eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
💌  | خیابان خانه‌ خدا شده است 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴_فروردین ١۴٠۵ 🔻 هیچ صدایی از بلندگوهای مسجد جامع نمی‌آمد. شاید خواسته‌ بودند سرصبحی صدا کسی را اذیت نکند. آمدم بپیچم توی سربالاییِ کوچه که پراید مشکی‌ای کنارم ترمز کرد. زن راننده با زن پشت‌سری سلام و علیکی کرد و گفت «بیا سوار شو. میدان عراقیه» بعد به من هم اشاره کرد که سوار شوم. وقتی نشستم پرسیدم «شما از کجا می‌دونستین نماز عید اونجاست؟ من توی کانال‌ها هیچی ندیدم.» راننده در جواب پیش‌دستی کرد البته فقط برای جمله‌ی خبری‌ام. «به خاطر این‌که ترسیدن بمبارون بشه نگفتن.» 🔻 هم حسن است هم عیب این‌که خبرها زود دهان به دهان می‌شوند در شهرهای کوچک. از میدان امام خیابان را بسته بودند. راننده به افسر راهنمایی گفت اجازه بدهد برویم جلوتر چون زنی که جلو نشسته بود پادرد داشت. تا جلوی امامزاده بیشتر نشد برویم. به هوای مسجد، با خودم زیرانداز نبرده بودم. چادر نماز هم. جلوی مسجد نو به زنی که داشت زیراندازش را پهن می‌کرد گفتم می‌شه منم کنارتون بشینم؟ با خوشرویی گفت آره. او هم مثل من اول رفته بود مسجد جامع و بعد آمده بود این‌جا. همین که نشستیم، یکی از نیروهای انتظامات گفت: «برید جلو، وسط خالیه.» 🔻 سه بار جابه‌جا شدیم تا برسیم به صف‌های جلویی. با این‌که توی مسیر دیده بودم مساجد محلی نمازشان برقرار است اما در این فاصله‌ی پانصد شش‌متریِ میدان آیت‌الله عراقی تا مسجدِ نو زن و مرد نشسته بودند روی آسفالت سرد خیابان در هوایی که ته‌مانده‌ی سرمای دیروز هنوز تویش رسوب کرده بود. امروز خیابان خانه‌ی خدا شده بود. ✍🏻 زینب خزایی 🗓 شماره ١٢٢ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | هدیه داغ بی‌تاب 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 عکس را بزرگ می‌کنم. با دقت و حسرتی که تا این عکس تجربه‌شان نکرده بودم. حتی خم عصایتان را که گذاشته‌اید بالای سجاده‌ی سفید هم می‌بینم. با اشاره‌ی همین عصا به ما جرئت عبور از نیل را دادید. 🔻 پشت صحنه عکس مثل فیلم فریم به فریم در ذهنم پخش می‌شود. فریم‌هایی که این تصویر را ساخته. چهره‌های خواب‌آلودِ بعد از نماز صبح و با عجله حاضر شده. جا‌پارک‌های کج و کوعله‌ای که ناگهان از آسمان برایمان نازل می‌شد. پیاده شدن و دویدنمان سمت مصلّی با هول هفت قیامت در دلمان که نکند دیر برسیم. خشک شدن و تیر کشیدن زانو و قوزک‌هایمان روی زمین سفت. جا دادن به آن‌ها که زیرانداز نداشتند، روی سجاده‌های یک‌نفره‌مان. شریک شدن در خرما و کشمش گوشه‌ی جیب کیف حاج‌خانم‌ها که قندمان نیفتد. دویدن بچه‌ها از بین سجاده‌ها و زیرانداز‌هایمان. قشنگ‌ترینش هم سرهای رو به آسمانمان دنبال صدای بم تپ‌تپ هلی‌کوپترتان و دست تکان دادن برایش. 🔻 به تکاپو می‌افتادیم. چادر و سجاده‌ها را مرتب می‌کردیم، بچه‌ها را می‌نشاندیم. صف‌ها صاف و متصل می‌شد. با اعلام ورودتان پشت بلندگو همه با هم جاکن می‌شدیم. انگار از ۶ صبح آمده بودیم اینجا برای همین قیام. برای همین جاکن شدن ناگهانی. نمی‌دیدیمتان ولی اشک می‌ریختیم. نمی‌دیدیمتان ولی داد می‌زدیم: «خونی که در رگ ماست هدیه‌ به رهبر ماست.» 🔻 حالا بیست روز بیشتر شده که ندیده‌ایمتان ولی هر شب در خیابان همین شعار را فریاد می‌زنیم. خونمان را سر دست گرفته‌ایم، تنها دارایی با ارزشی که برایمان مانده. این خون در رگ‌های ما امانت مانده. داغ و بی‌تاب می‌جوشد. قرار بود به خودتان هدیه شود؛ ولی حیف. 🔻 نفسم را پر حسرت بیرون می‌دهم. دست به قنوت بلند شده‌تان را در عکس می‌بوسم. چقدر گریه به این قنوت و کلماتتان بدهکاریم. گریه و خونی داغ و بی‌تاب. خونی که آنقدر‌ می‌جوشد تا خرج راهتان شود. خرج میراثتان. خرج آرمانتان. خرج ایران اسلامی مستقل قوی. ✍🏻 زینب عرفانیان 🗓 شماره ١٢٣ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 هشت ستاره در یک قاب 🌷 یادواره‌ی «خانواده رستمی»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به منزل مسکونی‌شان در تهران به شهادت رسید. 🔹 این قطعه از گلزار و این سنگ سرد که لبخند گرم دانیال را قاب گرفته، شده میعادگاه خانوادگی ما. بعد از راهپیمایی، سر خاک دانیال. بعد از تجمع شبانه، سر خاک دانیال. بعد از تشییع شهدا، سر خاک دانیال… بی که کسی قراری با دیگری داشته باشد، از ۱۸ دی که اغتشاشگران دانیال را از ما گرفتند، دیگر می‌دانیم که بعد از هر مراسمی همه خانواده، کوچک و بزرگ اینجا جمع می‌شوند. دیشب هم تحویل سال را همه دهان روزه کنار مزار دانیال بودیم. به غم و با چشم تر ایستاده بودیم که یک کوه غم این حلقه را تنگ‌تر کرد. دهان روزه‌دارمان خشک و بی‌کلمه بود. 🔸 نمی‌دانستیم چه واژه‌ای برای تسلی بگوییم که پدر و مادر شهید (دانیال) جلو رفتند. همان جمله‌ای که بارها ازشان شنیده بودم و هم خودشان به بقیه و هم دیگران به آن‌ها می‌گفتند را حالا به آقا مصطفی گفتند: «خدا قبول کنه» 🔹 رگ روی پیشانی آقا مصطفی که حالا با ۸ شهید نسبت خونی دارد، -وقتی پدر دانیال را در آغوش می‌کشید- متورم بود و حتمی دستی که نمی‌دیدم را مشت کرده بود. آقا مصطفی برادر شهید مهدی رستمی است که به همراه خانواده، در حمله تروریستی آمریکا و رژیم صهیونی به یک‌ منزل مسکونی در تهران به شهادت رسیدند. 🌷 شهید مهدی رستمی 🌷 شهیده منظر السادات زرآبادی (همسر مهدی) 🌷نوجوان شهید علی رستمی (فرزند مهدی) 🌷نوجوان شهیده فاطمه رستمی (فرزند مهدی) 🌷کودک شهیده زینب رستمی (فرزند مهدی) 🌷 شهیده فاطمه (حنانه) رستمی (خواهر مهدی) 🌷کودک شهید محمد حسن کیالها (فرزند حنانه) 🌷نوزاد ۲۰ روزه شهید محمد علی کیالها (فرزند حنانه) ✍🏻 زهرا خلیلی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | امیدوار شبیه رهبر شهید 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 هنوز درست روی مبل جاگیر نشده که چشم می‌چرخاند توی خانه و به میز کوچک کنج پذیرایی اشاره می‌کند: «عه شما هفت‌سین گذاشتید؟» می‌گویم: «بله. این خونه دختر داره دیگه.» که تلویحا بگویم حنا هفت‌سین را چیده تا مبادا ایرادی از کارش بگیرد و بچه ناراحت شود. بعد طوری که خودم بشنوم و خودش می‌گویم: «حنا گذاشت ولی خود اون آقایی که همه به خاطرش نمی‌خوان هفت‌سین بچینن، همه وجودش امید و بشارت بود.» 🔻 تلخ می‌خندد و می‌‌گوید: «یادته بچه هم بودی عکس آقا رو می‌ذاشتی رو سفره هفت‌سین؟» درست می‌گوید. سین اول هفت‌سین خانه بابا همیشه سیدعلی بود. آن وقت‌ها معمول نبود از این کارها. ولی من این کار را می‌کردم و کاری به ریشخندها نداشتم. حالا هم عکس سید روح‌الله، سید علی و سید مجتبی، سه سین هفت‌سین خانه‌اند. چای را تعارفش می‌کنم و توی دلم می‌گویم: «این سفره‌ی پر از نور، ختم به ظهوره ان‌شاء‌الله.» ✍🏻 زهرا خلیلی 🗓 شماره ١٢۴ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | به زلالی چشمه، به استواری کوه 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 خیلی سال پیش، پدرم یک تفنگ برنو داشت. یک برنوی قدیمی که تاریخ ساخت و شناسنامه‌اش رویش حک شده بود. آن را به عنوان یک وسیله‌ی دکوری به دیوار زده بودیم. شکل و شمایلش من را یاد تیر و تفنگ میرزا کوچک‌خان و ستارخان و باقرخان می انداخت. از لمس‌کردن چوب قرص‌ومحکم و فلز سردش خوشم می‌آمد و حتی دوست داشتم برای بازی قرض بگیرمش. اما هرچه امتحان می‌کردم، دست‌های کوچکم زور بلندکردنش را نداشتند. برنو برایم بی‌اندازه سنگین بود و در عالم بچگی پیش خودم فکر می‌کردم کسی که بتواند آن را بلند کند و دست‌بگیرد، لابد باید مرد زورمندی باشد. پهلوانی قوی که بتواند تفنگ را موقع نشانه‌گیری و شلیک ثابت نگه دارد و بنگ! درست بزند به قلب هدف. 🔻 خیلی وقت بود برنو را فراموش کرده بودم. حتی دقیق یادم نیست چه شکلی بود و چه چیزهایی رویش نوشته بودند. نمی‌دانم اگر هنوز هم برنو را داشتیم، همانقدر سنگین بود یا نه. ولی وقتی این عکس را دیدم، توجهم جلب شد به اینکه این شیرزن، همان مرد قوی و پهلوانی است که می‌تواند یک‌دستی تفنگ را بالا نگه دارد! بعد فهمیدم این عکس متعلق به یک زن کرد است. تصور کردم شاید فرنگیس باشد. وقتی اسم کرد و کردستان می‌آید، یاد فرنگیس می‌افتم و مثل توی فیلم‌ها، صحنه‌ای سینمایی از شب تاریخیِ زندگی فرنگیس در ذهنم پخش می‌شود. تاریکی، رعب حضور دشمن، خون پاک پدر و برادر که روی زمین ریخته، یک دختر تنهای هجده‌ساله و دوتا از سربازان دشمن... بعد، دختر قصه قهرمان می‌شود. به جای قایم‌شدن، به جای فرار کردن یا از آن بدتر، تسلیم‌شدن، تبری دستش می‌گیرد و به تنهایی یکی از سربازان را از پا درمی‌آورد و نفر دیگر را هم اسیر می‌کند. فرنگیس یعنی زن کرد؛ همانطور که سردار مریم یعنی زن بختیاری. این زنانی که تفنگ به دست برای بیعت با رهبرشان آمدند، مترادف زن ایرانی بودند. زن‌هایی که دست‌های ظریفشان نه فقط با دوخت‌ودوز و آشپزی، که با تفنگ و گلوله آشناست. زن‌هایی که سلاح را هرچقدر سنگین باشد، یک‌دستی مثل پر کاه بلند می‌کنند. زن‌هایی زلال و لطیف مثل آب دریاچه‌ی زریوار و آبشار گویله، و محکم و استوار مثل کوه‌های آربابا و آوالان. زن‌هایی که با خودشان می‌خوانند: با تیر، نشد تیغ، نشد چوب، نشد سنگ با هرچه به دستم برسد آمده‌ام جنگ 🔻 و این روزها خبرگزاری‌های ایران و جهان، دارند هر روز و هر ساعت عکس جدیدی از حماسه‌ی جدیدی از این زن‌ها و دخترها مخابره می‌کنند. کسانی که هرکدام یک فرنگیس در وجودشان دارند. ✍🏻 ریحانه عارف‌نژاد 🗓 شماره ١٢۵ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh