eitaa logo
ریحانه
47.4هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🖥 | جای خالی 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 خواهر شهید است و با مادر ۷۵ ساله‌اش آمده. مادر آرام است و خوشرو و با سن و سالش شوخی می‌کند: «خیلی فرق ندارد. اصلاً بنویس هشتاد سال.» دعا می‌کنم که خدا حفظش کند برای این کشور و خانواده‌اش. سکینه خانم پیربداغی، عکس پسر هفده ساله‌اش شهید «امین نیکدست» را گرفته توی دست‌هایش و بی‌حالی دیشب مانعش نشده تا امروز را از دست بدهد. خواهر اما هفته پیش خوابی دیده که دوست دارد برایم تعریف کند: «توی مجلس نشسته بودم و فرزندان شهدا حلقه زده بودند دور آقا. کسی داشت قرآن می‌خواند و بعدش بچه‌های شهدا آقا را بوسیدند. من هم آرزو کردم ای کاش می‌توانستم آقا را ببوسم. ایستادم کنارشان و وقتی عبایشان را بوسیدم، حس کردم که فشار از روی قلبم برداشته شد... یکی دو روز بعد که استاد کلاس مهدویتمان اسامی را برای دیدار داد، بال درآوردم، اما خبر دادند که محدودیت تعداد نفرات دارند. خیلی دلم گرفت اما استادمان و بچه‌های کلاس نیامدند تا من و مادرم بیاییم.» جای استاد و شاگردها در این جمع خالی‌ست؛ اما حتما در ثواب خوش حال کردن سکینه خانم شریکند. 🗓 شماره ۵ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
💻 محبّت؛ مهم‌ترین حق بانوان در خانه 🎤 رهبر انقلاب در دیدار هزاران نفر از زنان و دختران: 📝 در خانه، مهمترین حقّی که بانوی خانه دارد محبّت است. 📝 روایت وارد شده که مردها به زنهایشان بگویند من تو را دوست دارم، یعنی تصریح کنند. 📝 باید از زنان که با وجود درآمدهای ناکافی و ثابت همسران و گرانی اجناس، هنرمندانه خانه را اداره می‌کنند قدردانی کرد. ۱۴۰۴/۰۹/۱۲ ✍ | رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | نامه‌ای که می‌رسد 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 لهجه شیرین اصفهانی‌اش ترغیبم می‌کند به هم‌صحبتی؛ تیرم به سنگ می‌خورد؛ اصفهانی‌ست اما از همین تهران خودمان آمده. زهرا خانم ۶۴ ساله چهارمین بار است که مهمان حسینیه امام خمینی(ره) شده. می‌گوید: «از خدا خواسته بودم که ان‌شاءالله حضورمان ختم به ظهور امام زمان عجل الله تعالی بشود و همین طور مثل حالا بیاییم به استقبالشان.» و بعد از نامه‌ای می‌گوید که آرزو داشته برای آقا بنویسد و نوشته و آورده حسینیه.» سوال می‌کند: «درباره وضعیت حجاب نوشته‌ام. به نظرت می‌رسد دست آقا؟» جواب می‌دهم: «ان‌شاء‌الله.» بغضش را می‌خورد. دغدغه دارد و دلش برای جوان‌های جامعه شور می‌زند؛ مثل مادری که تا بچه‌اش برود سر کوچه و برگردد، دلش هزار راه می‌رود. 🗓 شماره ۶ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
💻 تخریب بنای خانواده؛ از مهم‌ترین گناهان تمدن سرمایه‌داری غرب 🎤 رهبر انقلاب، صبح امروز: 📝 در اسلام برای زن، مرد و فرزندان به عنوان عناصر شکل‌دهنده خانواده، حقوق متقابل و مشخصی دیده شده است. 📝 اولین حقی که برای زن باید در نظر گرفت، مسئله‌ی عدالت در رفتار اجتماعی و رفتار خانوادگی است. حفظ امنیت، حرمت و کرامت زن از حقوق اصلی زنان است. 📝 تخریب بنای خانواده یکی از مهم‌ترین گناهانی است که تمدن سرمایه‌داری غرب به وجود آورده است. 📝 کودکان پدرنشناس، کاهش نسبت‌های خانوادگی، تخریب بنای خانواده، باندهای شکار دختران جوان، ترویج روزافزون بی‌بندوباری جنسی، یکی از بزرگ‌ترین گناهان فرهنگ غرب این است، اسمش را میگذارند آزادی! در حالی‌که اسارت است. ۱۴۰۴/۰۹/۱۲ ✍ | رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | بمانی برای ایران 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 عارفه بیست ساله است و از دانشگاه امام صادق(ع) آمده. دبیر انجمن فلسفه دانشگاه است و او هم بار اولی‌ست که مهمان حسینیه امام خمینی(ره) شده. این که بپرسم حسش چیست و او بگوید خوشحالم و دارم بال درمی‌آورم، شاید برای من جوابی تکراری باشد؛ اما برای او یک حس عجیب و البته جدید و خوشایند است که پیش از این تجربه‌اش نکرده؛ می‌گوید: «وقتی تماس گرفتند و گفتند که دعوت شده‌ام، با خودم گفتم ای کاش نخبه شوم و در مسیر علم‌آموزی طوری پیشرفت کنم که یک‌بار به عنوان نخبه بیایم این‌جا.» من از نگاه، هم حسرت را می‌خوانم و هم آرزو را. اما او اطمینان دارد که یک روز به آرزویش می‌رسد. توی دلم می‌گویم: «چرا که نه. به آرزویت می‌رسی ان‌شاء‌الله.» 🗓 شماره ٧ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
💻 متن کامل بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در دیدار هزاران نفر از زنان و دختران منتشر شد. ۱۴۰۴/۰۹/۱۲ 📥 فیلم کامل بیانات | صوت کامل بیانات 🔎 از اینجا بخوانید👇 🖥 farsi.khamenei.ir/speech-content?id=62004
🖥 | گل‌های رز مینیاتوری 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 دست‌هایم را بالا می‌برم. یک گل رز مینیاتوری که گلبرگ‌هایش چین‌خورده‌اند از حلقه‌ گل‌های ورودی حسینیه برمی‌دارم. سه تا گل قرمز و خوشبو روی یک ساقه نصیبم می‌شود.‌ دخترانم لب می‌گزند: «زشته مامان! شاید آقا اجازه نده.» می‌خندم و به شوخی می‌گویم: «آقا خیلی هم مهمان‌نوازند.» روی صندلی‌ها کنار هم می‌نشینیم. با برنامه‌ها همراه می‌شویم. قرآن، سرود، مصاحبه‌ با دختران و همسران شهدا و آخرسرهم تئاتر. دخترم غرمی‌زند: «همه اومدن جز خودش.» روی صندلی ایستاده و مدام گردن می‌کشد. چشم از ساعت برنمی‌دارد. ده، ده‌ونیم، نزدیک به یازده باید ناامید شویم؟! وسط اجرای تئاتر یکهو پرده کنار می‌رود. ورق برمی‌گردد. جیغ می‌کشیم. دست‌هایمان بالاست. به دخترانم نگاه می‌کنم. می‌خواهم بدانم حس‌وحال‌شان برای اولین دیدار چطوری است‌‌. گونه‌ی هردوتایشان اشکی شده و بالاوپایین می‌پرند: «اومد! اومد!» شبیه پروانه‌هایی که روی دیوارهای حسینیه هستند از شادی به پرواز درآمده‌اند، پروانه‌های سبز، قرمز و سفید. دختر کوچکم گل‌های رز را بو می‌کند و آرام توی گوشم می‌گوید: «خوش‌به‌حال آقا که آقاست. هروقت دلش تنگ می‌شه خودش رو توی آینه می‌بینه.» 📝 فاطمه‌سادات موسوی 🗓 شماره ٨ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | سه خواهرون 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 لباس محلی‌شان با آن رنگ‌های زنده و شاد توجهم را جلب می‌کند. مثل سه خواهر می‌مانند که دوست داشته‌اند شبیه هم لباس بپوشند. هر سه مجردند. سمیرا که سر و زبان‌دارتر است و شوخ طبع، با خنده می‌گوید: «هنوز بابای بچه‌هایمان را پیدا نکرده‌ایم.» از لرستان آمده‌اند. سمیرا می‌گوید: «فکرش را هم نمی‌کردم بیایم. دو برادر و یک خواهر و پدر و مادرم از خودم خوش‌حال‌تر بودند. می‌گفتند برو بنشین آن جلو و انگشتر آقا را هم بگیر.» و بعد می‌خندد: «من مگر از این روها دارم؟» اکرم می‌گوید: «با من هم که تماس گرفتند، گفتم با سر می‌آیم. مادرم نبود. باید به کارهای پدرم می‌رسیدم و از او نگهداری می‌کردم اما پدرم گفت، برو نگران من نباش. من هم آمدم. آدم وقتی این‌جا می‌آید، آن چیزی که توی دلش می‌گذرد، آن حسش قابل گفتن نیست.» و آن سومی هم این‌ها را تایید می‌کند. فاز روشن‌فکری برنمی‌دارم، کلاس هم نمی‌گذارم، صادقانه می‌گویم که هم حس و حالشان را خریدارم، و هم آن لباس‌های شادشان را که نماد اصالتشان است. 🗓 شماره ٩ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
30.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏠 متفاوتی به دیدار صبح امروز هزاران نفر از زنان و دختران با رهبر انقلاب. ۱۴۰۴/۰۹/۱۲ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | دوستت دارم 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 صندلی آقا را که روی جایگاه می‌گذارند، دخترها جیغ می‌کشند و از خوشحالی بالا و پایین می‌پرند. جمعیت بلند می‌شود و موج می‌خورد به ساحل جایگاه. دختر نوجوان کنار دستی‌ام دارد با صدای بلند گریه می‌کند. فکر می‌کنم که جایش تنگ است یا کسی نشسته روی پایش. می‌پرسم: «دخترم چیزی شده؟» جوابم را نمی‌دهد. همانطور که اشک می‌ریزد با خودش تکرار می‌کند: «خدایا باورم نمی‌شود. خدایا من دیدمش.» و من شرمنده می‌شوم. آرام‌تر که می‌شود، می‌گوید: «می‌شود خودکارتان را بدهید؟» خودکار را به طرفش می‌گیرم. و بعد به کاغذهایم اشاره می‌کند: «یک کاغذ هم می‌خواهم. می‌شود یکی به من بدهید؟» این یکی سخت‌تر است؛ چون ذخیره کاغذم کم است و حافظه‌ام ضعیف و بی‌کاغذ بمانم واویلاست. اما بالأخره دل می‌کنم از این مال بی‌ارزش دنیا و یک کاغذ می‌گیرم طرفش. جایی برای یادداشت هم ندارد؛ یادداشت‌هایم را می‌گذارم زیر دستش تا راحت‌تر بنویسد و من از بین کلماتی که دارند تند و بی‌ملاحظه روی کاغذ می‌دوند، سمانه‌اش را می‌بینم و چفیه و انگشتر و آقا خیلی دوستت دارمش را.» دخترک نامه‌اش را تا می‌زند و آرام می‌نشیند پای سخنرانی. بعد از سخنرانی، چشم‌هایش می‌چرخند و بالأخره خانمی را که کیسه‌ای نامه توی دستش است، پیدا می‌کنند. می‌دود و نامه را می‌اندازد توی کیسه و وقتی برمی‌گردد، یک لبخند پهن شده روی طناب نازک لب‌هایش. 🗓 شماره ١٠ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | یک خاطره غیرمعمولی 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 نماز جماعت که تمام می‌شود، دخترکی که کنارم نشسته، ژاکتش را برمی‌دارد و می‌تکاند و سرک می‌کشد زیر چادر من و کناردستی‌اش. بی‌سؤال نمی‌مانم: «چیزی گم کردی؟» همانطور که چشم‌های نگرانش دارند زمین را می‌کاوند، می‌گوید: «سربندم، سربندم چی شد؟ همین‌جا بود، کی برداشتش؟» بلند می‌شویم و دوروبرمان را نگاه می‌کنیم؛ نیست. دلداری‌اش می‌دهم: «حتماً یکی اشتباهی برش داشته.» بغض می‌کند. حسش را خوب می‌شناسم. من را پرت می‌کند به دوران کودکی و نوجوانی خودم. این سربند، یک یادگاری از یک خاطره شیرین است؛ یک قند مکرر که هرچه توی دهان بگردد، شیرین‌تر می‌شود اما آب نمی‌شود. یادآور یک حس خوب که روزی دخترکی یک جایی بوده و رهبرش را از نزدیک دیده و یک سربند برای یادگاری گرفته که بعدها نشان بدهد به دختر یا پسرش یا حتی همین حالا برود توی مدرسه و کلاسشان و سربند را دست به دست بچرخاند و فخر بفروشد که من کجا بوده‌ام که شما نبوده‌اید. پس این سربند برای او یک شیء معمولی نیست؛ حرف‌ها دارد برای حال و آینده. لبخند می‌زنم: «نگران نباش. یکی پیدا می‌کنیم.» و چشم می‌چرخانم و می‌روم طرف خانمی که دوتا سربند به دستانش بسته. 🗓 شماره ١١ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 | مهسا، حمید و دختران 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره) 📝 درست اواسط ردیف اول، مهسا مرادیان همسر شهید حمیدرضا موسوی از شهدای جنگ ۱۲ روزه، نوزادی را به سینه چسبانده. بشرای ده روزه را. «حمیدرضا روز دوم جنگ، اومد خونه، اسم بشری رو انتخاب کرد، نورا رو بوسید، فاطمه رو مثل هر شب خوابوند و رفت. رفت و برنگشت» مهسا متولد ۷۹ است. یازده سال از من کوچک‌تر. گوشه لبش بالا می‌رود «حمیدرضا سه تا دختر می‌خواست، خدا هم بهش داد» فاطمه ۳/۵ ساله، نورا ۲ ساله، و بشری که پدرش را ندید. «فاطمه‌م افسرده شده. خیلی به پدرش وابسته بود. هر شب حمید می‌خوابوندش. حالا شبا بی‌خوابه. هی می‌پرسه خدا خودش بابا نداره که بابای من رو گرفته؟» پرسیدم «چه جوابی بهش می‌دی؟» «گفتم دعا کن اسرائیل بمیره تا بابا برگرده» مهسا تیر آخر را هم می‌زند «پیکرش برنگشت کامل... یه تیکه استخون سوخته بازوش فقط... قدش بلند بود... کفنش اندازه یه استخون» نفس نمی‌کشم. همه این حرف‌ها را با آرامش می‌زند. می‌گوید بنویس قصه‌ام را. سخت است شرایطم. دلم می‌خواهد آدم‌ها حمیدرضا را بشناسند. به قصه‌ همه شهدایی فکر می‌کنم که هیچ‌وقت گفته و نوشته نمی‌شوند. می‌گویم «می‌نویسم. خیالت راحت» 📝 فریناز ربیعی 🗓 شماره ١٢ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh