eitaa logo
🌷 خانه ی شهید 🌷
448 دنبال‌کننده
3هزار عکس
495 ویدیو
10 فایل
اطلاع رسانی برنامه ها گزارش عملکرد خادمین تکریم خانواده شهدا ... شهدای کرج🌷🌱 ارتباط با ادمین: @Mohsen_zakizade پیج اینستاگرام https://www.instagram.com/khademine_khaneshahid_
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊 فرودگاه دمشق نماز جماعت خواندیم! نماز که تمام شد؛ یک نفر از پشت سر گفت: "نماز دوم را با تاخیر بخوانیم..!" (حـاج قـاسم بود..) یک گروه از اهل سنّت میخواستند نماز جماعت بخوانند؛ جماعت ما، مانع‌شان بود.. میخواستند اول اهل سنّت نماز جماعت بخوانند که روی وقت حساسیّت بیشتری داشتند..! @khademine_khaneshahid🌷
🕊 یک روز بی مقدمه پرسید: صدفی! می خوای عاقبت به خیر بشی؟ فوری جواب دادم: معلومه حاجی! چرا نخوام.! انگار که بخواهد یک گنج را دو دستی بگذارد توی بغلم، با اشتیاق گفت: "زیارت عاشورا بخون" من از زیارت عاشورا خیلی چیزا گرفتم.. اگه می تونی، هر روز بخون؛ نمی تونی، هفته ای یه بار بخون؛ نمی تونی، ماهی یه بار بخون.. گفتم: حاجی! من مداحم، زیاد زیارت عاشورا می خونم.! دستی روی شانه ام زد: "نه اونا که برای مردم می خونی، تنهایی بشین توی خلوت برای خودت بخون." 💢 💢 📚 @khademine_khaneshahid🌷
🕊 ظرف غذایش که دست نخورده میماند، وحشت می‌کردیم.. مطمئن میشدیم به گروهانی در یک گوشه ی خط لشکر غذا نرسیده؛ اینطوری اعتراض می‌کرد به کارمان..! تا آن گروهان را پیدا نمی‌کردیم و غذا نمیدادیم بهشان؛ لب به غذا نمی‌زد.. گاهی چهل و هشت ساعت غذا نمی‌خورد تا یقین کند همه غذا خورده اند! @khademine_khaneshahid🌷
🕊 چند روزی میشد که پسر دو ماه اش حال نداشت.. بیمارستان بستری شده بود، همان روزها خبر رسید اشرار، تعداد زیادی را گروگان گرفته اند و برده اند توی خاک افغانستان، آبروی نظام در میان بود؛ می گفتند ممکن است گروگان ها را بکشُند و بعد فیلم هایش را پخش کنند و بگویند: جمهوری اسلامی عرضه ندارند مردم خودش را نجات بدهد. خبر که به حاجی رسید، معطل نکرد! زنگ زد و گفت: آماده باش بریم ماموریت؛ خواستم بگویم: "پسرت چی؟" حرفم را خوردم؛ خیلی طول نکشید، حاج قاسم درسی به اشرار داد که خودشان گروگان ها را صحیح و سالم آزاد کردند. وقتی برگشتیم کرمان، پسرش از دنیا رفته بود. حاجی عزیزان مردم را برگرداند به آغوش خانواده، عزیز خودش را گذاشت توی آغوش خاک! @khademine_khaneshahid 🌷
🕊 سرزده آمد به جلسه قرآن روستا؛ مثل بقیه نشست یک گوشه و شروع کرد به خواندن از حفظ.. پرسیدم: شما با این همه مشغله چطور فرصت حفظ قرآن داشتید؟ گفت : " در ماموریت ها، فاصله ی بین شهرها را عقب ماشین میشینم و قرآن میخوانم." @khademine_khaneshahid