هیئت خواهران خادم الزهراسپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی_همدان
قسمت ۵۸ #دلتنگنباش #شهیدروحالله_قربانے یاد روزهایی افتاده بود که وقتی به خانه می آمد مادرش را د
قسمت ۵۹
#دلتنگنباش
#شهیدروحالله_قربانے
دیپلم ریاضی اش را که گرفت،رفت کلاس های #آیت_الله_مجتهدی_تهرانی :)
این حرف مادرش همیشه در ذهنش بود :
#دوستدارمیاطلبهبشییاشهید . گاهی هم او را شهید روح الله صدا میزد😍
دوست داشت مادرش را به آرزویش برساند. دوسال طلبگی خواند، اما چون به هنر هم علاقه داشت، کنکور هنر داده بود.
زینب به شانه اش زد: کجایی؟به چی داری فکر میکنی؟
#روح_الله که تازه به خود آمده بود،لبخندی زد "یه لحظه همه ی اون روز ها اومد جلوی چشمم اما میون این همه اتفاقای بد یه چیزی برام خیلی جالب بود...هنوز هم از یاد آوردنش حس غرور دارم.
_چی؟؟؟
_اون روز ها که مامانم مریض بود خیلی از لحاظ جسمی ضعیف شده بود.
بنده خدا بابام با ویلچر می بردش دکتر، اما تو نمیدونی با اون قوت کمی که تو دستاش بود چه جوری با #چادر رو میگرفت😍 آدم حظ میکرد.
زینب به چشمان روح الله نگاه کرد .
غرور در چشمانش موج میزد .اوهم در دل مریم السادات را تحسین می کرد.
روح الله با اینکه بحث را عوض کند خندید "حالا بزار برات از روزایی که بوسنی زندگی میکردیم تعریف کنم😅
زینب با تعجب پرسید :"مگه شما بوسنی زندگی میکردین؟
_آره دیه،دو سه سالی اونجا بودیم.
من اونجا میرفتم مدرسه.
دوم دبستان بودم.
کنارخونمون فضای جنگلی بود. خیلی اونجارو دوست داشتم .بعد از ظهر ها همهی بچه ها با مادراشون می اومدن اونجا،قران حفظ میکردیم
#ادامه_دارد