🇮🇷 ریحانهای در خیزاب
🌷 یادوارهی «مهیاسسادات حسینی» و شش نفر از اعضای خانوادهاش، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به روستای خیزاب خمین به شهادت رسید.
🔹 تو ششمین نفر از این هفت نفر بودی؛ از این جنس ظریف و نحیف که خدا سفارش کرده: «ریحانه است، حواستان باشد». شاید این اولین عکسی باشد از تو که دوستانت سر دست گرفتهاند و در کوچهپسکوچههای خیزاب خمین دنبالت میکنند! دوره افتادهاند توی شهر، میخواهند تو را به همه نشان دهند. از جلوی خانه مخروبهتان رد میشوند، از جلوی مدرسهتان که از موشک بینصیب نمانده، رد میشوند از جلوی بقالی که هر روز بعد مدرسه میرفتید خوراکی بخرید رد میشوند. دوستانت دیگر نمیخندند؛ فقط تویی که میخندی؛ هم به دنیا هم به عاقبت خوشات!
🔸 احتمالا از صبح کل کمد لباسهایشان را ریختهاند بیرون. دنبال آن روسری حریر مشکیشان که فقط توی محرم سر میکردند! وقتی مادر خرده گرفته که: «حالا یک چیزی بپوشید چه فرقی میکند؟» گفتهاند: «آخه این آخرین باره که میبینیمش، میخوایم خوشگل بریم پیشش.» مادر دست گرفته به دهان، سنگر گرفته جایی بین کابینتهای آشپزخانه و لباسشویی که صدای گریهاش را نشنوند.
🔹 راستی وقتی موشک فرود آمد تو کجا سنگر گرفتی؟ دخترها روسری را پوشیدهاند، تتمهاش گلسرهای رنگی را ضمیمه کردهاند؛ همانهایی که معلم پرورشی وقتی اولین سوره را حفظ کردید بهتان جایزه داد! بعد صف اول تشییع تو ایستادهاند، مثل همان موقع که توی مدرسه صف اول بودید. ولی الان تو از همه جلوتری! مثل گل توی دستها میچرخی و همه بویت میکنند! راستی کسی نبود به موشکها بگوید آخر مگر گل را لگد میکنند؟!
✍🏻 معصومهسادات صدری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | و خدا برتر است
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 چفیهی مشکی را دور سرش بسته است. پیرسینگ روی بینیاش توی نور شب هم معلوم است. روبهروی خبرنگار ایستاده است و از عشق مردم ایران به رهبر شهیدشان میگوید که ناگهان صدای انفجار توی آسمان میپیچد. زمین میلرزد. فرار می کند؟ نه. دستپاچه میشود؟ ابدا. از جایش هم تکان نمیخورد. صدایش را بالاتر میبرد و با مشت گره کرده فریاد میزند: «الله اکبر»
🔻 مثل او را این روزها زیاد دیدهام. این روزها زنان سرزمین من شدهاند رزمندههای خط مقدم در جبههی خیابان. دختران نوجوان و جوان شدهاند میاندار و علم جمهوری اسلامی را توی خیابانها به دوش میکشند. این روزها چفیه و سربند و پرچم، لباس رزم است. مادران لباس رزم به تن بچههایشان میپوشانند و قربان صدقهشان میروند و دستدردست هم به صف رزمندهها میپیوندند. مادربزرگها با عصا و با هر زحمتی که شده خودشان را به خط مقدم میرسانند. دختران و مادران و مادربزرگها، همه با هم، در خیابان قدم برمیدارند و صدایشان کل شهر را برمیدارد. هر شب وسط جمعیت چند لحظهای سکوت میکنم و به صدای خانمها گوش میدهم. برایم مثل یک آیین مقدس شده است که باید هر شب بهجا بیاورمش. گوش میدهم و این فریادها را به خاطر میسپرم.
