💚 ردّ پای دستهای زنانه
💌 خردهروایتهایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیهالسلام، ١٤٠٤/١١/٠٤
🔻 با عکاس و فیلمبردار زودتر از بقیهی اعضای تیم، وارد خانهشان شدیم. این بار خبری از صدای گرم زنی که معمولاً در را برای مهمان باز میکند، نبود. خودِ جانباز همراه برادرش، آمدند برای خوشامدگویی. دورتادورِ خانه مبلهای فیلی بود با پردهی سرتاسری سفید که روی زمین کشیده میشد. عقبتر ایستادم تا مسلط باشم به جمع و بتوانم جزئیات را ثبت کنم. مدام چشم میچرخاندم دنبال همسر جانباز. از چیدمان میوه و شیرینیها معلوم بود دستی زنانه و هنرمند توی کار است.
رد پایش را از ظرافت گزهای آماده که با دقت کنار هم چیده شده بودند، میدیدم، از مردی که نشسته بود جلوم، سرِپا و قبراق. موقع حرف زدن دستهاش را توی هوا تکان میداد. سید بود و رگ گردنش باد میکرد وقتی از اغتشاشات اخیر حرف میزد.
با احتیاط از آقای هاشمی پرسیدم:«حاجخانم نیستن؟» سرش را انداخت پایین. انگار حرفش را بالاپایین میکرد. گفت: «بیمارستانن. جراحی قلب دارن امروز. گفتن کارشون تموم شه، میرسونن خودشون رو.»
از قبل میدانستم باید پشت هر جانبازی، یک زن ایستاده باشد؛ زنی که مرد را بعداز درد و رنج چهلوچندساله، سرپا نگه دارد و حالا قلبش را بسپارد به جراح و وعده دهد که زود به خانه برمیگردد؛ زنی که تا حالا ستون استقامت مردش بوده و حالا خودش در کورانِ سختی، امیدوار است به بازگشت زودهنگام.
👈🏻 جانباز: سیدجمال هاشمی
📅 شماره ٢٩
🔎 برای مطالعه باقی روایتها اینجا را کلیک کنید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 سربازِ حاجقاسم از این حرم تا آن حرم
💌 خردهروایتهایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیهالسلام، ١٤٠٤/١١/٠٤
🔻 خواب به چشمم نمیآمد. این اولین تجربهی من در تمام این سالها بود. تابهحال به دیدار جانبازان نرفته بودم. صبح که با جمعی از دوستان صبحانه میخوردیم، یک تجربهی مشترک بینمان بود. آنها هم شب قبل با بیخوابی درگیر بودند. گویا این روز زیبا قرار بود تحربهی قشنگی از میلاد حضرت ابالفضل العباس علیهالسلام را برایمان رقم بزند.
بههمراه تیم تصویربرداری و نمایندهی رهبر معظم انقلاب وارد ماشین سفید رنگی شدیم. فضای داخل ماشین پُر از بوی گل بود، گلهایی که دستچین شده بودند تا با احترام تقدیم به جانبازان عزیز شوند.
مقصد اول ما منزل جانباز، سیدمحمدرضا رضوی، بود، جانباز هفتاددرصد که از ناحیهی دو چشم مجروح شده بود. تمام قلبم را از عطر گلها پُر کردم و به راه افتادیم. از سوز سرمای دیشب خبری نبود. آسمان تهران یکدست آبی بود و کوههای روبرویمان لباس سفید بر تن داشتند. هوا مطبوع بود. در همین هوای مطبوع، رسیدیم به منزل آقای رضوی.
استقبال گرمی داشتند. لهجهی شیرین کرمانیشان یاد ما را برد بهطرف رفیق خوشبختِ آقا، حاجقاسم عزیز. آقای رضوی از روزهای جبهه برایمان گفت؛ اینکه موج انفجار سوی چشمهایش را برده بود و دست و پایش را مجروح کرده بود. میگفت: «سرباز حاجقاسم بودم. با همون دست و پای گچگرفته دوباره برگشتم جبهه. حاج قاسم تا من رو دید گفت: چرا با این وضعیت اومدی؟ گفتم: طاقت نیاوردم و خودم رو رسوندم.
پساز اون برای معالجهی چشمهام به آلمان رفتم. چندین عمل انجام دادن. دانشجوها برای اینکه نمونهی واقعی ببینن، هر روز دور تختم جمع میشدن و پزشک به اونها درس میداد. حتی وقتی درد داشتم هم جلسهی تدریس برگزار میشد.
گذشت تا سال ۷۲. دیگه برای درمان به خارج از کشور نرفتم. پیوند قرنیه و چند عمل دیگه رو همینجا انجام دادم و سوی چشمهام کمی بهتر شد. با همین چشم نصفهنیمه دانشگاه رفتم و درس خوندم و کار کردم. سوی چشمم رفته بود؛ ولی امید که نباید میرفت.»
خودم را به آشپزخانه رساندم. همسر آقای رضوی برای مهمانان چای میریخت. خواستم که چند دقیقه با هم صحبت کنیم. ایشان هم بهگرمی استقبال کردند. بعد از مجروحیت آقای رضوی با ایشان ازدواج کرده بودند. میگفتن: «عهد بسته بودم که همسر جانباز بشم و اینطوری خدمت کنم. به هم معرفی شدیم. تصورم از جانباز این بود که قطعنخاع باشن و به مراقبت نیاز داشته باشن. اما ایشون اینطور نبودن. ولی تمام عمر تلاشم این بود که پای عهدم بمونم و خدمت کنم.»
قاب عکسی از سردار پورجعفری به چشمم خورد. پرسیدم: «عکس آقای پورجعفری اونجاست؟» گفتن: «بله. آقای رضوی با ایشون و حاجقاسم از همون سالهای جنگ رفاقت داشتن. حاجقاسم فرمانده آقای رضوی بود.» پرسیدم: «خاطرهای از ایشون دارین؟»
چشمهاش برق زد. گفت: «روز تشییع شهید حججی در مشهد بودیم. همسرم خیلی دلتنگ سوریه بودن. همونجا گفتن من از شهید حججی یه سفر سوریه خواستم. مراسم رو به اتمام بود. بلند شدیم که به منزل برسیم. تلفن همسرم زنگ خورد. آقای پورجعفری بود. گفتن شما و خانواده دعوت شدین به سفر سوریه. هر دو اشک ریختیم. فاصلهی ما از حرم امام رضا تا حرم حضرت زینب خیلی کوتاه شد. وقتی به سوریه رسیدیم، متوجه شدیم پدر و همسر شهید حججی هم کنار ما هستن. این شیرینترین اتفاق برای ما بود، رزقی که با لطف دو شهید برامون رقم خورد.»
👈🏻 جانباز: سیدمحمدرضا رضوی
📅 شماره ٣٠
🔎 برای مطالعه باقی روایتها اینجا را کلیک کنید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 جانباز چپ دست
💌 خردهروایتهایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیهالسلام، ١٤٠٤/١١/٠٤
🔻 آخرین جایی که میرفتیم، منزل آقای سیدمهدی بخاراییزاده بود، جانباز هفتاددرصدی که با دست چپ دست میدادند. آقای بخاراییزاده از روز اول جنگ در سال ۵۹ در جبهه بود. میگفت: «دو سال هم بعداز جنگ در منطقه بودم و مرزداری میکردم.» بسیار خوشرو بود و بهآرامی صحبت میکرد. شاید این آرامش و طمأنینه بهخاطر انس عجیب ایشان با کتاب بود.
آرامش همسران جانبازان برایم همیشه متفاوت بوده. همسر آقای بخاراییزاده از آنها بود که آدم دلش میخواهد وقتی دلتنگ است، کنارش بنشیند و نگاهش کند؛ بس که زلال بودند این بانو.
خودشان حرف نزدند؛ اما آقای بخاراییزاده گفتند: «همسرم از همون اول انقلاب فعال بودن. وقتی ازدواج کردیم، برای کارهای جبهه و جنگ، ایشون و فرزند اولم رو بردم آبادان. اونجا هم فعالیت میکردن. یه روز موقع برگشت، توی ماشینم چند شهید و مجروح آوردیم. ایشون با پسرم عقب ماشین و کنار شهدا نشستن و مجروحان رو روی صندلی جلو گذاشتیم. اگه همراهی و کمک ایشون نبود، بهتنهایی نمیتونستم دووم بیارم.»
همسرش معنی صبر و گذشت بود. چقدر قاب زیبایی برایم ساخت.
👈🏻 جانباز: سیدمهدی بخاراییزاده
📅 شماره ٣١
🔎 برای مطالعه باقی روایتها اینجا را کلیک کنید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 خانه نورانی
💌 خردهروایتهایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیهالسلام، ١٤٠٤/١١/٠٤
🔻 در جنگ دوازدهروزه از نواحی میانی و کشالهی ران مجروح شده بود؛ اما با همان وضعیت تا دم در به استقبالمان آمد. ۴۱ساله بود و دو دختر ۱۴ و ۱۰ساله داشت. کمحرف بود؛ اما وقتی انگشتری ازطرف آقا هدیه گرفت، اشکهایش روانه شد و گفت: «ما دوست داریم یه دیدار خانوادگی ایشون رو زیارت کنیم.»
خانم خانه مثل تمام زنان ایرانی در پی ما بود تا پذیرایی بشویم و وقتی دید فرصت نکردیم، یک عالمه میوه در کیف من ریخت تا با همکار عکاسم تقسیم کنم. میگفت خدا رحم کرده که پای همسرش را قطع نکردهاند. وقتی همه مشغول صحبت بودند، آرام رفت دم در و کفشها را جفت کرد. خانهای هفتادهشتادمتری در حوالی فرودگاه مهرآباد، میزبان این بندههای خوب خدا بود.
📅 شماره ٣٢
🔎 برای مطالعه باقی روایتها اینجا را کلیک کنید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 مشتاق دیدار
💌 خردهروایتهایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیهالسلام، ١٤٠٤/١١/٠٤
🔻 وارد خانهی نقلی و باصفایی میشوم که صاحبخانهاش با خوشرویی به استقبالمان آمده. لحظهای احساس میکنم انگار با اهل خانه چندین سال است که آشنا هستم. حاجآقا قمی و حاجآقا رضایی نشستهاند روبهروی میزبان و احوالپرسی میکنند. آقایان خبرنگار پشت هم عکس میگیرند. من چشم میچرخانم. مشخص است که زن این خانهی تمیز و نورانی، ستون و تکیهگاه است.
آقا مصطفی تعریف میکند که بعد از گشت در شهر برای امنیت همشهریهایش، خسته برمیگردد پایگاه که نماز بخواند. تازه پا دراز کرده که موشک سقف را روی سرشان آوار میکند. از زخمها میگوید؛ ولی کلمهای از درد حرف نمیزند. دردش اما سختیهایی است که خانم خانهاش باوجود بارداری، در زمان مجروحیتش متحمل شده. وقار از سر و روی این زن بالا میرود. نشسته کنار طاهای پنجساله و همسرش که یاسین دوماهه را بغل گرفته.
خانم آقا مصطفی از صدمات روحی و سختیهای مراقبت از همسر جانبازش میگوید، از کارهایی که فقط او از پس انجامش برمیآمده، نه هیچکس دیگر. منتظرم چیزی بخواهد. منتظرم بگوید خرج درمان کمرشکن است؛ اما فقط دیدار میخواهد. میخواهد مقابل رهبرش بنشیند و دردهای این چند وقت را اشک کند و ببارد.
📅 شماره ٣٣
🔎 برای مطالعه باقی روایتها اینجا را کلیک کنید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💚 گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم...
💌 خردهروایتهایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیهالسلام، ١٤٠٤/١١/٠٤
🔻 وارد بخش بستری بیمارستان شدیم. همراهان بیمارها غالباً خانمهایی بودند با چهرههای خسته و نگران. گوشهی چشمها افتاده و سرِ کج و قدمهای سنگین.
منتظر بودم که وقتی تکبهتک به اتاق مجروحینشان سر میزنیم، سر درددلشان باز شود و اشک راه بگیرد روی گونههای تکیدهشان. منتظر بودم وقتی چشمشان به آقای حاجیصادقی میافتد، وقتی میفهمند که رهبرشان روز جانباز برایشان هدیه فرستاده، کمی از احوال روزگارشان بگویند و چیزی بخواهند. توقع داشتم مجروحین وقتی نمایندهی آقا را میبینند، از شکمهای پاره و جمجمه و قفسهی سینهی خردشده با سنگ و تیری که اعضای داخلیشان را پاره و تنی که سوخته بگویند یا کمکی طلب کنند.
همین هم شد. گل و لوح تقدیر را که میگرفتند، درخواستهایشان شروع میشد. غالباً با کمی بغض و اشک، سیل تقاضاها را ردیف میکردند جلوی حاج آقا:
_ حاجی، من یه درخواست دارم. توروخدا جور کن برم دیدار رهبر.
_ حاجآقا، پسرم عاشق رهبره، جونشو میده برای رهبر. سرباز رهبره. میشه یه دیدار براش جور کنید؟ میشه منم باشم؟
_ جونم فدای یه تار موی رهبر. من آرزومه یه دیدار برم بیت. آرزومه با پدر و مادرم برم دستبوس آقا.
📅 شماره ٣۴
🔎 برای مطالعه باقی روایتها اینجا را کلیک کنید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🌱 دنیای امروز را میتوانیم از جهنم بکشیم بیرون به طرف بهشت اما یک شرط دارد...
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🌱 جوانی، فرصتی برای پیوند دل با حقیقت
💚 توصیههای رهبر انقلاب درباره دستاوردهای معنوی دوران جوانی
🔻 انشاءالله خدا به حقّ علی اکبر (علیهالسلام) شما جوانها را حفظ کند، برای اسلام نگه دارد و ثابت قدمتان بدارد. جوانها توجّه داشته باشند: صراط مستقیم را میتوانند بشناسند، میتوانند دل ببندند، میتوانند منعطف و متشکّل به شکل صراط مستقیم بشوند؛ اما، نگهداری آن سخت است، باید نگه دارید. به قول مرحوم امیری فیروزکوهی که گفت: شباب عمر به دانش گذشت و شیب، به جهل کتاب عمر مرا فصل و باب، پیش و پس است
بعضیها جوانیهای خوبی داشتند، امان از پیریشان؛ پیر که شدند هیچ. این [جوانیها] را سعی کنید [نگه دارید]. البتّه شماها خوب هستید، شماها الحمدلله در خدمت انقلاب و در خدمت اسلام هستید. سعی کنید [این حالت] را نگه دارید. این ثبات قدم و استقامت در راه صحیح یک چیز خوبی است.
🔰 رهبر انقلاب، ۱۳۹۶/۰۲/۱٨
📆 انتشار به مناسبت سالروز ولادت حضرت علی اکبر علیهالسلام و روز #جوان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh