هیئت خواهران خادم الزهراسپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی_همدان
قسمت ۶۳ ازکتاب #دلتنگنباش #شهیدروحالله_قربانے مسجد یکپارچه گریه میکردند ، خود ایشان هم با گریه
قسمت ۶۴
از کتاب #دلتنگنباش
#شهیدروحالله_قربانے ♡
ساعت حدود ده شب بود.
#روحالله زود تر بیرون رفت . موتور را از پارکینگ بیرون اورد و رفت جلوتر ایستاد.
کمی بعد زینب آمد. سوار موتور شدند و حرکت کردند.
زینب خیلی موتور سواری را دوست داشت، اما #روحالله تمام مسیررا عذاب وجدان داشت
زینب گفت :" نگران نباش! اگه بابام مارو دید میگم من اصرارت کردم.
اونا رفتن هیئت خودشون .مارو نمیبینن خیالت راحت.
این بار خیلی راحت تر از شبای قبل رسیدند.
همان جای قبلی باهم قرار گذاشتند
#مراسمشبقدرحالعجیبیداشت
چشم های روح الله از فرط گریه سرخ شده بود .
بعد از مراسم سوار موتور شدندو به سمت خانه حرکت کردند.
به خانه که رسیدند ،همزمان پدر و مادر زینب هم از هیئتشان رسیدند.
از ترس اینکه انها را نبینند روح الله موتورش را برد عقب .
جلوی صورتشان را گرفته بودند تا انهارا نبینند.
وقتی مطمن شدند که ان ها به خانه رفتند از موتور پیاده شدند.
هم نگران بودند و هم از شیطنتی که کرده بودند می خندیدند.
#روحالله موتور را با فاصله ی زیادی از خانه پارک کرد.
خیلی هم قفل درست و حسابی نداشت. زینب وقتی فهمید اصرار کرد که برود و ان را بیاورد پارکینگ ، اما روح الله خیلی خونسرد گرفت خوابید.
شب سوم هم با موتور رفتند هیئت . شب سوم از دو شب قبلی شلوغ تر بود.
زینب دیگه یاد گرفته بود کجا برود و کجا بنشیند.
آن شب حاج آقا حال عجیبی داشت و آن را به همه منتقل کرده بود.
تمام جمعیت بی تاب بودند .
حاج آقااعلام کرد که میخواهد #روضهحضرتزهرا س بخواند.
دل ها همه بی قرار بود.
#روحاللهعاشقحضرتزهرابود .
بعد از فوت مادرش ، روضه ها را...
#ادامه_دارد
[هر روز با #شهید_روحالله_قربانے ♡]