eitaa logo
کمیته خادمین شهدای نیمروز
120 دنبال‌کننده
478 عکس
207 ویدیو
11 فایل
#س.ب #نیمروز #خادمین‌_شهداء #خادم_مثل_حاج_قاسم ✌روحیه جهادی یعنی: اعتقادبه این که[مامیتوانیم]؛وکاربی وقفه وخستگی ناپذیرواستفاده ازهمه ظرفیت وجودی وذهنی واعتمادبه جوان ها...(: 🔅حضرت آقا🔅 معرف کانال باشید🙏 جهت پیشنهاد،سوال یاانتقاد: @srg_313_50
مشاهده در ایتا
دانلود
کمیته خادمین شهدای نیمروز
لب برکه ، چون وقتی خورشید بالا می آمد این صداها در هیاهوی مردمی که به دنبال روزی بودند، گم میشد. روی
فصل دوم _من آمده بودم، کنار پنجره و از پشت پرده نگاه می کردم. مادرم قاه قاه خنديد و صدا زد: «زینب بیا ببین چی به روز بچه مردم آوردی !» و خطاب به آقامصطفی ادامه داد: «خدا کنه تا آخر همین طور عاشق بمونین. حالا بیا تو، تازه چای دم کردم. بیا خستگی بگیر. ول کن این لوس بازی ها رو. زینب هنوز بچه اس. یه وقت دیدی نصف شب گفت بیا بریم ستاره ها رو بشمریم!» آقامصطفی گفت: «من عاشق همین روحیاتش ام !» آقامصطفی آمد داخل. برايش چای آوردم. گفت: ببخشید دیر شد. نمی شد کار رو نصفه رها کنم.» روزهای قشنگ بعد از عقدم مثل همه روزهای خوب، مثل خواب دم ظهر سریع گذشت. تا اینکه یک روز، آقا مصطفی در حالی که ساکش را می بست، گفت: «کم کم باید رفع زحمت کنم.» . نمی دانستم چه بگویم. دلم نمی خواست برود. در این چند روز خیلی وابسته اش شده بودم. ادامه داد: با اینکه دوریت برام خیلی سخته ، ولی باید برم ! بهت گفته بودم که با دوستای بسیجی ام یه هیئت داریم، شب های چهارشنبه بعد از نماز و زیارت عاشورا بحث سیاسی می کنیم. یادته؟» سرم را به علامت تأييد تکان دادم. گفت: «میترسم من نباشم گروه از هم بپاشه!» گفتم: «من توی بحث های سیاسی شرکت نمیکنم. میگن آدم نباید وارد سیاست بشه.» ابروهایش را تا جایی که می توانست بالا برد و گفت: نشنیده بودم تا حالا! این از فرموده های کدوم عالم بی علمه؟» از حالت چهره و نگاهش خنده ام گرفت. شانه هایم را بالا انداختم. برای اینکه حرف نسنجیده ای نزنم، ترجیح دادم سکوت کنم. با لبخند گفت: «شما چه طور خانم بسیجی ای هستی که سیاسی نیستی؟ دین و سیاست با هم عجین شدن. لازمه دینداری اینه که سیاست بدونیم. پس واجب شد یه کم از بحث های سیاسی رو با شما هم داشته باشم» هردو خندیدیم. سه هفته به عید نوروز مانده بود. می دانستیم که نهایتا سه هفته دیگر، دوباره یک دیگر را می بینیم ولی طوری از سوز و گداز جدایی صحبت میکردیم که انگار قرار است یک سال این دوری طول بکشد. گفتم: «فردا که جمعه است، جمعه ها همین جوری هم دلگیره، صبر کن شنبه که از مدرسه اومدم تا ترمینال همراهت بیام بعد برو.» دستم را گرفت. نگاهی به حلقه ام کرد و پرسید: چرا از بقیه طلاهات استفاده نمی کنی؟» گفتم: «این حلقه نشونه اینه که ازدواج کردم، برای همین دستم میکنم. دوست ندارم تو هر انگشتم یک انگشتر داشته باشم یا اینکه النگوهام دیده بشه . به نظر من نباید آدم داشته اش رو به رخ دیگران بکشه.» گفت: «خوشحالم که طرز فکرت سطحی نیست. همین که سرویس طلا طلب نکردین و تو اصلا به روم نیاوردی نشون میده که به مادیات اهمیت نمیدی.» بعدازظهر شنبه آقامصطفی ساکش را برداشت ومن کیف مدرسه ام را و از پدر و مادرم خداحافظی کردیم. مادرم به من گفت: «به داداشت میگم بیاد ترمینال دنبالت. شب نگه ات داره. صبح هم برسوندت مدرسه » رفتیم ترمینال. آقامصطفی بلیت گرفت و منتظر شدیم تا اتوبوس پرشود. لحظه هایی که به سرعت از زیردست مان در میرفت مثل پول های درشتی که گاهی مردم از سرناچاری توی دریا می ریزند... صبح باران باریده بود و حالا زمین مرطوب و هوا شسته و لطیف بود. جان می داد برای قدم زدن . شانه به شانه هم اطراف ترمینال قدم می زدیم. آقامصطفی از برنامه هایی می گفت که در پیش رو داشت و به من توصیه میکرد فعالیتم را در بسیج بیشتر کنم. هر چه زمان تنگ تر می شد، قلبم با شدت بیشتری می تپید. هنگام حرکت اتوبوس گفتم: «رسیدی زنگ بزن .» سرش را از شیشه بیرون آورد و برایم دست تکان داد. هرچه اتوبوس دورتر می شد، بغضی که گلویم را می فشرد بزرگ تر می شد. گرمای چهره ام را حس میکردم و می دانستم که گونه هایم سرخ و تب دار شده اند. چادرم را تنگ تر گرفتم و بی آنکه به برادرم نگاه کنم که به ماشینش تکیه داده بود، در ماشین را باز کردم و نشستم. بین راه سکوت کردم. وقتی رسیدیم برادرزاده هایم، حکیمه و ابوالفضل، با شور و شوق به استقبالم آمدند. دوتایی تا داخل اتاق اسکورتم کردند. آنقدر حرف برای گفتن داشتند که تا هنگام خواب اجازه ندادند دلتنگی برمن غلبه کند، اما شب که تنها شدم، بغضم شکست و اشکم جاری شد... .. 🆔️@khademinekoolebar_sb_nimroz