💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | گلهای جنگ
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 شب دوم سال جدید، با یک بغل میخک رنگارنگ زدیم به خیابان. اولش قرار گذاشتیم شاخهها را یکییکی بدهیم دست نیروهای حافظ امنیت، اما همین که افتادیم وسط کاروان ماشینهای پرچمی، برق چشم دخترکها را دیدم. ماشینها با سرعت کم و موازی هم در حرکت بودند، دخترها یکی در میان از ماشینها سر بیرون داده بودند و با دستهای کوچک دستهی پرچمهای بزرگ را سفت گرفته بودند. چشمهایمان که به هم میافتاد لبخند میزدیم و دیدم که نگاهشان روی دستهی گلهای توی دستمان خیره میماند. وسط رجزخوانیهای بلند حاجمحمود، دم گوش مامان داد زدم «گلها رو بدیم به گلدخترها؟» برگشت و با خنده گفت «چه بهتر!»
🔻 روز عید، همان اول صبحی، همسایه در زد و یک دستهی بزرگ میخک را گذاشت توی بغل مامان، فقط گفته بود برای مزار عزیزانش خریده اما، نبرده، نشده...همین! بعد هم احتمالاً با خودش گفته، خنده به صورت زندهها وقت دیدن و بوییدن گل، خیلی قشنگتر است تا پژمرده شدنشان روی سنگهای سخت و سرد و بیجان. مامان گلها را یکی یکی چید توی گلدان آب، گفت «دستش طلا! چه خوب شد، خدا بیامرزه رفتههاشو.» شب که داشتیم حاضر میشدیم برای رفتن سر پستهای هر شبمان، یک دفعه بیمقدمه گفت «گلها را ببریم برای خلقالله؟» بردیم! چندتایی از دخترهای شهر، خوب در خاطرشان ماند، در شب دوم نوروزی که در خیابان میجنگیدیم، یک دستشان پرچم و یک دستشان گل بود.
✍🏻 سکینه تاجی
🗓 شماره ١٣۵
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | سایهات تا ابد بالای سر ماست
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 پیرمرد و پیرزنی، جلوی ما ایستاده بودند. پیرمرد، پرچم بزرگ ایران در دست داشت و پیرزن پرچم سفید کوچکی که تصویر امام شهید روی آن نقش بسته بود.
🔻 پیرمرد، پرچم کوچک را از دست زن گرفت و گفت: «این پرچم نباید پایین باشه!» چشمی بین جمعیت چرخاند و دنبال چسب گشت. یکی از خادمین موکب که تازه کارش تمام شده بود از پشت ماشین، چسبی دست پیرمرد داد.
🔻 چسب را گرفت و پرچم کوچکی را بالای پرچم بزرگ چسباند. لبخندی روی لب پیرمرد و پیرزن نشست. حالا سایهی رهبر شهید بالای سر ایران در دست باد میچرخید.
✍🏻 محدثه قاسمپور
🗓 شماره ١٣۶
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | نبضهایی در هروی
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 «خونه باید سبز باشه».
همیشه موقع بازدید از آپارتمانهایی که املاکیها نشانمان میدادند، این جملهی خسرو شکیبایی توی گوشم میپیچید. نقشه بدون پرتی و نزدیکی به منزل مادرم برای سبز بودن خانه کافی نبود. دوست داشتم محلهام هم سبز باشد. دستفروشهایی که تا دیروقت کنار خیابان بساطشان پهن است، کتابفروشی فعالی که مدام برنامههای کتابخوانی مناسبتی برای بچهها برگزار میکند و خیلی چیزهای دیگر باعث شد، میدان هروی برایم تبدیل به محلهای سبز شود. برای من محله چیزی جدا از خانهام نیست. از همان روزهای اول زندگی در محله سعی میکنم آنجا را از آن خودم کنم. انگار محله یکی از اتاقهای خانهام باشد که با دیگران شریک شدهام.
🔻 بعد از حوادث ۱۸ دی دلم گرفت، وقتی به آسفالت کندهشدهی دور میدان نگاه کردم. با دیدن لولهی خمیدهی چراغ راهنمایی و سیمهای بیرون زدهاش، قلبم هزار پاره شد. اگر آنجا بودم نمیگذاشتم حتی یک وجب چمن زیر پای بدخواهان محلهام له شود. وقتی از روز اول جنگ رمضان با پیامک درخواست تخلیهی تهران، برگشتیم به خانهی پدری در قزوین، یک تکه از قلبم پیش محلهام باقی ماند. هر شب میان عکسها و فیلمهایی که از تهران منتشر میشد، تجمعات میدان هروی تهران را هم رصد میکردم. خودم را میان آدمهایی میدیدم که از مسجد امام حسن عسکری(ع) و مسجد کنی راه میافتند، به هم میپیوندند و رجز میخوانند.
🔻 دیدن برگزاری نماز جماعت در میدان هروی، آن هم شب چهارشنبهسوری مرهمی بود روی قلب دلتنگ و زخمیام. خیالم راحت شد بهجز من خیلیهای دیگر هستند که محلهی سبزشان را دوست دارند. مطمئن شدم آدمهای محلهام حواسشان به آسفالتهای کندهشدهی کف خیابان هست و زخمهای زمین را با زیراندازها و سجادههایشان پنهان میکنند. فهمیدم هممحلهایهایم با اقتدار و غرور شعارهای وطندوستی سر میدهند و هیچوقت در برابر دشمن سر خم نمیکنند.
✍🏻 فاطمهالسادات شهروش
🗓 شماره ١٣٧
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 آخرین منظر
🌷 یادوارهی «شهیده منظر السادات زرآبادی»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی در تهران به همراه خانوادهاش به شهادت رسید.
🔹 هیچ پایی شاید، هیچ پای نوجوان مضطربی شاید، آنچنان که پاهای من از خودم پیشی میگرفتند، بهسمت یک توده خاک و سنگ و خون و استخوان ندویده باشد. آنطور که من دویدهام، آنطور که من مضطرب بودهام.
🔸 مگر میشود پاهایی داشت که از هوا، از ثانیه، از غبار، از صدا سریعتر بدوند تا به فاجعه برسند. من اما آن لحظههای سخت را دویدهام تا فاجعه، تا آن توده خاک و سنگ و خون و استخوان، و از گوشه چشمم، طوریکه ویرانکنندهترین دلهرههای عالم هم به گردپایش نرسند، چنان با دلهره به آن توده خاک و سنگ و خون و استخوان نگریستهام که شاید کسی تا آن موقع ننگریسته باشد و چنان زانوهایم سست شده و زمین خوردهاند که شاید تا آن موقع زانوانی چنان زمین نخورده باشند و مردمک چشمهایم چنان از هول مصیبت به سفیدی گراییدهاند که هیچ چشمی شاید تا آن موقع نظیرش را تجربه نکرده باشد. لابد آن لحظه به آخرین قاب خانوادگیمان اندیشیدهام. به آخرین «منظر». به آخرینِ «منظر».
🔹 به اینکه کاش آن آخرین قاب، تصویر مادری نبود که پسر نوجوانش را در آغوش گرفت و به بچهها گفت: «دخترها، دست داداشتون رو بگیرین بیایین، شیرمردمونداره میره سر پست. بیایین با هم از زیر قرآن ردش کنیم». کاش لااقل بابا را صدا نکرده بودی و کاش عمه با آن بچه کوچولوی توی بغلش توی آن قاب نیامده بودند. کاش بابا دست روی شانهام نگذاشته بود و پیشانیام را نبوسیده بود. اصلاً کاش آنطور فراخوانشان نکرده بودی، مادر. کاش پز شیربچهات را به زمینوزمان نداده بودی. کاش فخر نفروخته بودی به دنیا که کار را اینقدر برایم سخت کنی. کاش زانوهایم آن لحظه اجازه میدادند پسرِ تو بودن را داد بزنم و بهقوت آیتالکرسیای که تو موقع رفتن برایم خواندی، قوی بمانم.
کاش...
🔸 دنیا در آن قاب خانوادگی از حرکت نایستاده. موشک بند ناف خانوادهام را از دنیا قطع کرده و آن جمع شیرین پرامید، آن چشمهای پر از آینده، آن لبخندهای مملو از عشق با دیوارهایی که فروریختهاند و سقفی که پایین آمده، برای همیشه در خیال من حک شدهاند و فقط من ماندهام و من...
🔹 «صبر داشته باش، پسرم. پدر و مادرت الان دارن از اون بالابالاها نگات میکنن، ببینن چطوری مدال افتخارشون میشی و به سینهشون مینشینی. پاشو از جات، مرد! این زانوها باید از امروز خیلی قویتر باشن. این بازوها باید از امروز خیلی قویتر باشن. شهادت نصیب هرکسی نمیشه ها. خوش به سعادتشون... تو هم اگه شهادت میخواهی، باید مثل پدر و مادر و خانوادهت، شهید زندگی کنی.» چشمهایم را میبندم. یعنی میتوانم شهید زندگی کنم؟
🔸 زن همسایه آرام به بغلدستیاش میگوید: «شوکه شده. طفلکی! اگه بتونه گریه کنه، خوب میشه.»
«وای خدا خودش به این بچه صبر بده. مگه میشه آخه؟ کوه هم باشی، از هم میپاشی... .»
🔹 از جا بلند میشوم. دوسه نفر میخواهند زیر بغلم را بگیرند، نمیگذارم. وقت عزاداری ندارم. باید به میدان برگردم، جایی که آن آخرین قاب خانوادگی راهیام کرد. خیابان میدان من است.
➕ شهیده منظرالسادات زرآبادی در حملهی وحشیانه رژیم صهیونی به منطقهای مسکونی در تهران به همراه همسر، دو دختر، پسر کوچک، خواهر همسرشان به همراه فرزند سه ماهه، به شهادت رسید. تنها بازماندهی این خانواده پسر ارشدشان است که در حال خدمترسانی در ایستبازرسی بود.
✍🏻 شیدا اسلامی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | شهر در سیطره فرزندان توست
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 صدای ترقه و بومببومبهای پیدرپی میآمد. بوی مواد منفجره از پنجره میریخت توی اتاق. بابا گفت: «امشب نمیشه ماشین برد. میزنن داغون میکنند.» پیاده راه افتادیم سمت محل تجمع. از هر چند دقیقه صدای تقتق از جا میپراندمان. چندبار صحنهای را تصور کردم که عدهای مسلح میریزند بین مردم و همه را به رگبار میبندند. اما تا بسیجیهای جوان را کنار خیابان میدیدم، دلم قرص میشد و مسیر را ادامه میدادم.
🔻 مردم از چپ و راست به محل تجمع میرفتند. مثل آهنهایی شده بودیم که بیتوجه به فراخوانها و صداها و تهدیدها، به سمت آهنربایی بزرگ کشیده میشدیم. پهنای خیابان پر از آدم بود. به عکسِ شبهای قبل، جا برای عبورِ حتی یک ماشین نبود. سه، چهارتا ماشین پشت میلههایی ایستاده بودند تا جمعیت خیابان را طی کند. جا نبود قدمهای بلند برداریم. مورچهای و آرام راه میرفتیم و مدام تنههامان میخورد به هم.
🔻 مداح ترکی میخواند:
"هانسی گروهون بِلَه مولا سی وار؟
شیعه لرین حضرت عباسی وار"
لری میخواند:
"دایَه دایَه وقت جنگَه
زمینِ بیاسرائیل چَنی قشنگه، هی، چَنی قشنگه"
کردی و فارسی میخواند. تمام اقوام ایران را دعوت به اتحاد میکرد و فریاد مردم یکصدا عین صاعقه در شهر میپیچید: "ایرانیِ باغیرت، اتحاد اتحاد."
🔻 به گلزار شهدای گمنام که رسیدیم گرداگردِ مزار شهدا حلقه زدیم. شبیه حاجیهایی شده بودیم که دور کعبه میچرخند. حج ما اینجا بود، در خیابانهای شهر. شهدایمان را طواف میکردیم و با فریاد خونخواهی فضا را معطر. مداح صدایش را بالا برد: "ما به رهبر و مولای خود میگوییم اگر از بالای آسمان و از روی زمین، سنگ بر ما ببارد، میدان را رها نخواهیم کرد." نعرهی حیدرحیدر دور تا دورمان را پُر کرد.
🔻 از تجمع که برمیگشتیم مردم گروه گروه شده بودند و بدون بلندگو، خودشان شعار میدادند و مشت گره میکردند. خوب که دقت کردم دیدم چند ساعتی میشود خبری از صدای ترقه و بومب بومب نیست! شهر در سیطرهی فرزندان آیت الله خامنهای بود و فریادهای برقآسای "الله اکبر".
✍🏻 نرگس ربانی
🗓 شماره ١٣٨
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | سپاهیان تکنفره نیمکتها
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 زنگهای تفریح دور میزم پاتوق بچهها بود. آنهایی که سرشان برای حرف زدن و بحث کردن درد میکرد و دوست داشتند از خودشان بگویند. تمایل چندانی به شنیدن نداشتند. طبیعی است در سنی که هویتشان را تازه کشف کردند و آن را به رسمیت شناختند، به راحتی پذیرای نظر و سلیقه دیگران نباشند. درک و دریافتشان میشود سند قطعی. برای همین بیشتر گوش شنوا بودم تا متکم وحده.
تسنیم پرهیجان حرف میزد. همیشه هم با دیگران چالش داشت و مشغول یکی به دو بود. به حجاب اعتقاد نداشت میگفت در مترو طرف خانمهای چادری را میگیرد که بیخود مورد هجوم هستند و غیرمنصفانه مسئول همه کم و کاستیهای جمهوری اسلامی.
🔻جملاتش را معمولا اینطور شروع میکرد: خانم ما که اصلا مذهبی نیستیم ولی...
بعد از این قیدها، سراغ کتابهایی را میگرفت که شبهات در مورد رهبر یا ولایت فقیه را رفع کرده باشد.
🔻 آخرین روزهایی که مدرسه بودیم بعد از اتفاقات دانشگاه، دمغ بود. به محض اینکه از حادثهی ورود نظامیان شاه قبل از انقلاب صحبت کردیم، دوید خودکار و دفترش را آورد و با دقت جزییات را یادداشت کرد. نقشه میکشید که با این اطلاعات چه کند: حالا نشونشون میدم که دیگه توی پیوی، پهلویچیبازی در نیارن!
🔻 روز ۹ اسفند، همان ساعات دلهرهآور بعد از انفجار که سعی میکردیم بر نگرانیمان غلبه کنیم، به من نزدیک شد و آرام زمزمه کرد: خانم اگه رهبر را زده باشن چی؟
بغض کرد. چشمانش پر از اشک شد. در آغوشش گرفتم. برای اینکه خودم آرام شوم. او آنقدر شجاعت داشت که به وظیفهاش بعد از شهادت رهبر فکر کند. همان کابوسی که جرات مقابله با آن را نداشتم و از خیالش فرار میکردم. دخترهای مثل او کم نبودند. مارپیچ سکوت جرات فریاد زدن را از آنها گرفته بود. دل و عقلشان حقیقت را یافته بود اما فشار رسانههای مجازی نمیگذاشت با اعتمادبهنفس و جرات از اعتقاد خود حرف بزنند. نسیم، رضوانه، آیدا و دخترهای دیگرم با خون پاکی که ریخته شد، از مارپیچ سکوت درآمدند. این روزها آنها را در تمام چهارراهها و میدانها میبینم. صدای فریادشان را میشنوم.
🔻 اشکهایی که آرام روی صورتشان میغلطید، حالا هقهق بلندی شده و جرات پیدا کردهاند. انقدر که سپاه تکنفرهای میشوند، وسط خیابان و پرچمی که عاشقش هستند، تکان میدهند و با افتخار پشت رهبر میایستند. قربان قد و بالای دختران و پسران ایران بروم که یکشبه بزرگ شدند.
✍🏻 راضیه بابایی
🗓 شماره ١٣٩
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh