🖥 #روایت_دیدار | گلهای رز مینیاتوری
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)
📝 دستهایم را بالا میبرم. یک گل رز مینیاتوری که گلبرگهایش چینخوردهاند از حلقه گلهای ورودی حسینیه برمیدارم. سه تا گل قرمز و خوشبو روی یک ساقه نصیبم میشود. دخترانم لب میگزند: «زشته مامان! شاید آقا اجازه نده.» میخندم و به شوخی میگویم: «آقا خیلی هم مهماننوازند.» روی صندلیها کنار هم مینشینیم. با برنامهها همراه میشویم. قرآن، سرود، مصاحبه با دختران و همسران شهدا و آخرسرهم تئاتر. دخترم غرمیزند: «همه اومدن جز خودش.» روی صندلی ایستاده و مدام گردن میکشد. چشم از ساعت برنمیدارد.
ده، دهونیم، نزدیک به یازده باید ناامید شویم؟! وسط اجرای تئاتر یکهو پرده کنار میرود. ورق برمیگردد. جیغ میکشیم. دستهایمان بالاست. به دخترانم نگاه میکنم. میخواهم بدانم حسوحالشان برای اولین دیدار چطوری است. گونهی هردوتایشان اشکی شده و بالاوپایین میپرند: «اومد! اومد!» شبیه پروانههایی که روی دیوارهای حسینیه هستند از شادی به پرواز درآمدهاند، پروانههای سبز، قرمز و سفید. دختر کوچکم گلهای رز را بو میکند و آرام توی گوشم میگوید: «خوشبهحال آقا که آقاست. هروقت دلش تنگ میشه خودش رو توی آینه میبینه.»
📝 فاطمهسادات موسوی
🗓 شماره ٨
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_دیدار | سه خواهرون
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)
📝 لباس محلیشان با آن رنگهای زنده و شاد توجهم را جلب میکند. مثل سه خواهر میمانند که دوست داشتهاند شبیه هم لباس بپوشند. هر سه مجردند. سمیرا که سر و زباندارتر است و شوخ طبع، با خنده میگوید: «هنوز بابای بچههایمان را پیدا نکردهایم.»
از لرستان آمدهاند. سمیرا میگوید: «فکرش را هم نمیکردم بیایم. دو برادر و یک خواهر و پدر و مادرم از خودم خوشحالتر بودند. میگفتند برو بنشین آن جلو و انگشتر آقا را هم بگیر.» و بعد میخندد: «من مگر از این روها دارم؟»
اکرم میگوید: «با من هم که تماس گرفتند، گفتم با سر میآیم. مادرم نبود. باید به کارهای پدرم میرسیدم و از او نگهداری میکردم اما پدرم گفت، برو نگران من نباش. من هم آمدم. آدم وقتی اینجا میآید، آن چیزی که توی دلش میگذرد، آن حسش قابل گفتن نیست.»
و آن سومی هم اینها را تایید میکند.
فاز روشنفکری برنمیدارم، کلاس هم نمیگذارم، صادقانه میگویم که هم حس و حالشان را خریدارم، و هم آن لباسهای شادشان را که نماد اصالتشان است.
🗓 شماره ٩
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
30.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏠 #پنجره متفاوتی به دیدار صبح امروز هزاران نفر از زنان و دختران با رهبر انقلاب. ۱۴۰۴/۰۹/۱۲
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_دیدار | دوستت دارم
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)
📝 صندلی آقا را که روی جایگاه میگذارند، دخترها جیغ میکشند و از خوشحالی بالا و پایین میپرند. جمعیت بلند میشود و موج میخورد به ساحل جایگاه. دختر نوجوان کنار دستیام دارد با صدای بلند گریه میکند. فکر میکنم که جایش تنگ است یا کسی نشسته روی پایش. میپرسم: «دخترم چیزی شده؟» جوابم را نمیدهد. همانطور که اشک میریزد با خودش تکرار میکند: «خدایا باورم نمیشود. خدایا من دیدمش.»
