تاکســی اش رادزدیــده بودنــد.بــه شــهربانی و چنــد جای دیگــر گزارش نوشــت امــا هیچ خبری نبــود . ناامید از همه جا،دوســتانش او را آوردند خدمت جناب صمصام.
- هزار و پانصدتومان نذر من کن تا ماشینت پیدا شود.
تــوی دلــش به حرف آقــا خندید ولی وقتی جدیــت دوروبریها رادید،گفــت:مــن هفتصــد تومانــش را حـالا میدهــم وبقیــه اش را هــروقت ماشین پیدا شد.
- بــروپمــپ بنزین جادۀیزد. ســاعت ســه منتظر ماشــینت باش. خود دزدپشت فرمان نشسته اما رنگ ماشینت راعوض کرده اند. خودت با نشانی هایی که داری پیدایش کن.
با شک وتردید بلند شد. خداحافظی کردتا برود.
- امــا یــادت باشــد اگــربقیۀ پــول امام زمــان را
نیــاوری ماشــینت آتش میگیرد
پیش خودش گفت:صبرنمیکند لااقل ماشــین پیدا شــودبعد از بقیەپول حرف بزند.
بلافاصلــه رفــت پمپ بنزین و ماشــینش را توی همان ســاعت پیدا کرد اما بعد به قولش وفا نکرد.
روزی که سرپل فلزی ماشینش آتش گرفت یادش آمد چند بار آقاپیام داده بود بیا بدهی امام زمانرا پرداخت کن.
دیگراما کار از کار گذشته بود.
#صمام
👳 https://eitaa.com/delneveshtehavatajrobeha