eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
💌  | این مصیبت یادت بماند! 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 ما کردها وقت تسلیت گفتن یک جمله‌ی مخصوص داریم. مضمونش اینطوری است: «ان‌شاء‌الله همین مصیبت یادت بمونه، یعنی هیچ غم و مرگ دیگه‌ای تو زندگیت نبینی و همین بشود آخری، همین بشود تلخ‌ترین خاطره‌ی ذهنت.» 🔻 این جمله را زن‌ها به خانم‌بس می‌گفتند، با زنجه‌موره، بس که داغش سنگین بود. پسر دسته گلش افتاده بود توی حوضچه‌ی کشتارگاه مرغ. آنقدر مانده بود توی آب و اسید که نمی‌شد چهره‌اش را تشخیص داد. ساعت‌ها پی پسر گشته بودند، غافل از اینکه همان‌جا پایش لیز خورده و افتاده توی چاهک؛ چقدر دست و پا زده خدا می‌داند، چقدر فریاد زده و کمک خواسته خدا می‌داند. 🔻 هیچ جمله‌ای برای تسلا فایده نداشت. زن‌ها بهش می‌گفتند پسرت شهید شده، خدا خودش گفته هر کس برای روزی حلال بمیرد شهید است. و واقعا شهید بود، شهید نان. 🔻 پسرش یک هفته قبل از مادربزرگم فوت کرده بود. قبرش کنار قبر مادربزرگم بود. وارد قبرستان قدیمی روستا که می‌شدیم اول صدای زنجه‌موره‌های خانم‌بس به گوش‌مان می‌رسید. صدای گرفته‌اش خش به قلبم می‌انداخت. آنقدر ناله کرده بود که صداش شبیه هیچ آدمیزاده‌ای نبود. نوه‌ی شش ساله‌اش، یادگار پسرِ رفته را تو بغل می‌گرفت و ضجه می‌زد. 🔻 هفته‌ی بعد از جنگ، رفتیم سر خاک. جای سوزن انداختن نبود، صدای خانم‌بس اما نمی‌آمد. پیش خودم گفتم حتماً نیامده، حتماً ترس موشک‌باران تو‌ی دلش افتاده یا هر چیزی. اما همان‌جا بود، همانطور یله روی قبر. تاج سنگی را بغل کرده بود. با همان صدای گرفته‌ی کردی می‌خواند: «اسماعیل داغت از یادم رفت اسماعیل، اسماعیل شنیدی رهبرمانو با خانواده‌‌ش زدن، اسماعیل دیدی سربازای رشیدو زدن، اسماعیل دیدی فرمانده‌ها رو زدن‌، اسماعیل دیدی اون دخترای بیگناه رو تکه تکه کردن، هم‌سن دختر تو‌ بودن. اسماعیل دیگه برای تو گریه نمی‌کنم، اسماعیل برای مادرایی گریه می‌کنم که تن بچه‌هاشون، مثل تن تو شده...» 🔻 بغض کرده بودم و توی دلم مطمئن بودم که دیگر هیچ مرگی نمی‌تواند این داغ را از یادمان ببرد. ✍🏻 هدا حشمتیان 🗓 شماره ١۴٣ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | حلمای تبریز، حلمای ایران 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 امروز که حسن دو ساله‌ی من، با صدای جنگنده بیدار شد و وحشت دوید توی چشم‌هایش و لب‌هایش برگشت، به تو فکر کردم. به وقتی که چشم‌هایت را باز کنی و دنبال مامان‌فرزانه و باباحمید بگردی تا توی آغوششان آرام بگیری. حالا که نه مادری هست و نه پدری، چه کسی بداند ترفند آرام کردنت در روزهای بی‌قراری‌ چه بوده؟ حالا که صداها تمامی ندارد، چه کسی نازت را می‌خرد؟ میان بچه‌هایی که دور و برت بالا و پایین می‌پرند، چه کسی می‌خواهد جای خواهر یا برادرت، سرگرمت کند؟ نمی‌دانم! 🔻 فقط یک چیز را خوب می‌دانم. اینکه تو یک معجزه‌ای! خودم خانه‌تان را دیدم. سقفش با زمین یکی شده و ریخته بود توی طبقه‌ی پایین. مانده بودم که در آن هیاهوی خاک و سنگ، خدا تو را چطور نگه داشته؟ میان آغوش مامان بودی یا بابا؟ مدام به آن صدم‌ثانیه‌یِ جنون‌آمیز فکر می‌کنم؛ به همان لحظه‌ای که مامان یا بابایت دیدند دنیا دارد روی سرتان خراب می‌شود و در پلک‌زدنی، تو را میان جان‌شان گرفتند. یعنی چطور محافظت شدی؟ شبیه معجزه‌ها؟ مثل وقتی‌که خدا شن‌های بیابان را مأمور کرد تا پای ظلم را از خاک این سرزمین قطع کند؟ بله! خدا می‌تواند با هر چیزی یا حتی بدون هیچ‌چیز، تو را برای ما نگه دارد. برای که رسالتی که هنوز نمی‌دانیم... 🔻 فقط بدان امروز دل همه‌ی ایران برای تو تپید دختر تبریز. تو حالا تنهاترین یادگارِ خانواده‌ی پنج‌نفره‌ی میرزاده‌ای؛ پس بمان برای این خاک، حلمای جان. بمان و بزرگ شو، دختر ایران. به زودی انتقامت را خواهیم گرفت... ✍🏻 فاطمه رزم‌خواه ➕ خانواده‌‌ی میرزاده در حمله‌ی آمریکایی_صهیونی به منزل مسکونی‌شان در تبریز به شهادت رسیدند. حلما، تنها بازمانده‌ی خانواده‌ی پنج‌نفره‌شان است. 🗓 شماره ١۴۴ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | تربیت‌شدگان مکتب سیدعلی 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 ‌جعبه‌ی انگشتر را که باز می‌کردی، انگار همه‌ی داشته‌ات را می‌خواستی پیش چشم حاضران، به رُخ بکشی. همه چشم بودند و تو، با آن دشت گل‌های آبی چادرت، صدفی بودی که توی دست‌هایت، مروارید می‌درخشید. 🔻 ‌برای انگشترت می‌شود صدها قصّه نوشت. اندازه‌اش بزرگ است؛ آن‌قدر که توی انگشت‌های کوچکت لق می‌زند. شاید برای مادرت باشد. خداخدا می‌کنم که زنده باشد و خودش، با چادر مشکی‌ای که پر از گل‌های دانه ریز سرخابی است، همراهت آمده باشد. ‌حتماً پیش از رسیدن به میز نذورات، دست روی شانه‌ات گذاشته؛ بعد نگاهی به دو عکسِ روی میز کرده و چانه‌اش به بغض لرزیده. چندباری انگشتر را، توی انگشتش چرخانده و اشک‌هایش را که دیگر از لبه‌ی پلک‌هایش شُرّه کرده‌اند روی گونه‌هایش، با پَر چادرش پاک کرده؛ زیر لب دعایی خوانده. جعبه را که مدّت‌ها شده بود جعبه‌ی انگشتر عروسی خاله‌بازی‌هایت، خودت با چشم‌هایی که از سر ذوق، ستاره افتاده بود تویشان، آوردی و آن لحظه دادی به مادرت. شاید وقت رفتن، دم گوش‌ات گفته: «میوه‌ی دلم، برو بده به اون آقاهه که پشت میزه؛ بگو یادگاره؛ عزیزه؛ کمه امّا دلم روشنه که آقا خوشحال می‌شه. برسه به دست سیّد مجتبی خامنه‌ای، جونم به فداش.» 🔻 میانه‌ی تماشای تو، گوشه‌ی لبم به لبخند بالا می‌رود. توی دلم می‌گویم این زن‌ها، شیعیانِ تربیت‌شده‌ی مکتبِ سیّد علی خامنه‌ای هستند. همان کسی که زن را در روزگاری که سیاست‌مدارانش، گرفتار جهلی دیگر شده‌اند؛ همچون پیامبرِ مهربانی، شرافت و عزّت و احترام بخشید. ✍🏻 راضیه کریمی‌منش ➕ دختران شیعه‌ی کشمیر طلایشان را برای حمایت از ایران در جنگ رمضان هدیه می‌کنند. 🗓 شماره ١۴۵ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🔰 راوی حقیقت 📗 روایت شاگرد از معلم شهید ✍️ درباره شهید زهرا حدادعادل، عروس گرامی رهبر شهید انقلاب 🔻 سال کنکورمان مصادف شده بود با اولین تجربه نسل جدید از فقدان‌ قهرمان‌هایش. ایام امتحانات ترم اول بود و گویا امتحان اصلی، محک عیار صبر ما بود در مقابل از دست دادن‌های مکرری که سیزدهم دی ۹۸، نقطه آغازش بود. 🔻 سیزدهم دی، خبر شهادت حاج قاسم، شد مهم‌ترینِ آن روزها. غم نبودن او هنوز هم برای قلب‌ها عادی نشده چه برسد به حال آن روز‌ها. چند روز بعد حوالی ساعت ده صبح خبری در مدرسه پخش شد که نمی‌خواستیم باورش کنیم و برای تکذیب شدنش دعا‌دعا می‌کردیم. صحبت‌های سردار حاجی‌زاده بود و غصه‌ی هواپیمای اوکراینی. سال آخر بود و با خانم حداد کلاس نداشتیم، اما او تنها کسی بود که احساس می‌کردیم دستش به حقیقت می‌رسد. همان روز آمد به کانکس معروف و کمی آراممان کرد، کلاس داشت و بنا شد بعد از ساعت کاری مدرسه مجدد بیاید و به سؤالات پرتکراری که پیش رویمان بود، پاسخ دهد. زنگ خورد و آمد. پشت یکی از میزها نشست و ما دورش نشستیم. 🔻 قریب به سه ساعت برایمان توضیح داد، نه فقط اتفاقات آن روز، که شبهات چندساله را. در ذکر اسامی اشخاص محتاط و شرح وقایع بیست‌ساله اولویتش بود. نمی‌خواست به شخص یا جناحی بتازد، هر بار هم که من نام می‌آوردم، برخورد می‌کرد. زمانی که آمده بود هوا روشن و وقتی می‌خواست برود شب شده بود. 🔻 شخصیت حقوقی‌اش هیچ وظیفه‌ای در قبال حضور آن روز نداشت. ولی شخصیت حقیقی‌اش اجازه نداد، ذهن مشوش ما را رها کند و با پایان ساعت کاری او هم به خانه‌اش برگردد. خانم حداد، جهاد تبیینی که آقا می‌گفت را زندگی می‌کرد و برایش مهم بود حقیقت مخدوش نشود. و امروز حقی که از او بر گردن ماست، روایت حقیقی از منش و بودن اوست؛ شهیدی که خودش راوی حقیقت‌ها اما تیتر ثابت شایعات بود. ✍🏻 زهراسادات میرغضنفری رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 «شهید میکائیل میردورقی»، دانش‌آموز کلاس دوم، که در حملات آمریکایی_صهیونی به مدرسه‌ای در میناب در ۹ اسفندماه ۱۴۰۴ به شهادت رسید. 📥 کیفیت اصلی | نسخه استوری 🔰 برای مطالعه‌ی روایتی درباره‌ی میکائیل اینجا را کلیک کنید رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | به مردی از تبار روح و ریحان 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻حالا همه‌چیز شده است شبیه یک رویا، نفس کشیدن در هوای کوچه‌ی کشور دوست، تماشای درخت‌های بیت که سرمستی‌شان ذوق شاعرانه‌ام را زنده می‌کرد، گذشتن از پله‌های حسینیه و چشم‌دواندن پی صندلی ساده‌تان که رو به جمعیت بود و دست سالمتان که بعد از مدتی انتظار، موج می‌انداخت به دل پرده‌های جایگاه. انگار نشستن در حلقه شعرا که نگینش شما باشید، باز شده است آرزوی شیرین ۹سالگی‌ام. دوست داشتم چشم باز کنم و بشوم همان دخترک خوش‌ذوقی که در سینه‌اش شعر می‌جوشد و با خودش می‌گوید اگر روزی دعوت شود برای شعرخوانی در محضر ماه، چطور سلام بگوید، دخترانه‌تر است؟ مثلا خوب است بگوید سلام آقاجان؟ و بعد صدای مهربانتان را که چند سالی‌ست گرفته و خش‌دار شده، در جواب بشنود؟ 🔻 دوست داشتم بارها و بارها آرزویم را با شما زندگی کنم. قدم بگذارم در بیت، بنشینم پای سفره افطاری که صدر آن نشسته باشید و چشم‌هایم فقط شما را ببیند. مثل وقتی که چهارپاره دختر فلسطینی را برای اولین و آخرین‌بار پیش نگاهتان خواندم و نگاه از روی ماهتان نگرفتم. آخر نمی‌خواستم سری به تأیید تکان دهید و از چشمم دور بماند. دوست داشتم اولین شعرخوانی زنان در دیدارهای عمومی را طوری اجرا کنم که فتح بابی شود برای شاعره‌های دیگر. خدا را شکر! توانستم. مثنوی‌ام را که خطاب به پیامبر رحمت بود، با وقار زنی حماسه‌سرا اجرا کردم و تمام حسینیه به شوق آمد. امیدوار بودم سال بعد، دیدار بعد، نوبت بانوی دیگری از دوستانم باشد؛ اما آه از این اما. آه از تمام اماهای پرسوز؛ پرسوز مثل جای خالی شما؛ مثل خبر شهادت دوست لبنانی‌ام، سیده طهورا که قبل از شعرخوانی در محضرتان، یادش کردم و شما دعای خیری، بدرقه راه پرنورش کردید؛ مثل به یادآوردن چهره‌ی دوست‌داشتنی برادرم که سه سال پیش رفت در نقاب خاک و قاب خاطراتم. 🔻 سوز دل کاری کرد که موقع تقدیم اولین کتاب شعرم به دستان مبارکتان، عوضِ هر درخواستی برای خودم، دعا برای او را از شما مژدگانی بگیرم. حالا هم آقا دلخوشم به دعاهایتان. می‌دانم که می‌بینید نسل شاعران تربیت‌شده در مکتب شما، چطور در میدان مانده‌اند و برای حق، برای وطن و در ستایش امید و حماسه می‌سرایند. 🔻 می‌دانم مثل همیشه، هوای ریحانه‌هایتان را دارید و به رودابه‌های رستم‌آفرینتان افتخار می‌کنید. می‌دانم که هنوز مثل کوه، پشت این ملتِ مظلومِ مقتدر مانده‌اید، ای کشوردوست‌ترین ایرانی! ای اَبَرمرد ایران! 👈🏻 راوی: فائزه امجدیان (شاعر) ✍🏻 فاطمه طوسی 🗓 شماره ١۴۶ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh