eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷 بَشِّرِ الصّابِرین 🌷 یادواره‌ی «شهید سیدمهدی احمدی‌زاده»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی در تهران به شهادت رسید. 🔹 اسمش اُم‌عقیل بود. یکی از روزهایی که پسرش شترها را به صحرا برده بود، چند مسافر آفتاب‌سوخته‌ مهمانش شدند. همان حین خبر آوردند شتری رَم کرده و جوانش را در چاه انداخته. اُم‌عقیل به کسی که خبر مرگ جوانش را آورده بود گفت از مرکب پیاده شو و کمک کن گوسفندی برای مهمان‌ها ذبح کنیم. یکی از مسافرها می‌گوید از غذا خوردن که فارغ شدیم، زن مؤمنه نزدمان آمد. گفت کسی از شما هست که به قرآن آگاه باشد؟ یکی از حاضران سرش را تکان داد. اُم‌عقیل گفت آیاتی بخوان تا در برابر مرگ فرزندم تسلی خاطرم شود. مرد گفت: «وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ» زن رو به قبله ایستاد. چند رکعت نماز خواند. دست‌هایش را بالا برد: «خدایا من صبوری کردم. تو هم آنچه از رحمت و صلوات به من وعده داده‌ای، مرحمت فرما.» بعد گفت: «اگر بنا بود در این جهان کسی برای کسی بماند، پیغمبر برای امّتش باقی می‌‌ماند.» 🔸 لبه‌ی چادر و روسری‌‌اش صاف و به‌قاعده بود. نه زیر پلک‌هایش سرخ بود نه کناره‌های بینی‌‌اش. خم شده بود روی تابوتی که اسم خورده بود به‌‌نام "سیدمهدی احمدی‌زاده" و دیواره‌هایش را با ساتن سبز پوشانده بودند. مادر، انگار که پای ضریحی ایستاده باشد تندتند دست‌ها را تبرک می‌کرد به سر و روی پسرش: «ببین منو کجا آوردی؟ اگه تو تصادف می‌کردی، یه جای معمولی منو می‌بردن! الان محل شهدا آوردنم! با احترامات!» سرش را بلند کرد و به زن‌ها نهیب زد: «گریه نکنید! قول دادید که گریه نکنید!» 🔹 صدای مرد جوانی تو فیلم پیچید: «مامان بذار بابا هم وداع کنه.» «بذار یه چیز دیگه هم به بچه‌م بگم» سرش را برد توی تابوت: «صبر حضرت زینب(س) رو برام بخواه، باشه؟ تو که می‌دونی چقدر دیوونه‌ت بودم، بگو دیوونه نشه مامانم، صبر داشته باشه!» دمِ آخر هم رو به جوانِ توی‌ جعبه‌خوابیده‌اش گفت: «هرکس شهید بشه به نفعشه! به نفع اسلام! به نفع ایران! خب؟» "خب" را با توقع می‌گفت. جوری که حق منِ مادر را باید این‌طور ادا کنی حالا که عِندَ ربّهم یُرزَقون شده‌ای و دستت باز است. 🔸 هق‌هق مردی توی فیلم پیچید. زن حرفش را برید: «نکن‌نکن! گریه نکن!» صورتش را جلو برد و جوانش را بوسید. سرش را که بلند کرد می‌خندید. از ته دلش گفت: «خدا به همراهت مادر!» رو کرد به دوربین: «فقط یه روز بعد از حضرت آقا تاب آورد! منو کرد مادر شهید، باباشو کرد پدر شهید! وجودش افتخار! رفتنش افتخار! شکراً للّه!» ✍🏻 سیمین پورمحمود رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | مبعوث‌شدگان 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 روی تخت بیمارستانی، عقب ون ‌دراز کشیده بود و تجمع مردم را نگاه می‌کرد. بلندگوها بار دیگر فریاد زدند: «ای رهبر شهیدم، راهت ادامه دارد» جلو رفتم: «نظامی جانباز هستین؟» هیچ دلیل دیگری برای حضور او با آن شرایط به ذهنم نمی‌رسید. گفت: «آدم معمولی‌ام اما اگر لایق باشم خودمو سرباز سید‌علی می‌دونم» بعد دست چپ مشت شده و لاغرش را بالا آورد تا دوستانش ون را خالی کنند. سرم را خم کردم و لبه‌ی ون نشستم. گفت: «دیدی چی شد آبجی. عشق ما رو گرفتن. من توی این پونزده سال که از نخاع آسیب دیدم، شادیمو حفظ کردم اما الان پر از غمم». 🔻 چشم‌های مرد آب گرفت. به جمعیت پرچم‌گردان با مشت‌های بلند شده زل زده بود. انگار داشت تابلو‌ی عصر عاشورای فرشچیان را می‌دید. نیم‌خیز بلند شدم تا صدایش را بین فریادهای مرگ بر آمریکا بهتر بشنوم. گردنم کج به سقف ون چسبیده بود. گفت: «اما امیدم از بین نرفت. رهنمودهای سیدعلی ما رو به مهدی(عج) می‌رسونه. الحمدالله کما هو و اهله». 🔻 به تن بدون حرکت مرد نگاه کردم. گردنش به یک بالشت سرخابی تکیه داشت. چند دستگاه به او وصل شده بود و یک پتوی پلنگی رویش انداخته بودند. گفتم: «چند سالتونه؟ چی شد که اینجوری شد؟» برادرانه نگاهم کرد: «یک ماهه دیگه چهل‌ساله می‌شم. سال ۹۰ تصادف کردم.» شقیقه‌ها و برخی از موهایش سفید شده بودند. گفتم: «به خدا نگفتید چرا من؟» گفت: «هیچ‌کس بیشتر از امام حسین(ع) سختی نکشیده. خدایا هرچی دادیو گرفتی شکرت. دست‌و‌پا ندارم اما یه پسر شونزده‌ساله و یه همسر خیلی خوب دارم.» 🔻 صدای مردم بلندتر از قبل شد «حتی کفن بپوشیم، وطن نمی‌فروشیم» مرد گفت: «آبجی به نظرم سیدعلی رفت تا شفاعت کنه، گناهامون رو ببخشن، تا توفیق پیدا کنیم بیایم سوار کشتی حق بشیم. اول از همه خودمو می‌گم. آخه گناه به دست و پا نیست، همه‌چی از فکر شروع می‌شه». 🔻 زل زد به مردم. لبش لرزید گفت: «کاش مردم فقط به شکست دشمن راضی نشن. به خدا بگن به جای چیز باارزشی که از ما گرفتی، مهدی(عج) رو به ما بده» بلندگوها می‌خواندند: «اللهم عجل الولیک الفرج». من به چهل‌سالگی مرد فکر کردم و به آن کسی که چند وقت پیش گفت مردم‌مان مبعوث می‌شوند. ✍🏻 شکوفه‌سادات مرجانی 🗓 شماره ١۴٧ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 تو همیشه برنده می‌شوی! 🌷 یادواره‌ی «آتنا چملی‌نژاد»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه‌ی شجره طیبه در میناب به شهادت رسید. 🔹 تصویر لبخندت پاک نمی‌شود از ذهنم. جان می‌گیری و در خیالم قدم می‌زنی. باور نکرده‌ام آن آوارها را. انگار دوباره زنده شده‌ای. انگار دختر کوچک خودم باشی. ته‌تغاری شیرین خانه. همانی که حواسش هست طره‌های مشکی‌ موهایش را کامل بپوشاند زیر آن روسری گلدار. 🔸 خیالت می‌کنم در پاک‌ترین مدرسه‌ی ایران. معلم می‌پرسد: «می‌خواهی در آینده چه‌کاره شوی؟» می‌گویی: «دکتر!» معلم لبخند می‌زند: «دکتر بودن سخته‌ها! قراره کلی خون ببینی! اون‌قدر قوی هستی که طاقت بیاری؟» 🔹 حالا سرتاپایت خونی است. مانتویت آن‌قدر قرمز شده که رنگش مشخص نیست. لبه‌ی روسری‌ات زیر آوار خراب شده؛ اما گره‌اش همچنان سفت است. همان گره‌ای که مادر امروز زد. حالا در به در دنبالت است. تمام مدرسه را دور می‌زند. با دست آجرها را برمی‌دارد تا پیدایت کند. خیال کرده‌ای قایم‌باشک‌های زنگ تفریح است؟ تو مثل همیشه در بازی برنده می‌شوی. تمام دنیا دنبالت می‌گردند. چشم انتظارند پیدا شوی. نمی‌خواهی خودت را نشان دهی؟ بس کن دختر! حالا که وقت بازی نیست! معلم صدایت می‌زند. می‌شنوی؟ می‌گوید خانم دکتر! حالا می‌داند تو آن‌قدر قوی هستی که اگر خون ببینی حالت بد نمی‌شود! 🔸 پنجره‌ها شکسته. آجر و سنگ روی نیمکت‌ها ریخته. کاغذ دیواری‌ها روی زمین افتاده‌اند. یک‌نفر چند رنگ گواش روی میزت پیدا می‌کند. نشانی از تو. همان‌هایی که داشتی با آن‌ها نقاشی می‌کردی. معلم پرسید: «چه می‌کشی؟» گفتی: «لاله‌‌ی سرخ. به یاد شهدایی که جان‌شان را برای امنیت ما فدا کردند.» 🔹 مادرت خاک را چنگ می‌زند. دستش قرمز می‌شود. فریاد می‌کشد. صدایش در گوشم می‌پیچد. از خواب می‌پرم. صورتم خیس عرق است. نفس‌نفس می‌زنم. نمی‌دانم چطور خوابم برده. دخترم تکانم می‌دهد و می‌پرسد: «مامان! این روسری رو سرم می‌کنی؟» به سرش دستی می‌کشم. روسری‌اش گل‌دار است. لبخند می‌زنم. تا مدرسه همراهی‌اش می‌کنم. در راه می‌پرسد: «مامان! دیروز معلممون گفت باید نقاشی بکشیم. به یاد شهدای جنگ. لاله‌های سرخ! چرا سرخ؟» لحظه‌ای می‌ایستم. آتنا دستم را می‌کشد: «چی‌ شده مامان؟» 🔸 به راهم ادامه می‌دهم. به لاله‌های سرخ فکر می‌کنم. به تو. به گواش قرمز رنگ. دم در مدرسه، روی دو زانو می‌نشینم. می‌گویم: «رنگ قرمز، نماد خون کسانی هست که جون‌شون رو برای امنیت ما فدا کردن. اونا آدمای خوبی بودن. هر لاله‌ی سرخ رو به یاد یک شهید می‌کشیم.» چهره‌اش درهم می‌رود‌: «اما.. یه بار بهم گفتی تو جنگ هشت ساله خیلیا شهید شدن! من چطور این همه لاله رو نقاشی کنم؟» 🔹 خوب نگاهش می‌کنم: «یه دونه هم بکشی کافیه.» کمی فکر می‌کند: «اما من که کسی رو نمی‌شناسم!» گواش قرمز رنگی را که سر راه خریده‌ایم در دستش می‌گذارم: «من یکی رو می‌شناسم. یه دختر خیلی خوشگل. تقریبا هم سن و سال تو بوده. می‌تونی لاله‌ت رو به یاد اون بکشی.» «اسمش چیه؟» نفس عمیقی می‌کشم. گونه‌اش را نوازش می‌کنم: «آتنا. خانوم دکتر آتنا!» ✍🏻 حنانه گلی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | پتو روی زیلو 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 آقاجان آن پتو امروز خراب شد. همانی که همه می‌گفتند: «این چقدر خوبه، از کجا خریدی؟» همانی که بافت محکم و رنگ ملیح داشت. همانی که از جنس‌های خیلی خاص و خوب سیسمونی ایرانی بود. راستش در برنامه روز ولادت حضرت زهرا(س)، وقتی آن را روی زیلو‌های حسینه‌ی بیت‌تان پهن کردم تا دخترجان را رویش بخوابانم،‌ خیلی خجالت کشیدم. تفاوت جنس‌شان محکم توی ذوقم خورد. می‌فهمم که آن پتوی بچه من بود و آن فرش یا زیلوی بیت شما بود و بین این دو تفاوت بود، اما دقیقاً همین تفاوت خجالتم داد. البته که از اینکه ایرانی خریده بودم و مورد رضایت شما بود خیالم راحت بود. خجالتم از حرف‌هایی بود که پشت سرتان می‌زدند، در حالی که واقعیت ساده‌زیستی شما همین زیلو‌ی آبی‌سفید است. 🔻 یک سجاده از همین جنس داشتید که دیده بودم حرم امام(ره) با خودتان برده بودید و روی آن نماز می‌خواندید، مثل خود امام از زرق و برق و هزینه‌های اضافی بر حذر بودید. با همسرتان تصمیم گرفتید تا تمام فرش‌های خانه را بفروشید. همان فرش‌های جهیزیه. برادران همسرتان تاجر فرش بودند و به اصرار زیراندازهای دست‌چندم نازک که شبیه همان زیلوها بود را به‌جایشان آوردند. همان‌ها که می‌گفتند شما در پناهگاهید، احتمالاً این حرف‌ها و عکسی هم که از منزلتان پخش شد را باور نمی‌کنند. قطعاً قبول نمی‌کنند که دوستان و محافظانتان خواستند چندبار اجاق گاز منزلتان را با هزینه‌ی شخصیشان عوض کنند، اما شما هربار مانع شدید. 🔻 آقا! شما در همه‌ی حالات در حد ضعیف‌ترین مردم جامعه زندگی کردید، اما ایران را در قوی‌ترین حالت ممکن به ما تحویل دادید. ایرانی که جهانی به تماشای قدرت خودکفایی‌اش نشسته‌ است. 🔻 آقا حرفم یادم نرود. راستش یک‌کم شلوغش کردم، آن پتو هم خیلی خراب نشده. فقط به ماشین لباس‌شویی خارجی فامیل‌مان عادت نداشت و یک‌ذره کش آمد، اگر نه یک‌سال‌و‌نیم است که در ماشین ایرانی‌ام شسته شده بود و آخ نگفته بود. بله! ای تمام جانمان همانطور که گفتید روی کالاهای ایرانی تعصب داشته باشید، تعصب داریم زیاد. حالا انداخته‌ام خشک شود، از کجا معلوم این کش آمدنش هم برای خیسی‌اش باشد. خشک که بشود باز بچه را بینش می‌پیچم و شب به خیابان می‌آیم. ✍🏻 عاطفه محسنی 🗓 شماره ١۴٨ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 قلب قناری 🌷 یادواره‌ی «دینا صادقی»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به یزد، در اثر شوک و فشار روانی حاصل از انفجار به شهادت رسید. 🔹 وقتی ده، یازده ساله بودم، بابا یک قناری خوش‌خوان داشت که جانشان به جان هم بود. صبح قبل از رفتن به مغازه آب و دان‌اش را می‌گذاشت و تا با دوچرخه پیچ کوچه را رد کند، قناری برایش چه‌چه می‌خواند. دمادمِ رسیدن بابا که می‌شد انگار ساعت کوک کرده بودند، قناری روی دوپا بند نبود و آنقدر می‌خواند تا بابا در کوچه پیدا شود و از پله‌ها بالا بیاید و سراغش را بگیرد. بابا وقتی خانه بود هم تمام حواسش به قناری بود و با تخم‌مرغ آب‌پز ازش پذیرایی می‌کرد و وقتی نبود هم با گل کاهو و پسته‌ی خیس برایش برمی‌گشت. 🔸 قفس قناری روی بلندترین نقطه‌ی بالکن آویزان بود و می‌دانستیم دست گربه‌ها به آن نمی‌رسد. یک‌بار ولی، گربه‌ها توی حیاط بنا گذاشتند به دعوا. بابا جلدی رفت توی بالکن و غائله خوابید. اما صدای قناری‌ هم تا چند ساعت افتاده بود. شب هم که بابا قفس را پایین‌ آورد، دیدیم قناری طفلک، مثل چوب خشک افتاده کف قفس. 🔹 حالا حساب کن نه ماه و ده سال به پاره‌ی تنت آب و دان بدهی، برایش نوبرانه چاقاله و فلان بخری، حواست به سرما و گرمایش باشد، ذوق اولین بابا و مامان گفتنش را کنی، ذوق تاتی کردن، لی‌لی رفتن، دویدن، ذوق سواد‌دار شدن… بنشینی شعرخواندنش را گوش کنی، مویش را شانه کنی، ببافی… شاید گفته باشد وقتی برمی‌گردی برایش آلوچه بخری… و وقتی برمی‌گردی، افتاده باشد کف خانه و قلب کوچکش از تپیدن افتاده باشد! از چه؟ از ترس زوزه‌ی کفتارها! همان‌ کفتارهایی که بی‌وطن‌ها در خانه را برایشان باز گذاشتند. آنقدر باز که دیگر صدای خنده‌های دینا توی این خانه نپیچد. ✍🏻 زهرا خلیلی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | ایستاده در خیابان 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 بیست روز از شهادت آقا می‌گذرد. مامان خیلی دلش می‌خواهد در تجمعات خیابانی شرکت کند اما پا درد و کمر درد امانش را بریده است. تنگی کانال و دیسک دارد، باید جراحی کند ولی فعلا دکتر برایش فیزیوتراپی داده و اجازه‌ی زیادسرِپاایستادن ندارد. امروز جلسه‌ی نوزدهم فیزیوتراپی‌اش است. با دکترش صحبت کرده و گفته این شب‌ها حضور همه در خیابان‌ها واجب است. نباید بگذاریم دشمن به نقشه‌هایش برسد. من هم می‌خواهم به خیابان بروم. دکترش هم گفته: «برو ولی باید هر یه‌ربع بشینی. زیاد سرِپا نمون وگرنه دوباره دردهات شروع می‌شه.» 🔻 غروب، بعد از نماز و افطار، صندلی تاشوی مامان را بر می‌دارم و راه می‌افتیم. از دور صدای «الله اکبر» مردم به گوش می‌رسد. پرچم‌های سه‌رنگ ایران نمایان می‌شود. جمعیت را که می‌بیند، می‌گوید: «ماشاءالله به این مردم که همیشه پای کشورشون وایسادن» تندتند «لاحول ولاقوه الا بالله العلی العظیم» می‌خواند و به مردم فوت می‌کند. 🔻 به‌خاطر مامان سلانه‌سلانه می‌رویم تا می‌رسیم به میدان. کم‌کم بین جمعیت قرار می‌گیریم. با یک دست محکم چادرش را گرفته است و دست دیگرش را مشت کرده و شعار می‌دهد. آن هم با چه شور و حرارتی! مرگِ آمریکا و اسرائیل را از خدا می‌خواهد و دلش را به اندازه‌ی بیست روز خالی می‌کند. حالا می‌فهمم این روزها کُنج خانه و تنهایی عزاداری کردن چقدر برایش سخت بوده است. حالا می‌فهمم چرا بعد از شنیدن خبر شهادت رهبر عزیزمان به خیابان‌ها آمدیم و مرهم دردمان را در کنارِ هم بودن پیدا کردیم. 🔻 مامان می‌گوید: «کاش با خودمون پرچم آورده بودیم.» خانمی‌ که کنارش ایستاده، می‌شنود و پرچمش را سمت مامان می‌گیرد. مامان مثل بچه‌ها ذوق می‌کند، چادرش را به دندان می‌گیرد؛ با یک دست پرچم تکان می‌دهد و با دستِ مشت‌کرده‌ی دیگر، تمام قد ایستاده و شعار می‌دهد: «الله اکبر..‌. مرگ بر آمریکا...‌ مرگ بر اسرائیل.» 🔻 نگاهش می‌کنم. قصد برگشتن به خانه را ندارد. گویا، خبری از پادرد و کمردرد نیست. بیش از یک ساعت گذشته و صندلی‌تاشو دست من بدون استفاده مانده است. ✍🏻 ریحانه صادقی یکتا 🗓 شماره ١۴٩ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh