💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | به زلالی چشمه، به استواری کوه
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 خیلی سال پیش، پدرم یک تفنگ برنو داشت. یک برنوی قدیمی که تاریخ ساخت و شناسنامهاش رویش حک شده بود. آن را به عنوان یک وسیلهی دکوری به دیوار زده بودیم. شکل و شمایلش من را یاد تیر و تفنگ میرزا کوچکخان و ستارخان و باقرخان می انداخت. از لمسکردن چوب قرصومحکم و فلز سردش خوشم میآمد و حتی دوست داشتم برای بازی قرض بگیرمش. اما هرچه امتحان میکردم، دستهای کوچکم زور بلندکردنش را نداشتند. برنو برایم بیاندازه سنگین بود و در عالم بچگی پیش خودم فکر میکردم کسی که بتواند آن را بلند کند و دستبگیرد، لابد باید مرد زورمندی باشد. پهلوانی قوی که بتواند تفنگ را موقع نشانهگیری و شلیک ثابت نگه دارد و بنگ! درست بزند به قلب هدف.
🔻 خیلی وقت بود برنو را فراموش کرده بودم. حتی دقیق یادم نیست چه شکلی بود و چه چیزهایی رویش نوشته بودند. نمیدانم اگر هنوز هم برنو را داشتیم، همانقدر سنگین بود یا نه. ولی وقتی این عکس را دیدم، توجهم جلب شد به اینکه این شیرزن، همان مرد قوی و پهلوانی است که میتواند یکدستی تفنگ را بالا نگه دارد! بعد فهمیدم این عکس متعلق به یک زن کرد است. تصور کردم شاید فرنگیس باشد. وقتی اسم کرد و کردستان میآید، یاد فرنگیس میافتم و مثل توی فیلمها، صحنهای سینمایی از شب تاریخیِ زندگی فرنگیس در ذهنم پخش میشود. تاریکی، رعب حضور دشمن، خون پاک پدر و برادر که روی زمین ریخته، یک دختر تنهای هجدهساله و دوتا از سربازان دشمن... بعد، دختر قصه قهرمان میشود. به جای قایمشدن، به جای فرار کردن یا از آن بدتر، تسلیمشدن، تبری دستش میگیرد و به تنهایی یکی از سربازان را از پا درمیآورد و نفر دیگر را هم اسیر میکند. فرنگیس یعنی زن کرد؛ همانطور که سردار مریم یعنی زن بختیاری. این زنانی که تفنگ به دست برای بیعت با رهبرشان آمدند، مترادف زن ایرانی بودند. زنهایی که دستهای ظریفشان نه فقط با دوختودوز و آشپزی، که با تفنگ و گلوله آشناست. زنهایی که سلاح را هرچقدر سنگین باشد، یکدستی مثل پر کاه بلند میکنند. زنهایی زلال و لطیف مثل آب دریاچهی زریوار و آبشار گویله، و محکم و استوار مثل کوههای آربابا و آوالان. زنهایی که با خودشان میخوانند:
با تیر، نشد تیغ، نشد چوب، نشد سنگ
با هرچه به دستم برسد آمدهام جنگ
🔻 و این روزها خبرگزاریهای ایران و جهان، دارند هر روز و هر ساعت عکس جدیدی از حماسهی جدیدی از این زنها و دخترها مخابره میکنند. کسانی که هرکدام یک فرنگیس در وجودشان دارند.
✍🏻 ریحانه عارفنژاد
🗓 شماره ١٢۵
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | رزم شبانه
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 شاید پسرک کمی سرما خورده بود. داروهایش را خورده بود و وقتی پدر و مادر افطار میکردند، کنار سفرهی افطار خوابش برده بود. مادر با نگرانی نگاهش کرده بود. نزدیک رفتن به قرار هر شب که رسیده، سعی کرده بیدارش کند. اما بچهای که عادت کرده با صدای پدافند و موشک، بخوابد، با صدای ظرف شستن که بیدار نمیشود. شاید پدر گفته امشب تو و پسر در خانه بمانید. مادر هم ته دلش داشته راضی میشده.
🔻 پسرک گرم خواب بود و مادر دلش نمیآمد، بچهی مریض را بیدار کند و لباس بپوشاند و به سرمای خیابان ببرد. "خداروشکر مردم آنقدر هشیار هستند که حالا نبودن من تأثیری نگذارد. من یک نفر"، بعد نگاهی به پسرش انداخته، " ما دونفر.." پدر داشته حاضر میشده. شبیه رزمندههایی که توی فیلمها دیده بود. و مادر کنار پسرک نشسته بود و دلدل میکرد.
🔻 بعد با خودش فکر کرده، یعنی ما تاثیرگذار نیستیم؟ ما رزمنده نیستیم؟ مگر به رزمندههای جبههی جنگ قول نداده بودیم خیابان با ما. خیالتان راحت؟ شاید پدر داشته از در خارج میشده که مادر گفته صبر کن ما هم میآییم. لباس گرم تن بچهاش کرده. خودش هم چادر و روسری و لباس گرمش را پوشیده. همان لباسهای رزم شبانهاش را. بچهی خوابیده را بغل کرده، زیرانداز و پتو هم برداشته و زدهاند به خیابان. سر راه، بادکنکی که دیشب بچه دلش میخواست را هم برایش خریده که اگر بیدار شد خوشحال شود.
🔻 حالا بچه توی این سر و صدا خوابیده است. کلاه بافتنی تا پایین گوشهایش پایین کشیده شده، پتوی نازکی دورش پیچیده و روی زیرانداز، همچنان خواب است. مادر کنارش ایستاده و دستهایش را مشت کرده.شاید بخشی از روحش، به یاد آورده بود که مادرش، کنار هیئت و سینهزنی محرم، به یاد علی اصغر حسین، شیرش داده و خوابانده بود.
🔻 من از روی جدول کنار پسرک به او نگاه می کنم و به بقیهی جمعیت. و فکر میکنم که هر یک نفرمان چطور مبعوث شدهایم.
✍🏻 کبری التج
🗓 شماره ١٢۶
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | وطن، ناموس و جان
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 پشت چشم نازک کرد که: اینا یه مشت بیمغزن که تو ایست بازرسی وایمیستن. آخه آدم اگه بیکار نباشه میاد جون خودش بذاره جلو موشک و پهباد؟!
🔻 جملهاش چاقویی زهرآلود بود که خورد درست وسط قلب خواهرم. برگشت و با انگشتان دستش یکی یکی برایش شمرد: «بیمغزِ بیکار؟! پس بیا برات بگم. یکی از این آدمای تو ایستبازرسیها شوهر منه! دکترای عمران داره از انگلیس و فوق دکتراش رو از دانشگاه شریف گرفته. یکی دیگهشون همسر خواهرمه دکترای حقوق داره از دانشگاه تهران. یکی دیگهشون هم همسر خواهرشوهرمه؛ جراح مغز و اعصابه که ساعتهای مطبرفتنش رو کمکرده تا بیاد تو ایست وایسته کمک کنه.»
🔻 جملههای خواهرم مثل موشکی خورده بود وسط اوهام دخترک. سکوت بود و نگاهی خیره. کاش میشد به همهی آنهایی که مثل دخترک فکر میکنند گفت؛ آنهایی که زبان روزه و غیر روزه میروند توی ایستها و گشتهای شبانه نه بیکارند، نه بیعاطفه. تنها فرقشان با بقیه این است که برایشان، وطن و ناموس از جان هم مهمتر است. خیلی مهمتر...
👈🏻 راوی: نفیسه فلاح
✍🏻 حبیبه آقاییپور
🗓 شماره ١٢٧
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | یک کلاف ارادت
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 همه دارایی پیرزن یک کلاف نخ بود و برای خرید یوسف از بازار بردهفروشان، ایستاده بود توی صف. وقتی از او پرسیدند مگر یوسف را به کلافی نخ میفروشند، گفت نه! ولی ارادت من که به او ثابت میشود. همین که اسمم در زمره خریداران باشد برایم کافیست.
🔻 حالا حکایت پیرزن، حکایت این روزهای ما شده. روزهایی که هرچه در چنته داریم، میگیریم توی دست و با خودمان میبریم کف خیابان. فرقی نمیکند همراه چند زن، بساط نون و پنیر و سبزی را در گوشه خیابان پهن کنی و لقمه بدهی به دست راهپیمایان شبانه یا مانند پیرمردی که یک ظرف استانبولی فلزی را گذاشته بود روی سقف ماشینش و توی آن برای مردم، اسپند دود میکرد، برای خدا دلبری کنی. یا حتی مثل آن پسر جوانی باشی که تندتند بادکنکهای با نقش «ایران من» را باد میکرد و میداد دست بچهها و وقتی خندهی روی لبهایشان را میدید میگفت برای پیروزی رزمندهها صلوات بفرستید.
🔻 موکب هنرورسانه هم از آن جمع خریداران بود که چادرهای موکبش را زیر پل هوایی توی بلوار صدوق علم کرده بود و وسط جنگ، دل مردم را با زیبایی هنر آرام میکرد. مردم گلهبهگله پتو پهن کرده و نشسته بودند جلوی غرفهها. انگارنهانگار که جنگندهها و پهپادها اگر از چنگال پدافندها گریز پیدا کنند، با تهدید بالای سر شهرها چرخ میخورند و هربار یکجا را به آتش میکشند. کفشم را درآوردم و از میان جمعیت عبور کردم. در چند قدمی موکب، پسر نوجوانی با لباس پلنگی ارتش، توی آن شلوغی ایستاده بود به نماز و وقتی سلام آخر را داد، بلند شد و به مرتبکردن صفها مشغول شد. جلوتر رفتم و سرک کشیدم توی غرفهها. غرفه اول، بانوان شاعر دور یک میز مستطیلی نشسته بودند و روی پوسترهای عکس امام شهید، شعرهای خودشان را مینوشتند و داغداغ تحویل مردم میدادند. در غرفه بعدی، کاریکاتوریستها داشتند روی برگههای سفید، ترامپ را توی قفس میکشیدند که چند بمب کنارش خورده و دارد به خودش میلرزد. در غرفه آخر هم خوشنویسها «انّ معی ربی» را با خط زیبا روی پارچه نقش میزدند و یک نفر هم با چیزی مثل سشوار، رنگ تازه آن را خشک میکرد تا ماندگارتر بشود. زیر سقف آسمان، جمع خریداران جمع بودند. تا خدا کلاف چه کسی را بخرد.
✍🏻 فاطمه اکبریاصل
🗓 شماره ١٢٨
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh