هیئت خواهران خادم الزهراسپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی_همدان
قسمت ۶۲♡ از کتاب #دلتنگنباش♡ #شهیدروحالله_قربانے ♡ روحالله انقدر باحرارت این حرف را زد که چیزی
قسمت ۶۳
ازکتاب #دلتنگنباش
#شهیدروحالله_قربانے
مسجد یکپارچه گریه میکردند ، خود ایشان هم با گریه برای مردم روضه میخواند.
آن شب مراسم کمی دیر تمام شد و لحظه ی آخر به سحر رسیدند.
خانه ی پدر خانمش از خانه ی پدرش به دانشگاه نزدیک تر بود.
پدرش چند وقتی میشد که به پاکدشت نقل مکان کرده بود، اما باز گاهی #روحالله به شوخی غر میزد:" چرا این قدر خونتون به دانشگاه دوره ؟ من همه اش دیر می رسم سر کار باید به بچه ها بگم پنجره ی اتاق رد باز بزارن ،من از اونجا برم تو اتاق :)"
_از پنجره مگه میشه رفت تو؟طبقه چندمه اتاقتون؟
_مجبورم.طبقه سوم. تقصیر شماست دیگه. خونه این قدر دور باید باشه اخه ؟!
چی میشه محلاتی بود خونتون؟
#زینبهمفقطبهغرزدنهایاونمیخندید :)
شب قدر دوم #روحالله از دانشگاه رفت دنبال زینب "دیگه نمیشه بدون وسیله بریم. این جوری دیر میرسیم .سخت هم هست"
_خب بیا با موتورت بریم.
_حرفش رو هم نزن! #منبهباباتقولدادم تورو سوار موتور نکنم.
_میدونم قول دادی.یواشکی میریم.بهشونم نمیگیم که با موتور رفتیم. اونجا هم خیلی شلوغه .بخوایم با آژانس بریم، میمونیم تو ترافیک. فقط با موتور میشه راحت رفت.
_ #آخهمنقولدادم.
_حالاهمین یه بار
_پس من میرم موتورم رو می برم جلو تر از ساختمون ،تو بیا اونجا سوار شو .
یه وقت بابات نبینت مون که برام خیلی بد میشه...
#ادامه_دارد
[هر روز با #شهید_روحالله_قربانے ♡]