#رویای_بیداری
فصل سوم
#قسمت_سیزدهم
نزدیک عید نوروز بود که آقامصطفی آمد، چمدانم را بستم. رفتیم ترمینال که با اتوبوس برویم مشهد.
سوار اتوبوس شدیم. خیلی انتظار کشیدیم تا راه افتاد، هنوز از شهر خارج نشده بودیم که راننده فیلم هندی گذاشت؛ فیلم هندی بدون سانسور.
آقامصطفی تذکی داد: «وسیله عمومیه. لطفا رعایت کنین!»
مسافران اعتراض کردند: «آقا ما بیکاریم، الان باید چه کار کنیم؟ »
هم مسافرها مشتاق بودند و هم راننده کوتاه نمی آمد.
پیاده شدیم و برگشتیم ترمینال. قبل از سوارشدن به اتوبوس بعدی آقامصطفی با راننده صحبت کرد. قول گرفت که فیلم یا آهنگ نگذارد، اما همین که اتوبوس راه افتاد، راننده فیلم گذاشت. فکر نمی کرد آن قدر برای آقامصطفی مهم باشد که پیاده شود. وقتی پیاده شدیم، راننده با حالتی به ما نگاه کرد، که انگار ما آدم فضایی هستیم.
همان طور که اگر کسی آدم فضایی ببیند هم مشتاق است بیشتر با او آشنا شود و هم می ترسد رفتار او زندگی اش را دچار تغییر کند. گمانم راننده هم همین حس را داشت.
شاید تا به حال مسافری اینقدر سرسخت و مصمم به تورش نخورده بود. مردی شیشه اتوبوس را باز کرد و خطاب به ما گفت: «گناهش گردن مو، بیا بالا داشی!»
چند نفر خندیدند. خنده های شیطانی شان آزارمان داد، اما نشنیده گرفتیم. تا آمدن اتوبوس بعدی کنار راه ایستادیم و بازهمان قصه تکرار شد. چند بار اتوبوس عوض کردیم و آخرش رفتیم ته اتوبوس نشستیم که صدای آهنگ را کمتر بشنویم. حسابی خسته شدیم، ولی چون اول ازدواج مان بود خیلی سخت نگذشت.
قبل از ظهر رسیدیم مشهد. یک روز سرد و برفی از روزهای پایانی اسفند بود. آقامصطفی در جواب راننده تاکسی که پرسید: «کجا تشریف می برید؟» گفت: «لويزان !»
گفتم: «جایی که زندگی میکنین، چه اسم قشنگی داره !»
. گفت: «لويزان به خرمنی میگن که کوفته شده، اما هنوز باد نکشیدن!»
گفتم: «چه جالب ! کوه طلایی رنگ کوچکی از دانه های گندم و ذرات کاه. حتما خونه تون نزدیک کوهه ؟!
گفت: «آره، روبه روی خونه مون کوهه. میتونیم برای صبحونه مون لقمه درست کنیم و بریم بالای کوه بخوریم .
گفتم: «من عاشق کوه و طبیعتم!»
گفت: «پس بهت مژده بدم که قراره نزدیک خونه مون یک پارک بزرگ کوهستانی ساخته بشه !»
گفتم: «از این بهتر نمیشه !»
حس خوبی داشتم، از اینکه در جوار امام هشتم، خانه باصفایی وجود داشت برای من و همسری که دوستم داشت.
از تاکسی پیاده شدیم. آقامصطفی کلید انداخت و در را باز کرد. کسی منتظرمان نبود. خانه خالی بود. خانه ای نیمه ساز که فقط یکی از اتاق هایش کامل بود وبخاری داشت. نمی دانستم چمدانم را کجا بگذارم.
یک اتاق برای شش نفر.
نشستم، آقامصطفی چای آورد. خواهرهایش از مدرسه آمدند. کمی بعد پدر و مادرش هم از سرکار برگشتند.
مادرش از دیدن من تعجب کرد. فهمیدم آقامصطفی از آوردن من چیزی به او نگفته است. کمی دلخور شدم. البته مادرش حق داشت.
بنایی شان طولانی شده بود و آمادگی نداشتند.
شب من و آقامصطفی داخل اتاق خوابیدیم و پدر و مادر و دو تا خواهرهای آقامصطفی درون هال. معذب بودم .
به آقامصطفی گفتم: «زودتر برگردیم زابل.»
گفت: «فردا گچ میارم و اون اتاق رو گچ میکنم. نگران نباش.
گفتم: «فردا صبح زود اول برویم پابوس امام رضا بعد هرکاری دوست داشتی بکن.»
صبح روز بعد رفتیم حرم. باران نرم و یکنواخت می بارید و بوی بهار همه جا پیچیده بود. صحن و سرای حرم آقا علی بن موسی رضا ع آن قدرتمیز بود که دلم می خواست کفش هایم را درآورم، مبادا لکهای روی سنگ های مرمر بیفتد.
خدام قدم به قدم ایستاده بودند و با چوب پرهای رنگی دست شان زائرها را راهنمایی می کردند. از چند صحن گذشتیم و وارد روضه منوره شديم. سلام دادیم. آقامصطفی باصوت دلنشینش زیارت نامه خواند. بعد دور ضریح طواف . کردیم. هنگام خروج، پشت پنجره فولاد ایستادیم و دعا کردیم....
#ادامه_دارد..
🆔️@khademinekoolebar_sb_nimroz