eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
💌  | اهریمن سرما 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴_فروردین ١۴٠۵ 🔻 شب‌ها خیاری کنار هم می‌خوابیم به موزات و منظم. سنگری مستحکم؛ از من و مادر. عزیزترین‌های خانه را می‌گذاریم وسط؛ من و مادر کنارشان دراز می کشیم. یکی‌شان دختر ته‌تغاری خانه است آن یکی تک‌نوه‌ی خانواده! 🔻 ترکیب‌مان نامتوازن است؛ مثل آرم شبکه سه از بزرگ به کوچک و از درشت به لاغر. مادر معتقد است این ترکیب امن است، هر چند نامتوازن! آخرین سنگر دفاعیش چند بالشت محکم است. 🔻 بغلمان جاگیرشان که می‌کند می‌گوید: «خوب. حالا راحت بخوابید. هیچی‌تون نمی‌شه دیگه.» هیچی‌تون نمی‌شه را طوری محکم می‌گوید که یک لحظه هم ما هم سقف بالای سرمان تعجب می‌کنیم. ولی چیزی نمی‌گویم که دلش نشکند. مثل بچه‌های حرف گوش‌کن استرس را پس می‌زنیم، به سنگر مادر اعتماد می‌کنیم و خواب را که تا پشت پلکشهایمان بالا آمده در بغل می‌گیریم. 🔻 ما که می‌خوابیم خودش بیدار می‌ماند. اهریمن سرما پشت در است و مادر نگهبان ماست. خوابش سبک شده، به قدر افتادن یک برگ‌ از درخت! هر بار تکانی می‌خورم زودتر از من چشمانش را باز می‌کند و می‌گوید: «چیزی می‌خوای؟» می‌گویم: «نه. پتو از روی رقیه رفته بود کنار‌.» و بعد پتویی که قبل از من خودش تا زیر گلو رقیه بالا کشیده را سفت‌تر می‌کنم. 🔻 حالا که خودم مادر شدم باز هم بیشترین سهم از مبارزه‌ها برای اوست. از ۲۴ ساعت شبانه روز ۲۳ ساعتش را نگران ماست. بچه‌تر که بودیم هر وقت شب خانه نبود سفارش می‌کرد حواست باشد پتو از روی بچه‌ها نرود کنار! 🔻 اهریمن سرما، خط قرمزش بود. می‌گفت: «طبع شب سرد است،چه تابستان چه زمستان، چه شب قم، چه شب جنوب‌!» ولی من می‌گویم: «خاک هم سرد است. سخت و خشن است. مخصوصاً برای آدم نرم و نازک.» 🔻 اهریمن سرما این روزها آمده بغل گوش مادران. فکر می‌کردم دیگر زور مادرها به هیچ چیز نمی‌رسد، نه سرمای شب نه خاک سرد! تا وقتی عکس مادران میناب را دیدم که تا صبح بالای قبر کودکانشان می‌نشینند! داشت قدرت ابر قهرمان بودن زن‌ها را یادم می‌رفت تا وقتی عکس مادران میناب را دیدم! نه سرشکسته که عزت‌مند ولی غمگین! 🔻 اگر طفل توی سرماست نفرین به مادر که کنج عافیت بگیرد. نفرین به اهریمن سرما. نفرین به هر چه که شما را از مادرانتان گرفت! ✍🏻 معصومه‌سادات صدری 🗓 شماره ١٢٠ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | چفیه تبرکی 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 آخرین باری که رفتم بیت، دیدار سال ۱۴۰۱ بود. سایه‌ی کرونا هنوز سنگین بود. در آخرین گیت ماسک را گرفتم و تا زیر چشم بالا کشیدم. نمی‌خواستم ذره‌ای به حضرت آقا آسیبی برسد. تمام مدت هم اشک ریختم. قبلا هم می‌آمدم گریه می‌کردم. از شوق، از خوشحالی. نمی‌خواستم لحظات تمام شود. ولی تمام شد. 🔻 هر بار رفته بودم نامه نوشته بودم و تبرکی خواسته بودم. هربار هم یک نامه با متن تکراری و امضای آقای سیدعلی مقدم رسیده بود. بدون تبرکی. 🔻 بار آخر نامه نوشتم و گلایه کردم و تاکید که اگر می‌خواهید نامه بدون تبرکی بفرستید اصلا پاسخ ندهید. تهدیدم کار خودش را کرد. پاسخ با چفیه رسید. 