جدیدی است که یک صفحه خالی آماده برای نوشتن آن وجود دارد، نوشتن متن در آن صفحه بر عهده توست...❤️🪁
صبحتون بخیر🌱🌱🌱
.
کتاب را نخوانیـــد که بخوابید
کتاب را بخوانیــــد که بیدار شویــــد...🌼⛵️
#کتاب_بخوانیم🚦
.
#پنجشنبه_های_کتابخوری🎈 دوستِ قشنگمون ک برا رشدشون تلاش میکنن🌸😍😌احسنت به شما🤞
.
برشی از کتاب🌱❤️
#دختر_شینا🌼
گفتم :تو اصلا خانواده ات را دوست نداری...
سرش را برگرداند.. چیزی نگفت.. لنگان لنگان رفت گوشه هال نشست و گفت: حق داری آنچه باید برایتان می کردم، نکردم. اما به خدا همیشه دوستتان داشته و دارم...🌱🌸
گفتم: نه، تو جبهه و امام را بیشتر از ما دوست داری..
از دستم کلافه شده بود گفت: «قدم! امروز چرا این طوری شدی؟ چرا سر به سرم می گذاری؟!
یک دفعه از دهانم پرید و گفتم: چون دوستت دارم..❤️
این اولین باری بود که این حرف را می زدم...
دیدم سرش را گذاشت روی زانویش و های های گریه کرد.. خودم هم حالم بد شد.. رفتم آشپزخانه و نشستم گوشه ای و زارزار گریه کردم.. کمی بعد لنگان لنگان آمد بالای سرم.. دستش را گذاشت روی شانه ام..
گفت: «یک عمر منتظر شنیدن این جمله بودم قدم جان..حالا چرا؟! کاش این دم آخر هم نگفته بودی.. دلم را می لرزانی و می فرستی ام دم تیغ.. من هم تو را دوست دارم..اما چه کنم؟! تکلیف چیز دیگری است.. کمی مکث کرد.. انگار داشت فکر می کرد..بین رفتن و نرفتن مانده بود.. اما یکدفعه گفت: «برای دو سه ماهتان پول گذاشته ام روی طاقچه...🌱🌱
✍🏻نویسنده:بهناز ضرابی زاده
▫️ناشر:سوره مهر
▫️رده سنی/مخاطب:عمومی
▫️قالب کتاب:زندگینامه
💳قیمت ۱۱۰ ت با تخفیف ۹۹ ت🌼
ثبت سفارش🌱👇
@ketabkhon78
کتاب متاب🌿📖
برشی از کتاب🌱❤️ #دختر_شینا🌼 گفتم :تو اصلا خانواده ات را دوست نداری... سرش را برگرداند.. چیزی نگفت..
.
کتابی ک خط به خطشو میشه زندگی کرد🌼
گاهی باهاش میخندی گاهی گریه میکنی🙂🌱🌱
پ ن :به قول دوستان کتابی مناسب برا نسل ما ک ب همه چی معترض هستیم و...🕊