«دلجویی»
اما حسابی تند شد ...
سکوت کردم و با دلخوری از او جدا شدم.
خانه که رسیدم،
خانمم گفت:
حاج قاسم دوبار زنگ زد و کارت داشت.
گفتم: ولش کن، خودش دوباره زنگ میزنه.
مطمئن بودم نمیگذارد این قضیه به شب بکشد.
همان هم شد...
زنگ زد و بی خیال دعوای چندساعت قبل مان گفت:حسن کجایی؟
_خونه
_بابت آرپی جی ها دستت دردنکنه،خیلی عالی بود.
بعد هم سراغ یکی از بچه ها رو گرفت.
_ببینم حسن از فلانی خبرداری؟
کلاً موضوع را عوض و آخرش را با شوخی وخنده جمع کرد.
خودم هم یادم رفت که یک ساعت پیش دلخوری پیش آمده بود...
#شهید_قاسم_سلیمانی نفر دوم ایستاده از سمت راست
نقل از :
حسن پلارک،فکه ۲۰۲
🇮🇷قرارگاه سایبری ↙️
https://eitaa.com/joinchat/3604348939C1433b6e45c
✅«دلتنگی»
✍پدر حاج قاسم تازه به رحمت خدا رفته بودند و داشتیم از زادگاهش قنات ملک برمیگشتیم.
چندبار با تأسف روی زانوی خود زد و گفت:
چهار روزه که از حضرت آقا خبر ندارم.
گفتم: پدر شما تازه به رحمت خدا رفته و درگیر مراسم بودید.
گفت: این ها بهونه است
دلم خیلی برای آقا تنگ شده!
روزی به او گفتم:
شما که همیشه به دیدن آقا میروید، از محضرشون درخواست کنید تارزمندگان و پیشکسوتان لشکر ثارالله با ایشون دیدار کنند.
گفت:من نمیخوام وقت آقارو بگیرم.
شما نامه ای بنویسید تابه دفتر ایشون بدم.
📚نقل از: ابراهیم شهریاری ،فرمانده گردان ۴۲۰لشکر۴۱ثارالله،نشریه یاران شاهد۱۷۱
#مقام_معظم_رهبری نفر اول ایستاده از سمت راست
#شهید_قاسم_سلیمانی نفر دوم ایستاده از سمت راست
🇮🇷قرارگاه سایبری ↙️
https://eitaa.com/joinchat/3604348939C1433b6e45c
🔴 زندگی به سبک #شهید_قاسم_سلیمانی
✍اگر در یک روز جمعه خانه بودند،صبح خیلی زود از خواب بیدار میشدند و خودشان صبحانهای که دوست داشتند درست میکردند. بعد همه را به نظم و ترتیب تشویق میکردند و معمولاً از فضای شخصی هرکس شروع میشد و کمکم به صورت فراگیر تمام خانه را تا ظهر دربر میگرفت.
صدای رادیو نیز در خانه طنین ملایمی داشت و ناهار را نیز دوست داشتند خودشان آماده کنند؛
حضورشان گرمابخش کانون خانواده بود. پدری مهربان و نکتهسنج و در بعضی مسائل سختگیر و همسری قابل اتکا و قابل اعتماد به اعلای درجه ممکن، دلسوز و عاشق خانواده بود...
📚نقل از : نرجس سلیمانی دختر شهید
🇮🇷قرارگاه سایبری ↙️
https://eitaa.com/joinchat/3604348939C1433b6e45c
✅«دلتنگی»
✍پدر حاج قاسم تازه به رحمت خدا رفته بودند و داشتیم از زادگاهش قنات ملک برمیگشتیم.
چندبار با تأسف روی زانوی خود زد و گفت:
چهار روزه که از حضرت آقا خبر ندارم.
گفتم: پدر شما تازه به رحمت خدا رفته و درگیر مراسم بودید.
گفت: این ها بهونه است
دلم خیلی برای آقا تنگ شده!
روزی به او گفتم:
شما که همیشه به دیدن آقا میروید، از محضرشون درخواست کنید تارزمندگان و پیشکسوتان لشکر ثارالله با ایشون دیدار کنند.
گفت:من نمیخوام وقت آقارو بگیرم.
شما نامه ای بنویسید تابه دفتر ایشون بدم.
📚نقل از: ابراهیم شهریاری ،فرمانده گردان ۴۲۰لشکر۴۱ثارالله،نشریه یاران شاهد۱۷۱
#مقام_معظم_رهبری نفر اول ایستاده از سمت راست
#شهید_قاسم_سلیمانی نفر دوم ایستاده از سمت راست
🇮🇷قرارگاه سایبری ↙️
https://eitaa.com/joinchat/3604348939C1433b6e45c