eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
💌  | شوپِه 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 یک فانوس نفتی کوچک، یک تفنگ شکاری و مردی که شب‌ها تا سحر در مزرعه نگهبانی می‌دهد تا خاکش را از گزند حیوانات وحشی در امان نگه دارد. این‌ها عناصر اصلی داستان شوپِه بودند. داستانی که مادران مازنی آن را تعریف می‌کنند تا از دلیری مردم خطه‌ی شمال برای بچه‌هایشان بگویند. 🔻 بیشتر از بیست سال از کودکی‌ام می‌گذرد. از آن شب‌ها که مادرم قصه‌های شوپِه را برایم تعریف می‌کرد. اما این شب‌ها آن داستان دارد جلوی چشم‌هایم رقم می‌خورد. قصه همان قصه است. داستان نگهبانی شب و محافظت از سامون در برابر آن‌هایی که به مزرعه‌مان طمع کرده‌اند. اما قهرمان‌های داستان این شب‌ها، فرق دارند. قهرمان‌ها بانوان هستند. بانوانی که سلاحشان پرچم‌هایی است که به دوش دارند. بانوانی که دارند صحنه‌های تاریخی از حضور خود را رقم می زنند. بدون آنکه ذره‌ای ترس به دلشان راه بدهند، پا به خیابان‌های شهر می‌گذارند و نگهبان شب می‌شوند. فریاد سر می‌دهند و ایمان دارند که صدایشان لرزه بر دل دشمن می‌اندازد. 🔻 شوپِه حالا قهرمان‌های تازه‌ای دارد. حالا که سال‌ها از کودکی‌ام می‌گذرد و مادر شده‌ام، می‌توانم داستان‌های جدیدی از شوپِه را برای دخترانم بگویم. این روزها و این شب‌ها دارد همه‌چیز را از نو برایمان تعریف می‌کند. ✍🏻 کوثر یونسی 🗓 شماره ١٣٢ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | خط مقدم خانوادگی 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻میدان‌دار نیستم، اما این بیست و خرده‌ای روز تلاش کردم تا جایی که توان دارم، میدان را خالی نگذارم. امشب اما تلاشم بیشتر است. هنوز هم، بعد از تحویل سال دسته‌جمعیِ خیابانی، خط مقدم این نبرد، دست ما بود و باید با تمام قوا، حفظش کنیم. 🔻 سخنران امشب هم همین را گفت؛ اینکه ما هرگز فکر نمی‌کردیم در خط مقدم جنگی باشیم و این روزها، به اذعان فرماندهان، با خانواده در خط مقدم‌ایم. میان جمعیت میدان حل شدیم و با فریادها، همراه. حالا دیگر، فریادهایمان به فریاد مبارزطلبی سربازان میدان شبیه شده بود؛ رسا، شجاعانه، بلند و هماوردطلب. 🔻 میان یکی از همین شبها در حالی‌که دستانم بالا بود، چشمم روی کاغذ دست‌نوشته‌ای متوقف شد. مرد با کاغذش جلو آمد و مقابلمان ایستاد و شروع کرد به روضه خواندن برایمان: «من از مشهد اومدم. هرسال، این وقت، با آقا تو حرم بودیم و حالا، من به عشق آقا، اومدم تهران.» تصویر مرد و کاغذش در نگاهم شکست و بغضی که از اولین قنوت نماز عید صبح، راهش را یافته بود، باز هم ترک برداشت و رها شد و مرد ادامه داد: ما با آقا خاطره‌ها داریم... زیرلب زمزمه کردم: ما هم... ✍🏻 اسماء جیران‌پور 🗓 شماره ١٣٣ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | ما زن‌ها فقط از یک چیز می‌ترسیم 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 بیست و دوم بهمن دیده بودمش. پیرمرد ایستاده بود وسط خیابان انقلاب جمعیت را سر شوق می‌آورد. ماشاءالله و الله‌اکبر می‌گفت به جمعیتی که از امام‌حسین به آزادی می‌رسید. بیست و دوم اسفند دوباره دیدمش. سر تقاطع انقلاب و شانزده آذر. روی بلندی وسط خیابان ایستاده بود. خطابش فقط به خانم‌ها بود. می‌گفت همه‌ی برکات انقلاب از ماست. گفتم و از نان حلالی که شما سر سفره‌ی ما آورده‌اید. شور برداشت. برایم از زمان جنگ گفت که معلم بوده و از مادرها چه‌ها ندیده مثل همین روزها که مادرها بچه‌ها را به قربانگاه آورده‌اند که دوام ما به خون است. 🔻 خبرنگار فارس خودش را انداخت وسط گفتگوی پدر و دختری‌مان. از او پرسید و بعد من. فکر کرد حتما چه قدر به خودم بالیده‌ام و چه شاهکاری کرده‌ام که آمده‌ام روز قدس. گفتم نمی‌فهمم از چه غروری حرف می‌زنی. من پیزوری را راه داده‌اند شکوه اسلام را بین بهترین مردم ببینم. نگفتم عاجزم از شکر بهجه مونقه‌ای که شاهدش هستم. گفتم کاش آن‌هایی که خفت و ذلت کشور را زندگی کرده بودند الان زنده بودند پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های بینوایی که عمرشان را با فلان شاه قاجار یا پهلوی اول و دوم حساب می‌کردند. وه! چه خوشبختیم ما! 🔻 خبرنگار فارس پرسید نترسیده‌ام که دارند دو قدمی‌مان را می‌زنند. گفتم من توی دو هفته‌‌ای که گذشت فقط یک شب ترسیده‌ام. رفته بودم سر قرار هر شب میدان تجریش بین خانواده بزرگی که تازه هم را پیدا کرده‌ بودیم. سعدآباد را زدند. بوی باروت تا میدان می‌آمد و یادم انداخت زیر خورشت را خاموش نکرده‌ام و حتما تا آن ساعت سوخته و بو خانه را برداشته بود. شب قبل خواب مانده بودیم و در دوازده دقیقه مانده به اذان رسیدیم هول‌هول نیمرو بخوریم. ترسیدم اگر امشب خواب بمانیم جلوی مردهایی که باید بروند سرکار چی بگذارم. بوی خانه را چه‌کار کنم. لعنت به بوی باروت که دورهمی خوش من را توی میدان زهر کرد! ✍🏻 طاهره نجفی خضری 🗓 شماره ١٣۴ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | گل‌های جنگ 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 شب دوم سال جدید، با یک بغل میخک رنگارنگ زدیم به خیابان. اولش قرار گذاشتیم شاخه‌ها را یکی‌یکی بدهیم دست نیروهای حافظ امنیت، اما همین‌ که افتادیم وسط کاروان ماشین‌های پرچمی، برق چشم دخترک‌ها را دیدم. ماشینها با سرعت کم و موازی هم در حرکت بودند، دخترها یکی در میان از ماشین‌ها سر بیرون داده بودند و با دستهای کوچک دسته‌ی پرچم‌های‌ بزرگ را سفت گرفته بودند. چشم‌هایمان که به هم می‌افتاد لبخند می‌زدیم و دیدم که نگاهشان روی دسته‌ی گل‌های توی دستمان خیره می‌ماند. وسط رجزخوانی‌های بلند حاج‌محمود، دم گوش مامان داد زدم «گل‌ها رو بدیم به گل‌دخترها؟» برگشت و با خنده گفت «چه بهتر!» 🔻 روز عید، همان اول صبحی، همسایه در زد و یک دسته‌ی بزرگ میخک‌ را گذاشت توی بغل مامان، فقط گفته بود برای مزار عزیزانش خریده اما، نبرده، نشده...همین! بعد هم احتمالاً با خودش گفته، خنده‌ به صورت زنده‌ها وقت دیدن و بوییدن گل، خیلی قشنگ‌تر است تا پژمرده شدنشان روی سنگ‌های سخت و سرد و بی‌جان. مامان گل‌ها را یکی یکی چید توی گلدان آب، گفت «دستش طلا! چه خوب شد، خدا بیامرزه رفته‌هاشو.» شب که داشتیم حاضر می‌شدیم برای رفتن سر پست‌های هر شبمان، یک دفعه بی‌مقدمه گفت «گل‌ها را ببریم برای خلق‌الله؟» بردیم! چندتایی از دخترهای شهر، خوب در خاطرشان ماند، در شب دوم نوروزی که در خیابان می‌جنگیدیم، یک دستشان پرچم و یک دستشان گل بود. ✍🏻 سکینه تاجی 🗓 شماره ١٣۵ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | سایه‌‌ات تا ابد بالای سر ماست 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 پیرمرد و پیرزنی، جلوی ما ایستاده بودند.‌ پیرمرد، پرچم بزرگ ایران در دست داشت و پیرزن پرچم سفید کوچکی که تصویر امام شهید روی آن نقش بسته بود.‌ 🔻 پیرمرد، پرچم کوچک را از دست زن گرفت و گفت: «این پرچم نباید پایین باشه!» چشمی بین جمعیت چرخاند و دنبال چسب گشت. یکی از خادمین موکب که تازه کارش تمام شده بود از پشت ماشین، چسبی دست پیرمرد داد. 🔻 چسب را گرفت و پرچم کوچکی را بالای پرچم‌ بزرگ چسباند. لبخندی روی لب پیرمرد و پیرزن نشست. حالا سایه‌ی رهبر شهید بالای سر ایران در دست باد می‌چرخید. ✍🏻 محدثه قاسم‌پور 🗓 شماره ١٣۶ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh