eitaa logo
روشنا ( آوای بیداری ) 🇵🇸🏴
1.8هزار دنبال‌کننده
9.9هزار عکس
6.4هزار ویدیو
165 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
📇 خلاصه متنی تفسیر سوره مبارکه بقره 🔖 آیات: ۶۳-۶۴ 📚 مفسر: علامه جوادی آملی 1⃣ حوادثی برای بنی اسراییل اتفاق افتاد تا برایشان عبرت باشد. یکی از این حوادث دستور به «عدم ماهیگیری در روز شنبه» بود. کسانیکه تخلف کردند به تبدیل شدند. در آیه ۱۵۴ نساء فرمود ما به بنی اسراییل گفتیم در روز سبت(شنبه) که تعطیل است تعدی نکنید. «سبت» همان سکوت است چنانکه شب برای سبات و آرامش است«و جعلنا نومکم سباتا». فرمود بنی اسراییل میدانند که جریان محلی که نزدیک دریا بود در روز شنبه چیست پس ای پیامبر از آنها را بپرس! اینها در روز تعطیل نباید کار میکردند و کارشان هم ماهیگیری بود و خدا گفت ما آنها را امتحان کرده و آن عمل را حرام کردیم. 2⃣وقتی حرام شد ماهیان کم کم در روز شنبه احساس امنیت کردند و به خواست خدا به ساحل نزدیک شدند چنانکه همه ماهیان را میدیدند(شُرَّعاً) تا خدا بنی اسراییل را بیازماید. اهل آن قریه نیز از فرصت سوءاستفاده کرده و در روز تعطیلی شنبه، به ماهیگیری پرداختند یا اینکه با اینکار را کردند مثلا شنبه تور میانداختند تا جلوی برگشت ماهیان را بگیرند و روز بعد میرفتند تور و ماهیان را جمع میکردند! می گفتند حبس متفاوت از صید است! 3⃣ یعنی بخشی از دریا و رود که نزدیک ساحل است و شیب نرم دارد و میتوان از آنجا آب برداشت. در کربلا هم همان جا را بر اهل بیت و خانواده‌شان بستند تا هم یاران امام حسین نتوانند آب بردارند و هم دیگران از روستاها و شهرها از راه آب نتوانند خود را به نیروهای امام حسین برسانند. در این داستان هم خدا عمداً ماهیان را به شریعه رساند تا افراد ببینند و آزمایش شوند. همیشه اینگونه است که دستور در کنار است! 4⃣وقتی بنی اسراییل تعدی کردند خدا عذاب فرستاد و به آنها امر کرد «بوزینه» شوند و امر خدا هم لفظی نیست بلکه عین عمل است. خدا اینها را به عنوان معرفی میکند. مانند همیشه خدا این قصه را به عنوان یک برای گذشتگان و آیندگان ذکر میکند نه اینکه یک داستانی از گذشتگان بگوید. 5⃣در سوره نساء میفرماید که ای یهودیان و مسیحیان، شوید قبل از اینکه عذاب شوید(و ظاهرتان هم مثل باطنتان، صورت به پشت سر برگردد) تصور نکنید که گناه و عذاب، هستند بلکه گناه، باطن و را تغییر میدهد و عذاب هم برای حقیقت اوست. سپس خدا میفرماید ما اصحاب سبت را لعنت کردیم. لعنت یعنی ما وی را از منع و محروم کردیم. گناه را تبدیل به حیوان میکند لذا اولیای الهی همین الان هم میتوانند باطن و حقیقت انسانها را ببینند. 6⃣امر خدا تخلف نمیپذیرد زیرا تمام آسمانها و زمین سرباز خدایند و چیزی و کسی امکان تخلف از دستور الهی ندارد. ما انسانها که بی صبریم گوییم چرا خدا زودتر را لعنت و عذاب نکرد؟! نقض عهدهای مکرر بعد از دیدن معجزات حسی فراوان می کردند و خدا هم مرتبا از آنها میگذشت. 7⃣انسان چگونه میتواند به تبدیل شود؟ ظاهر آیه گوید بوزینه شدند و دلیل عقلی و نقلی قطعی هم در برابر آن ارائه نشده است لذا واقعا بوزینه شدند نه اینکه یک تمثیل باشد. قرآن در این موارد یا قضیه را بصورت مثلی آورده (مانند کمثل الحمار یحمل اسفارا)و یا بصورت مثل نیست. در اینجا صحبت از مثل نیست. همچنین در جاهای دیگر قرآن هم مواردی هست که انسان را به بوزینه و خوک تبدیل کرد. پس ظاهرش این است که واقعا بوزینه شدند. دلیل عقلی هم خلافش نیست. دو گونه است: مُلکی و ملکوتی. دلیل عقلی بر احاله در مسخ مُلکی وجود دارد اما در مسخ ملکوتی وجود ندارد حتی دلیل عقلی و نقلی بر ضرورت مسخ ملکوتی وجود دارد. 8⃣ آن است که روح شخصی در طبیعت، از جسم یک شخص خارج شود وارد جسم انسان، گیاه یا جمادی قرار بگیرد. یعنی شیئی که هم حرکت بیرونی و هم حرکت درونی دارد بیرونش با درونش هماهنگ نیست. درونش طور دیگریست و روزی که حق و حقایق آشکار شود درونش ظاهر میشود و بیرونش با درونش هماهنگ میشود. انسان هر کاری که میکند بخشی از ملکات را قوام میبخشد. 9⃣ملکات با تکرار و تمرین ایجاد میشوند چنانکه تخصصها اینطورند. حال اگر ملکات با تمرین زیاد، راسخ شد باطن انسان را میسازد و انسان بالقوه را تبدیل به انسان بالفعل میکند. کودکی که حیوان بالفعل و انسان بالقوه است با راسخ شدن به انسان بالفعل تبدیل میشود و اگر که خلاف فطرت است را در خود راسخ کرد اوایل، «اولئک کالانعام» میشود و اواخر «بل هم اضلّ» یا «کونوا قردةً خاسئین» میشود. قیافه همیشه با درون یکی نیست.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸️یارے زهـرا نمودن با زبان استـــ و عمل 🔸️اے ڪه هستـے در پے ڪسبـــ رضاے فاطمه 🔹️مےرسد آواے هنوز از پشتـــ در 🔹️ذکر تعجیل فرج باشد دعـاے فاطمه 🔸️ڪے مےآیے تا بگیرے انتقام مادرتـــ؟ 🔸️مـهــدے زهرا بیا، اے دلرباے فاطمه آغاز ایام و شهادت تسلیت باد ⚘اَݪٰلّہُـمَّ؏َجِّل‌ݪِوَلیِّڪَ‌الفَرَجـ‌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
4_6001449951224138681.mp3
9.89M
🎧 نواهنگ‌ فوق‌العاده دعای مادر ☑️ ویژه شهادت (س)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
(۱) بهترین الگوی ما برای فعالیت در زمینه مهدویت ، فاطمه زهراء سلام الله علیهاست حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) به لحاظ ایام، کوتاه‌ترین عمر را در میان معصومین (علیهم السلام) دارد، اما به لحاظ آثار و برکات، درس‌های فراوانی دارد، به طوری که امام زمان ارواحنافداه می‌فرماید: «فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها)، برای من اسوه و الگوی نمونه است». حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) در سبک زندگی منتظرانه الگوست، در خانه‌داری، همسرداری، تربیت فرزند، کمک به هم‌نوعان، عبادت و توجه به وضعیت جامعه و در همه عرصه‌ها الگوست. آنچه امروز برای ما مهم است و ما باید حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) را به عنوان الگو قرار دهیم، این است که حضرت بهترین الگو برای مرد و زن منتظر امام زمان ارواحنافداست حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) عمر گرانمایه خود را، فرزند ،آبرو ، تمام دارای و هستیش را صرف و خرج کرد تا ما یاد بگیریم که در رابطه با ولی زمان بی‌تفاوت نباشیم. ادامه‌دارد...‌‌‌‌‌. ⚘اَݪٰلّہُـمَّ؏َجِّل‌ݪِوَلیِّڪَ‌الفَرَجـ‌
روشنا ( آوای بیداری ) 🇵🇸🏴
#هوالعشق #رمان_مذهبی_ازجهنم_تابهشت #قسمت_هفتاد_و_ششم 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 توي آينه نگاهي به خودم و اميرحس
. . . . با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار میشم ، با دیدن اسم عمو دوباره همه خاطرات تلخم برام یاداوری میشه از همون روزی که آرمان از ترکیه برگشت و اومد خاستگاری..... با صدای ماشین سریع چادر رنگیم رو روی سرم میندازم و میرم دم در. در رو که باز میکنم. با بی ام وه ارمان روبه رو میشم . همون لحظه با دسته گل و شیرینی از ماشین پیاده میشه _ سلام عشقم. تمام بدنم میلرزه و احساس حالت تهوع میکنم. میام لب باز کنم که امیرحسین میرسه. امیرحسین _ جنابعالی ؟ آرمان_ به شما ربطی داره امیرحسین _ با اجازتون. آرمان _ بفرما تو چیزی که بهت مربوط نیست فضولی نکن. امیرحسین _ گفتم جنابعالی؟ آرمان_ دوست داری بدونی؟ امیرحسین نگاه پرسشگرانه ای به من میندازه و منم سرم رو تکون میدم به معنای تایید. امیرحسین _ ببینید اقای محترم پیشنهاد میکنم خیلی زود خداحافظی کنید. آرمان_ بزار خودم رو معرفی کنم دیگه امیرحسین _ به اندازه کافی میشناسمتون. آرمان_ مثلا میدونی این نامزد جونت چه غلطایی کرده؟ امیرحسین _ دهنت رو ببند و رفع زحمت کن و بعد......... . . . یاد اوری اون روزها زجراور ترین کار ممکن بود ، روزهایی که بلاخره با پشتیبانی امیرحسین به پایان رسید و اخرش با خبر خوش زندانی شدن آرمان به خاطر کلاهبرداری هاش مزین شد. تماس قطع میشه. مونده بودم با چه رویی زنگ زده . حتی نمیخواستم صدای عمو رو بشنوم عمویی که من عاشقانه مثل پدرم دوستش داشتم و اون....... چشمم به بلیط های روی عسلی میوفته. سریع از جام بلند میشم و بلیط هارو برمیدارم. دو تا بلیط به مقصد مشهد مقدس. جیغ میکشم و سریع از اتاق میرم بیرون. روز جمعه بود و امیرحسین خونه. با صدای جیغ من اونم سریع به سمت اتاق میاد. که یه دفعه به هم میخوریم و هردومون میوفتیم روی زمین. امیرحسین _ چی شد؟ _ واااای امیرحسین عاشقتم. میخوایم بریم مشهد؟ امیرحسین _ با اجازتون...... ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ بامــــاهمـــراه باشــید🌹
❣❣❣❣❣❤️❤️❤️❤️❤️❣❣❣❣❣ دست امیرحسین رو فشار میدم و میگم _ دلم برای یاسمین و نجمه تنگ شده. تو هفته بود که نجمه با مامان باباش برای فوت عمش که آمریکا زندگی میکرده رفته بودن آمریکا. یاسمین و امیر هم که بعد از ازدواجشون رفته بودن سفر. امیرحسین _ هی خدا دلش برای ما که تنگ نمیشه فقط برای دوستاش تنگ میشه. _ عه. نخیرم. امیرحسین _ چرا خیرم. از کوچه بیرون میایم و وارد خیابون اصلی میشیم . چشمم به گند طلایی که میوفته اشکام جاری میشن. من همه زندگیم رو مدیون این اقا بودم و هستم. به رسم ادب دستم رو بالا میارم ، کمی خم میشم و سلام میدم . . . . بعد از یه زیارت دلچسب و شیرین دوباره پیش امیرحسین برمیگردم . امیرحسین _ زیارت قبول ماه سادات. _ زیارت شماهم قبول آقا سید. دستم رو که میگیره تمام وجودم از گرمای عشقش گرم میشه. وارد صحن آزادی میشیم. آفتاب دقیقا تو چشم بود و اعصاب خورد کن . امیرحسین چفیش که روی شونش بود رو روی سرش میندازه چفیه رو میکشم و میگم _ عه. زشته امیرحسین _ خب افتابه. اونور چفیه رو میگیره و میکشه و منم این سمتش رو محکم میگیرم. امیرحسین _ عه بده دیگه _ نوچ امیرحسین _ شوورتو میدزدنا محکم تو بازوش میزنم و میگم _ عه کوفته. امیرحسین _ اوووووخ. ماشالا یه دفعه چفیه رو میکشه و میندازه رو سر خودم و خودش و دوتامون میزنیم زیر خنده. با صدای گوشیش جدی میشه و تلفن رو جواب میده _جانم داداش؟ سلام محمدجواد _ سلام امیرحسین. بگو چی شده ؟ _ چی شده؟ محمدجواد _ کارا درست شد. _ کارا؟ محمدجواد _ در حال حاضر ما شهید زنده ایم. از سپاه زنگ زدن گفتن چند روز دیگه اعزامه. فردا ساعت 12 باید اونجا باشیم برای هماهنگی. زود خودتو برسون به سمت حانیه برمیگردم سرش پایین بود و به سنگای صحن زل زده بود که سایمون توش مشخص بود. _ باشه. خداحافظ باورم نمیشد بلاخره کارام درست شد. با اینکه میدونستم لیاقت شهادت ندارم ولی..... دل کندن از حانیه سخت بود . تو این چندماه هردو حسابی به هم وابسته شده بودیم. _ خانومم؟ حانیه_ جون دلم ؟ _ محمد....جواد بود . گفت کارای..... حانیه به نفس نفس افتاده بود و بریده بریده گفت _ میخوای بری ؟ سرم رو پایین میندازم . روبه روم وایمیسته ، دیدن اشکاش داغونم میکنه. سرم رو بالا میاره و میگه _ برو خدا به همرات. میدونستم اگه پای عهد و پیمانش وسط نبود عمرا اجازه نمیداد. . . . بلاخره با دعوا از جانب خانواده و کلی قوربون صدقه از جانب من خانواده ها رضایت میدن به رفتن. ساکی رو که براش آماده کرده بودم رو برمیدارم و دوباره بهش خیره میشم ، چقدر لباس سپاهی بهش میومد. ساک رو از دستم میگیره ، سرم رو پایین میندازم دستش رو زیر چونم میزاره تا سرم رو بالا بیاره که اولین قطره اشک روی دستش میریزه . سریع پشتش رو بهم میکنه و با صدای بم و گرفته میگه _ بیش از این پابندم نکن. تو که میدونی من لیاقت شهادت ندارم ، بادمجون بم هم آفت نداره. دستم رو روی شونش میزارم. به سمتم برمیگرده. حرفی نمیزنیم فقط به چشمای همدیگه خیره میشیم .یک دقیقه. پنج دقیقه. ده دقیقه . و بعد صدای در و پشت بندش صدای گرفته پرنیان _ داداش. نمیاید ؟ امیرحسین _ اومدم. ساکش رو از روی زمین بر میداره ، دستام رو میگیره و از اتاق خارج میشیم..... قدم به قدم هم ، اون داشت ميرفت به رسم عاشقي منم داشتم زندگيم رو بدرقه ميكردم به رسم عاشقي. همه تو حياط بودن ، مامان و بابا ، اميرعلي و فاطمه ، پرنيان و مامان عاطفه و پدر اميرعلي . مامان و بابا ناراحت و عصبي بودن ؛ پرنيان و مامان عاطفه هم كه حالشون زار بود و پدر اميرعلي كه تركيبي از حالات بود ، عصبي، نگران ، ناراحت . ميدونستم كه با دين و مذهب كمي مشكل داره. و من.... توصيفي براي حالم وجود نداشت. در خونه كه نيمه باز بود كامل باز ميشه و امير و ياسمين ميان داخل. ياسمين هم شده بود يه خانوم چادري ، تنها من و اميرحسين تعجب نكرده بوديم. چون ميدونستيم و مطمئن بوديم امير ميتونه شيريني دين و مذهب واقعي رو تو دلش بندازه. هردو ناراحتي و نگراني از چهره هاشون داد ميزد. و حالا وقت رفتن بود . . به طرفم برميگرده ، حاله اشك جلوي چشمام رو ميگيره . با لبخند رو به من ميگه _ هواييم نكن ديگه خانوم. با بغض بهش ميگم _ به قول اون شعره 👼ـه! ؟! اميرحسين _ خودت اجازه دادي. حانيه_ اره. دستم رو بالا ميارم وبي توجه به جمعيت روي صورتش ميكشم. اميرحسين _ نكن حانيه. نكن. بامــــاهمـــراه باشــید🌹
دستم رو عقب ميكشم ، ساكش رو از روي زمين برميدارم و دستش ميدم. _ برو و به سلامت برگرد . ساك رو از دستم ميگيره و به سمت در راه ميوفته. مامان عاطفه از زير قرآن ردمون ميكنه. پرنيان كاسه آب رو به من ميده. و...... يه آغوش مادرانه كه خدا ميدونه شايد مامان عاطفه اون لحظه آرزوش اين بود كه زمان كامل بايسته. آغوش خواهرانه ، كاش خودم حالم خوب بود و به پرنيان دلداري ميدادم. و آغوش پدرانه كه آخرين جملش رو به قدري آروم گفت كه فقط من و اميرحسين شنيديم _ بهت افتخار ميكنم پسرم. برق خوشحالي تو چشماي اميرحسين موج ميزد. از پدر جدا و به سمت من مياد. بوسه اي روي پيشونيم ميشينه كه عشق رو به وجودم تزريق ميكنه. بعد از خداحافظي با همه افرادي كه اونجا بودن ، همه حالمون رو درك ميكنن و ميرن داخل خونه. تسبيح فيروزه اي رو از جيبش در مياره و دور دستم ميبنده ؛ ماشيني كه بايد باهاش ميرفت ، كمي جلو تر از خونه بود ، اين بار بوسه روي دستم ميزنه و عقب عقب همونطور كه به چشماي هم زل زده بودیم به سمت ماشین میره ، سوار میشه و ماشین حرکت میکنه. کاسه آبی رو که توش رزای پر پر بود رو پشت ماشین میریزم و....... رو روبه روي من ميگيره ، يه آغوش مادرانه كه خدا ميدونه شايد مامان عاطفه اون لحظه آرزوش اين بود كه زمان كامل بايسته. آغوش خواهرانه ، كاش خودم حالم خوب بود و به پرنيان دلداري ميدادم. و آغوش پدرانه كه آخرين جملش رو به قدري آروم گفت كه فقط من و اميرحسين شنيديم _ بهت افتخار ميكنم پسرم. برق خوشحالي تو چشماي اميرحسين موج ميزد. از پدر جدا و به سمت من مياد. بوسه اي روي پيشونيم ميشينه كه عشق رو به وجودم تزريق ميكنه. بعد از خداحافظي با همه افرادي كه اونجا بودن ، همه حالمون رو درك ميكنن و ميرن داخل خونه. تسبيح فيروزه اي رو از جيبش در مياره و دور دستم ميبنده ؛ ماشيني كه بايد باهاش ميرفت ، كمي جلو تر از خونه بود ، اين بار بوسه روي دستم ميزنه و عقب عقب همونطور كه به چشماي هم زل زده بودیم به سمت ماشین میره ، سوار میشه و ماشین حرکت میکنه. کاسه آبی رو که توش رزای پر پر بود رو پشت ماشین میریزم و....... آب رو که پشت ماشین میریزه ، بی هوش میشه و روی زمین میوفته..... یک ماه بعد..... فاطمه خانوم ، همسایشون دختر 2 سالش زینب سادات رو پیش حانیه میزاره و میره به دنبال خبری از همسرش. تو این دو هفته ای که همسایه شده بودن حسابی دوستای خوبی بودن ، شاید به خاطر اینکه همدرد بودن. بابای زینب سادات هم به سوریه اعزام شده بود. با این تفاوت که امیرحسین فقط یک ماه پیش رفته بود و پدر اون پنج ماه پیش و تو دوماه گذشته هیچ خبری ازش نداشتن و حسابی هم نگران بودن. حانیه که عاشق بچه ها بود ، حسابی با زینب صمیمی شده بود. شاید اینجوری دلتنگی کمتر اذیتش میکرد. هرچند بازهم شب تا صبح برای سلامتی همسرش دعا میکرد و دیگه غذا خوردن و تفریح و خندیدن براش معنی نداشت.... با صدای زنگ تلفن زینب رو بغل میکنه و کنار میز تلفن میشینه. _ بله ؟ + سلام. عذر میخوام خانوم موسوی. _ بله بفرمایید. صدا مدام خش خش میکرد و قطع و وصل میشد. مطمئن بود از سوریس. گوشش رو تیز میکنه که خبری از امیرحسینش بگیره. زینب سیم تلفن رو میکشه و صدا قطع میشه. سریع سیم رو وصل میکنه و تنها جمله ای که میشنوه _ شهید شدن....... ❤️❤️❤️❤️❤️❣❣❣❣❤️❤️❤️❤️❤️ من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم ميرود..... ❤️❤️❤️❤️❤️❣❣❣❣❤️❤️❤️❤️❤️ 😔😔😔😔😔😔 بامــــاهمـــراه باشــید🌹