🔻 فریادهای زینبی که قرار است بنیان یزیدیهای عالم را برکند. مشتهایی که گره میشود و ستون آسمان میشود. این شبها بانوان سرزمین من با همه وجودشان پای عشق به رهبر و کشورمان ایستاده و محکمتر از همیشه فریاد میزنند: «الله اکبر»
✍🏻 کوثر یونسی
🗓 شماره ٧٩
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | عقیق
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 علی میگوید: «مامان شیدا، عکس شهید خامنهای رو بده دست خودم.» عکسی را که چند شب پیش پسر نوجوانی توی راهپیمایی شبانه داده بود بهمان، دراز میکنم سمت علی که روی صندلی عقب، وسط مامان و خالهاش نشسته. و راه میافتیم سمت خانه.
🔻 بیاختیار از روی روسری دست میکشم به گلویم. بغض مثل گره کوری که بیهوا بیفتد توی کار آدم و باز نشود، افتاده توی گلو و هر کار میکنم دردش ساکت بشود، افاقه نمیکند. اصلاً باورم نمیشود رفته باشد. مگر میشود؟!
🔻 نزدیک دارالسلام، از دلم میگذرد نکند دیگر قسمتم نشود بروم سر مزار مادرم. به حسام میگویم: «یه سر بریم سر خاک مامانم؟» میگوید: «بله. حتماً» و گازش را میگیرد تا دارالسلام و برِ قطعه اول ترمز میکند.
🔻 آنطرف شمشادهای کوتاه و بلند و نهالها و گلهای بنفشه تازهکاشتهای که نمیدانم در این هیاهوی جنگ و بزنوبکوب موشکها، کدام آدم اهلدلی باهاشان دور سنگ قبر یکی از همسایههای مامان را قاب گرفته، تا بچهها علی را مجاب کنند کاپشن بپوشد، کتیبه سنگی بالای مزار آقا کلاهی را با چشم نشان میکنم و یکراست میروم بالای سر مامانم.
🔻 بلند سلام میکنم و چمباتمه میزنم کنار قبر: «سلام، مامان جان. حالت چطوره؟ برای ما دعا میکنی، مامان جان؟ دیدی چه بلاهایی سرمون اومد؟ دیدی دوباره اشقیالاشقیا حمله کردن؟ دیدی سیدی رو که میگفتی گِلش گِل اولیای خداست و هروقت تصویرش رو میدیدی، میگفتی دلت باز میشه، شهید کردن؟»
🔻 آب دهانم را بهسختی قورت میدهم. گلویم از زور بغض درد گرفته. به سنگ قبر مامان نگاه میکنم. میدانم. لابد دارد با گوشه روسری گلگلیاش اشک را از گوشه چشمش پاک میکند. لابد دارد یکی از همان مرثیههای سوزناک آذریاش را میخواند.
🔻 مامان که مثل ما نیست. حجاب از پیش چشمهای مامان کنار رفته. سالهاست، به حساب دنیایی ما. و به حساب آن دنیا، شاید قدر قرنها از بیداری مامان از خواب دنیا گذشته و حقایق را به چشم عالمی دیگر میبیند. او خیلی خوب میداند حقیقت ازدستدادن سید برای ما اهل دنیا چیست.
🔻 زانوی چپم بدقلقی میکند. دستم را ستون میکنم روی قبر و بهزحمت خودم را میکشم بالا که یکهو انگشتر عقیقم از گوشه باز کیفم میافتد بیرون و میغلتد روی سنگ قبر. چطور حالا؟ چطور اینجا؟ اصلاً چطور از بین آنهمه خردهریز توی زیپ داخلی کیفم، اینیکی افتاده بیرون؟ انگشتری است که از سید هدیه گرفتهام و تا همین چند وقت پیش، هر موقع میخواستم بدهم سایزش کنند، اتفاقی باعث شده بود نشود. با نوک انگشتانم «مادرم» بالای سنگ قبر را نوازش میکنم و انگشتر را میگیرم توی دستم، رو به مامان.
🔻 «ببین، مامان، این هم انگشتری که با دست خودش تبرک کرده. اون روزی که با همکارهام رفته بودیم دیدارش، همونطور که خادمی دیس انگشتر میچرخوند و چند نفر از آقایون هم باهاش حرف میزدن، دید که توی اون اکثریت غالب آقایون، من سعی میکنم نزدیکش باشم و از کنارش دور نمیشم، ازم پرسید: شما انگشتر برداشتین؟ گفتم: حاج آقا، میخوام خودتون یکی با دست مبارکتون برام انتخاب کنین. با دست خودش یکی برداشت، خوب نگاهش کرد و گفت: اینیکی خوبه، و داد دستم. اینقدر حواسش به خانومها بود.» اشک امانم نمیدهد. بچهها میرسند. عقیق انگشتر زیر نور خورشید برق میزند.
✍🏻 شیدا اسلامی
🗓 شماره ٨٠
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 سرباز سیدعلی
🌷 یادوارهی «محمدمهدی جنگچی» دانشآموز مینابی که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه میناب به شهادت رسید.
🔹 هفده سال خانه سوت و کور بود. زن و مرد هر کاری کرده بودند تا صدای بچه در خانه بپیچد نشد. نه توسلها جواب داد و نه تلاشهای پزشکی. به حکمت خدا تن داده بودند اما بیصدایی اذیتشان میکرد. فقط یک راه دیگر برایشان مانده بود که همان راه، قوت جانشان شد. پسری را به عنوان فرزندی به سرپرستی گرفتند. این تازه پدر و مادر، پسرشان را از نوزادی در آغوش گرفتند. از همان روزهایی که هنوز بند نافش خشک نشده بود. اسمش را گذاشتند «محمدمهدی» اسمش رفت در شناسنامهی پدر و مادر و فامیلیاش شد جنگچی. حالا او با حضورش خانواده را سه نفره کرده بود. با وجود محمدمهدی دیگر خانه سوت و کور نبود.
🔸 مرضیهخانم و همسرش تمام تلاششان را برای رشد تحصیلی، اخلاقی و معنوی نور چشمشان کردند. آن دو به محمدمهدی جرئت داده بودند. میگفتند: «برو در جزءخوانیها شرکت کن؛ حتی اگه اشتباه بخونی» محمدمهدی که میدید دو کوه استوار پشت سرش هستند بیهیچ ترسی جلو میرفت و راه رشد خودش را باز میکرد. به وقتش بچگی میکرد و در پارک محله با بچهها بازی میکرد. به وقتش درسهای کلاس پنجمش را میخواند و کلاسهایش را میرفت. به وقتش هم جرئت به خرج میداد و در خدمت پدر و مادرش بود. گهگاه به نانوایی پدرش میرفت و با او نان کلوکی سنتی میپخت. آن روز هم که مادرش مریض شده بود صفر تا صد کار ویزیت دکتر و ویزیت تزریقات و... را خودش انجام داده بود.
🔹 محمدمهدی ده سال بیشتر نداشت که شهید شد. ۹ اسفند آخرین باری بود که از روستایشان «طیبی شاهی» رفت میناب. ساعت یازده و خردی در مدرسهی میناب چهرهی زیبا و تن عزیزش غرق خون و خاک شد. پیکرش خیلی قابل شناسایی نبود. پدر از روی موها و نشانهای که از طفولیت روی پایش نقش بسته بود محمدمهدیاش را شناخت. او برای مراسمهای روستای طیبی شاهی کم نگذاشته بود. حالا چند روزه اهالی دارند برایش سنگتمام میگذارند.
🔸 او هنوز از بازی و بچگی کردن سیر نشده. محمدمهدی حالا به جای اینکه هرازگاهی به پارک بیاید، برای همیشه به پارک محله آمده. به پارک آمده و با بچهها شروع کرده به قایمموشک بازی کردن. بچهها حضورش را احساس میکنند. خاطرات بازیهای گذشتهاش در ذهنشان میچرخد؛ اما او همبازی قدری است. رفته زیر خروارها خاک قایم شده و بچهها هر چه دنبالش میگردند جز سنگ قبری سرد از او چیزی پیدا نمیکنند.
🔹 خانهی خانوادهی جنگچی بار دیگر سوت و کور شده. دیگر صدای محمد مهدی در خانه نمیپیچد. مرضیهخانم این روزها وقت و بیوقت میرود پیش پسرش. به وقت دلتنگی و برای سر زدن به دلبندش فقط کافی است در خانهاش را باز کند. محمد مهدی برای همیشه روبهروی خانه خوابیده است.
✍🏻 هاجر شهابی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh