eitaa logo
سردار آسمانی
1.2هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.7هزار ویدیو
104 فایل
🕊️ خادم الشهداء یعنی موقوفه شهدا شدن ویقینا این مدال خادمی می شود مقدمه زندگی...🍃 🎖به جمع خادمین شهداء استان تهران بپیوندید👇 @khademinostantehran پاسخگوی پیام های شما واحد برادران @khadem_Mlatifi واحد خواهران @khadem_shohada_A
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹قرار عاشقی ✨میثاق با شهدا به روایت ِ خادمین شهدا شهرستان‌های اندیشه، ورامین، اسلامشهر و پاکدشت 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
‌یِـهومِـیومَدمِیگُفت: «چِراشُمـٰاهـٰابِیڪٰارِیـد؟!» مِیگُفتِـیم: «حـٰاجۍ! نِمیبِـینۍاَسلَحہ‌ِدَستِمونِہ؟! مِیگُفـت: «نَہ‌..بِیڪٰارنَبـٰاش! زَبونِت‌بِہ‌ذِڪرِخُدابِچرخہ‌ِپِسَر(: هَمینطورکِہ‌نِشَستِۍهَرڪٰارےکِہ‌مِیڪُنِے ذِڪـرهَم‌بِـگو-! 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
Music_Instrumental_Zamine_Garm_4.mp3
1.45M
🎧| کتاب صوتی |یادت باشد ... ✨زندگینامه شهید مدافع‌حرم "حمیدسیاهکالی‌مرادی" 📕| قسمت سی‌‌‌وپنجم 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
📔| | قسمت‌صدو‌هفتاد‌یک _ یا ایرانی یا لبنانی! _ از کجا حدس زدی؟ _ از لباس و چادر خانمت! باز اصرار کرد که همراهش به داخل کوچه‌ای که می‌گفت برویم. قبول کردی. قبول کردی، اما همین که جلوتر از ما راه افتادی گفتی: «برگرد. زود. هفتهٔ پیش همین‌طور لبنانیا رو بردن سرگرم کردن و بعد به اتوبوسشون بمب وصل کردن. به محض استارت، اتوبوس منفجر شد. بیا سوار ماشین بشیم و بریم!» در مسیر برگشت استرس داشتی و به دوربرگردان که رسیدی سریع دور زدی. پرسیدم: «آقا مصطفی چیزی شده، خیلی مضطربی؟» _ اینجا حالت شهرک داره، مصالحه ای شده که هیچکس تیر اندازی نکنه، ولی به محض دیدن ماشین نظامی و فرد غیر بومی تیراندازی می‌کنن. محمدعلی را که به گریه افتاده بود بوسیدم و ناز کردم، برایش شعر خواندم و پسرم پسرم گفتم. نگاهم کردی و گفتی: «عزیز حواست باشه، زیادی داری وابسته‌ش می‌شی! خوابی رو که برایت تعریف کردم یادت رفته؟» دلم لرزید: «نه یادم نرفته!» _ پس زیاد وابسته‌ش نشو، اون مال تو نیست! باید بدیش بره! _ بدی نه، باهم بدیم! _ شاید من نباشم! _ نه، یا تو یا محمدعلی.اگه تو باشی محمدعلی که هیچ، فاطمه را هم می‌دم،ولی تو نباشی نه! نگاه تندی کردی:«با این کارات هم خودت هم من رو اذیت می‌کنی! من فقط نگران تو هستم! همیشه آدم با چیزایی که خیلی دوست داره امتحان می‌شه. من نگران امتحانی هستم که تو باید پس بدی!» ورودی زینبیه یک گیت داشت که این‌طرف شیعه نشین و آن طرف سنی‌نشین بود. مسجد اهل تسنن هم آنجا بود. قبل گیت، ماشین را پارک کردی. 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
میشودنیمه‌شبےگوشه‌ی‌بین‌الحرمین من‌فقط‌اشک‌بریزم‌توتماشابکنی ؟
واجبِ شرعیِ عشق است، سلامِ سرِ صبح... السلام علیک یا اباعبدالله♥️ 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
و گمان می‌کنی که پایان است سپس خداوند همه چیز را درست می‌کند 🤍 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
📿احمد به شدت مراقب نماز اول وقت ش بود و وقتی اذان می شد همه کارهایش را تعطیل می کرد. آن هم چه نمازی. مثل ما نبود که برای رفع تکلیف نماز بخواند. طوری نماز می خواند که گویا اصلا توی این دنیا نبود... |شهید احمدعلی نیری| 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
30.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖇بازآۍ دلبرا که دلم بۍقرار توست ...✨ 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
مگـر عشق را جز در ... هجـران و فرقت و غربت میتوان آموخت؟! 🍃 🌹 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
جناب مولانا چقد قشنگ میگه: چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت ♥️ 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran
📔| | قسمت‌صدو‌هفتاد‌ودو آن‌طرف گیت رفتیم غذا بخوریم که ساعت ناهار تمام شده بود. گفتم:«بریم هتل!» _نه، بریم جلوتر مغازهٔ کبابی هست! رفتیم. دیدم مغازه قصابی است. همان‌جا گوشت را می‌برند و کباب می‌کنند. سر میز باز کباب را برای لقمه می‌گرفتی و در دهانم می‌گذاشتی، اما در همان حال یک لحظه مکث کردی و آه کشیدی:«آخرین بر باا شهید بادپا اینجا اومدیم، من رو مهمون کرد!» کباب که تمام شد دوباره سفارش دادی. بعد از ناهار رفتیم حرم زیارت. گفتم:«امشب شب تولدته، پیشاپیش مبارک!» دست دور شانه ام انداختی و مرا به خود فشردی. _این بهترین هدیه‌ایه که توی عمرم گرفتم. همین که حضرت زینب (س) شماها رو اینجا آورده تا کنارم باشین، بزرگترین هدیه‌س. ... در هتل، ساعتی به استراحت گذشت. مادر شهید صابری صدایم کرد:«سمیه خانم بیا خریدام رو ببین!» رفتم و دیدم. دیدن سوغاتی هایی که دیگران خریده بودند یکی از لذت های من بود. بعد فکری به ذهنم رسید:«حاج خانم می‌شه فاطمه رو پیش شما بگذاریم و بریم خرید؟» چشمانش برق زد:«به شرطی که زود برگردین و خریداتون رو هم اول از همه به من نشون بدین.» با خوش‌حالی قبول کردم. محمدعلی را آماده و تورا از خواب بیدار کردم. فاطمه را پیش مادر شهید صابری گذاشتم و رفتیم، اما این بار پیاده رفتیم. دست هایت را قلاب کرده بودی دور شانه ام. اگر هم محمدعلی را میگرفتی باز دستت را دور شانه ام می‌انداختی. سر راه روسری خریدیم. گفتم:«چون حضرت زینب (س) تورو رسما توی این شب به من داده و سالگرد ازدواجمونه، دوست دارم شیرینی بخرم و توی حرم پخش کنم.» 🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران @khademinostantehran