eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
💌  | انزلی‌ قهرمانه! 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 مثل همیشه تکیه داده بودم به شوفاژ و داشتم با گوشی کار می‌کردم که صدای مهیبی از دور آمد. خیلی زود خبر آمد که هدف انفجار انزلی بوده. 🔻 بعد از ازدواج، اولین باری که در بلوار انزلی با همسرم قدم می‌زدیم جمله‌ی روی دیوارِ نزدیک مزار شهدا چشمم را گرفت. صحبت امام شهید بود در سفر اردیبهشت ۱۳۸۰ به انزلی. راستش همان شب کنار نسیمی که از آبِ پشت موج‌شکن می‌نشست توی جانم، به مردم انزلی حسودی‌ام شد. مگر چه کرده بودند که هدف تمجید و تحسین رهبر قرار گرفته بودند؟ آن‌موقع متوجه نشدم. انگار قرار بود ۱۲ سال بعد جواب این حسادت را بگیرم. 🔻 چند شب پیش در هجدهمین روز تجمع مردم انزلی، دشمن چنگالش را به شمال ایران رساند. وقتی صدای انفجار بلند شد، موجش تا خانه‌ی ما در رشت رسید اما دل این زن و مرد قهرمان را نلرزاند. 🔻 فیلم مردم زیر غرش بمب‌ها را که دیدم، حیرت کردم. محکم ایستادند و شعارهایشان را با صلابت بیشتری تکرار کردند. زن‌ها نرفتند. مردها نترسیدند و جوان‌هایش با غیرت تا نیمه‌شب در میدان ماندند. تازه فهمیدم که چقدر راست می‌گفت امام شهیدمان: «انزلی زنش، زن قهرمانه. مردش، مرد قهرمانه. جوانش، جوان قهرمانه. پس من می‌گم انزلی قهرمانه.» ✍🏻 نرجس سرمست 🗓 شماره ١٢٩ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | زنی با پرچمی در دست 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 نخل‌ تقی را‌ می‌شناسی؟ همان که نزدیک عسلویه است و بازارهای محصولات خارجی‌اش معروف است. همان که خیلی‌ها را برای تجارت و سوغات سمت خودش کشانده و اسم در کرده است. اسفند بهترین وقت سفر به عسلویه و جنوب است اما جنگ است و دشمن پالایشگاه عسلویه را هدف گرفته است. عکس‌های سال ٩۶ را نگاه‌ می‌کنم. زن‌های هنرمند و صنایع دستی عسلویه طرفداران خودش را دارد. من هم قبلا نمی‌دانستم اصلاً فکر نمی‌کردم در عسلویه خانواده زندگی کنند اما بعد از سفرم، عاشق این شهر شدم و شیفته‌ی زندگیِ جاری در این شهر و زنانی که به این مکان صنعتی روح داده و دل مردان‌مان را گرم کرده بودند تا اقتصاد کشورمان را بچرخانند. 🔻 این بار یک زن، تنها، در شبی تاریک، وقتی هوا پر از غبار است و سه پالایشگاه در آتش‌ می‌سوزند، پرچم بزرگش را دست گرفته و از نخل تقی به سمت عسلویه‌ می‌رود. زن‌ها معمولاً پرچم را بالای سر نگاه‌ می‌دارند. صاف با حرکت ملایم. اما این زن، به روش مردها پرچم را نیم‌دایره‌ می‌چرخاند و‌ میان‌داری‌ می‌کند. زن با صدایی که رساست و نمی‌لرزد حرف‌ می‌زند: «ما فرزندان سیدعلی هستیم، زن، مرد، کودک و جوان تا آخرین لحظه‌ می‌ایستیم» ریشه و نسب‌ها مهم است. برای همین است زن تاکید‌ می‌کند ما فرزندان سیدعلی هستیم. یعنی نمی‌ترسیم، یعنی هراس نداریم. مادرها و زن‌ها اختیاردار بچه‌ها و خانه‌اند. به همین دلیل زن تأکید ‌می‌کند فرزندان و کودک و جوان تا آخرین لحظه‌ می‌ایستیم. 🔻 عسلویه فقط شهر تأسیسات صنعتی و پروژه‌های نفت و گاز به همراه بازارها و گردشگری نیست. عسلویه شهر شیرزنانی است که به جای مویه، راه‌ می‌افتند و پرچم را بالا نگه‌ می‌دارند. نخل‌ تقی را فقط به بازارهایش نمی‌شناسم، به نخل‌های تنومندش و به زنان قهرمانش به ذهن‌ می‌سپارم. تا این قهرمانان هستند، پرچم ما بالاست و ایران ما سرفراز. ✍🏻 مرضیه نفری 🗓 شماره ١٣٠ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | مادرها، علاوه بر قهرمان، حماسه می‌آفرینند! 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 اولین دیدار بر می‌گردد به روزی که پسرها از سر شیطنت پای بساط ایستگاه صلواتی یکی به دو کرده و جر و بحث کودکانه‌شان بالا گرفته بود. مادر است دیگر، طاقت ندارد یک مو از سر پاره‌تنش کم شود، خودش را رسانده و پشت پسرش درآمده و غائله را ختم کرده بود. 🔻 دومین دیدار اما عاشورایی شده بود. پیام شلیکِ پخش شده در گروه‌ها و شم مادرانه پیش از همه کار خودش را کرده و خبر را رسانده بود. با قسم و آیه نشانی بیمارستان را از زیر زبان حاج آقای مسجد بیرون کشیده و هر طور شده این بار هم پی پسر آمده بود. به استقبالش رفته بودند، با پیش‌زمینه همان دیدار نخست و تصور جوشش تب و تاب مادرانه. حدفاصل رسیدنش، مضطرب این پا و آن پا می‌کردند در پی یافتن حدیثی، آیه‌ای، واژه‌ای که توان بیان و تسکین این داغ‌ها را داشته باشد. زیرلب آیه‌الکرسی می‌خواندند تا خدا به داد لحظه دیدار برسد. غافل از اینکه او زینب‌گونه غم مقدسش را پذیرفته و پس از این حزن عظیم یک‌تنه سر بلند و سردمداری می‌کند. 🔻 چند دقیقه گویی قد چند ساعت برای گذشتن، زمان گرفته. سرانجام رسیده بود، اما چه رسیدنی! صلابت مادرانه‌اش را حفظ کرده بود، اما این مرتبه مشق قصه و غصه‌ای را کرد‌ که سال‌ها در مکتب حضرت زینب(س) آموخته بود. 🔻 به محض اینکه پا بر زمین گذاشته، انگشت اشاره‌اش را بالا برده و «حسبی‌الله» اولین جمله‌ای بوده که بر زبانش جاری شده. رجز زنانه‌اش را با جمله «من هم مادر شهید شدم هم همسر شهید.» کامل کرده و روضه‌اش را گره زده به داغ آقای شهیدمان. «ما عزیزترینمان؛ آقا را از دست دادیم علیرضا و رامین من هم فدای آن آقای شهید.» 🔻 مادری که حتی به وسعت یک نزاع پسرانه طاقت ناخوشی و خم شدن پسرش را نداشت، چندین ساعت پس از شهادتش این‌چنین حماسه خلق کرده و خودش شده مستحکم‌ترین پناه دیگران. در رفت‌وآمد چند ثانیه، جانش را گرفته‌اند اما روزهاست جان می‌بخشد به این مسیر با مشت گره‌ کرده‌اش، استقامتش و صبر مثال زدنی‌اش. 🔻 علیرضای یازده ساله در بیستم اسفند‌ماه، چند دقیقه پس از اذان مغرب، در اثر اصابت پرتابه پهپاد، قامت کوچکش خم شده و در کنار پیکر پدر و به همراه او به شهادت می‌رسد و ایستگاه پایانی بهار زندگیش می‌شود یکی از شعب ایست و بازرسی‌های تهران. ➕ روایتی از مادر شهید علیرضا جعفری و همسر شهید رامین جعفری ✍🏻 زهراسادات میرغضنفری 🗓 شماره ۱۳۱ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | شوپِه 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 یک فانوس نفتی کوچک، یک تفنگ شکاری و مردی که شب‌ها تا سحر در مزرعه نگهبانی می‌دهد تا خاکش را از گزند حیوانات وحشی در امان نگه دارد. این‌ها عناصر اصلی داستان شوپِه بودند. داستانی که مادران مازنی آن را تعریف می‌کنند تا از دلیری مردم خطه‌ی شمال برای بچه‌هایشان بگویند. 🔻 بیشتر از بیست سال از کودکی‌ام می‌گذرد. از آن شب‌ها که مادرم قصه‌های شوپِه را برایم تعریف می‌کرد. اما این شب‌ها آن داستان دارد جلوی چشم‌هایم رقم می‌خورد. قصه همان قصه است. داستان نگهبانی شب و محافظت از سامون در برابر آن‌هایی که به مزرعه‌مان طمع کرده‌اند. اما قهرمان‌های داستان این شب‌ها، فرق دارند. قهرمان‌ها بانوان هستند. بانوانی که سلاحشان پرچم‌هایی است که به دوش دارند. بانوانی که دارند صحنه‌های تاریخی از حضور خود را رقم می زنند. بدون آنکه ذره‌ای ترس به دلشان راه بدهند، پا به خیابان‌های شهر می‌گذارند و نگهبان شب می‌شوند. فریاد سر می‌دهند و ایمان دارند که صدایشان لرزه بر دل دشمن می‌اندازد. 🔻 شوپِه حالا قهرمان‌های تازه‌ای دارد. حالا که سال‌ها از کودکی‌ام می‌گذرد و مادر شده‌ام، می‌توانم داستان‌های جدیدی از شوپِه را برای دخترانم بگویم. این روزها و این شب‌ها دارد همه‌چیز را از نو برایمان تعریف می‌کند. ✍🏻 کوثر یونسی 🗓 شماره ١٣٢ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | خط مقدم خانوادگی 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻میدان‌دار نیستم، اما این بیست و خرده‌ای روز تلاش کردم تا جایی که توان دارم، میدان را خالی نگذارم. امشب اما تلاشم بیشتر است. هنوز هم، بعد از تحویل سال دسته‌جمعیِ خیابانی، خط مقدم این نبرد، دست ما بود و باید با تمام قوا، حفظش کنیم. 🔻 سخنران امشب هم همین را گفت؛ اینکه ما هرگز فکر نمی‌کردیم در خط مقدم جنگی باشیم و این روزها، به اذعان فرماندهان، با خانواده در خط مقدم‌ایم. میان جمعیت میدان حل شدیم و با فریادها، همراه. حالا دیگر، فریادهایمان به فریاد مبارزطلبی سربازان میدان شبیه شده بود؛ رسا، شجاعانه، بلند و هماوردطلب. 🔻 میان یکی از همین شبها در حالی‌که دستانم بالا بود، چشمم روی کاغذ دست‌نوشته‌ای متوقف شد. مرد با کاغذش جلو آمد و مقابلمان ایستاد و شروع کرد به روضه خواندن برایمان: «من از مشهد اومدم. هرسال، این وقت، با آقا تو حرم بودیم و حالا، من به عشق آقا، اومدم تهران.» تصویر مرد و کاغذش در نگاهم شکست و بغضی که از اولین قنوت نماز عید صبح، راهش را یافته بود، باز هم ترک برداشت و رها شد و مرد ادامه داد: ما با آقا خاطره‌ها داریم... زیرلب زمزمه کردم: ما هم... ✍🏻 اسماء جیران‌پور 🗓 شماره ١٣٣ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh