🔔 #داستــــانکـــــ
❣ #درسـے کہ #چــوپان داد
✍دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت :
چرا به جای تحصیل علم ، چوپانی می کنی؟
چوپان در جواب گفت :
آنچه خلاصه دانشهاست یاد گرفته ام.
دانشمند گفت :خلاصه دانشها چیست ؟
چوپان گفت :پنج چیز است:👇
🌹 تا راست تمام نشده دروغ نگویم
🌹تامال حلال تمام نشده، حرام نخورم
🌹تا از عیب و گناه خود پاک نگردم، عیب مردم نگویم.
🌹تا روزیِ خدا تمام نشده، به در خانهٔ دیگری نروم.
🌹تا قدم به بهشت نگذاشته ام، از هوای نفس و شیطان، غافل نباشم
💓 دانشمند گفت : حقاً که تمام علوم را دریافته ای ،هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب حقیقت علم و حکمت سیراب شده است
#داستانک
مسعود پای کامپیوتر نشسته است که ناگاه بغضش میترکد و اشک میریزد.میپرسم چه شده است؟
میگوید: نتایج قبولشدگان رشتهی پزشکی را دیدم که من با اختلاف جزئی از آنها قبول نشدهام. اگر من یک سؤال در زیستشناسی درست زده بودم الآن یکسال دیگر پشت کنکوری نبودم. تازه از قبولشدن امسال هم ناامیدم، فقط یک سؤال زندگی مرا تغییر داد.
به یاد آیهای میافتم:
🌼فأَمّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازینُهُ (6 - قارعه)
☘اما کسى که (در آن روز) ترازوهای (اعمالش) سنگین است.
🌼فهُوَ فی عیشَة راضِیَة (7 - قارعه)
☘در یک زندگى خشنودکننده خواهد بود.
واقعاً دنیا هم آزمون آخرت است. مبادا از انجام کوچکترین عبادت و ذکر و کار نیک غفلت کنیم.
چه بسا همین یک کار نیک خرد که دادنِ سیب کوچکی دستِ یتیمی باشد، باعث شود وزنهی اعمال صالحمان سنگینتر شود و بهشتی شویم.
مسعود یکسال و سالهای دیگر میتواند پشتِ کنکور باشد و غفلت و کسری یک سؤال را جبران کند ولی بعد از مرگ، دیگر فرصتی برای جبران نیست.
🕊
╭━═🌼━⊰🍃💔🍃⊱━🌼═━╮
@khademe_alzahra313
╰━═🌸━⊰🍃💔🍃⊱━🌸═━╯
#داستانک
⭕ کاسه گدایی
روزی گدایی به دیدن زاهدی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید:
"این چه وضعی است؟ زاهد محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم."
زاهد خنده ای کرد و گفت:
"من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم."👌
با گفتن این حرف، درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا کفش هایش را به پا کند.
بعد از مدت کوتاهی، گدا با پریشانی و ناراحتی گفت:
"دیدی چه شد؟ من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم." 👇
زاهد خندید و گفت:
"دوست من! گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند؟"
✔ نگذارید تعلقات بی ارزش، شما را از حرکت باز دارند.
❌این مطلب را به دیگران نشر دهید.
@khademe_alzahra313