🔻 از آذر ۱۴۰۱ تا حالا چفیه را پنهان کردم. نکند از دستش بدهم. امروز یک ساعت قبل از سال تحویل چفیه را برداشتم. توی کیف گذاشتم و با خودم آوردم. می‌خواستم سال تحویل بگذارمش توی چفیه دیگری که سفره تک سین امسال است. امسال هفت‌سین یک سین دارد. «سیدعلی» و چفیه تبرکی و انگشتر حاج قاسم... چفیه از امروز همه جا همراهم است. اگر بناست در جنگ شهید بشوم چه بهتر که تنها یادگار قائد شهید همراهم باشد. صبح عید چفیه را برداشتم. باید به نماز عید می‌رسیدم. چفیه را روی شانه‌هایم انداختم. نماز با چفیه تبرکی و یادگاری امام شهید بالاتر می‌رود. ✍🏻 معصومه دستجانی فراهانی 🗓 شماره ١٢١ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | خیابان خانه‌ خدا شده است 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴_فروردین ١۴٠۵ 🔻 هیچ صدایی از بلندگوهای مسجد جامع نمی‌آمد. شاید خواسته‌ بودند سرصبحی صدا کسی را اذیت نکند. آمدم بپیچم توی سربالاییِ کوچه که پراید مشکی‌ای کنارم ترمز کرد. زن راننده با زن پشت‌سری سلام و علیکی کرد و گفت «بیا سوار شو. میدان عراقیه» بعد به من هم اشاره کرد که سوار شوم. وقتی نشستم پرسیدم «شما از کجا می‌دونستین نماز عید اونجاست؟ من توی کانال‌ها هیچی ندیدم.» راننده در جواب پیش‌دستی کرد البته فقط برای جمله‌ی خبری‌ام. «به خاطر این‌که ترسیدن بمبارون بشه نگفتن.» 🔻 هم حسن است هم عیب این‌که خبرها زود دهان به دهان می‌شوند در شهرهای کوچک. از میدان امام خیابان را بسته بودند. راننده به افسر راهنمایی گفت اجازه بدهد برویم جلوتر چون زنی که جلو نشسته بود پادرد داشت. تا جلوی امامزاده بیشتر نشد برویم. به هوای مسجد، با خودم زیرانداز نبرده بودم. چادر نماز هم. جلوی مسجد نو به زنی که داشت زیراندازش را پهن می‌کرد گفتم می‌شه منم کنارتون بشینم؟ با خوشرویی گفت آره. او هم مثل من اول رفته بود مسجد جامع و بعد آمده بود این‌جا. همین که نشستیم، یکی از نیروهای انتظامات گفت: «برید جلو، وسط خالیه.» 🔻 سه بار جابه‌جا شدیم تا برسیم به صف‌های جلویی. با این‌که توی مسیر دیده بودم مساجد محلی نمازشان برقرار است اما در این فاصله‌ی پانصد شش‌متریِ میدان آیت‌الله عراقی تا مسجدِ نو زن و مرد نشسته بودند روی آسفالت سرد خیابان در هوایی که ته‌مانده‌ی سرمای دیروز هنوز تویش رسوب کرده بود. امروز خیابان خانه‌ی خدا شده بود. ✍🏻 زینب خزایی 🗓 شماره ١٢٢ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | هدیه داغ بی‌تاب 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 عکس را بزرگ می‌کنم. با دقت و حسرتی که تا این عکس تجربه‌شان نکرده بودم. حتی خم عصایتان را که گذاشته‌اید بالای سجاده‌ی سفید هم می‌بینم. با اشاره‌ی همین عصا به ما جرئت عبور از نیل را دادید. 🔻 پشت صحنه عکس مثل فیلم فریم به فریم در ذهنم پخش می‌شود. فریم‌هایی که این تصویر را ساخته. چهره‌های خواب‌آلودِ بعد از نماز صبح و با عجله حاضر شده. جا‌پارک‌های کج و کوعله‌ای که ناگهان از آسمان برایمان نازل می‌شد. پیاده شدن و دویدنمان سمت مصلّی با هول هفت قیامت در دلمان که نکند دیر برسیم. خشک شدن و تیر کشیدن زانو و قوزک‌هایمان روی زمین سفت. جا دادن به آن‌ها که زیرانداز نداشتند، روی سجاده‌های یک‌نفره‌مان. شریک شدن در خرما و کشمش گوشه‌ی جیب کیف حاج‌خانم‌ها که قندمان نیفتد. دویدن بچه‌ها از بین سجاده‌ها و زیرانداز‌هایمان. قشنگ‌ترینش هم سرهای رو به آسمانمان دنبال صدای بم تپ‌تپ هلی‌کوپترتان و دست تکان دادن برایش. 🔻 به تکاپو می‌افتادیم. چادر و سجاده‌ها را مرتب می‌کردیم، بچه‌ها را می‌نشاندیم. صف‌ها صاف و متصل می‌شد. با اعلام ورودتان پشت بلندگو همه با هم جاکن می‌شدیم. انگار از ۶ صبح آمده بودیم اینجا برای همین قیام. برای همین جاکن شدن ناگهانی. نمی‌دیدیمتان ولی اشک می‌ریختیم. نمی‌دیدیمتان ولی داد می‌زدیم: «خونی که در رگ ماست هدیه‌ به رهبر ماست.» 🔻 حالا بیست روز بیشتر شده که ندیده‌ایمتان ولی هر شب در خیابان همین شعار را فریاد می‌زنیم. خونمان را سر دست گرفته‌ایم، تنها دارایی با ارزشی که برایمان مانده. این خون در رگ‌های ما امانت مانده. داغ و بی‌تاب می‌جوشد. قرار بود به خودتان هدیه شود؛ ولی حیف. 🔻 نفسم را پر حسرت بیرون می‌دهم. دست به قنوت بلند شده‌تان را در عکس می‌بوسم. چقدر گریه به این قنوت و کلماتتان بدهکاریم. گریه و خونی داغ و بی‌تاب. خونی که آنقدر‌ می‌جوشد تا خرج راهتان شود. خرج میراثتان. خرج آرمانتان. خرج ایران اسلامی مستقل قوی. ✍🏻 زینب عرفانیان 🗓 شماره ١٢٣ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 هشت ستاره در یک قاب 🌷 یادواره‌ی «خانواده رستمی»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به منزل مسکونی‌شان در تهران به شهادت رسید. 🔹 این قطعه از گلزار و این سنگ سرد که لبخند گرم دانیال را قاب گرفته، شده میعادگاه خانوادگی ما. بعد از راهپیمایی، سر خاک دانیال. بعد از تجمع شبانه، سر خاک دانیال. بعد از تشییع شهدا، سر خاک دانیال… بی که کسی قراری با دیگری داشته باشد، از ۱۸ دی که اغتشاشگران دانیال را از ما گرفتند، دیگر می‌دانیم که بعد از هر مراسمی همه خانواده، کوچک و بزرگ اینجا جمع می‌شوند. دیشب هم تحویل سال را همه دهان روزه کنار مزار دانیال بودیم. به غم و با چشم تر ایستاده بودیم که یک کوه غم این حلقه را تنگ‌تر کرد. دهان روزه‌دارمان خشک و بی‌کلمه بود. 🔸 نمی‌دانستیم چه واژه‌ای برای تسلی بگوییم که پدر و مادر شهید (دانیال) جلو رفتند. همان جمله‌ای که بارها ازشان شنیده بودم و هم خودشان به بقیه و هم دیگران به آن‌ها می‌گفتند را حالا به آقا مصطفی گفتند: «خدا قبول کنه» 🔹 رگ روی پیشانی آقا مصطفی که حالا با ۸ شهید نسبت خونی دارد، -وقتی پدر دانیال را در آغوش می‌کشید- متورم بود و حتمی دستی که نمی‌دیدم را مشت کرده بود. آقا مصطفی برادر شهید مهدی رستمی است که به همراه خانواده، در حمله تروریستی آمریکا و رژیم صهیونی به یک‌ منزل مسکونی در تهران به شهادت رسیدند. 🌷 شهید مهدی رستمی 🌷 شهیده منظر السادات زرآبادی (همسر مهدی) 🌷نوجوان شهید علی رستمی (فرزند مهدی) 🌷نوجوان شهیده فاطمه رستمی (فرزند مهدی) 🌷کودک شهیده زینب رستمی (فرزند مهدی) 🌷 شهیده فاطمه (حنانه) رستمی (خواهر مهدی) 🌷کودک شهید محمد حسن کیالها (فرزند حنانه) 🌷نوزاد ۲۰ روزه شهید محمد علی کیالها (فرزند حنانه) ✍🏻 زهرا خلیلی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh