هدایت شده از سیفالله ؛
در شب عاشورا، قاسمبنحسن‹ع› از عمویش پرسید: «آیا من هم فردا کشته میشوم؟» . امام پرسید: «مرگ در نزد تو چگونه است؟» قاسم پاسخ داد: «أَحْلَى مِنَ الْعَسَلِ»؛ از عسل برایم شیرینتر است .
روز عاشورا، قاسم با قامتی که پایش به رکاب نمیرسید، اذن میدان خواست. امام او را به سینه چسباند و چندان گریستند که بیهوش شدند . سپس قاسم با این رجز به میدان تاخت: «اگر مرا نمیشناسید، من پسر حسنم، نوه پیامبر برگزیده» .
حمیدبنمسلم میگوید: نوجوانی را دیدم که گویا پارهماه است، با پیراهنی که اندازهاش نبود و نعلینی که بند چپش باز شده بود .
عمروبنسعیدازدی شمشیر بر فرق مبارکش زد. قاسم بر خاک افتاد و فریاد زد: «یا عمّاه! أدرکنی» (عمو جان! به فریادم برس) .
امام چون باز شکاری خود را به بالین او رساند، دید که قاسم پاهایش را بر زمین میکشد. فرمود: «سوگند به خدا بر عمویت سخت است که او را بخوانی و پاسخت را ندهد» .
پیکر لهشدهی او را کنار علیاکبر‹ع› و دیگر شهدا نهاد . نوجوانی که پاسخ شیرینی عسل به مرگ داد، زیر سم اسبان له شد.