و من شرمنده میشوم. آرامتر که میشود، میگوید: «میشود خودکارتان را بدهید؟» خودکار را به طرفش میگیرم. و بعد به کاغذهایم اشاره میکند: «یک کاغذ هم میخواهم. میشود یکی به من بدهید؟»
این یکی سختتر است؛ چون ذخیره کاغذم کم است و حافظهام ضعیف و بیکاغذ بمانم واویلاست. اما بالأخره دل میکنم از این مال بیارزش دنیا و یک کاغذ میگیرم طرفش. جایی برای یادداشت هم ندارد؛ یادداشتهایم را میگذارم زیر دستش تا راحتتر بنویسد و من از بین کلماتی که دارند تند و بیملاحظه روی کاغذ میدوند، سمانهاش را میبینم و چفیه و انگشتر و آقا خیلی دوستت دارمش را.»
دخترک نامهاش را تا میزند و آرام مینشیند پای سخنرانی. بعد از سخنرانی، چشمهایش میچرخند و بالأخره خانمی را که کیسهای نامه توی دستش است، پیدا میکنند. میدود و نامه را میاندازد توی کیسه و وقتی برمیگردد، یک لبخند پهن شده روی طناب نازک لبهایش.
🗓 شماره ١٠
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_دیدار | یک خاطره غیرمعمولی
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)
📝 نماز جماعت که تمام میشود، دخترکی که کنارم نشسته، ژاکتش را برمیدارد و میتکاند و سرک میکشد زیر چادر من و کناردستیاش. بیسؤال نمیمانم: «چیزی گم کردی؟» همانطور که چشمهای نگرانش دارند زمین را میکاوند، میگوید: «سربندم، سربندم چی شد؟ همینجا بود، کی برداشتش؟»
بلند میشویم و دوروبرمان را نگاه میکنیم؛ نیست. دلداریاش میدهم: «حتماً یکی اشتباهی برش داشته.»
بغض میکند. حسش را خوب میشناسم. من را پرت میکند به دوران کودکی و نوجوانی خودم. این سربند، یک یادگاری از یک خاطره شیرین است؛ یک قند مکرر که هرچه توی دهان بگردد، شیرینتر میشود اما آب نمیشود. یادآور یک حس خوب که روزی دخترکی یک جایی بوده و رهبرش را از نزدیک دیده و یک سربند برای یادگاری گرفته که بعدها نشان بدهد به دختر یا پسرش یا حتی همین حالا برود توی مدرسه و کلاسشان و سربند را دست به دست بچرخاند و فخر بفروشد که من کجا بودهام که شما نبودهاید.
پس این سربند برای او یک شیء معمولی نیست؛ حرفها دارد برای حال و آینده. لبخند میزنم: «نگران نباش. یکی پیدا میکنیم.» و چشم میچرخانم و میروم طرف خانمی که دوتا سربند به دستانش بسته.
🗓 شماره ١١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_دیدار | مهسا، حمید و دختران
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)
📝 درست اواسط ردیف اول، مهسا مرادیان همسر شهید حمیدرضا موسوی از شهدای جنگ ۱۲ روزه، نوزادی را به سینه چسبانده. بشرای ده روزه را.
«حمیدرضا روز دوم جنگ، اومد خونه، اسم بشری رو انتخاب کرد، نورا رو بوسید، فاطمه رو مثل هر شب خوابوند و رفت. رفت و برنگشت»
مهسا متولد ۷۹ است. یازده سال از من کوچکتر. گوشه لبش بالا میرود «حمیدرضا سه تا دختر میخواست، خدا هم بهش داد» فاطمه ۳/۵ ساله، نورا ۲ ساله، و بشری که پدرش را ندید.
«فاطمهم افسرده شده. خیلی به پدرش وابسته بود. هر شب حمید میخوابوندش. حالا شبا بیخوابه. هی میپرسه خدا خودش بابا نداره که بابای من رو گرفته؟»
پرسیدم «چه جوابی بهش میدی؟»
«گفتم دعا کن اسرائیل بمیره تا بابا برگرده»
مهسا تیر آخر را هم میزند «پیکرش برنگشت کامل... یه تیکه استخون سوخته بازوش فقط... قدش بلند بود... کفنش اندازه یه استخون»
نفس نمیکشم. همه این حرفها را با آرامش میزند. میگوید بنویس قصهام را. سخت است شرایطم. دلم میخواهد آدمها حمیدرضا را بشناسند. به قصه همه شهدایی فکر میکنم که هیچوقت گفته و نوشته نمیشوند. میگویم «مینویسم. خیالت راحت»
📝 فریناز ربیعی
🗓 شماره ١٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
30.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏠 #پنجره متفاوتی به دیدار صبح امروز هزاران نفر از زنان و دختران با رهبر انقلاب. ۱۴۰۴/۰۹/۱۲
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
💻 هماکنون؛ #تیتر_یک KHAMENEI.IR
💻 رهبر معظم انقلاب در دیدار هزاران نفر از زنان و دختران ضمن تاکید بر شأن، حقوق و کرامت زنان؛
📝 زن مدیر خانه است نه کارگزار. ۱۴۰۴/۰۹/۱۲
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_دیدار | ٩ سال و ۹ ماه و یک زندگی
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)
📝 کنار همسر شهید موسوی، زهرا، همسر شهید علیاصغر نوحی نشسته. مانتو روسری و موقر است. سلین ۹ ماهه توی بغلش هی بازیگوشی میکند و میگوید سلاله ۹ ساله هم توی خانه است. همسرش مهندس هوا و فضا بوده و همراه شهید حاجیزاده. با مهسا توی مراسم همسرانشان آشنا و دوست شده بودند. زهرا از شب قبل از شهادت همسرش گفت. روز دوم جنگ که برگشته بوده خانه کمی استراحت کند، زهرا ساکش را بسته و راهیاش کرده که زودتر برود.
از این روایتها زیاد شنیدهام از همسران و مادران شهدا. نمیدانم چرا هنوز هم برایم ماورایی است. اینکه زنی ساک ببندد برای همسرش و راهیاش کند که برود جایی که معلوم نیست سالم برگردد یا حتی اصلا برگردد یا نه... «برای خدا... خدا و اسلام و ایرانم... برای رهبر...» به چشمهای زهرا نگاه میکنم. غرق خودم میشوم. آن ور شاکی توی سرم ساکت شده، رویش نمیشود بگوید شعار شعار... آن طرف فرشتهای ذهنم اما چشمهاش پر شده و به سلین خیره است...
🗓 شماره ١٣
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_دیدار | آرزو، دختری که هزار زن بود
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)
📝 چشمم افتادبه آرزو که روی صندلی، چشم بسته با گروه سرود میخواند. یک جاهایی را جا میانداخت اما دوباره از سر میگرفت و ادامه میداد. ثانیهای چشمهاش را باز میکرد، حدقه تمامسفیدش را که دیدم رفتم سمتش. آرزو هزار زن بود توی ۳۷ سالگی. حافظ کل قرآن، استاد دانشگاه و عضو هیات علمی، خادم افتخاری حرم عبدالعظیم. گپ که زدیم و کمی راحتتر که شد، پرسیدم«چطور با این وضعیت انقدر فعالی؟»
گفت «وظیفهمه». رفیق شده بودیم و میتوانستم به اصرار ور شاکی ذهنم بهش بگویم که شعار ندهد و راحتتر باشد.
«به جان تو، به ابالفضل شعار نمیدم. من خودم رو بدهکار شهدا میدونم. خدا شاید من رو اینطور آفریده اما توی گِلم پودر حمایت ریخته.»
از توصیفش خوشم آمد. دیدم عصای خاصی دنبالش نیست. گفت «دم در ازم گرفتند، من هم زرنگی کردم و گفتم پس باید با ویلچر برم. نشوندنم روی ویلچر و آنقدر از دو سمت ماچ و بوسهام کردند انگار که از وسط بهشت و فرشتهها رد میشدم.» آرزو تونل استقبال خادمهای مهربان فیروزهای را ندیده دقیق تصور کرده بود.
🗓 شماره ١۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💻 زن مدیر خانه است نه کارگزار
✍ #خط_دیدار | مرور تصویری بیانات رهبر انقلاب در دیدار هزاران نفر از زنان و دختران. ۱۴۰۴/۰۹/۱۲
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 قربان شهامت این زن...
🏴 روضهخوانی تکاندهنده و قدیمی آیتالله خامنهای در ذکر مصائب حضرت امالبنین سلاماللهعلیها
📆 انتشار بهمناسبت سالروز وفات حضرت امالبنین سلاماللهعلیها
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh